eitaa logo
{نیمـہ اے از قلبم✨}
53 دنبال‌کننده
13 عکس
1 ویدیو
0 فایل
«بـہ نام چشم هاے زیبایش» رمانے پر از احساس هایے خآص❤️ | رمان نیمـہ اے از قلبم | °ـ؋ـصل اول° با شخصیت هایے خاص✨ بـہ قلم:مهلا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام سلام صبحتون بخیر ✨❤️
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:11 Fasl:1 مامان لیلا:قلبش درد میکرد یهو دیدیم هیچ صدایی ازش نمیاد رفتم تو اتاقش دیدم.....دیدیم افتاده رو زمین😭😭😭 حامی:باشه الان میام😟😔 اوین:چیشده حامی حامی:ج...جانا قلبش درد میکرده حالش بد شده آوردنش بیمارستان اوین:حامی تو خوبی ؟ حامی:آرع ولی ببخشید الان میخوام برم اوین:خب منم میام بلاخره رفیقمه حامی:باشه فقط بدو اوین:آقای فتاحی من دوستم بیمارستانه میشه برم آقای فتاحی:خدابد نده حتما اوین:مرسی حامی و اوین رفتند و سوار ماشین شدن اوین زنگ زد به گندم ،گندم اشغال می‌کرد گندم پی ام داد:بله اوین:کجایی تو گندم:بیمارستان اوین:کنار جانا گندم:اره اوین:باشه ماهم میایم گندم:ماهم؟ اوین:منو حامی گندم:اوهو😁 اوین:برو دیگه😒 پایان پی ام حامی:خب چخبر اوین:الان وقتشه حامی:جوجه ما رو نخوری 😂 وایییییییی اوین:چیشد ؟ حامی:راستی امشب اوین:اخی ایرادی نداره فردا حامی:هعی اوین:به دل نگیر ، الان شما دیر برسید ایرادی نداره حامی:نه چطور عزیزم اوین:میشه منو یه لحظه ببرید خونه لباس مناسب بپوشم حامی:شما با این لباس که قشنگید اوین:اونجا گیر میدن،تا حالا رفتم حامی:اوکی الان میریم آوین:مرسی عمرم حامی آوین رو برد خونه تا لباس هایش رو عوض کند اوین رفت خونه در رو باز کرد اوین:سلام مامان فرشته:چرا رنگت اینجوریه اوین:مامان باید لباس بپوشم برم بیمارستان فرشته:چیشده اوین:حامی پایین منتظره فرشته:چرا اون اوین:چونکه خواهرش بیمارستانه جانا دوستم فرشته:عی وای اوین رفت بالا و سریع لباسشو عوض کرد و گفت:مامان من رفتم فرشته:به سلامت
استایل آوین🤍
پیام ناشناس✨ ... Good 🫀🥺 ❤️✨ آوین:💋 مهلا:
پیام ناشناس✨ ... عزیزم آیدی مالک را میدی برای چنلم باهاش کار دارم ❤️✨ ... آوین: من مالک اولم : @HaamimS1376 مالک دوم هم مهلا هستن مهلا:
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:12 Fasl:1 اوین در خونه رو بست رفت پایین و سوار ماشین شد اوین:ببخشید دیر شد حامی:ایرادی نداره اوین:راستی حامی:جونم اوین:مامانم سلام رسوند حامی:سلامت باشند حامی راه افتاد و رفت رسیدن بیمارستان پیاده شدن حامی به پرستار گفت:سلام اتاق خانم جانا صالحی پرستار:انتهای راهرو سمت چپ حامی:مرسی حامی‌و اوین رفتند رسیدن به اتاق هردو وارد اتاق شدند مامان لیلا:سلام حامی:سلام مامان اوین:سلام مامان لیلا:سلام باباحمید:سلام اوین:سلام حامی:سلام حامی رفت بالا سره جانا جانا بیهوش بود نشست کنارش و آوین هم بالا سر حامی وایساد و دستش رو گذاشت روی شونه حامی اوین:خاله گندم کجاست؟ حامی:بگو مامان دهنت عادت کنه جوجه آوین:چشم مامان لیلا:گندم رفت تا سرم بخره اوین:اهان مامان لیلا:شما کدوم دوست جانا بودید؟ اوین تا اومد حرف بزنه حامی زد تو حرفش حامی: امم‌..مامان اوین هستش و قرار بود امشب بریم خواستگاری 😔 مامان لیلا:اهان پس عروس قشنگم شمایی اوین:بله😊 حامی دست کشید رو سر جانا تو دلش میگفت اجی قشنگم بیدار شو من طاقت ندارم تورو روتخت بیمارستان ببینم لطفا بیدار شو ______ جانا چشمش تکان خورد حامی:چشمش باز شد مامان لیلا:چی؟!😳 حامی:بخدا راست میگم جانا چشمشو باز کرد حامی:جانا جانا:م...من ک..جام؟! حامی:الهی فدات شم من تو بیمارستانی حامی دست جانا رو گرفت جانا:اوین اوین:جونم جانا:تو چرا اومدی اوین:مگه من میزارم رفیقم رو تخت بیمارستان تنها باشه جانا:مرسی که هستی حامی:خواهر شوهر بازی واسه اش در نیاری جانا:چی حامی:بنده شوهر اوین هستم جانا:چه با اعتماد‌به‌نفس حامی:بعله دیگه حامی با اون‌یکی دستش دست اوین رو گرفت حامی:مگه نه عروس خانم اوین:🥲 جانا:اوین خجالتیه حامی:مثل خودت