🌟 #چهـلہ_ولایــت_باشهـــدا🌟
6⃣ 2⃣ روز تا عیدالله الاکبر، #عید بزرگ غدیر باقی مانده است...
✅ اَلا اِنَّهُ الْباقى حُجَّةً وَ لا حُجَّةَ بَعْدَهُ، وَ لا حَقَّ اِلّا مَعَهُ، وَ لا نُورَ اِلّا عِنْدَهُ.
✅ هشدار! اوست (#علی_ابن_ابیطالب) حجت پایدار و پس از او حجتش نخواهد بود و راستی و روشنایی جز با او نیست .
📚فرازی از بخش هشتم خطابه غدیر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👈 #مبلغ #غدیـــــر باشیـــد
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#سیره_شهدا
🌹 نمازهایش به موقع بود و به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد.
نماز شبش هیچ وقت ترک نمی شد و حتی در سوریه که خیلی خسته بودند و با کمبودِ آب هم مواجه بودند. دوستانش می گفتند ته مانده آب های بچه ها را جمع می کرد و در آن سوز و سرما تجدید وضو می کرد و نماز شب می خواند.
🌹نیمه شب که برای نماز شب بیدار میشد بعد از نماز شب، زیارتنامه همه ائمه راکه در گوشیِ موبایلش داشت می خواند و به زیارت حضرت زینب که می رسید با دو دست به سرِخودش می زد و ضجهه می زد و گریه می کرد
و آخر هم فدایی بی بی شد...
#شهیدمدافع_حرم
#شهید قدرت اله عبودی
#شهدای_فارس🌷
#ایام ولادت🎊
🌷🌱🌷🌱
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#نشردهیـد
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#براساس_زندگینامه_شهید_غلامعلی_دست_بالا*
#نویسنده_بیژن_کیا*
#قسمت_سی_یکم
آن شب هرگاه از خواب بیدار می شدم غلامعلی مشغول نماز و دعا بود
_بیا بخواب کاکو
_خوابم نمیاد
_باید بخوابی فردا کلی کار داریم.
_خودت چی! نمیخوابی؟!
_یکم قران میخونم و میام.
کمی بعد از اذان صبح بیدار شدم بعد از نماز جماعت صبح دسته جمعی زیارت عاشورا خواندیم. صبحانه خوردیم و غسل شهادت کردیم .بچه ها از شوق عملیات سر از پا نمیشناختند. برق نگاهشان شور و بیقراری شان را به خوبی نشان می داد .بعد از آن غلامعلی به گوشهای رفت تا وصیتش را بنویسد.
وقتی نوشتن وصیتنامه را تمام کرد، حالت خاصی داشت. آرامش روحی به نقطه ای خیره شده بود و حرفی نمیزد.
_کاکو غلام علی!
هنوز در خودش فرو رفته بود.
_من با شما بیام دیگه مگه نه؟!
_فرمانده من برادر اسلامی نسب اون باید تصمیم بگیره.
چیزی نگفتم. او هم حرفی نزد کمی بعد بلند شد و گفت: میرم خط و تا ظهر برمیگردم.
دیگر ندیدمش تا وقت اذان مغرب که دیدم لباس نو و اتوکشیده پوشیده.تا مرا دید و گفت :حاضری بریم؟!
سر تکون دادم و پرسید :چیزی خوردی؟!
دوباره سر تکان دادم. به همراه شهید اسلامی نسب سوار لندکروز شدیم و به سمت خط مقدم به راه افتادیم. غلامعلی روبرویم نشسته بودم .نگاهم را نمیدید .نگاهش به نقطه ای خیره بود و زیرلب ذکر میگفت. نگران شدم نمیدانم شاید هم دلم برات تنگ شد که دستش را در دست گرفتم و فشار دادم. به خودش آمد نگاهم کرد لبخندی زد و گفت :نگران نباش.
گفتم :نپری غلامعلی؟
دوباره تبسمی کرد و گفت: ای بابا ....صلاح کار کجا و من خراب کجا؟!
سر برگرداند و به گرگ و میش آنسوی شیشه و منظره ای که از کنارمان می گذشت نگاه کرد .من هم نگاهم که شیشه کشیده شد به دشت و تپه ماهورهای اطرافمان که به سرعت میآمدند و میرفتند در اعماق خاکستری شامگاه.
#ادامه_دارد
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهیدی که به حاج قاسم گفت به من ظلم کردی!
و حاج قاسم خجالت کشید!
تا آخر ببینیم
کدام یک از ما مثل او هستیم؟!
🌱🍃🌱🍃🌱
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
⭐️یادی از استاد شهید حاج علی کسائی⭐️
🇮🇷با آقای کسائی به جبهه رفتیم، ایشان سنگر به سنگر خط می رفتند و با سربازان و نیروهای مستقر در خط صحبت می کردند. گاهی منطقه در دید و تیر دشمن بود، جاهایی بود که فاصله خط ما و دشمن حدود 50 متر بود و فقط تردد در شب امکان داشت. آقای کسائی از این سنگر ها هم نمی گذشت. در تاریکی شب به آنها سر می زد و برایشان حرف می زد و به آنها روحیه می داد.
این مأموریت 20 روز طول کشید. در این 20 روز، ایشان حدود 40 سخنرانی برای نیروها اعم از افسر و فرمانده تا سربازها انجام دادند.
قبل از ایشان و بعد از ایشان با سخنرانان و روحانیان مختلف هم سفر شده بودم، تقریباً همه بعد از چند سخنرانی حرف های تکراری می زدند، فقط مستمعین و شنوندگانشان عوض می شد. اما به جرأت در این 40 سخنرانی آقای کسائی، من یک بار کلام و موضوع تکراری از ایشان نشنیدم، همیشه یک حرف جدید برای مستمعین داشت!
🌹🍃🌹🍃
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
#ﻭﺿﻮﻱ_ﺷﻬﺎﺩﺕ🌹
داشت وضو می گرفت
|بهش گفتم : عبدالحسین الان برا ی چی وضو می گیری ؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﻴﺨﻮاﻫﻢ #ﺷﻬﻴﺪ ﺑﺸﻮﻡ
ﺧﻴﺎﻟﻢ ﺷﻮﺧﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ..
ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪ
#ﺷﻬﻴﺪﻋﺒﺪاﻟﺤﺴﻴﻦ_اﺳﻔﻨﺪﻳﺎﺭﻱ
#ﺷﻬﺎﺩﺕ : 18 ﺧﺮﺩاﺩ 60 , ﺁﺑﺎﺩاﻥ
#ﺷﻬﺪاﻱ_اﺳﺘﺎﻥ_ﻓﺎﺭﺱ
🌱🌷🌱🌷
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪ
🌷🕊🍃
ای ،شهدا 🌷
دستمان را بگیرید...
شاید از معجزه نگاهتان ما هم پرواز
را در آسمان عشق و شهادت
تجربہ کنیم...💔
#صبح_وعاقبتتون_شهدایی 🕊
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🌟 #چهـلہ_ولایــت_باشهـــدا🌟
5⃣ 2⃣ روز تا عیدالله الاکبر، #عید بزرگ #غدیر باقی مانده است...
✅ فَاسْمَعُوا لِاَمْرِهِ تَسْلَمُوا، وَ اَطیعُوهُ تَهْتَدُوا، وَ انْتَهُوا لِنَهْیِهِ تَرشُدُوا، وَ صیرُوا اِلى مُرادِهِ وَ لاتَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبیلِهِ.
✅ او (#علی علیه السلام) را بشنوید تا سلامت مانید و اطاعتش کنید تا هدایت شوید و از آن چه باز می دارد ، خودداری کنید تا راه یابید و به سوی مقصد او حرکت کنید و هرگز راه های پراکنده ، شما را از راه او باز ندارد.
(سوره انعام آیه ۱۵۳)
📚فرازی از بخش ششم خطابه غدیر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👈مبلغ #غدیـــــر باشیـــد
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
گفت: بابا این بارکه #مشهد بودم از #امام_رضا ع اجازه گرفتم!
گفتم اجازه چی؟
شرم کرد،سرش را پایین انداخت.
گفتم اجازه برا #شهادت؟
گفت آره!
گفتم وقتی آقا اجازه داده من کی ام مانعت شوم،برو بسلامت!
🔰هدیه به #شهید رضا پورخسروانی صلوات
#شهداےفارس
🍃🌷🍃🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌷پسر شهید محمد قنبری : به پدرم افتخار میکنم که در راه نظام مقدس به شهادت رسید
🌹برادر شهید محمد قنبری : برادرم در راه دفاع از امنیت و ناموس به شهادت رسید
🕊#شهید_محمد_قنبری
#پایان_مماشات
🌹🍃🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#براساس_زندگینامه_شهید_غلامعلی_دست_بالا*
#نویسنده_بیژن_کیا*
#قسمت_سی_یکم
غلامعلی به دستور برادر اسلامی نسب گروه ویژه تشکیل داده و تا سنگر کمین دشمن را خاموش کند. اتومبیل از حرکت ایستاد پیاده شدیم و کنار ایستادیم تا اینکه برادر پاکیاری از راه رسید. به محض دیدن من غلام رو به اسلامی نصب کرد و گفت:«فقط یکی از این دو برادر میتوانند در عملیات باشند»
نه اصرار، نه خواهش و نه حتی قسم دادن هم نتوانست نظر فرمانده را تغییر بدهد. اسلامی نسب رو به غلامعلی کرد و گفت: فرماندهی گروه ویژه با شماست. می خوام همه سنگرهای کمین را خفه کنی.
فرمان بود و من باید بر می گشتم. از غصه و ناراحتی زبانم بند آمده بود .غلام رو به پاکیاری کرد و گفت :محمد هم باید باشه باید با ما بیاد.
اما اصرار غلامعلی فایده ای نداشت او را در آغوش کشیدم و گفتم :خدا به همراهت.
_اگه برنگشتم مواظب پدر و مادرمون باش!
دستم را در دست گرفت و فشار داد .دیگر حرفی نزدم نه اینکه حرفی نداشتم بغض کرده بودم .مگر میشد فراموشش کنم .مگر می شد آن روز غروب از یادم برود .دستم را گرفته بود حرفا زیاد بود برای گفتن اما هر دو بغض کرده بودیم. نمی توانستم با آنها بروم چون اجازه ندادند. هرچه من و غلامعلی اصرار کردیم هیچ فایده ای نداشت. آفتاب که از نفس افتاد سایه ها که روی زمین خزیدند و در گرگ و میش محو شدند ، به آرامی هنوز دست همدیگر را گرفته بودیم. دستور حرکت که رسید، نم اشک چشمان هر دوی ما دوید.
_مواظب خودت باش غلامعلی.
سوار اتومبیل شدند. چند قدم دنبالشان رفتم .حالا فقط دو نقطه سرخ می دیدم در ابهام شامگاه که کوچک می شدند و تنهایی را به رخ می کشیدند. مگر می شود فراموشش کنم؟؟
شهید اسلامی نسب را به گروهان منتقل کرد. باید سوار ماشین شدم و برمیگشتم عقب .شب تلخی بود برایم. برادرم می جنگید و من....
این تیر خلاصی بود برای من. باید برمیگشتم عقب. از شدت ناراحتی با خودم حرف میزدم.
همان وقت یادم آمد که زمستان سال ۱۳۶۱ به غلامعلی دوران نقاهت را سپری می کرد. به همراه برادرم رفته بودیم گلزار شهدا. غلامعلی به خاطر شدت جراحت از میلنگید و با هر قدمی که برمی داشت موج از درد در صورتش می پیچید و تا اعماق وجودش موج بر می داشت. آن روزها به خاطر جنگ برخی از داروهای کمیاب شده بود.
#ادامه_دارد
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بکشید ما را؛ ما زنده تر میشویم🌷🌷🌷
آمادگی مادر شهید قنبری برای دادن جان فرزندان دیگرش در راه اسلام...
#شهیدقنبری
🌱🍃🌱🍃🌱🍃🌱🍃
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
⭐یادی از استاد شهید حاج علی کسائی⭐
💐آن شب خیلی خسته بود، وقتی آمد، سرش روی بالشت نرفته خوابش برد. وقتی این خستگی اش را دیدم، تا ساعتش برای نمازشب زنگ خورد، دست گذاشتم وصدایش را قطع کردم تا آن شب بیشتر بخوابد.
نیم ساعت بعد با صدای اذان صبح بیدار شد. مثل برق گرفته ها از خواب پرید. با ناراحتی گفت: چرا ساعتم زنگ نخورد؟
گفتم: زنگ خورد، خسته بودی، من قطعش کردم.
در حالی که برای نماز صبح بلند می شد گفت: تو می دانی امشب چه ظلمی به من کردی، تو به جامعه اسلامی خیانت کردی!
گفتم: علی نماز شب تو چه ربطی به جامعه اسلامی داره؟
گفت: من شبی که نماز شب نخوانم آن روز در هیچ کاری موفق نیستم، این یعنی امروز نمی توانم آن جور که باید به مردم و جامعه اسلامی خدمت کنم.
مادرش می گفتم از پنجم ابتدایی مقید به لقامه نماز شب بود.
🌹🍃🌹🍃
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
✅ بزرگداشت نهمین سالگرد شهادت سردار مدافع حرم، شهید اسدالله شیبانی
🔸 با حضور:
🔻 حجتالاسلام انجوینژاد
🔻 خانواده محترم شهید
📆 زمان: جمعه، 26 خرداد | ساعت 17:30
📍مکان: گلزار شهدا، در جوار آرامگاه شهید شیبانی
#کانون_فرهنگی_رهپویان_وصال
#هییت_شهداےگمنام_شیــراز
🌱🍃🌱🍃🌱🍃
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
حاجی داشت حرف میزد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی میکرد. هنوز قاشق اول را نخورده، رو به عبادیان کرد و پرسید: عبادی! بچه ها شام چی داشتن؟
گفت: همینو
-واقعا؟جون حاجی؟
نگاهش را دزدید و گفت: ماهی رو فردا ظهر میدیم
حاجی قاشق را برگرداند بخدا فردا بهشون میدیم
حاجی همین طور که کنار میکشید گفت:
به خدا منم فردا ظهر می خورم!
شهید #ابراهیم_همت🕊🌹
🌱🍃🌱🍃🌱🍃
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌹 #مراسم میهمانی لاله های زهرایی🌹
💢و گرامیداشت سردار شهید محمد حسین حامدی
🔹با #روایتگری: حاج محمد مهدی حامدی(برادر بزرگوار شهید)
💢 #بامداحی: کربلایی محمد علی مشکین فام
#مکان : ◀️دارالرحمه_شیراز/قطعه شهدای گمنام
#زمان : ◀️ پنجشنبه ۲۵ خرداد / از ساعت ۱۷
🔺🔺🔺🔺
#هییت_شهدای_گمنام_شیراز
🔺🔺🔺
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
مبلغ باشید
🚨این هفته دو یادواره شهید در #گلزارشهدای_شیراز ، در دو روز پنجشنبه و جمعه داریم
انشاالله همه مبلغ و شرکت کننده باشند
🌷🕊🍃
اینجوریہکِہمیگَـن:
'الرفیقثـُمالطَریق'
حواسِتـونبـٰاشِہچِہڪَسۍرو
بَراۍرِفـٰاقتاِنتخـٰابمۍڪنید...
أَللّٰھُمارزقنااَزاین
رفاقتـٰاکِہتَھششھـٰادتہ🕊♥️!
#صبح_وعاقبتتون_شهدایی 🕊
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
هدایت شده از یافاطمه الزهرا
🌟 #چهـلہ_ولایــت_باشهـــدا🌟
4⃣ 2⃣ روز تا عیدالله الاکبر، #عید بزرگ غدیر باقی مانده است...
✅ مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللَّهَ قَدْ اَمَرَنى وَ نَهانى، وَ قَدْ اَمَرْتُ عَلِیّاً وَ نَهَیْتُهُ بِاَمْرِهِ. فَعِلْمُ الْاَمْرِ وَ النَّهْىِ لَدَیْهِ
✅ هان مردمان! همانا #خداوند مرا فرمان داده و بازداشته و من نیز به دستور او به علی امر و نهی کرده ام؛ پس دانش امر و نهی در نزد #علی است ...
📚فرازی از بخش ششم #خطابه غدیر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👈مبلغ #غدیـــــر باشیـــد
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
45.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞ببینید 👆
🔰 اوایل مهر ماه سال 60 بود. ایوب، 15 ساله بود که خبر شهادت دوست و هم کلاسش "عبدالکریم رنجبر" را شنید، به شدت بی تاب شد. هنوز هفته کریم را نگرفته بودند که راهی جبهه شد، در برابر مخالفت پدر و مادر گفت: دیگر نمی توانم درس بخوانم، برایم مشکل شده است، نمی دانم چه بکنم، ولی این را می دانم که باید به جبهه بروم تا آنجا آرام شوم!
پا بند جبهه شده بود، کمتر به مرخصی می آمد و بیشتر مواقع مجروح و زخمی بود. یک بار در منطقه هور العظیم به شدت از ناحیه فک و چشم مجروح شده بود. به حدی که فکش شکسته و 11 دندانش را در همان مجروحیت از دست داده بود و یکی از عصب های چشمش از کار افتاده بود به نحوی که چشمم همیشه باز بود و بهم نمی آمد. بعد از جراحی فکش ایشان ترمیم و برایش دندان گذاشتند.
وقتی با آن حال به مرخصی آمد، پدر و مادر شاکی شدند که چرا خبر نداده است به ملاقاتش بروند، گفت: چیز مهمی نبود که شما را خبر کنند!
می خواست با همان وضعیت به جبهه برگردد، پزشکان و خانواده مانعش شدند. گفت: دولت از پول بیت المال برای من خرج کرده و مرا درمان و دندان هایم را ترمیم کرده است، من مدیون بیت المال هستم و باید به جبهه برگردم.
بار بعد، پایش روی مین رفته، بخشی از استخوان پاشنه اش کنده شده و پایش هم شکسته بود. این بار هم خیلی نماند و عصا به دست به جبهه برگشت تا در عملیات کربلای 4 شرکت کند. یکی از دوستانش می گفت به خاطر وضعیت پایش نمی توانست با لباس غواصی به منطقه برود، به زور سوار یکی از قایق ها شد و همراه رزمندگان به خط رفت، رفت و شهید شد و مفقود شد و برنگشت!
#شهید جاویدالاثر ایوب جمشیدی
#شهدای_فارس
🌱🍃🌱🍃🌱
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#براساس_زندگینامه_شهید_غلامعلی_دست_بالا*
#نویسنده_بیژن_کیا*
#قسمت_سی_دوم
در راه برگشت رو به او کردم و گفتم: من یک آشنا توی بیمارستان دارم میخوای برات دارو بگیرم؟!
نگاه کرد و لبخندی زد و گفت: من که خوبم بزار به کسایی برسه که واقعاً بهش نیاز دارند .من باید برگردم جبهه.
گفتم: اینجا همه نگرانت هستند . اونجا کسی چشم به راهت نیست.
_میدونی هوشنگ خان منتظره تا برگردم جبهه؟!
قضیه هوشنگ خان برمیگشت وقتی که منو داداشم مادرت با هم در منطقه بودیم. قبلا هم همین کار را کرده بود عادت شده بود. انگار که هر موقع از جلوی ایستگاه صلواتی رد میشد ترمز می کرد و بعد هم میخندید و میگفت:« میبینی کاکو! عجب ماشین باهوشیه !خودش ایستگاه صلواتی می ایسته»
یک روز با همان لندرور از لشکر به منطقه حواری شلمچه میرفتیم. راننده امام شهید عباس نظیری بود. همه کم و بیش می دانستیم که عباس شوخ طبع است. نزدیکیهای ایستگاه صلواتی رو به من و غلام علی کرد و گفت حالاص۳۳۳ظ ندادهاند هم ما صضت یا ننیملژچلهزغچز اخس وقتشه ماشین را آزمایش کنم اگه وایساد باهوشه.
اتفاقاً چند متر جلوتر و نزدیک ایستگاه ،ماشین بنزین تمام کرد و متوقف شد. همه خندیدیم و به پیشنهاد غلامعلی از آن به بعد ، آن لندرور به خاطر هوش زیادش به هوشنگ خان معروف شد. بعد هم لندرور های لشکر یکی از پیدا کردن ..خسروخان. ایرج خان...
ناراحتش که خشک شد دوباره برگشته و حالا دیگر غلامعلی نیروی ثابت جبهه شده بود. ماها میگذاشت و شیراز نمی آمد. دو سه مرتبه آمد که یکبار به خاطر جراحت پای راستش بود. در عملیات محرم مجروح شد و دوران نقاهت را در شیراز سپری کرد.
روزی که شهید اسلامی نسب برای عیادت به منزل مان آمد رو به پدرم کرد و گفت: آقازاده شما آنقدر اصرار کرد تا مجوز شرکت در عملیات را از من گرفت»
در همان روزهایی که دوران نقاهتش را طی می کرد همه بهتر از این بود که زودتر راهی جبهه شود. شبها سوره های کهف و اسرا تلاوت میکرد و روز سعی میکرد کمتر از عصا استفاده کند.
#ادامه_دارد
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥شهیدی که از صدای زنگ ساعتش برای نماز شب، پیداش کردند‼️
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb