eitaa logo
گلزار شهدا
5.6هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
2.5هزار ویدیو
50 فایل
〖بِسم ربّ شھدا🌿〗 •گلزار شهدا •شیراز "اگر شهیدانهـ زندگـے کنی شهادت خودش پیدایت مـےڪند..." _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولے‌‌باحــفظ‌ آیدی و لوگو✌🏻 ارتباط با ما🔰 @Shohada_shiraz
مشاهده در ایتا
دانلود
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * وقت فکر کردن به فقری که گاه به روی شوهر هم نمی آورد آزارش می داد .می رفت و در چمدان را باز می‌کرد و آن پاکت را از زیر لباس ها بیرون می کشید: «خواهرم تو باید مانند فولاد آبدیده باشی به خاطر خدا تحمل کن» کتری را آب کرد ناگهان شوهر را در درگاه چوبی کوچک دید. _سلام نصف جونم کردی چه خبر؟! _خبر سلامتی ،آقا منصور رو آوردم خونه باباتون اینا.. دستپاچه شاد و غمگین چادر سر کرد و دم در حال رسید شوهر همراهش شد.خدیجه طبقه دوم کفش دانی چوبی را که می گشت کفش ورزشی استوک دار سیاهی دم دستش آمد با سه خط زرد در دو طرف ،آن را به کناری گذاشت و به شوهرش گفت یادش بیاورد تا برایش ماجرایی در مورد کفش ورزشی استوک دار تعریف کند. آقای نجابت زیر آفتاب تند تابستانی کوچه ماجرا را پرسید و فهمید که در دوران تحصیل همسرش،روزی منصور کفش ورزشی استوک دارش را تمیز می شوید و به او می‌دهد که در مدرسه بپوشد برای زنگ ورزش. خدیجه دل دل میکند و با سپاسی ظاهری از پوشیدن طفره می رود. اما منصور با گفتن:«عارت نشود !کفش ،کفش است و چه فرقی میکند »«وارسته تر از این حرف ها باش .»او را متقاعد می‌کند که از آن پس تا مدت‌ها زنگ ورزش دبیرستانش را بی هیچ شرمی با آن کفش بگذراند و گاهی می شد که صبح منصور آن را می‌پوشید ظهر خدیجه و فردا صبحش یحیی. غرق این تعریف ها بودند که در باز شد و در خانه‌ای که همه فامیل جمع بودند بالای سر منصور رسیدند. ملافه روی پاهایش بود زیر سفیدی ملافه فقط یکی از پا ها دیده می شد.پای دیگر اما حجم همیشگی ملافه را پر نکرده بود و یک چیزی از حالت معمول تا نصفه کم داشت. منصور افتاده در رختخواب نگاه گیج و خندانش را به طرف آدم‌های بالای سرش می سراند. ریش هایش بلند تر از همیشه شده بود خدیجه بازوی مادر را گرفت و سعی کرد خود را عادی بنماید. انگاری که اتفاق خاصی نیافتاده بگوید، بخندد و با منصور شوخی کند ،مثل برگشتن های قبلی است هنوز نیامده بخندد:« با لوبیا چه طوری؟» و منصور دلخور از آزاری شیرین خندان تشرش بزند.. یا دانه های لوبیا ای را که مادر از بشقاب آبگوشت منصور سوا کرده ،ناگهان و یکجا برگرداند در بشقابش و دادش را درآورد. نمی توانست هیچ یک را ملتهب چین پایین ملافه را دید زد. رو برگرداند و خودش را بیرون کشید از حلقه چند لایه آدم‌های دوره رختخواب منصور و به آشپزخانه رفت کنار ظرف های نشسته. ادامه دارد.... ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ در ایتا @shohadaye_shiraz 🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
🌷از شهربانی بازنشسته شده بود. یکی از اتاق های خانه را کرد مغازه. خانه ما در یکی از محلات مستضعف نشین اباده بود. بیشتر مشتریان عشایر بودند یا مردم فقیر... پدر عادت داشت به نسیه دادن. اسم کسی را هم نمی نوشت. می گفت این مردم اگر پول داشته باشند خودشان می آورند! نیمه شب بود که صدای در خانه بلند شد. پدر رفت پشت در. مأمورهای گشت شهربانی بودند... گفتند: آقای رجایی در مغازه شما باز است، ببندید! پدر خندید و گفت: اشکال ندارد، اگر کسی چیزی نیاز داشته باشد و پول هم نداشته باشد، من راضی ام از مغازه ام بردارند!😳 فرامرز(غلامحسین) رجایی 🍃🌷🍃🌷🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🌟 | 🔻 تقريباً مهمات ما تمام شده بود ، ابراهيم بچه های بی رمق کانال را در گوشه ای جمع کرد و برايشان صحبت كرد، بچه ها غصه نخوريد حالا كه مردانه تصميم گرفتيد و ايستاديد اگر همه هم شهيد شويم، تنها نيستيم مطمئن باشيد مادرمان حضرت زهرا (س) می آيد و به ما سر ميزند. بغض بچه ها ترکيد، صدای هق هق شان هم هی کانال را پر کرده بود، به پهنای صورت اشک می ريختند. ابراهيم ادامه داد غصه نخوريد، اگر در غربت هم شهيد شويم، مادرمان ما را تنها نميگذارد ! .... 📕 سلام بر ابراهیم http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
✨ شما آمده اید در راهی قرار گرفته اید و راه اختیاری ای را برای خدا و دفاع از حریم ها انتخاب کرده اید. ✨ دفاع فقط از حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) نیست؛ دفاع از حریم گسترده ای است، دفاع از حریم اسلام است و دفاع از حریم اهل بیت و انسانیت است. ✨ یقین بدانید شما برای این انتخاب شده اید. چه این را حفظ کنید چه نکنید. ✍ سخنرانی سردار سلیمانی در جمع مدافعان حرم آبان 94 🍃🌹🍃🌹 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
📲 | 🔻 هرگاه پرچم محمد رسول الله را در افق عالم زدی حق داری استراحت کنی 🌷🍃🌷🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
و چہ احساس قشنگے ستــــ ڪہ در اول صبــ🌤ــح یاد یڪ " " تو را غـرق تمنـــــا سـازد... 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷 @golzarshohadashiraz
7.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥روایت یک عکس ویژه از حاج قاسم از زبان حجت‌الاسلام‌پناهیان 🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🌺 رفتار عجیب و زیبای شهید در هشت سالگی توی خونه‌ی بزرگی که درونِ هر اتاقش یک خانواده بودند، زندگی می‌کردیم. یک روز گیلاس خریدم. منصور که اون موقع هشت ساله بود، گفت: بابا! همسایه‌ها گیلاس رو دیدند؟ گفتم: بله گفت: بهشون دادی؟ گفتم: نه! شما بخور؛ خودشون می‌خرند... سریع رفت و چند ظرف آورد. گیلاس‌ها رو تقسیم کرد و به همه‌ی خانواده‌ها داد. بعد اومد و گفت: حالا من هم می‌تونم بخورم... 🌹 خاطره‌ای از نوجوانی سردار منصور خادم‌صادق 📚منبع: کتاب آرزوی فرمانده، 🍃🌹🍃🌹 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* ** ** ** همینطور که به ظرفشویی آشپزخانه تکیه زده بود و به سرخی چشم هایش آب پاشید.از پس پرده ای سرخ روی مین رفتن و به هوا پرت شدن و به زمین افتادن منصور را تصور می کرد. بعدتر هم که از این و آن شنیده بود این صحنه‌ها را پیش چشم میدید. هنگامی که کریم شایق که خود قبل ها پایش روی مین رفته بود و زجر لحظه‌های بعد از آن را تجربه کرده بود،منصور را از زمین بلند می کند و با هیاهوی ضجه هایش ،روی برانکارد،یله اش می کند ،با انگشت ها زخم ران را می چسبد و فشار می دهد که خون کمتری از او برود،و منظور نیمه‌جان عرقی دوباره روی پیشانی خیسش می نشیند. با صدای زخمی می گوید :کریم آقا دستتون بردارین..به جای این کار را از اینجا ببرنیم.. در همین خیال بود که هوار عاصی منصور خدیجه را هول به هال کشاند. _ویلچر برای چیه ؟این بساط ها چیه ؟؟خدیجه کجا رفت!؟ خدیجه...! حلقه های چندلایه آدم‌های دورش بازتر شده بودند و بعضی از پشت دیوار سرکشان خشم منصور را نظاره می‌کردند و بعد به ناگاه لحن صمیمی اش را با خواهر. _چطوری عزیزم؟ میبینی به چه روزی انداختنمون؟ خوب این ویلچر برای چی؟من هنوز هم  حاضرم با همه اینا مسابقه دو بدم! نمردم که.... آقوی نجابت چطورن؟محمدعلی محمد حسن کجو هستن؟ بیارشون دایی ببوستشون. دو کودک بازیگوش با اندوهی کودکانه ناشی از تاثر حاکم بر فضا سر پیش آوردند و پیشانی نبوسیده زود خود را عقب کشیدند و چشم هایشان می دوید توی چشمهای مادر. نگاهشان سرید به طرف مادر که با جمله :«هنوزم لوبیا درست می کنی » که دایی  گفت از خنده ای به قهقهه سرخی چشمانش کشیده‌تر به نظر می‌رسید. دایی ناغافل دست محمدعلی را کشاند و آرنجش در دست آمد و کشیدش در آغوش.درست ،انگار چند روز بعد که خدیجه همراه بچه ها برای کمک در کارهای خانه به ما در آمد و دم های غروب که شد منصور بچه‌ها را فراخواند و دستشان را گرفت و گفت مادرشان را آرام صدا کنند. هردو که دستش را گرفتن لی لی کرد و به اتاق رفت. خدیجه دستکش پلاستیکی ظرفشویی را هنوز در دست داشت. مثل اینکه جلدی باید برگردد.بچه ها هنوز وسایل بازی شان کف هال پهن بود که منصور بی‌هیچ گفتی با دست و چشم آنها را نشان داد و تکیه داد به عصا و خم شد تا پایین عصا را چسبید و با احتیاط کف اتاق نشست. نگاهی به در اتاق کرد و بدنش را کشیدـ طرف در. با انگشت در راه حل داد صدای تق آمد و در بسته شد.خواهر و دو دردانه اش بی تفاوت تر از روزهای اول به او خیره شدند بلکه زودتر کارش را بگوید تا بروند و کارشان را از سر بگیرند. ادامه دارد.... ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ در ایتا @shohadaye_shiraz 🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
9.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ویدیویی از حضور شهید حاج قاسم سلیمانی در حرم حضرت رقیه 🔺 (س) 🍃🌹🍃🌹 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🌷چهره ای ارام و دوست داشتنی داشت, اهل حرف زدن نبود. علاقه عجیبی هم به نماز و به خصوص سجده داشت, گاهی تا ساعتی در سجده بود . من از نظام کوچکتر بودم, همیشه به من می گفت دعا بخوان, من هم برایش دعای کمیل و توسل می خواندم و او اشک می ریخت... خیلی تمیز و مرتب بود, اما یکبار که به مرخصی امد, لباسی کهنه و مندرس به تن داشت. پدر شاکی شد, گفت این چه لباسیه, پوشیدی؟ کمی شرم کرد.گفت راستش با یکی از دوستان با هم به مرخصی امدیم, دوستم مادر ندارد و قرار بود به جشنی برود. لباس خودم را به او دادم, حالا همین لباس را می شورم و درستش می کنم! 🌾🌷 🌹🌷 ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ *** : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
✨امام (ره) می فرمایند اوج بندگی در عالم معنویت است و بندگی خالصانه و عبودیت منجر به شهادت می شود. ✨یکی از دلایل صحبت دشمن از ترساندن، عدم درک فرهنگ درون جامعه ایران است، چون دشمن جامعه ای که با گریه ای توام با شوق به سمت می روند، درک نکرده است. 🍃🌹🍃🌹 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb