eitaa logo
گلزار شهدا
5.6هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
2.5هزار ویدیو
50 فایل
〖بِسم ربّ شھدا🌿〗 •گلزار شهدا •شیراز "اگر شهیدانهـ زندگـے کنی شهادت خودش پیدایت مـےڪند..." _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولے‌‌باحــفظ‌ آیدی و لوگو✌🏻 ارتباط با ما🔰 @Shohada_shiraz
مشاهده در ایتا
دانلود
5.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 🔻کربلا ما را به سوی خود فرا میخواند و ارواح مُشتاق ما بی تابانه همچون کبوتران حرم به سوی کربلا بال می گشایند... 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🍃🍃🌸🌸🍃🍃 یک‌تکه‌جواهر‌ید، نورید‌شما ✨ اسطوره، غیرت‌و‌غرورید‌شما رفتید‌.؛اگر‌چه‌زود‌بر‌میگردید 💔 زیرا‌که‌ذخیره‌ظهورید‌شما🌱 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
🌸 نماز هدیه به معصومین 🌸 🕊 می گفت در هر قضیه ‌ای گیر كردید دو ركعت نماز بخوانید و تقدیم كنید به یکی از ائمه؛ 💫 مطمئن باشید كه كارتان راه می افتد. اعتقاد خاصی به این دو رکعت نماز داشت. 📚 کتاب شهید علم، ج 1، ص 6. ❣❣❣❣❣ http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🌹🌹🌹🌹🌹: *داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * و خودش به آرامی به سمت فرمانده تنومند پایگاه می رود. نفس‌ها در سینه حبس شده اند.نگاه های پاسداران جوان این طرف و آن طرف می چرخد و موقعیت را ارزیابی می کند.در همان لحظه چشم اصغر به تیربار می افتد که بالای ساختمان است و کاملاً رو به آنها گرفته شده است. با کوچکترین اشاره تیربارچی خیلی راحت آنها زیر آتش سنگین قرار می‌گیرند.اصغر در همان لحظات فورا تقسیم آتش می کند و با اشاره به چشم تیربار را به حبیب نشان می دهد و می گوید تو اول آن را بزن دقیق توی دید تو است. مسئول گروه پاسدارها به فرمانده دموکرات می‌رسد که هنوز از حرفش کوتاه نیامده است.:«به افرادت بگو پیاده شوند» مسئول گروه می‌گوید :«خیلی خوب اگر قول بدید که کاری به همون داشته باشید همشون را پیاده می‌کنم». مرد کار داد می‌زند:« کاری بهتون نداریم پیاده شوید» مسئول گروه می‌گوید:« باشه من بهشون دستور میدم پیاده بشن» و دوباره به سمت ماشین برمی‌گردد هنوز کاملاً به آن نرسیده خودش را پرت میکند توی کابین و راننده که از قبل هماهنگ شده روی گاز می‌گذارد و حرکت می‌کند. در همان حال هم حبیب و بقیه افرادی که عقب هستند رگبار گلوله را به سمت آنها می گیرند.شلیک اولیه حبیب تیربارچی را سرنگون می‌کند و بعد از آن هم چند نفر دیگر از نیروهای دشمن مثل برگ خزان نقش بر زمین می شوند. همزمان هزاران گلوله به سمت آنها شلیک می شود. اصغر ناگهان صدای فریاد حبیب را میشنود. سرش را که به سمت او برمیگرداند خون گرم به سر و رویش می پاشد.حبیب تیر خورده است و از عقب ماشین به بیرون پرت می شود. اصغر فریاد می زند :«حبیب» ماشین با حرکات زیگزاگ جلو می‌رود و از روی موانع ایست بازرسی به سختی عبور می کند. ماشین مثل آبکش سوراخ سوراخ شده است. نیروهای دشمن هم به دنبال آنها هستند بعد از اتمام موانع برای رسیدن به جاده آسفالت هم ،هنوز ماشین تلو تلو و بی تعادل جلو می رود.راننده تیر خورده است ماشین به شدت به جدول خیابان برخورد می‌کند و واژگون می شود.همگی به بیرون از ماشین پرت می شوند و اسلحه ها از دستشان می‌افتد. حبیب دورتر از ماشین و دوستانش روی برف‌ها افتاده است. سینه ام تیر خورده است و زانو و دست هایش هم. چشمهایش به آسمان است . خون گرمی که از همایش بیرون می‌زند و هوای اطراف را سرخ میکند. نفس عمیقی می کشد و یک موج خون زخم سینه اش بیرون میزند .سینه ای که تا ساعتی قبل دلتنگ خانه و خانواده‌اش بود. یک دفعه دلش هوای خانه را میکند هوای حمید,برادرزاده اش محسن،فکر می‌کند آنها الان کجا هستند و چه می کنند؟! می‌خواهد دوستانش را صدا کند اما نمی تواند .سرما و لرز جای خود را به سبکی و رخوتی شیرین می دهد .مرگ آنقدرها هم که می گویند ترسناک نیست. سایه های بالای سرش ظاهر می‌شوند.حبیب نیمه‌جان ،چند مرد قوی هیکل با لباسهای کردی می‌بیند که با نفرت نگاهش می‌کنند.یکی از آنها اسلحه را به سمت او می گیرد و شلیک می‌کند.تیر به پیشانی حبیب می‌خورد. درست همانجایی که آن شب پیشانی برادرزاده‌اش محسن زخم شده بود. ... http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔰 | 🔻رهبر معظم انقلاب : خیلی کارها هست که باید انجام بگیرد ،اما جز با روحیه بسیجی امکان پذیر نیست. هفته گرامی باد.🌷 یاد بسیجی صلوات 🌷🍃🌷🍃 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
💫یادی از طلبه شهید حبیب روزی طلب 💫 🌷آن روز صبح حبیب نورانی‌تر از همیشه شده بود. گفت: آقای رودکی روایتی برات بگم؟ گفتم: بفرما! گفت: شیخ شوشتری (ره) فرمود امام حسین(ع) دو خون داشت. یکی خونی که از سر مبارک آمد و به سمت محاسن شریفش رفت و حضرت آن را در دست جمع کرد و به آسمان پاشید و دیگری خون‌دل امام از مردم آن روزگار. ادامه داد: ما نباید دل امام خمینی (ره) را خون کنیم، ما باید مطیع ایشان باشیم و اطاعت بکنیم، تا این عَلم اسلام ناب را که امام برافراشته است، برافراشته بماند.در همین حین خبر دادند که عراق روی تپه 175 پاتک کرده است. با تعدادی از بچه‌ها آماده رفتن شدیم. حبیب هم پای ماندن نداشت و با ما راهی شد. پایین تپه، دست در جیبش کرد و هرچه در جیب‌هایش بود را درآورد و به من داد. یک قرآن جیبی کوچک، یک انگشتر و کلید منزلشان، بعد پیراهنش را هم در آورد با زیر پوش به سمت تپه دوید. ساعتی بعد خبر شهادتش و ماندن پیکرش را به من دادند. وقتی جنازه حبیب ماند، با خودم گفتم چرا هر چه داشت را به من داد و با جیب‌های خالی از هر نشانه‌ای رفت! 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
💖✨ ✅ شهید محسن حججی 🔹از بازار رد میشدیم. خانم بی حجابی را دید! سرش را پایین انداخت و گفت: خواهرم جلوی امام رضا حجابت رو رعایت کن❗️ 🔸با آرنج زدم به پهلویش: «ما رو میگیرن تا حد مرگ میزنن!» 🔹کوتاه بیا نبود: «آدم باید امر به معروف و نهی از منکرش سر جاش باشه؛ خون ما که رنگی تر از خون امام حسین نیست!» ❗️ [...]خودمانی تر که شدیم، گفت: «از خدا و امام رضا یک خواسته دارم، میخوام تو راه امام حسین شهید بشم.» مکثی کرد و سرش را انداخت پایین. 🔻گفتم: «حاضر نیستم زجری که امام حسین کشید، تو بکشی.» 🔺گفت: «به خدا حاضرم، نمیدونی چه کیفی داره!» ............................................... 📗منبع:سربلند | روایت هایی از زندگی شهید حججی 😔💔 🌹🍃🌹🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
✨کاش اندکی، مثل شما قلب هامان تحت تسخیر بود! تا گام هایمان اینگونه زمین نشود🍂 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
💠 فرازی از وصیت نامه شهید فرخ یزدان پناه: «عزیزان! زینب وار آنگونه که شب عاشورا زینب یتیمان حسین (ع) را جمع آوری کرد، یتیمان را جمع آوری کنید. ونگذارید گرد یتیمی آنان را احاطه کند.» 🌱🌷🌱🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * فردی* ** ** حمید با سر و صورت عرق کرده از خواب می‌پرد. قلبش مثل طبل در سینه می کوبد.خواب عجیبی دیده است .انگار خواب نبود و در بیداری داشت اتفاق می‌افتاد.دیده بود که توی کوچه حکومت نظامی است و حبیب با یکی از دوستانش هردو زخمی شده‌اند و در حیاط خانه هستند. حمید بالای سرشان ایستاده بود و نگاهشان می کرد. نمی‌دانست چه کار باید بکند.حبیب ملحفه سفیدی را از کنارش برداشت و به طرف او گرفت و با لحنی پر از خواهش به حمید گفت:این کفن منه بگیرش و دورم بپیچ ،بعدش منو همینجا توی باغچه خونه دفن کن» حمید ملحفه را از دستش گرفت و آن را دور حبیب پیچید. اما ملحفه برای قدبلند حبیب کوتاه بود و پاهایش بیرون مانده بود. حمید نمیداند چه کند.بابیل مشغول کندن باغچه شده بود که حبیب را توی آن دفن کند که یکدفعه هراسان از خواب پریده بود. صلوات می فرستد و دوباره دراز می کشد. فکر می کند چه خواب بدی! حتماً حبیب الان حالش خوب است. دو روز دیگر هم به سلامتی برمیگردد.این خواب هم حتماً بر اثر شام سنگین امشب است توی مهمانی پاگشا.شاید هم به خاطر زخمی شدن پیشانی محسن که عمویش اینقدر خاطرش را می خواهد. بعد با خودش می گوید ««خدا کنه تا وقتی حبیبی برمیگرده پیشانی محسن خوب شده باشه و گرنه ببینه خیلی ناراحت میشه» چشم هایش را روی هم می گذارد و سعی می کند دوباره بخوابد.اما نمی تواند تا چشمی بند چهره حبیب می آید جلوی چشمش که ملحفه سفید را گرفته و به طرفش می گوید:« همینجا توی باغچه خاکم کن» 🌹🌹🌹🌹 حمید در اداره از ما حال عجیبی دارد اصلاً نمی تواند روی کارش متمرکز شود.از صبح دلشوره دارد .در این فکر است که امروز هر طور شده به شماره تلفن محل اقامت حبیب در کردستان را پیدا کند و به او زنگ بزند تا دلشوره اش آرام بگیرد. به خودش دلداری می‌دهد که وقتی زنگ بزند ،حبیب حتما پشت  تلفن کلی می‌خندد و می‌گوید: باز هم دلواپس من شدی کاکو؟! من صحیح و سالم و سلامتم .دو روز دیگه میام شیراز خدمتتون..» ناگهان با شنیدن اسم و فامیلش از دنیای خیالات به بیرون پرتاب می‌شود. دارند او را پیج میکنند. دلش میریزد. سریع صحنه خواب دیشب جلوی چشمش ظاهر می شود. گلایدر اداره کارش دارند. خودش را می رساند جلوی در چند تا از بچه های سپاه با ماشین شورلت قهوه‌ای رنگ جلوی در منتظر هستند.تا چشمش افتاد به آن ها که از دوستان حبیب حسن آه از نهادش بر می آید.سلام و احوالپرسی می کند و آنها خیلی عادی جواب می‌دانند و می‌گویند باید همراهشان بیاید که بروند سپاه . حمید بی مقدمه می‌پرسد :«حبیب شهید شده.. مگه نه؟!» آنها از این هر جا می خورند اما سعی می کنند به روی خودشان نیاوردند .یکیشان دست می‌گذارد روی شانه حمید :«نه فقط زخمی شده » حمید با اصرار می گوید:« میدونم شهید شده بهم بگین» دیگر می گوید بابا چه اصراری داری شما !! گفتم که زخمی شده و بردنش تهران آنجا بستریه» حمید دیگر حرفی نمی زند از خواب دیشب و آشوبی که از صبح در دلش بپاست. می داند اتفاقی افتاده و بیش از حبیب شهید شده است.همراهشان سوار ماشین سپاه می‌شود و می روند دفتر مهندس طاهری که فرمانده سپاه استان فارس است. با دیدن حمید جا بلند می شود و جلو می‌آید او را در آغوش می کشد و بی مقدمه می‌گوید :«به خدا بوده حبیب رو میدی» حمید  می پرسد: حبیب شهید شده؟! مهندس طاهری کمی مکث می کند و بعد می گوید: بله شهید شده» ... https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP