عاقبت بادِ صبا با ما موافق می شود
هر چه شنزار است گلپوش از شقایق می شود
با عنایاتِ خدا ویرانه ی کاخِ سعود ...
پایه ی گلدسته های صحنِ صادق می شود
#امام_صادق_ع
#مهران_ساغری
@hadithashk
نزار رویِ زمین مانَد این سلامِ غریب
کسی که هست مُلَقَّب به مستِ جامِ غریب
غریقِ ناز و نِعَم گشته ام خدا را شکر
ز جود و بخشش و خیرِ علی الدوامِ غریب
تمامِ زندگی ام را به زیر دِینِ توام
فدای تو همه هستم نیکنامِ غریب
گدایِ صادقِ آلِ عبا شدن عشق است
بزار تا که بمانم منم غلامِ غریب
علی واری و لطف تو میرسد به همه
بگیر دست مرا شاهِ بامرامِ غریب
مرا در اهلِ نظر برده تا به عرشِ خدا
نمی از نمکِ سفره ی طعامِ غریب
دلیلِ عزّتی و برکت از تو میبارد
ز بس نهاده خدا عشق بینِ نامِ غریب
کمک رسان که دَهَم نذرِ روضه ات چیزی
که تحفه ایی شَوَد این به احترامِ غریب
دوباره نم نم بارانم ایهاالصادق
برات گریه کنم سیِّدُ العِظامِ غریب
بساطِ روضه ی تو پهن روضه خوان گوید
تویی عشقِ حقیقیِ ناتمامِ غریب
تو را پیاده چه بَد پشت مَرکَبَش میبُرد
نکرد حیا ز سنِ تو بامقامِ غریب
تو را به جرمِ کدامین گناه رنجاندند
جفا کردن و بر تو مهِ تمامِ غریب
شدی قتیلِ ستمها و زهر شُکرِ خدا
سرت بریده نشد از قفا امامِ غریب
#شعر_شهادت_امام_صادق_ع
#میرزا_رضا_آهی
@hadithashk
هستم مُقیمِ عالَمِ شیخُ الائمه
داد آبرومان کَرَمِ شیخُ الائمه
موسی اگر که مُرده ای را زنده میکرد
عالم زنده ست از دَمِ شیخُ الائمه
دیگر چه غم دارد دل آن نوکری که
باشد به زیر پرچَمِ شیخُ الائمه
دردی اگر داری بیا (سائل) مَخور غم
مانند ندارد مَرهَم شیخُ الائمه
خوشبخت یقینا میشود هرکس که وَصلَ ست
بر ریسمان مُحکَمِ شیخُ الائمه
جا دارد عالم امشب از غُصِّه بمیرد
آری زِ داغِ اعظَمِ شیخُ الائمه
مسمومِ زهرِ کینه شد فرزند زهرا
دل غَم سرا شد از غَمِ شیخُ الائمه
گَردِ یتیمی بر رُخِ شیعه نشسته
پیچیده بوی ماتَمِ شیخُ الائمه
تاصبح محشر میکنم گریه برای
چشمان خون و دَرهَمِ شیخُ الائمه
نامردی او را در پیِ مرکب کشاندش
میریخت اشک نَم نَمِ شیخُ الائمه
بر مادرش در پیش چشمش ناسزاگفت
آنجا شکست قَدِّ خَمِ شیخُ الائمه
هرچند کُشتندَش ولی دیگر نپوشید
رَختِ اسارت مَحرَمِ شیخُ الائمه
#شعر_شهادت_امام_صادق_ع
#میرزا_رضا_آهی
@hadithashk
راه گریز از هجر را دشوار می بینم
دارم فقط از دوریات آزار می بینم
دنبال گریه چشمهایم راه افتادند
این چشمهها را تشنهی دیدار می بینم
آدینه های بی تو شد آئینهی حسرت
تکرار در تکرار در تکرار..،می بینم
در جستجوی عطر گیسوی تو جان دادند
در کوی تو نعش هزار عطّار می بینم
یارای دیدن را گرفت از من گناهانم
خورشید پُشتِ ابرها را تار می بینم
من جایِ رحمت ، زحمتم...، شرمندهام آقا!
خود را به روی شانههایت ، بار می بینم
خُلقی که دارم خَلق را از من گریزان کرد
یک شهر را از دست خود بیزار می بینم
جز تو کسی این جنس بنجل را نمی خواهد
هر مرتبه خود را تهِ انبار می بینم
کُشته است من را زخم دلتنگی..،کجایی تو؟!
روی دلم از تیغ غم ، آثار می بینم
شُغل شریف گریهکردن را به ما دادی...
آنقَدر اطراف تو کاسبکار می بینم!
گرچه گنهکارم ، به مولا دوستت دارم
این عشق را شرط فرار از نار می بینم
هرچند خاکم ، خاک پای بوترابم من
بابای خود را حیدر کرار میبینم
مُردن فقط در وادی صحنِ نجف زیباست
گلدستهی ایوانطلا را ، دار می بینم
دلدادهام ، دلدادهی ارباب عطشانم!
دلدادهها را نوکر دلدار می بینم
نوحِ اَئِمّه باب کرده گریه بر او را
نُوحُوا عَلَی المَظلوم را معیار می بینم
وَالشِّمرُ جالِس..، آه! از آن خنجر نامرد...
فرمود : جَدَّم حرف میزد ، شمر ذبحش کرد
#شعر_شهادت_امام_صادق_ع
#شعر_مناجات_امام_زمان_عح
#بردیا_محمدی
@hadithashk
میان شعله و زخم از زبانه ها دارم
دوباره شکوه از این تازیانه ها دارم
مرا زدند و به جسمم نشانه ها دارم
چو مرغ بال شکسته ترانه ها دارم
شکست حرمت من در نماز نیمه شبم
به کوچه نغمۀ یا فاطمه است روی لبم
اگرچه داده مرا خصم، سخت آزارم
اگر چه صاحب درد نهان و غمبارم
اگرچه خسته دلم، از مدینه بیزارم
شهید قصۀ دیوار و زخم مسمارم
به دست بسته پایِ پیاده ام بردند
دوباره جان نبی را به کوچه آزردند
شکست حرمتم از ناسزا و بد دهنی
من غریب و شب و کوچه ها و بد دهنی
شرار آتش و یک بی حیا و بد دهنی
دو دست بسته چو شیر خدا و بد دهنی
چو مادرم وسط کوچه ها زمین خوردم
عدو سواره و من بی هوا زمین خوردم
دلم شکست ولی پیکرم به خاک نماند
تنم به خاک، پر از زخم و چاک چاک نماند
گلم به دست من از تشنگی هلاک نماند
کسی به خیمه سوزان و هولناک نماند
غریبم و زغم یک غریب میگویم
زشرح قصه شیب الخضیب میگویم
یکی رسید و سر نیزه برگلو میزد
یکی به خنجر خود زخم را رفو میزد
یکی بصورت شاه با لگد به رو میزد
یکی به سنگ جفا آمد بر او میزد
رسید از ره و خنجر به دست واویلا
واستخوان گلویش شکست واویلا
#شعر_شهادت_امام_صادق_ع
#میثم_تربتی
@hadithashk
دل عرش خدا سوزد به حال خسته ی این مرد
خدا خون گریه کرده با دو دست بسته ی این مرد
نفس هایش به تاب و تب، در آشوب است و جان بر لب
شبانه پابرهنه می دود حیران، پی مرکب
شبیه کوه با دستان بسته بر زمین می خورد
به هر افتادنش در کوچه،زخمی بر جبین می خورد
به یاد ریسمان بر گردن شیر خدا می سوخت
شبیه خیمه های سوخته در کربلا می سوخت
عرق ریزان امامی که زمین می خورد در کوچه
خودش می گفت در روضه که نفرین باد بر کوچه
و حالا روضه خوان کوچه ها خود روضه ای دارد
امامِ بی امامه، بی عبا،خود روضه ای دارد
میان کوچه ای که روضه اش را سال ها خوانده
به یاد مادرش، در بُهت خونینی فرو مانده
کسی که با علی و مجتبی یک عمر درد مشترک دارد
دلش از ماجرای کوچه و سیلی ترک دارد
پس از آتش به یاد آتش آن خانه می سوزد
به یاد مرتضی و غربت ریحانه می سوزد
و می فرمود از من خانه ای گر سوخته، تنها
ولی مادر خودش هم سوخت مثل خانه اش آنجا
#شعر_شهادت_امام_صادق_ع
#حسن_کردی
@hadithashk
در تاب رفت گرچه از آن زهر بی امان
تشتی طلب نکرد که ریزد جگر در ان
شیخ الائمه ساکت و آرام و بی صدا
در کنج خانه چشم فرو بست از جهان
غربت ببین از آنهمه شیعه یکی نبود
باشد کنار بستر آقای شیعیان
داغ مدینه بر جگرش بود جان سپرد
داغ مدینه چیست همان مادر جوان
پس کوچه های شهر دلش را شکسته بود
دیوارهای کوچه همه بود روضه خوان
شهر مدینه شهر زمین خورده ها شده
این است روضه ای که شرر میزند به جان
هفتاد سال گرچه به مادر گریسته
هفتاد سال سوخته از آن قد کمان
اما ندیده مادر خود را به روی خاک
هرگز ندیده ضربه ی سیلی ناگهان
پایی به روی چادر مادر ندیده است
او را ندیده زخمی و مجروح و ناتوان
هرگز ندیده در وسط گیرو دارها
یاس شکسته ای که شود رنگ ارغوان
فرق است بین انکه غمی را شنیده است
با آنکه دیده است خودش را در ان میان
آری حسن همانکه سر شانه های خود
تا خانه برد مادر خود را کشان کشان
حق داشت پس اگر جگرش بین تشت ریخت
جز او ندیده بود کسی غصه انچنان
حق داشت شاعری که برای غمش سرود
این بیت ناب را که شده ذکر روضه خوان
در تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد
آن تشت را زخون جگر باغ لاله کرد
#شعر_شهادت_امام_صادق_ع
#محمد_جواد_مطیع_ها
@hadithashk
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدیما صحبت این چیزا نبود
غیر گریه غیر کربلا نبود
هرکی یک گوشه ی کارو میگرفت
منم و منم تو روضه ها نبود
سفره مینداختن و نذری میدادن
اونی که دیگ رو میشست تنها نبود
یه بزرگ یه حرفی میزد و تمام...
چشم مطلق بودیم و چرا نبود
قربون تک تک مداحا بشم
ولی قبلاً اصلاً اینجورا نبود
یه گریز برای گودال میزدن
اینقدر زیاد برو بیا نبود
روضه هایی که الان میشنویمو
برای اینستا و اینا نبود
روضه و واحد و پنج دقیقه شور
سینه زن سینه میزد ادا نبود
یکی مظلوم میکشید ، خوب میشدیم
کی میگه اون موقع ها شفا نبود
حالا رو نبین تو شور میان همه
اون روزا پا منبرا که جا نبود
دل پاک و علم و تقوا و گذشت
معیار مداحی که صدا نبود
حالا دیگه این چیزا خیلی کمِ
مثل حالا اوستا کیمیا نبود...
***
خدایی هم کیمیا شده و پیدا نمیشه.....
#رسول_عسگری
#قدیم_ها
#یاد_ایام_بخیر
#برای_او
@hadithashk
حدیث اشک
قدیما صحبت این چیزا نبود غیر گریه غیر کربلا نبود هرکی یک گوشه ی کارو میگرفت منم و منم تو روضه ها نب
آرزوی حبیب بن مظاهر؛ شرکت در روضه سیدالشهدا
نقل است از ميرزاى شيرازى قدس سره، كه حبيب بن مظاهر علیه السلام را در خواب ديدند بر تختى نشسته،
ميرزاى شيرازى از حبيب بن مظاهر سؤال كرد، آيا مى خواهى به دنيا برگردى؟
حبيب گفت: بله! براى سه چيز :
👈🏻 ۱ـ اينكه صلوات بر محمد و آل محمد صلى الله عليه وآله بفرستم.
👈🏻 ۲ـ تشنه ها را آب دهم.
👈🏻 ۳ـ در مجالس ابا عبدالله الحسين عليه السلام گريه كنم
واقعاً اگر اين سؤال از مرحوم ميرزا مى شد، ايشان همان جواب حبيب را تكرار مى كردند.
ايشان بارها در حيات خود آرزو داشتند بر اهل بيت عليهم السلام به خصوص امام حسين عليه السلام گريه نمايند.
وقتى اين خواب در مجلسى نقل شد، ذهن تمام حاضرين به مرحوم ميرزا سوق پيدا كرد كه عجيب اين خواب منطبق بر مرحوم ميرزا است; زيرا به يقين ايشان هم گريه را انتخاب مى كرد كه به دنيا برگردد و گريه كند و اين را بارها در زمان حيات خود ذكر كرده اند
👈🏻 هيچ مجلسى را به مجلس گريه بر اهل بيت عليهم السلام ترجيح نمى دادند
و هر پنجشنبه، با ذوق و شوق با هيئت عزا در مجلس روضه حاضر مى شدند، در آتش عشق حسينى مى سوختند و تا زمانى كه مرحوم ميرزا در قيد حيات بودند، هيچ گاه اين شعله هاى عشق حسينى به سردى و خاموشى نگرائيد همانگونه كه
👈🏻 نبى اكرم صلى الله عليه وآله فرمود:
إنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ حَرَارَةً فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَنْ تَبْرُدَ أَبَداً
📚 برگرفته از کتاب زندگی نامه استاد الفقهاء و المجتهدین ميرزا جواد تبریزی رضوان الله تعالی علیه
#نعمت_روضه
#در_روضه_ها_کم_نگذاریم
@hadithashk
انگار بین نور نگاری نشسته است
در پشت پرده آینهداری نشسته است
بالای طاق عرش ، شُعاری نشسته است:
در مکتب تو طفل فراری نشسته است
از کودکی به لطف همین عشق ، بالغیم
شاگردهای مدرسهی قالَ صادقیم
مصباح تو چراغ مسیر شریعت است
مفتاح تو کلید بیان حقیقت است
شاگردی مرام تو عین طریقت است
شیعه به لطف علم تو صاحبفضیلت است
تیغت برای معرکه مُعضَل درست کرد
نُطقِ مُفَصَّل تو مُفَّضَل درست کرد
وقتش رسیده است که اندوه کم شود
شادی حریف خاطرهی تلخِ غم شود
ای کاش عاشق تو کمی با جَنَم شود
شاید تنور گرم تو سهم دلم شود
در شعلهها حرارت عشق مرا ببین
هارونِ سربلند خودت را بیا ببین
خورشید را نگاه تو در بندِ ماه کرد
شب را هبوط روشن تو زابراه کرد
چشمی که در تو خیره نشد اشتباه کرد
راه عراق را قدمت شاهراه کرد
بوسیدن مزار علی یادگار توست
گلدستههای صحن نجف شاهکار توست
روح مرا زمان گدایی عفیف کن
ابلیس را مقابل نَفْسم ضعیف کن
طبع مرا به یُمن دعایت لطیف کن
بیتی بساز و قافیه ام را ردیف کن
مضمون ناب گیسوی تو باب دلبریست
تشریح مو به موی تو در شعرِ حِمْیَریست
در جبهههای اشک ، تو خطِّ مُقَدمی
خِضرِ تمام گریهکُنان مُکرمی
بنیانگذار روضهی ارباب عالمی
بانی خیمه های عزای محرمی
نُوحُوا عَلَی الحسین شُعار ظهور شد
اسباب نوحهخوانی ما با تو جور شد
دیباچهی شعائر تو می کُشد مرا
اشکِ همیشه حاضر تو می کشد مرا
غمخوردن منابر تو می کشد مرا
قبر بدون زائر تو می کشد مرا
خاک بقیع را حسن آباد می کنیم
منبر به نامِ نامیات ایجاد می کنیم
داغ تو در میان دلم بیشتر شده
آتش بلای خانهی خَیرُالبَشَر شده
هیزم دومرتبه دمِ در شعلهور شده
این کوچه ی مدینه عجب دردسر شده
گرچه دل تو سوخت و چشمان تو گریست
شکر خدا که همسر تو بین شعله نیست
رنج طناب اگرچه که شأن پرت نبود
دیگر سنان مست که دور و برت نبود
زَجرِ پلید همسفر دخترت نبود
عمّامهی تو گرچه به روی سرت نبود
آن را کسی به زور نبرده است لااقل
پیراهن تو دست نخورده است لااقل
#شعر_شهادت_امام_صادق_ع
#بردیا_محمدی
@hadithashk
این بقیع غریب افتاده گنبدی پُر فروغ خواهد داشت کربلایی شود برای خودش ! صحن های شلوغ خواهد داشت
دل من روشن ست، باور کن ! زخم دل التیام می بیند شیعه ی دل شکسته در این شهر عزت و احترام می بیند
جای این شُرطه های بی احساس خادمانی رئوف می بینیم دستِ مداح های با اخلاص شب جمعه لُهوف می بینیم
هیچ بد کینه ی بد اندیشی راه بر زائران نمی گیرد شیعه در کوچه ی بنی هاشم آستین بر دهان نمی گیرد
برق گلدسته ها دم مغرب
چه جلال و چه شوکتی دارد !
هر رواقی که پای بگذاری
فرش تبریز قیمتی دارد
هنر دست اصفهانی هاست
آینه کاری ظریف بقیع
عطر ناب برنج ایرانی
به مشام آید از مُضیف بقیع
در تلاقی نور و آیینه
حرمی بی مثال می بینیم
در کنار ضریح ام بنین
معجزاتی محال می بینیم !
بین لبخند و اشک زائرها
شور نقاره ها شنیدنی ست
ازدحام فقیرهای غنی
دم باب الکریم دیدنی ست
چشم های مدینه مبهوت ِ
دسته های عظیم سینه زنی ست
عهده دار مراسمات حرم
آستان مقدس حسنی ست
قُم به حُکم ادب ، سرِ تعظیم
بر نمی دارد از قدوم بقیع
می شود آرزوی طُلابش
حوزه ی باقرالعلوم بقیع
روزگار این چنین نمی ماند !
پیش رو لحظه های شیرینی ست
عصرها ، صحن حضرت صادق
محفل شاعران آیینی ست
#ائمه_بقیع
#شعر_شهادت_امام_صادق_ع
#وحید_قاسمی
@hadithashk