مباد این شرط محکم را ببازیم
در این اندوها غم را ببازیم
در این جنگ و جنون بازنده هستیم
اگر ماهِ محرم را ببازیم
*****
بیا شرمندهی فردا نمانیم
جدا از چادر زهرا نمانیم
همه پیروز میدانیم وقتی
که از ماه محرم جا نمانیم
*****
اگر غمگین اگر لبریز دردیم
که در ماه محرم روضه گردیم
توان ما از این ماه است یعنی
که در سینهزنی گرم نبردیم
*****
نگاه ما پگاه ما حسین است
تمام تکیهگاه ما حسین است
نه موشک نه پدافند و نه پهباد
سلاح ما سلاح ما حسین است
#محرم_۱۴۰۴
#حسن_لطفی
@hadithashk
من معتقدم زهر عسل خواهد شد
گریه ز غمت خیرالعمل خواهد شد
صد مشکل اگر داشته باشیم چه غم...
با چایی روضه ی تو حل خواهد شد
#محرم_۱۴۰۴
#سید_مجتبی_شجاع
@hadithashk
با خجالت آمدی سوی حسین
داشتی بر لب، نوا و زمزمه
سربه زیر انداختی گفتی مرا
عفو کن ای نور چشم فاطمه
تو گمان کردی که نفرین بود، نه
یوسف زهرا دعایت کرده بود
تو نرفتی در سپاه شاه عشق
حضرت زهرا صدایت کرده بود
تو ادب کردی به نام فاطمه
زان سبب جانت فدای شاه شد
ختم شد عاقبتِ کارت بخیر
جان تو تقدیم ثارالله شد
گر چه افتادی تو روی خاکها
یوسف زهرا به بالینت رسید
راس تو برداشت از روی زمین
کس نداند که چها مولا کشید
حر! تو که رفتی ولی وقت غروب
تو ندیدی با گل زهرا که چه شد
دور آفای غریبم شد شلوغ
زنده آنجا ماجرای کوچه شد
تو ندیدی حر! تنش در قتلگاه
جا برای ضربهی دیگر نداشت
تو ندیدی که چه شد با سینهاش
شمر روی سینه پایش را گذاشت
#محرم_۱۴۰۴
#جناب_حر
#محمود_اسدی
@hadithashk
کعبه دور حسین میگردید
دشنهی کوفه، یاس را میچید
سنگهای تراش خوردهی شان
سر و روی عموی من بوسید
بس که نیزه میان جسمش بود
با لگدها بدن نمیچرخید
نیزه از سینهاش که بیرون زد
در همان لحظه عمّهام میدید
اسبها روی سینهاش رفتند
به ته نعل، پیکرش چسبید
عمویم روی خاک، سینه نداشت
زنده بود و همه بدن پاشید
دست من شد به پوست آویزان
بوی بابا به دشت میپیچید
روی جسم عمو که افتادم
حرمله دید و داشت میخندید
با که گویم عمو دم آخر
از غم گوشواره میلرزید
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_الحسن_ع
#محمود_اسدی
@hadithashk
علت عاشقی عالم و آدم شده ای
به همین پیرهن عشق ! که عشقم شده ای
دوستت دارم و از دوستی ات میمیرم
حضرت قلب ! در این سینه تو محکم شده ای
اسم تو آمد و اسم خودم از یادم رفت
طیب الله به اسم تو که اعظم شده ای
کعبه هم پیرهن مهر تو بر تن دارد
این دلیلی ست بفهمیم مکرم شده ای
جهت قبله عوض شد ، حرمم کربلاست
ای به قربان تو که قبله ی عالم شده ای
هر چه غم هست در عالم به فدای غم تو
آری آری که تو سرسلسله ی غم شده ای
همه ی بچِگی من وسط دسته گذشت
مادرت گفت سگِ صاحب پرچم شده ای
باز هم پیرهنت را سرِ کرسی بستند
باعثِ فرقِ همه سال و محرم شده ای
دم تویی ، نوحه تویی ، ناله تویی ، گریه تویی
ای به قربان تو یکپارچه ماتم شده ای
مثل مسلم که بهم ریخت بهم ریخت تنت
با کمک های حصیر است منظم شده ای
رفت بر میخ سر مسلم و در آن لحظه
شاهِ آشفته ی بر نیزه ! مجسم شده ای
از قناره بدن مسلم و هانی میریخت
مثل آن لحظه که با نعل ، تو هم کم شده ای
چیزی از صورت هانی و سر مسلم نیست
مثل آن روز که در طشت ، تو مبهم شده ای
#شعر_مناجات_سیدالشهدا_ع
#محرم_۱۴۰۴
#علیرضا_وفایی_خیال
@hadithashk
نیا کوفه نیا کوفه ، رسید از من خبر شاید
به ما که بد گذشت اینجا ، به زینب بیشتر شاید
ز خانه آمدم بیرون که طوعه در امان باشد
فقط دلواپسش بودم ، بماند پشت در شاید
منی که مرد بودم را ز پا اینجا درآوردند
زبانم لال میبیند عیالت دردسر شاید
ز آغوش ابالفضل و سرِ دوش علی اکبر
بیاید دخترت پایین ، بماند در گذر شاید
سر دارالعماره با لب پاره صدا کردم
مگر باشد کمی هم در صدای من اثر شاید
مرا بستند بر اسب و میان شهر چرخاندند
ببین که کوچه گردم از سر شب تا سحر شاید
قناره کتف هایم را اذیت کرده… می ترسم
برای تو در این بازار ها باشد خطر شاید
عبا بردار که اینجا فقط از اکبرت حرف است
سفر دارد خطر شاید ، سفر دارد ضرر شاید
رباب و تو پیِ اصغر چه زحمت ها کشیدید و
هراسانم که زحمت هایتان گردد هدر شاید
مرا در طشت میبرد و میان توبره آورد
مبادا که برای تو بسازد دردسر شاید
به چوب ابن مرجانه ببین دندانم افتاده
نمیفتد به ما در کوفه انگاری سفر شاید
مرا که پرت میکردند در فکر شما بودم
به فکر نعل های اسب های ده نفر شاید
منی که چوب میخوردم فقط فکر لبت بودم
تو را هرگز نمیخواهم ببیند طشت زر شاید
تن من را کسی گردن گرفت و دفن کرد آخر
برای تو می آیند اهل ده هم مختصر شاید
به روی نیزه که بودم به فکر ماه تو بودم
ز پهلو میرود در نیزه ها رأس قمر شاید
به زینب میسپردی کاش بعد از من حمیده را
که میترسم بمیرد دختر از داغ پدر شاید
به فکر دختر من نه ، به فکر دختر خود باش
که دشوار است پا برهنه رفتن از شرر شاید
خرابه دخترت را میکشد برگرد جان من !
به جانش میرسد شلاق خشک و چوب تر شاید
سفر رفتن کنار زجر ، زجرآور ترین کار است
نمیرد از عطش میمیرد از درد کمر شاید
#شعر_شهادت_حضرت_مسلم_ابن_عقیل_ع
#محرم_۱۴۰۴
#علیرضا_وفایی_خیال
@hadithashk
له شدیم از درد دوری ، زور دنیا را ببین
کار دنیا را ببین و حسرت ما را ببین
قبل عاشق بودنش دریا کویری خشک بود
اشک ها وقتی که راه افتاد دریا را ببین
پارسکردن خصلت سگهای پشت قافلهست
داد وقتی میزنم در من تمنا را ببین
من ز یوم الترویه دل ناگران زینبم
صبح فردا میرسی کرب و بلا ما را ببین
روی خار این بیابان اسب زخمی میشود
قبل خیمه باز کردن ، خوب صحرا را ببین
از زمانی که رسیدی صورتت خاکی شده
خواهرت که گفت برگردی ، تقاضا را ببین
کودک شش ماهه داری پس برو نزدیک آب
درد سر دارد زمینش هرم گرما را ببین
در علی اکبر ، رسول الله را دیدی اگر
در رقیه بیشتر امابیها را ببین
یک طرف لیلا پریشان یک طرف نجمه حزین
گریه ی نجمه ببین و آه لیلا را ببین
هر کسی قربانی اش را با خودش آورده است
از خجالت سوخته ، کلثوم تنها را ببین
مرکب دشمن که آمد آب بر رویش زدی
ای فدای رأفتت ، اوج مدارا را ببین
آب دادی تو ، ولی آبت نداده هیچ کس
رد که شد امروز بعدش صبح فردا را ببین
من که گفتم دخترانت را نیاور با خودت
دست شمر و ساربان شلاقِ دعوا را ببین
فاطمه از هوش رفته خوب که دقت کنی
حالت آسیه و حوا و سارا را ببین
شمر وقتی می بُرد اصلا تماشایش نکن
شمر وقتی می بُرد سر را ؛ تو زهرا را ببین
زیر دست و پا صدای خواهرت را گوش کن
گرچه پایین گیر افتادی ، تو بالا را ببین
چند ساعت میشود دارد سرت را می بُرَد ؟
قتل صبرت را تحمل کن ، درازا ببین
تو میان قتلگاهی و سواران در حرم
روی زانویت بیا و حال زن ها را ببین
#شعر_ورودیه
#محرم_۱۴۰۴
#علیرضا_وفایی_خیال
@hadithashk
اذن میدانم بده
مرد میدان را دو چشم تر نمی ریزد بهم
اذن میدانم بده، مادر نمی ریزد بهم
دستخط مجتبی را روی چشمانت بکش
خیمه با اذن حسن دیگر نمی ریزد بهم
فکر جوشن را نکن، شخصاً حریف ازرقم
هیبتم را اینهمه لشکر نمی ریزد بهم
پیش زینب من به دست و پایت افتادم حسین
پیکرم مثل علی اکبر نمی ریزد بهم
مثل زهرا استخوان سینه ی من هم شکست
میخِ پشت در از این بهتر نمی ریزد بهم
با همین عمّامه، زخم ابروی من را ببند
اینچنین دیگر دل خواهر نمی ریزد بهم
لااقل با تیغ و نیزه سیزده قسمت شدم
روی دامان توام که سر نمی ریزد بهم
تشنه زیر نعل مرکب یاد تو بودم عمو
همچو گودال تو این معبر نمی ریزد بهم
گرچه لج کرد آن حرامی کاکلم را تاب داد
حنجرم را کُندی خنجر نمی ریزد بهم
غصه ی ناموس دارم که دگر چیزی مرا
مثل غارت کردن معجر نمی ریزد بهم
رضا دین پرور
#رضا_دین_پرور #شعر_شهادت_ابن_الحسن #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_قاسم_ابن_الحسن #شعر_شهادت_یتیم_امام_حسن
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
ای یتیم خانهام رحمی به حال نجمه کن
یا نداری جان، لبی بگشایی و آهی کشی
یا عسل چسبانده قاسمجان لبانت را به هم
ای یتیم خانهام رحمی به حال نجمه کن
ریختی در خیمهام گریه کنانت را به هم
نالهات می آمد اما پایکوبی داشتند
ناله کردم که نریزید این امانت را به هم
نذر کردم بین اَبرویت ببوسم بازهم
حیف نعلی ریخت اَبروی کمانت را به هم
شیر شد لشکر همین که دید قد و قامتت
دوخت بر این خاک جسم خون چکانت را به هم
عمهات دارد میآید اینقدر پا را مکش
با تقلایت نریزی عمهجانت را به هم
کاش میشد که بگویم با حسن: حالا نیا
آخ پاشیده است تیغی نوجوانت را به هم
دشنهای خوردی صدایت را به سینه قطع کرد
نیزهای نامرد پیچانده دهانت را به هم
در میان سینهات شن ریزه میبینم چرا
وای ساییدند شنها استخوانت را به هم
حسن لطفی
#حسن_لطفی #شعر_شهادت_ابن_الحسن #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_قاسم_ابن_الحسن #شعر_شهادت_یتیم_امام_حسن
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یا قاسم ابن الحسن(ع)
همین که کردی ادا رسم دست بوسی را
شبیر داد به دستت عصای موسی را
به روی اسب نشستی شبیه بابایت
ندیده چشم فرشته چنین جلوسی را
تو در مبارزه بارز شده جوانمردی!
رها کن آینه با سنگ دیده بوسی را
نبات، طعم عمود است و نقل مزهی سنگ
خدا به خیر کن این مجلس عروسی را
سفیدی وسط سینه بر نمی تابد
هلال قرمز این نعلهای طوسی را
قصور این همه شمشیر قد بلندت کرد
به شوق قصر ببین رقص چاپلوسی را
غریبه راه ندارد به بزم ابن غریب
برو ببند در روضهی خصوصی را
میلاد حسنی
#شعر_شهادت_ابن_الحسن #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_قاسم_ابن_الحسن #شعر_شهادت_یتیم_امام_حسن #میلاد_حسنی
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
اِبنُ الکرم
به نام نامیِ شیرجمل به نامِ حسن
قیام کرده شجاعت به احترام حسن
رسیده پرتو نوری ز اوج بامِ حسن
کشیده باده ی خود را به سمت جامِ حسن
در این پیاله
شرافت” به جوش می آید صدای غیرت قاسم به گوش می آید زره به پیکر اِبنُ الکرم،عبایش شد طنین سبزحسن جان” نوای نایش شد خروش رزم علی،بانگ ربنایش شد بلای ازرق شامی و بچه هایش شد دوباره زنده نموده است یاد حیدر را به چار ضربه بهم ریخت چار پیکر را ز هُرم غُرّشِ قاسم،گلو به وجد آمد ز آب چشم ترِ او وضو به وجد آمد ز شربت عسل او سبو به وجد آمد ز رزم بی مثل او عمو به وجد آمد همان دمی که دمِ تیغ او به ازرق خورد حسین وقت تماشای او چه حظی بُرد خیال کن که قناری به در خورَد..،سخت است بلندمرتبهطفلی نظر خورد سخت است هزار نیزه فقط یک نفر خورد..،سخت است تنی که بی زره باشد تبر خورد سخت است حروف حلقیِ او را به آه بندش کرد رسید نیزه و از روی زین بلندش کرد امان ز سنگ مهیبی که خورد بر دهنش گرفت تیغ حرامی به بال پر زدنش ز بس که مرکبِ شامی گذاشت پا به تنش شبیه موم عسل حفره حفره شد بدنش فرات کوچک این دشت،قَدِّ دریا شد به زیر سم عدو قد کشید..،رعنا شد حساب کن که سرِ نیزه ای قطور شود نفس نفس زدنِ راحتت،به زور شود تنی که هر طرفش فرش صد عبور شود... گمان نمی کنم آن جسم جمع و جور شود! چگونه در بغلش جسم را مهار کند حسین با بدنی له شده چکار کند! بردیا محمدی #بردیا_محمدی #شعر_شهادت_ابن_الحسن #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_قاسم_ابن_الحسن #شعر_شهادت_یتیم_امام_حسن لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹