باز هم یاد روضۀ زینب
باعث دیدۀ ترم شده است
پای دشمن به خیمه وا گشته
صحبت از غارت حرم شده است
کاروان باز هم رسیده به شام
عمهزینب چقدر پیر شده
همۀ شهر را خبر کردند
دختر مرتضیٰ اسیر شده
این روایت، غلط نوشته شده
راوی او را «اسیر» اگر خواندهست
نه فقط بر دمشق، بر عالم
تا قیامت عقیله فرماندهست
زینب، آیینهدار فاطمه است
و علمدار خاندان کرم
جان عالم فدای بارگهِ
عمهجان مدافعان حرم
ای شهیدان، خیالتان راحت
پرچمش بر زمین نمیافتد
علمش هیچوقت از دستِ
یل امّالبنین نمیافتد
ما مگر مردهایم یازینب
نگه چپ به خیمهات افتد
وای اگر خم به ابرویت ببری
شیشهای بشکند از این مرقد
مگر از یاد میرود؟ یک بار
دل زینب شکسته در این شهر
در همین شهر، کوچهگردی کرد
آمده دستبسته در این شهر
یادمان هست، در همینجا بود
شد کجاوهنشین، خرابهنشین
باب ساعات و عمۀ سادات
پیش دروازه عمه خورد زمین
همه کف میزدند دور حرم
این عداوت همه ز بغض علیست
یک نفر هم در آن میانه نگفت
سر بازار، جای زینب نیست
غم از این بیشتر، زبانم لال
اینکه نامحرمان تو را دیدند
پای روضه بلند گریه کنید
دور زینب بلند خندیدند
زینب و مجلس حرامیها
بین انظار رفت نور حجاب
سایهاش را ندیده بود کسی
دخت حیدر کجا و بزم شراب
زینبم من، عقیلة العربم
علم حق کشم به تنهایی
بخدا در تمام کرب و بلا
من ندیدم بهغیر زیبایی
ای حرامی! نبین که این دنیا
به کجاها کشیده پای مرا
پستیِ روزگار را این بس
چون تویی بشنود صدای مرا
اَلسَّلام ای همه قرار حسین
اَلسَّلامُ علیکِ یازینب
کُلُّنا خاک درگه حرمت
همه جانها فِداکِ یازینب
#آجرک_الله_یا_صاحب_الزمان_عج
#عمه_جان_زینب
#معنا
#پدرام_اسکندری
@hadithashk
امیرالمؤمنین سلاماللهعلیه فرمود:
«اَلْكَذِبُ يُرْدِي مُصَاحِبَهُ وَ يُنْجِي مُجَانِبُهُ»
«دروغ مصاحب و همراه خود را هلاك كند، و كسى را كه از آن دورى كند نجات دهد.»
#کلام_معصوم
غررالحکم، حدیث۱۶۳۰.
#غررالحکم
@hadithashk
338.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواب بودم یه خُرده بد بیدار شدم
یکی داشت نعره میزد بیدار شدم
رو سرم دس میکشیدی پا بشم..
بعد تو هی با لگد بیدار شدم
بعد رفتن تو مهربون من
خواهرت میشد بلاگردون من
میشینم با دندونام قصه میگم
یکی بود یکی نبود دندون من
دستای مردای شامی سنگینه
بعد سیلی چشم من تار میبینه
تاری چشام فدا سرت، فقط
تو رو خوب نمیبینم بدیش اینه
کاش میشد تو رو شریک راز کنم
خیلی حرفارو برا تو باز کنم
کاشکی دردِ دست و گردنم میذاشت
برا بابائیم یه خورده ناز کنم
همیشه پدر عزیزه دختره
بخدا که همه چیزه دختره
من کبودیام سر تازیونهس
بگو هی نگن«مریضه دختره»
دشمنای تو امونم نمیدن
زیر آفتاب سایبونم نمیدن
به کنیزا اینجا نون خشک میدن
بابا جون به من همونم نمیدن
رسیده آخر کارم، بابایی
پُر پاییزه بهارم، بابایی
هر چقد دلت میخواد آیه بخون
منکه خیزران ندارم بابایی
زخمای سرت منو پیر میکنه
آیه های غمو تفسیر میکنه
دس نبردم توو موهات درد نکشی
توو موهای سوخته دس گیر میکنه
دور گردنم غُل انداخته بودش
همونی که چارقل انداخته بودش
چقَدَر زود میخوای از پیشم بری
تازه حرفمون گل انداخته بودش
بی تو من بایَدَم آشفته باشم
این اسیری رو پذیرفته باشم
این دفه خواستی بری منم ببر
بدون من نمیری، گفته باشم
#جانم_رقیه_س
#جانم_به_فدات_خانم
#چشم_حرومیا_از_حرمت_دور
#گروه_شعر_یامظلوم
@hadithashk
یا ام البنین(س)
پیراهنِ مشکیم و پوشیدم
گُل کرد بازم تو دلم احساس
دیدم نوشته گوشه ی تقویم
” روزِ وفـاتِ مادرِ عبّاس `
امّ البنیـن یعنی جوانمـردی
یعنی زنی از جنسِ مردانه
یعنی که بعد از حضرتِ زهرا
زهراتریـن بانویِ این خانـه
امّ البنیـن یعنـی فداکـاری
یعنــی بدونِ واهمـه بـــودن
یعنـی زنِ حیـدر شدن امّا
بـازم کنیـزِ فاطمـه بـودن
وقتی که اسمت فاطمه باشه
امّا بخوای امّ البنیـن باشی
غیرت بجوشه تو رگ و ریشت
زن باشی و مردآفرین باشی
دربندِ این باشی که با لبخـند
دلبندِ زهـرا رو بخنـدونــی
قُنداقه ی عبّاست و با اشــک
دورِ سرِ زینـب بچرخونــی
یعنی مَحالـه باشه عبّاس و
قلبِ حسین از خون لبالب شه
می خوام علمـدارِ رشیدِ من
در کربلا پیش مرگِ زینب شه
یعنی نمیخوام رو زمین باشه
یک قطره از خونِ حسینِ من
کرب و بلا یـادت نره عبّاس
جونِ تو و جـونِ حسیـنِ من
مـادر بیا و سر بُلندم کن
باید سرت رو نیزه ها باشه
دست برنداری از علمـداری
حتّی اگه دستات جدا باشه
میپیچه عطرِ یاس تو مِیدون
” ادرِک اخا ” رو باورت میشه
من مـادرت هستم ولی عبّاس
یک روز زهرا مادرت می شه
ابراهیم زمانی
#ابراهیم_زمانی #شعر_شهادت_ام_الادب #شعر_شهادت_ام_العباس #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_ام_البنین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یا ام البنین(س)
به نام آب مطهّر شدم، خدا را شکر
به بوی عشق معطّر شدم، خدا را شکر
سِمت گرفتم و مادر شدم، خدا را شکر
کنیز خانه ی حیدر شدم، خدا را شکر
بنای خلقت من خدمتم در این خانه اســت
دلیل عصمت من خدمتم در این خانه است
به باغ عاطفه ها یاسمن من آوردم
پسر برای شَه مؤتمن من آوردم
غلام، بهر حسین و حسن من آوردم
برای غیرت و مردی، ثمن من آوردم
خوشا به حال دلم حاصلم ابالفضل است
خوشا به حالم ابوفاضلم ابالفضل است
شَرَر نخورده پرم، مثل سرورم زهرا
نخورده ضربه سرم مثل سرورم زهرا
نگشته خم کمرم مثل سرورم زهرا
شنیده ام پسرم مثل سرورم زهرا
به روی بازوی خود جای ضربه ها دارد
پس استخوان شکسته سر و صدا دارد
شنیدم از تن عباس من سوا شد دست
عمود روی سرش خورد، تا جدا شد دست
همین که آخر کارش از او فدا شد دست
به روی دخترکان بی هوا رها شد دست
شنیده ام به دو چشم پر اشک خندیدند
به اشک چشم حسین و به مـشک خندیدند
نبودم و سر عباس را به نِی کردند
عذاب دائم خود را عوض به رِی کردند
سر مطهّر شاهی به تشت مِی کردند
زدند بر اُسرا سنگ و راه طی کردند
و من شنیدم و نالیدم و نهادم سوخت
که کاش فاطمه، جوشن برایشان میدوخت
عزیز، زینبم، آخر سرت به یغما رفت؟
شنیده ام که زِر و زیورت به یغما رفت
میان معرکه ها، معجرت به یغما رفت
لباس بافته ی مادرت به یغما رفت
به دشت ماریه، ای کاش جایتان بودم
بگو که مادر خوبی برایتان بودم؟
حسین قربانچه
#حسین_قربانچه #شعر_شهادت_ام_الادب #شعر_شهادت_ام_العباس #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_ام_البنین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یا ام البنین(س)
با گریه هام مدینه رو سوزوندم
برای دستای تو روضه خوندم
خوش غیرت حرم بیا و ببین
رخت عزا به بچه هات پوشوندم
بسته بودش دستای خواهر تو
رو نیزه ها بند نمی شد سر تو
بابت موهای سپید رباب ...
حلالیت گرفته مادر تو
گلی نمونده دیگه تو گلشنش
روضه ی بازه لالایی خوندنش
داغ تو کاری با حرم کرده که
برادراش ربابو نشناختنش ...
بشیر میگفت خمیده شد نگارت
من نبودم فاطمه بود کنارت
میگن یه جور پاشیده بود پیکرت
تنت رو ریختن میون مزارت
از آسمون انگاری ماه گرفتن
روضه خونات نوای آه گرفتن
قبر تو اونقده کوچیک بود تورو
با علی اصغر اشتباه گرفتن
قد بلندی داشتی دشمن گرفت
تیر اومد و چشمتو از من گرفت
سر تو روی دامن حسین بود
سر حسینو کی به دامن گرفت ؟
شما دوتا رو زیر پا هم دیدن
نیزه دارا حالتونو پرسیدن
شمر و سنان پابه پای حرمله
خیلی به افتادنتون خندیدن ..
ناصر دودانگه
#شعر_شهادت_ام_الادب #شعر_شهادت_ام_العباس #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_ام_البنین #شهادت_حضرت_ام_البنین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
ایها العزیز
روزی بدون گریه ی من سر نمیشود
چشمی شبیه چشم ترم ، تر نمیشود
من تشنه ی محبتم و زر نخواستم
من را ببین ، ببین همه چی زر نمیشود
من اشک میخورم که نمک گیرتان شوم
از این شراب ، با برکت تر نمیشود
من هم تنم سیاه و عرق کرده است، حیف
من را بغل کنید معطر نمیشود !؟
یک بوسه ام بده که بمیرم پس از همان
چون لذتی چو بوسه ی آخر نمیشود
شرحی گزیده از قصص الانبیاست این
گریه نکرده بر تو پیمبر نمیشود
امشب برای خرجی ام البنین بیا
ترحیم اوست ... بی پسر آخر نمیشود
بچه برای نوکری تو بزرگ کرد
نامادری که این همه مادر نمیشود
عباس را همیشه غلام حسین خواند
بچهکنیز ، حکم برادر نمیشود
کلثوم را بگو ، که به قربانیش پذیر …
این اندک است اگر که مکدر نمیشود
ام البنین ! شفای همه دردهای ما
امری بجز رضات مقرر نمیشود
زاویه ی بقیع ، بود قبله ی جهان
هر کس که سجده کرد ، که کافر نمیشود
غیر از نبی و فاطمه و چندتا امام
قطعاً مدینه بی تو منور نمیشود
علیرضا وفایی خیال
#شعر_شهادت_ام_الادب #شعر_شهادت_ام_العباس #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_ام_البنین #شهادت_حضرت_ام_البنین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
مادر
مادربزرگ مشکم و دریا دل من است
این چار قبر فرضی من ساحل من است
امالبنینِ شهرم و از چار پهلوان
یک مشک پاره پاره فقط حاصل من است
پیداست حد داغ من از ضجههای من
اینجا که سنگ گریه کن محفل من است
قبل از حسین لب نزد عباس من به آب
اصلا وفا حقیر ابوفاضل من است
گفتند دست ماه مرا قطع کرده اند
آن دستها که هدیهی ناقابل من است
ضرب عمود لالهی من را گلاب کرد
این شیشهی شکسته همه حاصل من است
مُردم از این که آب نخورد اصغر حسین
شرمندگی ز تشنه لبان قاتل من است
بعد از حسین ام بنین دربهدر شده
از این به بعد کرب و بلا منزل من است
وحید عظیم پور
#شعر_شهادت_ام_الادب #شعر_شهادت_ام_العباس #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_ام_البنین #شهادت_حضرت_ام_البنین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
مادر مادر
ما چه می فهمیم غم را، داغ را، دل بی قراری را
یا که شب های پر از دلگیری و چشم انتظاری را
ما چه می فهمیم سوز و سردی فصل زمستان را
بغض مانده در دل پاییزی و چشم بهاری را
ما چه می فهمیم حال مادری که از شهید خود
بین دستانش گرفته قاب عکسی یادگاری را
دلبری رفت و دو چشم مادری با رفتنش خون شد
ما چه می فهمیم حال آن که گم کرده نگاری را
پیرزن حق دارد این گونه بگردد بین هر کوچه
دلبرش نگذاشت باقی از خودش وقتی مزاری را
محمد جواد شیرازی
#شعر_شهادت_ام_الادب #شعر_شهادت_ام_العباس #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_ام_البنین #شهادت_حضرت_ام_البنین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یا ام البنین(س)
اول به زینبش دم در احترام کرد
با اذن او ورود به بیتالامام کرد
تا خاطرات شعلهور از یادها رود
معروف شد به اُمّ بنین، ترک نام کرد
از او سزاست درس بگیرند مادران
نامادری که مادریاش را تمام کرد
حیدر، حسن، حسین، علی، باقرالعلوم
عزت ببین که خدمت این پنج امام کرد
آمد بشیر و مادر سقا فقط سوال
از سرورش حسین علیهالسلام کرد
در امتداد خون شهیدان کربلا
با اشک در مقابل دشمن قیام کرد
با چار مصرعی که فدای حسین شد
این شاعر آخرین غزلش را تمام کرد
علی سلیمیان
#شعر_شهادت_ام_الادب #شعر_شهادت_ام_العباس #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_ام_البنین #شهادت_حضرت_ام_البنین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
ام الادب
تمام عمر من و آستانِ اُمِبنین
که در تمامیِ عمریم میهمانِ اُمِبنین
`هزار دشمنم اَر میکنند قصدِ هلاک”
چه غم مرا که منم در امانِ اُمِبنین
اگر هزار گره باشدم خیالی نیست
فقط همین که بگویم به جانِ اُمِبنین
بقیع و خاکِ بقیع سرمههای مادرهاست
همان غبار که دارد نشان اُمِبنین
دعای فاطمه با فاطمه اجابت شد
که گشت خانهی او آشیان اُمِبنین
چه برکتی است سرِ سفرهاش نمیدانم
علی شد از همه دنیا از آن اُمِبنین
نشسته پنج امامم کنار سفرهی او
و خوردهاند همه آب و نانِ اُمِبنین
بزرگ ، دُختِ قبیله ، کنیزِ زینب شد
همینکه گشت علی میزبان اُمِبنین
رسید و خانهی زهرا دوباره مادر دید
حسین دید به سر سایبان اُمِبنین
رسید و گیسوی کلثوم شانه شد با هر....
نوازش نَفَسِ مهربانِ اُمِبنین
گرفته است به دامن چهار جانش را
هزار شُکر که آمد به خانه اُمِبنین
ولی چه حیف که غم آمد و زمانه نوشت
جگر خراش بود داستان اُمِبنین
میان قافله خورشید و ماهِ او رفتند
به راه ماند ولی دیدگان اُمِبنین
بشیر آمد و پیغام بی کسی آورد
خراب شد بخدا خانمان اُمِبنین
برای چار جوانش نگفت اما گفت :
بگو حسین کجا هست؟ جانِ اُمِبنین
همینکه دید شده بی حسین اُفتاد و
به روی خاک نشست آسمانِ اُمِبنین
مدینه گفت که اُمالبنین نمیشد پیر
گرفت نالهی زینب توانِ اُمِبنین
نه گاهواره رسید و نه کودک و نه رُباب
ولی رسید بجایش خزان اُمِبنین
خمید و خاکِ دوعالم به رویِ معجر ریخت
عصا گرفت و سیه شد جهانِ اُمِبنین
سکینه خورد زمین وقتِ دادِ زینب شد
میان روضهی اَبرو کمانِ اُمِبنین
عروسِ سوختهی فاطمه رسید از راه
رُباب شد پس از آن روضهخوانِ اُمِبنین
مدینه دید که بیبی چقدر روضه گرفت
چقدر روضه شنید از زبانِ اُمِبنین :
حسین دست غریبی به روی زانو زد
برای جرعهی آبی به حرمله رو زد...
حسن لطفی
#حسن_لطفی #شعر_شهادت_ام_الادب #شعر_شهادت_ام_العباس #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_ام_البنین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
ای که بر دامان مهرت ماه را می پروری
آسمان را زیر دین چشم هایت می بری
درمقاماتت همین بس انتخاب حیدری
تو همان روح زلال از چشمه سار کوثری
بعد زهرا بعد زینب از همه زن ها سری
ای تمام مادران قربان تو نا مادری
خاک پایت سجده گاه نه فلک روی زمین
جای پینه آسمان خورشید دارد بر جبین
بعد زهرا این قبیله مادری خواهد چنین
تا بنی الزهرا تو را خوانند یا ام البنین
زن ولیکن هیبتت مرد آفرین روزگار
رشته های چادرت جود کرم را آبشار
در کلاس درس حجب تو حیا زانو زده
قطره لطف تو بر بحر کرم پهلو زده
شب زلبخندت ستاره بر سر گیسو زده
زیر سایه سار پلکت مهر و مه سوسو زده
گرشرف با عزت و لطف و وفا گردد عجین
عشق معنا می شود با واژه ام البنبن
ردپایت عشق را تا بیت حق تحریر کرد
چشمهایت آیه های حجب را تفسیر کرد
اشک ها را دستهای گرم تو تبخیر کرد
تو چه کردی که خدا کار تو را تقدیر کرد
نو عروسی که پی بخت سپیدت امدی
پیش پای بچه های فاطمه زانو زدی
گفتی ای مردم کجا آیینه زهرا شوم
آمدم خاک در انسیه الحورا شوم
آمدم تا که کنیز زینب کبری شوم
قطره ای امیدوارم وصل بر دریا شوم
اهل این خانه همه شمعند و من پروانه ام
وقت احرام است من حاجیه ی این خانه ام
گرچه با تو باز خانه صاحب غمخوار شد
گرچه قلبت از محبت نورگشت و نار شد
خاطرات فاطمه با نام تو تکرار شد
یاد گل احوال بلبل های خانه زار شد
شد تمام خواهش تو از امیر المومنین
فاطمه نه بعد از این بر من بگو ام البنین
باز می ماند دهان از مهر این نا مادری
شیر را با شیره عشق و وفا می پروری
مثل هدیه پیش کش بر طفل زهرا می بری
عرضه می داری قبولش کن برای نو کری
مادری هرگز ندیدم بگذرد از طفل خود
مثل تو نا مادری نه مادری پیدا نشد
آن هم آن طفلی که چشمش قبله گاه انبیاست
از همان میلاد دستش بوسه گاه مرتضاست
چهره او والقمر چشمان او شمس و ضحاست
گر بگویم لم یلدیولد شبیه او رواست
دُر در آغوش صدف آری چو گوهر می شود
دامن ام البنین عباس پرور می شود
تو ندیدی کربلا از راه تو پا بر نداشت
داغ لبهای خودش را بر دل دریا گذاشت
علقمه یک مشک از عشق و وفا بر دوش داشت
چون نگهبان جان خود را بر سر مشکش گماشت
گفت با خود جان مشک و جان طفلان حرم
هر چه تیر آید به جان خسته خود می خرم
دستهایش رفت اما کم نشد از آن شتاب
می شنید از دور آه از خیمه های اضطراب
با امیدی خویش را انداخت روی مشک آب
ناگهان روی سرش شد اسمان گویا خراب
تیر بر مشکش زدند و مثل مشک از تاب رفت
ایستادو قطره قطره پیکر او آب رفت
انقدر روی زمین شد پیکر او چاک چاک
ماند از آن کوه گویا گرد و خاکی روی خاک
داشت تنها یک نفس درجان خود آن نفس پاک
گفت با ان یک نفس هم یا اخا ادرک اخاک
نه فقط عباس از شرمندگی بی تاب شد
از خجالت مادرش ام البنین هم آب شد
#شعر_شهادت_حضرت_ام_البنین_س
#موسی_علیمرادی
@hadirhashk