شمر تَنت رو پا که زد؛
گفتم دیگه بیسر نمیشی...
حُسین!
هرچی بههم میچینمت از این
مرتب تر نمیشی...💔
-ڪٰفِيْل-
اول بکشُ بعد هلهله کن… شمر حوصله کن…
وای از اونجایی که روضهخون میگفت:
کوچه که باز کردن، اسب علیاکبر که رد
میشد علیاکبر رو میزدنُ فرار میکردند...
چون عباس بود!
چون ابیعبدالله بود!
ولی تو گودال...
با هرچی داشتن میزدن!
نمیترسیدن چون دیگه کسی نبود
از دور پیکر ارباب دورشون کنه...💔
-ڪٰفِيْل-
…
گودال اگر چه جای زمین خوردنِ تو بود؛
اما شکست، بیشتر از پیکرت، دلِ زینب.
-ڪٰفِيْل-
…
گودال پر از ناله شد، از هجومِ نامردان
تو ماندهای و غربتِ آخرین نفسهایت...!
-ڪٰفِيْل-
…
در قتلگاه، خورشید هم سر به گریبان شد
وقتی که پیکر تو میان نیزهها افتاد...
-ڪٰفِيْل-
…
حُسین..!
شده خیره به وداعِ من و تو چشم رباب...
خواندم از طرز نگاهش، که منم دل دارم..(:
ولی فکر کن
اون چیزی که تو ده شب میشنوی
و طاقتشو نداری...
حاصل صبح تا عصر یک روز بوده..!
[وای از دلِ زینب]