چشمم از داغ تو ای لالهی من دریا شد
در جنان از غم تو خون به دل بابا شد
لااقل کاش که یک گوشه تو را می کشتند
پاره پاره شدنت در وسط صحرا شد
استخوان تن تو از کمرت بیرون زد
نیزه بر سینهی زهرایی تو بد جا شد
اکبرم دانه ی تسبیح شد و تا نشدم
ولی از دیدن تو قدّ عمویت تا شد
مرکبی نیست که از روی تنت رد نشده
راه رفتند روی تو تنت از هم وا شد
از عسل حرف زدی و بدنت کش آمد
قامت کوچک تو شکل قد سقا شد
بازهم شکر خدا پیرُهنت هست به تن
پیرهن هست ولیکن پُرِ رَدّ پا شد
پاره شد پیرهنت، بر بدنت امّا هست
ساعتی بعد سر پیرُهنم دعوا هست
#شعر_شهادت_حضرت_قاسم_ابن_الحسن_ع
#محرم_۱۴۰۴
#محمود_اسدی
@hadithashk
خون كرد اگر غمت جگرم را غمت مباد
ديدى اگر دو چشم ترم را غمت مباد
اى شمع! شعله هاى جگر سوز عشق تو
از من اگر گرفت پرم را غمت مباد
با تو شروع كردم و آخر كنار تو
پايان رسانم اين سفرم را غمت مباد
در اين مسير، بار غم كاروان اگر
خم كرد عاقبت كمرم را غمت مباد
هرگز گمان مكن كه غريبى در اين ديار
آورده ام دو تا پسرم را غمت مباد
حتى اگر كه ما به اسارت درآمديم
دارم هواى اهل حرم را غمت مباد
#حضرت_زینب_س
#دو_طفلان_حضرت_زینب_س
#ياسين_قاسمى
#كتاب_سين
@hadithashk
بعد از نماز بر دل او غم گذاشتید
تنها رهاش کرده و ماتم گذاشتید
یا "اشبه الرجال..." مهمان کشید و آه
نام خود از چه روی آدم گذاشتید!؟...
شرمندگی برای سفیر حسین ماند
آن لحظه ای که چشم روی هم گذاشتید
وقتیکه "عهد" را دَم ِ سکه فروختید
وقتیکه "قول" را لب دِرهَم گذاشتید
آتش زدید بر جگر آل مصطفی
پشت "حسین فاطمه" را خَم گذاشتید
مسلم غریب بود... "غریبه" نبود که
ای کوفیان همیشه شما کم گذاشتید
#شعر_شهادت_حضرت_مسلم_ع
#محرم_۱۴۰۴
#نیما_نجاری
@hadithashk
اینقدر محو « طُ » گشتم که « من » از یادم رفت
ناله مانده است برایم ، سخن از یادم رفت
عشق اگر کهنه شود شِکوه از آن سخت تر است
بخدا شکوه ز عشق کهن از یادم رفت
شب و روزم همه در کرب و بلا میگذرد
من چنان دل به تو بستم وطن از یادم رفت
مثل یعقوب که با پیرهن یوسف سوخت …
سینه ام سوخت و بیت الحزن از یادم رفت
حرف از سوختگی شد تو به یادم بودی
حرف از تاول تو شد بدن از یادم رفت
ای که بالای سر اکبر خود جان دادی
با عبا بردی علی را ، کفن از یادم رفت
خواستم گریه کنم بغض گلویم را سوخت
کل کشیدند چنان ، سوختن از یادم رفت
گریه های تو همه گم شده در خنده ی دشت
به دم آخر تو … دم زدن از یادم رفت
دهن اکبر تو هر دو پر از خون شده است
ای فدای دهنت که دهن از یادم رفت
انقدر فکر تن زیر سم اسب توام
روضه ی پارگی پیرهن از یادم رفت
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اکبر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#علیرضا_وفایی_خیال
@hadithashk
داد من بود که برخواست و تا صحرا رفت
هر چه غم داشت خدا ، ریخت در عاشورا رفت
جوهری داشت صدایم که به فریاد گذشت
جوهری مانده که آن هم وسط نجوا رفت
من و لیلا چقدر دور سرش چرخیدیم
خم شدیم و قد و بالای علی بالا رفت
قد کشید او چقدر فاطمه ای تر شده بود
چهره ی اکبر من بود که بر زهرا رفت
دلِ خوش داشتم اما دل من را خون کرد
همه ی زندگی ام بود علی … اما رفت
نه فقط من ، همه ی دل خوشی زن ها بود
وای بیچاره شدم دلخوشی زن ها رفت
نمک زندگی ام بود که حیفش کردند
نمک زندگی ام بود که از دنیا رفت
گرچه با کُل بنی هاشمم آمد خیمه
وقت رفتن پسر ارشد من تنها رفت
نیمی از اکبر من را لگد اسب گرفت
نیمی از اکبر من هم وسط دعوا رفت
نیمی از اکبر من سوخت میان شن و خاک
نیمی از اکبر سوخت و در گرما رفت
دور من این همه کُشته است که تو کُشتی علی
زینبم آمده بر هوش ولی لیلا رفت
پا به تو خورده و بعدش به حرم باز شده
به روی چادر زن های حرم هم پا رفت
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اکبر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#علیرضا_وفایی_خیال
@hadithashk
با خداحافظی ات جان ز جهانم می رفت
رفتی و پشت سرت روح و روانم می رفت
آتشی از لب خشکت به لبم آوردی
من چنین پیر نبودم که، تو پیرم کردی
آخرین مرتبه در پیش پدر راه برو
تا تو را سیر ببینم به نظر راه برو
می روی قلب پدر پشت سرت می ریزد
آهِ بابا ز لب خون جگرت می ریزد
خوش قد و قامت من، آرزوی دنیایم
کمی آرام برو بالاخره بابایم
تا به این جا برسی پیر شدم اکبر من
بی تو از زندگی ام سیر شوم دلبر من
لب تفدیده ات از داغ، سنان خواهد خورد
پهلویت هم نفس کوچه نشان خواهد خورد
دشت از عطر دل انگیز تنت پر شده است
کربلا لاله ی من از بدنت پر شده است
ای مکسر شده ی سوخته ی زهرایی
هر کجا می نگرم پر پرِ من آنجایی
از لب سوخته ات یک پدر دیگر گو
صبر کن تا بکشم خون دلت را ز گلو
برگ برگی و ز نیزه خبرت می گیرم
تو نگفتی که من از رفتن تو می میرم
گر چه چون برگ گلی نقش زمین ریز به ریز
تا نیاید ز حرم عمه ز جایت برخیز
تا تنت جمع کنم خون جگرها خوردم
طعنه از لشکر خوشحال پدر ها خوردم
نیزه ها را به هوای بدنت می گردم
با قد تا شده دنبال تنت می گردم
نیزه نیزه شدنت بیشتر از ممکن شد
اربا اربا بدنت در همه جا ساکن شد
قاتلت لشکری از نیزه و از شمشیر است
قد کمان آمده ام پیش تو اما دیر است
پسرم مثل سقیفه به سرت ریخته اند
یادگاران خلیفه به سرت ریخته اند
برسان پیش علی خسته گی ام را بابا
بعد تو، هستی من، خاک سر این دنیا
خون ز زخم بدنت می رود و میبینم
جان به سختی ز تنت می رود و میبینم
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اکبر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#حسن_کردی
@hadithashk
جوشن به خاک خورد، سپر تکه تکه شد
بابا قدش خمید ، پسر تکه تکه شد
هر ضربه که زدند به جان پدر زدند
اولاد تیغ خورد پدر تکه تکه شد
حکم پسر برای پدر دیده و دل است
یعنی که چشم دید جگر تکه تکه شد
از باغ ، میوه را به درستی نچیدهاند
بلکه چنان زدند ثمر تکه تکه شد
با احتساب این که علی در نماز بود
طوری به سر زدند که سر تکه تکه شد
آرام گفت یا ابتا را اَبَ اَبَ
یعنی نفس برای پسر تکه تکه شد
طوری ز روی اسب به روی زمین فتاد
گفتند زانوان پدر تکه تکه شد
گریان گذاشت صورت خود را به صورتش
دیگر به پا نخواست ، کمر تکه تکه شد
تشییع او کسای یمانی نیاز داشت
یک تن به قدر پنج نفر تکه تکه شد
عمه رسید تا به پدر کم نظر کنند
عمه که سر رسید نظر تکه تکه شد
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اکبر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#وحید_عظیم_پور
@hadithashk
یاس خوشبوی حرم شد لاله و پرپر شده
قطعه قطعه جسم تو از نیزه و خنجر شده
حال و روزم را تماشا کن، تماشایی شدم
اشکهایم باعث خندیدن لشگر شده
من کنار پیکر پاشیدهات زانو زدم
در میان خیمه هم، دلواپست مادر شده
با تماشای تو یاد روز میلادت کنم
بلکه از آن روزهم، جسم تو کوچکتر شده
من سلامت میکنم دشتی جوابم میدهد
هر کجای دشت را دیدم پر از اکبر شده
بر تن تو ضربههای نابرابر میزدند
دست بردم بر تنت دیدم تنت بیسر شده
موقع جمعت، صدو ده بار گفتم یا علی
چیدمت اما جوانم، اکبرِ دیگر شده
بیم دارم پا گذارم روی اعضاء تنت
بس که در هر گوشه جسمت، قدّ انگشتر شده
یوسفم! نامحرمان دور و بر ما صف زدند
خیز از جا عمه جانت، دست بر معجر شده
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اکبر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#محمود_اسدی
@hadithashk
مات ماندم ز شرح آیاتش
وقتی آیات میشود ماتش
وقت توصیف او به خاک بیوفت
سجده کن در تمام حالاتش
روز میمیرم از تب مشکش
گر نرفتم شبی به میقاتش
پیش ام البنین و فرزندش
دست بر سینه اند ساداتش
ذات من مایل است بر آنکه
نیست غیر از حسین در ذاتش
انبیای کرام ما هستند
اول کوچه ی کراماتش
همه هستند خاک نعلینش
از مراجع بگیر تا لاتش
اهل بیت عاشق ابالفضل اند
شاهد حرف من روایاتش
من مسلمان چشم او هستم
عشق مارا نخوان خرافاتش
وقت سختی بگو مدد عباس
و بریز آب بر روی آتش
کرمش را ببین که آمده است
ارمنی هم برای حاجاتش
وسط آب بود و تشنه ی آب
بی نظیر است این مراعاتش
علقمه پیش پای او پاشد
دستبوسش شدند ذراتش
دور او تا که بسته شد از تیر
باز شد سفره های خیراتش
تیر بوسید چشمهایش را
گرز آمد پی ملاقاتش
خوش قدو قامت بنی هاشم
مثل اکبر شده عبا لازم
#تاسوعا
#شعر_شهادت_حضرت_ابالفضل_العباس_ع
#محرم_۱۴۰۴
#سید_پوریا_هاشمی
@hadirhashk
باید همیشه رو کند کل توانش را
عاشق کف دستش گرفته است جانش را
من را بغل کن که ندارم میل به دنیا
بین بغل پیدا کند عاشق جهانش را
اینکه ندیده دوستت دارم خودش راز است
پس خواندنی تر میکند قطعا رُمانش را
یک روز می آید من و تو چای مینوشیم -
-گرچه یقین دارم … نمیدانم زمانش را
ما را به زیر مشک بالای حرم بستند
دادند به دست ابوفاضل عنانش را
با کوله باری که ندارم آمدم … گفتند :
ام البنین گردن گرفته دوستانش را
امید عالم ! نا امیدی نیست در کارت
نذریِ تو پس داده خیلی امتحانش را
یکبار شرمنده شدی دیگر نخواهی شد
وقت گریز است و بده حالا زبانش را
تیری که بر مشک تو خورده کشت اصغر را
پر کرده جای آب ، خون کل دهانش را
حالا ببین که پشت هم چرخانده با حسرت
دور دهانش از سر عادت زبانش را
شمر است و فریادی که دور خیمه ها میزد
زینب که داد از است دیگر سایبانش را
رنگ رقیه ریخت وقتی ریخت آب مشک
با نیزه ها بردند عموی مهربانش را
کلثوم حالا خاک میریزد سرش وقتی
بر خاک ها افتاده دیده آسمانش را
تیرش به تو خورده ولی از بخت بد حالا
این حرمله کوبید بر زن ها کمانش را
یک پیر مرد دست تنها ، این همه لشکر
دارد ببین دلواپسیِ کاروانش را
تنها فرستادی حرم را ، خیز و نفرین کن
بزم عبیدالله و چوب خیزرانش را
#شعر_شهادت_حضرت_ابالفضل_العباس_ع
#محرم_۱۴۰۴
#تاسوعا
#علیرضا_وفایی_خیال
@hadithashk
فارغ ز هر حدیث و جدا از روایتی
دلدادگیِ من به تو دارد حکایتی
بی قیمتم ز پیش تو جایی نمیروم
لایمکن الفرار از این عشق قیمتی
من را بزن به نازِ جماعت می ارزد این
سوگند میخورم که ندارم شکایتی
بی دست هم بغل کنی ام ، ذوق میکنم
عباس مهربان من اوج لطافتی
من توبه میکنم که تو تحویل گیری ام
تنبیه اگر که هست ببر کنجِ خلوتی
ای صبح روزگار ببر با خودت مرا
از لا به لای واهمه ی شام ظلمتی
تا زیر مشک سر در صحنت بِکِش مرا
من را ببر زیارت اگر نیست زحمتی
نه قسمت است نه همت ، زیارتت
همیّشه گفته اند به ما ، هست دعوتی
ما میرویم کرب و بلا هم به خرج تو
ام البنین سفارشمان کرده نوبتی
رسم است روز مزد همین روز آخر است
دارد گدا برای تقاضاش فرصتی
ما گیر حاجتیم و تویی گیر نیزه ها
لعنت به قلب حرمله ی پست لعنتی
دندان نگیر مشک که با تیر میزنند
بر سینه ی تو مشک حرم را به راحتی
پای تو گیر کرده میان رکاب اسب
ای بر زمین کشیده شده ! در وخامتی
افتاده است نیزه به جان تنت چرا
پاشیده است جسم تو ، هر گوشه قسمتی
تو اولین کسی که به خیمه نیامدی
ماندی به زیر دست همین قومِ غارتی
بالا بلندِ لشکرِ زینب ! بلند شو
اصلا بگو چرا تو به این قد و قامتی
بالای نیزه چشم ببندی قبول نیست
همراه بانوان حرم در اسارتی
مویت سفید میشود اما حلال کن
تو هم کنار طشت ، به بزم جسارتی
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_ابالفضل_العباس_ع
#تاسوعا
#علیرضا_وفایی_خیال
@hadithashk