هدایت شده از شهدای غریب شیراز
🚨 #حنابندان_شهدایی
🚩تجدید بیعت با منجی عالم بشریت و امام مهربانی ها 🚩
🔹همراه با مراسم حنابندان یادآور خاطرات شبهای عملیات 🌹
💢گرامیداشت شهدای عملیات خیبر
💢 #باروایتگری: کربلایی اصغر آسیابانی
💢 #بامداحی: کربلایی ماجد قیّم
#مکان : ◀️دارالرحمه_شیراز/قطعه شهدای گمنام
#زمان : ◀️ پنجشنبه ۱۰ اسفند/ از ساعت ۱۶
🔺🔺
#هییت_شهدای_گمنام_شیراز
https://eitaa.com/golzarshohadashiraz
لطفا مبلغ مجلس شهدا باشید
🌷🕊🍃
دیر گاهیست ،
که غبطه میخورم
به حالِ خوبِ خوبها ...
و مجرم را همین
غبطهها ، بس ...
#شهادت_روزیمون
#صبح_و_عاقبتمون_شهدایی 🕊
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
#ﺳﻴﺮﻩ_ﺷﻬﺪا
💠علی اکبر در عمليات والفجر 2 در منطقه حاج عمران فرمانده گردان بود که به علت اصابت کاليبر در رانش بشدت زخمي شد. آتش دشمن زياد بود و تعدادي از بچه ها شهيد شدند و جاده بسته شده بود و هيچ وسيله اي که بتواند مجروحين رانجات دهند نبود خون زيادي از علی اکبر ميرفت و خدا مي خواست در آن عمليات اين سردار عزیز زنده بماند.
هلیکوپتری آمد و فورا دوستانی که حال وخیمی داشتند از جمله علی اکبر را در برانکارد گذاشته و هنگامی که میخواستیم وارد هلیکوپتر شویم مقاومت میکرد و مدام می گفت مرا نبرید . به او گفتم مگر مرا نمي شناسي که اينطور اعتراض مي کني؟ گفت: بله مي شناسم ولي ديگران #واجبتر هستند ... »
#ﺷﻬﻴﺪﻋﻠﻲ_اﻛﺒﺮﺣﺒﺸﻲ
#ﺷﻬﺪاﻱ_ﻓﺎﺭﺱ
🌹🍃🌹🍃
#ڪانال_شهدا
https://eitaa.com/golzarshohadashiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#خاطرات_جبهه
#نویسنده_حبیب_صفری
#حلاوت_ایثار
#قسمت_سی_هشتم
.وقتی فرمانده خط ، سنگر دیدبانی را به ما تحویل می داد ، گفت این سنگر تاکنون مورد شناسایی عراقیها قرار نگرفته است و شما در این سنگر تحت هیچ شرایطی حق تیر اندازی به سمت دشمن را ندارید در صورت مشاهده هر شی مشکوک فقط از طریق تلفن به سنگر
فرماندهی اطلاع دهید.
من به اتفاق نوجوان کم سن و سال سنگر را تحویل گرفتیم . این گفت نیروهای شناسایی نوجوان که حدود یک ماه در اینجا بود می دشمن ) نیروهای غواص عراقی ( شبها با شنا از عرض رودخانه گذرند و با مخفی شدن در بیشهها ضمن شناسایی مواضع به پشت سنگر ایرانی ها
می
آیند و با استفاده از طنابهای مخصوصی که به همراه دارند ، بی صدا سر نگهبانان را از بدن جدا کنند. بایدکه خیلی هوشیار باشید. پس از شنیدن حرفهای این رزمنده ی نوجوان حساسیتم نسبت به انجام وظیفه بیشتر شد و با دقت فراوان مشغول دیدبانی شدم .
محیط بسیار تاریک بود و دیدبانی را بسیار دشوار کرده بود . دو چشم داشتم دو چشم دیگر هم کرایه و به شط و داخل بیشه ها زوم کردم و با دقت همه محیط را زیر نظر داشتم. در این فکر بودم که نکند غواصان عراقی بیایند، متوجه آنها نشویم و بی سرو صدا سرمان را از بدن جدا کنند در حالی که به دقت نگاه میکردم در ساحل و سمت چپ سنگر حدوداً به فاصله بیست و پنج تا سی متری چیزی نظرم را جلب کرد. دیدم یک سیاهی مانند یک انسان آرام آرام یک متری به جلو میرود و مجدداً به جای خود بر میگردد هرچه بیشتر با آن
خیره میشدم بیشتر ذهنم را آزار می داد تقریباً باورم شده بود
که
غواص عراقی است و دارد کاری را انجام میدهد . چون اجازه تیر اندازی نداشتیم کاری هم از دستمان ساخته نبود ، جز اینکه به سنگر فرماندهی اطلاع دهیم . گوشی تلفن قورباغه ای را برداشتم و هندل آن را چرخاندم ، آن طرف سیم کسی گوشی را بر نمی داشت بارها و
بارها این عمل را تکرار کردم ولی هیچ کسی جواب نداد احتمالا در فاصله دو سنگر سیم آن قطع شده بود .
#ادامه_دارد...
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💠به چه کسی رای دهیم...
🎙حجت الاسلام شجاعی
#انتخاب_مردم
#انتخابات
#حضور_حداکثری
🌷🍃🌷🍃
https://eitaa.com/golzarshohadashiraz
نشردهید
⭐️یادی از سردار جهادگر شهید حاج خلیل پرویزی⭐️
🌹 جلسه اول خواستگاری در جمع به من گوشزد کرد که قبلاً ازدواج کرده است. وقتی چشمهای حاضرین از تعجب گرد شد، لحنش را به شوخی تغییر داد و با لبخند گفت: «من قبلاً با جنگ ازدواج کردهام.»
آدم زیاد شوخی نبود اما شاید میدانست که در آن موقعیت با شوخی کارش راحتتر جلو میرود؛ در همان جلسه اول «بله» را گرفت.
در صحبت خصوصی دوباره حرفش را تکرار کرد اما خیلی جدیتر: «تا وقتی جنگ است هروقت نیاز به حضور من در منطقه باشد باید بروم.»
هر وقت از جبهه به مرخصی می آمد با هم به گلزار شهدا و مزار دوستان شهیدش می رفتیم، سر مزار پسر عمویش که می رسید اشکش جاری می شد. همیشه از آرزوی شهادت می گفت. اما بار آخر وقتی کنار مزار پسرعمویش نشسته بود، با اشک گفت: «اگر جنگ تمام شود و من شهید نشوم مطمئن باش یک شوهر دیوانه روی دستت میماند.»
شهادت آرزویی بود که با شهادت هر کدام از دوستان و همرزمانش در دلش شعله می کشید...
🌹🍃🌹🍃
#ڪانال_شهدا
https://eitaa.com/golzarshohadashiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
💝سخنش با تو!
شرکت در انتخابات تکلیف الهی است
🌷شهید سیّد مهدی مشایخی🌷
#شهدا_و_انتخابات
#مشارکت_حداکثری
#انتخابات_مجلس
#من_رأی_میدهم
🌱🌹🌱🌹
https://eitaa.com/golzarshohadashiraz
نشردهید
May 11
گلزار شهدا
🚨 #حنابندان_شهدایی 🚩تجدید بیعت با منجی عالم بشریت و امام مهربانی ها 🚩 🔹همراه با مراسم حنابندان یادآ
🚨محبین و خادمین شهدا...
انشاالله پنجشنبه در #گلزارشهدای_شیراز در ایام ولادت امام زمان عج و در آستانه انتخابات مجلس ، یک ویژه برنامه خاص برگزار می نماییم ...
#بیعتی ویژه با حال و هوای جبهه ...
📎مثل همیشه خواهش خادمین هییت این هست که تبلیغات مراسم را در کانال ها و گروههای مختلف فوروارد کنید تا میزان بازدید تبلیغ مشخص باشه ...
◀️انشاالله اول یک تبلیغات حسابی و بعد هم مشارکت همگانی ....
🌷🕊🍃
نگاههایشان،
پر از حرف است...
#جهاد_ادامه_دارد
#صبح_و_عاقبتمون_شهدایی 🕊
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
💢...با شهید حاج مجید سپاسی برای سرکشی نیروهای شناسایی رفته بودیم.
سنگر کنار هم گروهی بودند. حاج مجید گفت: این احتمالاً حاج حسین خرازی است. عادتش است. خودش می آید و تک تک معبر ها را چک می کند.
عراق خط را به آتش بست. یک بسیجی از سنگر اصفهانی ها بیرون آمد. تا آمد ترکش خورد. از این سمت من و حاج مجید و از سمت اصفهانی ها حاج حسین خرازی به سمت بسیجی دویدیم. حاج حسین با آن دست نصفه اش و دست دیگرش سر بسیجی را بلند کرد. سر بسیجی را روی نیمه دستش گذاشت و با دست دیگرش صورت او را نوازش می کرد.
می گفت: دادا گوش بگیر. من فرمانده ات هستم. من حاج حسین هستم. برو... نگاه دورو برت نکن... برو...
ناگهان بسیجی سرش به سمتی خم شد و تمام کرد.
گذشت. قبل از کربلای ۴ بود. جلسه ای بود که حاج حسین هم در آن حاظر بود. رفتم کنارش و گفتم: حاج حسین، کمی از این ناگفته هایت را برای ما بگو.
حاج حسین خیلی شوخ بود. خندید و با لهجه اصفهانی گفت: من هیچی یادم نمیاد. من موج زیاد خوردم.
گفتم: من دو سال هست یه چیزی هست توی ذهنم مانده، باید خودتان برایم بگویید.
جریان شهادت آن بسیجی را گفتم. در لحظه یک گلوله اشک از چشم حاج حسین سُر خورد و پائین آمد. گفت: من خودم این صحنه برایم پیش آمد. روزی که دستم قطع شد. بالا رفتم. احساس می کردم دارم به سمت یک معبر نور می روم. یکی از من پرسید حاج حسین لشکرت را چی کار می کنی؟
تا نگاه پشت سرم کردم پائین افتادم. به این بسیجی به زبان خودمان می گفتم خنگ نشی برگردی.. برو...
👆به روایت سردار مینایی فرد
هدیه به شهیدان حاج حسین خرازی و حاج مجید سپاسی صلوات
🌱🌷🌱
https://eitaa.com/golzarshohadashiraz