زنی به وسعت پنجاه سال غصه و غم
پر از اراده و همت مصمم و محکم
زنی به هیبت شیر خدا و شمشیرش
که در برابر ظلم ایستاده مستحکم
زنی به عصمت زهرا زنی به لحن علی
علی و فاطمه انگار هر دو تا با هم
صلابت علوی استقامت زهرا
وفا و مهر و شجاعت ملاطفت توام
علیمه صابره معصومه زینت مولا
عزیزه محترمه همچو فاطمه اعظم
به غیر فاطمه و جده اش خدیجه رواست
زنان دهر کنیز درش شوند از دم
دگر چه جای تعجب که بر در حرمش
ستاده باشند آسیه هاجر و مریم
مرا چه قدر که مدحش کنم مگر جبریل
مکاتبت کند از او دو خط به لوح و قلم
نه من که قدرت مدحش ندارم از لالی
زبان دهر بود در ثنای او اَبکَم
کسی که عالمه ی بی معلمه باشد
به جاه و شوکت و شانش نمیرسد عقلم
فهیمه ای که ندارد مفهمه نزدش
تمام مجتهدانند طفل لایعلم
گذاشت پشت سر آن تندباد حادثه را
ولی نیفتاد از روی دوش او پرچم
اگر نبود به دوشش علم ، تن اسلام
چه بود غیر ستونی سراسرش اَثلَم؟
تمام سلسله انبیا است مدیونش
ابوالبشر آدم تا ابوالاُمَم خاتم
شهید معجر اویند اکبر و اصغر
رهین همت اویند عالم و آدم
اسیر نیست اسارت صلاح زینب بود
ندیده چشم جهان بانویی چنین افخم
نگاه کردم و دیدم فتاوی همه را
در عشق از همه اعلام زینب است اعلم
هدایت است کلامش چنان کلام الله
چه جای شک که بود لِلَّتی هِیَ اَقوَم
به خاک گشت مبدل تمام کاخ یزید
گذاشت پای در این راه آنچنان مُبرم
به شرط هجرت با پادشاه ملک بلا
کنار سفره ی عقدش به شوی گفته نعم
خلیله است اگر طفل میبرد به منا
وگرنه نیست از او مادری به دهر اَرحَم
خدای را همه دم شاکرم که روز ازل
به خاکساری درگاه او شدم ملزم
بتابم از در او روی تا قیامت لَن
بگیرم از سر دل مهر پاک او را لَم
به یاد روضه جانگاه او خدای نعیم
چنانچه گریه نکردم فرودم آر نقم
ببین چه گریه کنانی به پاش میریزند
یکی فرات یکی دجله و آن یکی زمزم
ولی نه بسکه عظیم است داغ این بستان
فرات و دجله و زمزم نیند جز شبنم
فرات و دجله ای از چشمهای خود دارم
به این امید که روزی شوم نمی از یم
به حشر نیز لباس عزای زینب را
عوض نمیکنم آری به بُرد ابریشم
به محضرش چوکنم خاک،تن به استشهاد
نمیرسند به گَردم تمام عَدن و ارَم
رکاب داشت رکابی به استقامت عرش
به روی زانوی عباس میگذاشت قدم
به سوگ نام بلندش بلند گریه کنید
که راه مرثیه را باز میکند کم کم
رواست چشم عوالم بر او کند گریه
که گریه کرده برایش پیمبر اکرم
زیاد گریه کنید آنقدر که سیل شود
که نیست روضه ی او جای گریه ی نم نم
شنیده ام که به بزم شراب برده شده است
بمیرد ای کاش از این مصیبتش عالم
به آستین لباسی که مندرس شده بود
گرفته بود رخ از چشمهای نامحرم
تمام راه به دستش طناب بود و به پا
نداشت کفش مناسب به غیر زخم و ورم
عنان مرکب او دست غیر افتاده است
همیشه ماتم و مبهوت از چنین ماتم
چه دست داد به زینب که عصر عاشورا
رسید بر تن بی سر ولی به قامت خم
ز فرط ضربه به حنجر نمیشود فهمید
که زیر هست صدای بریده ات یا بَم
شکسته است و به تاراج رفته و مسموم
سراسر بدن از سُم تمام قلب از سَم
هزار نیزه و شمشیر و سنگ و تیر و عصا
شدند در بدن پاره پاره ات مدغم
چه کس برید سرت را در آن شلوغی ها
برای زینب کبری است همچنان مبهم
هزار چشم اگر همزمان نگاه کنند
نمیرسند به تشخیص این تن درهم
هزار زخم دهن باز در یکی پیکر
افاقه کی کند اینگونه زخم را مرهم
قلم شکست در این بیت و با تمام وجود
به جای زینب کبری نوشت حضرت غم
#محرم_۱۴۰۴
#حضرت_زینب_س
#محمد_علی_بقایی
@hadithashk
گل پرپر، گل نازم، رقیه
عزیز دست و دلبازم، رقیه
همینه حاجتم، تا آخر عمر
به عشقت سفره بندازم رقیه..
#محرم_۱۴۰۴
#شب_سوم_محرم_حضرت_رقیه_سلامالله
#سیده_تکتم_حسینی
@hadithashk
از اینرو دختری بابایی ام من
که دستانم فقط در دست او بود
ازاین رو دختری خوشبخت بودم
که جایم روی زانوی عمو بود
خرابه نیست جای دختر شاه
که جای او حریر قصر نورست
سر نی نیست جای شاه عالم
که جای شه سریر قصر نورست
پدر بگشای یکدم چشم خود را
به گیسوی پریشانم نظر کن
ز آتش گیسویم کز، معجرم سوخت
پدر یک امشبی با من سحر کن
مرا میداد زجر آن ضجر کافر
کتک میزد مرا در دشت و هامون
زگیسویم کشید و بر زمين زد
که شد این صورتم غرقابه ی خون
به روی خار با پای برهنه
به من شلاق و گاهی مشت میزد
کمک حالم چو میشد عمه زینب
سنان ما را به قصد کشت میزد
ز سویی خنده های شمر و خولی
میان قافله میکشت ما را
ز سوی دیگری از بهر آزار
نگاه حرمله میکشت ما را
کنون بخت بدم بین ای پدر جان
خرابه گشته جای دختر تو
به بزم من طبق آورده اند و
میانش تحفه ای شد از سر تو
بگو روی و محاسن از چه خونین
گلویت را چرا از کین بریدند
یتیمم از چه در طفیلی نمودند
تنت را از چه رو گرگان دریدند
رقیه هستم و باب الحوائج
ملیکه، دخت شاهنشاه عشقم
کنار عمه جانم تا قیامت
ملیکه، شاه بانوی دمشقم
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محرم_۱۴۰۴
#جواد_کریم_زاده
@hadithashk
گر چه ما را چند وقتى هست دور انداختى
دست از تو بر نمى دارم مرا نشناختى!
عشق تا امروز معمارى نديده مثل تو
از تمام عاقلان شهر مجنون ساختى
تو همان شاهى كه بعد از فتح قلب عاشقان
پرچم آزادگى را در جهان افراختى
عاشق معشوق يا معشوق عاشق، كيستى؟
دلبرى از هر كه كردى خود به او دل باختى
اشتباهات مرا دنيا به نام تو نوشت
من خطا كردم تو تاوان مرا پرداختى
#محرم_۱۴۰۴
#ياسين_قاسمى
#كتاب_سين
@hadithashk
بابا نمیدانی چنان لرزیدم آن لحظه
وقتی نگاه زجر را میدیدم آن لحظه
از روی مرکب موی من را میکشید و آه
هی داد میزد بر سرم... ترسیدم آن لحظه
من را گرفت و پرت کرد آخر زمین خوردم
دستم توانایی نداشت با سر زمین خوردم
در بین راه آنقدر سیلی زد به گوشم که
حس میکنم با "گوشهای کر" زمین خوردم
خولی به قلب ما عذابی توامان میداد
راس تو و راس عموجان را نشان میداد
در پیش چشمان برادر جانمان سجاد
چادر سیاه عمه را به این و آن میداد
بدجور میسوزد سر این استخوان بابا
بابا امان از شام از تحقیرشان بابا
ما را محله به محله دور دادند و
بعدش رها کردند بین "دلقکان" بابا
با سنگهای تیزشان آزار میدادند
با رقص نفرت خیزشان آزار میدادند
چشم "عمو عباسمان" را دور دیدند و
با چشمهای هیزشان آزار میدادند...
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محرم_۱۴۰۴
#نیما_نجاری
@hadithashk
رسید روضه ی چارم..عقیله حیران است
شب وساطت طفلان و اذن میدان است
میان خیمه ی زینب دوباره طوفان است
رسیده خدمت ارباب و دیده باران است
حسین مانده و زینب..چه قاب و تصویری
عجب سکوت عجیبی…چه حال دلگیری..
گرفته دست برادر که یاورش باشد
فقط نه خواهر او،بلکه مادرش باشد
که مرهمی به روی داغ اکبرش باشد
میان خیمه ی ارباب،حیدرش باشد
عقیله ی علویه،خودِ خودِ مولاست
و آخرین قسمش جان حضرت زهراست
که ای تمام من ای یارِ بهتر از جانم
نگاه کن به نگاهم ببین پریشانم
اگرچه در خورِ شان تو نیست..می دانم
قبول کن کم مارا به ذبح طفلانم
برای غصه ی من چاره ای کن آقاجان
خودت دعای سفر را بخوان بر این طفلان
خیال کن که بمانند پیش خواهر تو
هزار خولی ببینند در برابر تو
هجوم حرمله ها را به سمت دختر تو
به روی نیزه ببینند راس اصغر تو
تو را به گودیِ گودال و زخم بر بدنت
به زیر سم فرس ها و نیزه در دهنت
مرا به بند اسارت میان نا محرم
سر بریده ی تو..گیسوان تو در هم
به نیزه ای سر عباس را که شد مبهم
مرا به بزم شراب و عذاب در هر دم
قسم به جان تو دق می کنند بی تردید
همان دمی که ببینند صورتت پاشید
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_دوطفلان_حضرت_زینب_س
#آرمان_صائمی
@hadithashk
نگاهت را به من بنداز..آری..خواهرت هستم
فقط نه خواهرت بلکه..به جای مادرت هستم
تویی شمع و منم پروانه ای که بر سرت هستم
میان خیمه ات ای یار من سرلشکرت هستم
-
غریبی می کنی با من ویا قابل نمی دانی؟
مرا و بچه هایم را چرا قابل نمی دانی؟
-
ببینم چشم هایت را…الهی من فدای تو
فدای قد و بالایت..فدای اشک های تو
بیا منت بنه بر من که در کرب و بلای تو
کنم شیرینی جانم فدای بچه های تو
-
پسرهایم فدای تار موی اکبرت..باشد؟
سپر باشند بهر شیرخواره اصغرت..باشد؟
-
به یادم هست گفتی تو تمام جان من هستی
حسینِ دیگری بانو…تو آن پنهان من هستی
اگر دردی رسد بر من شما درمان من هستی
کلامت آیه ی وحی است..تو قرآن من هستی
-
چرا پس روی زینب را زمین انداختی آقا
اگر فکر منی یعنی مرا نشناختی آقا
-
خدا خود شاهد این است من مشتاق و لبریزم
که تقدیمت کنم این تحفه ی هرچند ناچیزم
اگر زردم،اگر خشکم،درخت رو به پاییزم
تمام زندگی ام را به پاهای تو می ریزم
-
به زینب نه نگو جان یل ام البنین باشد؟
خدارا خوش نمی آید که زینب شرمگین باشد
-
بیا و قلب خواهر را خودت آئینه بندان کن
دلاور مردهایم را بیا راهی میدان کن
دو طفل بی پناهم را به یک آغوش مهمان کن
به یک لبخند درد خواهرت را نیز درمان کن
-
محال است از دل زینب که آه سرد برخیزد
ز کوه صبر من حتی نشان درد بر خیزد
به فکر من مباش اصلا چراکه غم ندارم
من تورا دارم..همین کافیست..چیزی کم ندارم
من به غیر از تو کس و کاری در این عالم ندارم
من مبادا با خودت گویی..خدا..مرهم ندارم من
نمرده خواهرت اشک غریبی تو را بیند
ببیند بی کسی ات را به حال خویش بنشیند؟
مشو راضی ببینند این دو اشک و آه زینب را
میان خیمه ها وضع حجاب نامرتب را.. به رخساره کبودی و نشانِ خونِ بر لب را تن بی جان تو روی زمین و نعل مرکب را
نمی آرند طاقت دست های بسته ی من را
مشو راضی ببینند این دو پای خسته ی من را
#شعر_شهادت_دوطفلان_حضرت_زینب_س
#محرم_۱۴۰۴
#آرمان_صائمی
@hadithashk
الا داداش چشمام تاره تاره
نمیدونم خزونه یا بهاره
بذار تا بچه هام راهی بشن که
نگن زینب برات چیزی نداره
بقربون غم و حال خرابت
بقربون دل از غم کبابت
مگه که خواهرت مُرده عزیزم
دوتا بچه م فدا طفل ربابت
به جز راه ِ تو راهی دل ندونست
لب تشنه ره ِ ساحل ندونست
اگه رخصت ندی با گریه میان
میگن "دایی" ما رو قابل ندونست
توی خونه همش از تو میخوندن
به عشق تو خودشون رو رسوندن
فداتشم من، چرا رفتی پی ِ شون
میذاشتی تا توی میدون میموندن
نرو داداش... بیا تازه رسیدی
بیا... انگار که چیزی ندیدی
چرا دنبالشون رفتی حسینم
آوردیشون... چرا زحمت کشیدی؟!...
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_دوطفلان_حضرت_زینب_س
#حضرت_زینب_س
#نیما_نجاری
@hadithashk
دل زنده شد از دم حسینت زهرا
دل بسته به پرچم حسینت زهرا
شادم که شود عاقبتم ختمِ به خیر
گر جان دهم از غم حسینت زهرا
#محرم_۱۴۰۴
#سید_مجتبی_شجاع
@hadithashk
زن اینچنین که پر از شور و تاب و تب باشد
عجیب نیست که فرزند او وهب باشد
به تکیه گاه حسین آنچنان دلش قرص است
که از تحمل او صبر در عجب باشد
زنی که پس بفرستد سر جوانش را
به عشق زنده شده، گرچه جان به لب باشد
عمود خیمه به کف می زند به لشکر شام
به جای سوگ، دلش خیمه ی غضب باشد
چنین نترس و غیور است در مقابل کفر
به عشق آل علی هرکه منتسب باشد..
#سیده_تکتم_حسینی
#ام_وهب
#محرم_۱۴۰۴
@hadithashk
ای که بازار غمت گرم اباعبدالله
شور پای عَلَمَت گرم اباعبدالله
همه راندند مرا از درشان اما تو
راه دادی و دَمت گرم اباعبدالله
لایق "توبه" نبودم ، تو نوشتی که بیا !...
در ِ "باب الکرمت" گرم اباعبدالله
قلم عفو به کارم تو کشیدی... ای جان
تا همیشه قلمت گرم اباعبدالله
در حریمت همه جمع اند ؛ چه "علامه" چه "لات"
کار و بار حرمت گرم اباعبدالله
دوست دارم که دَم ِ مُردن خود داد زنم؛
آمدی؟!... ای قدمت گرم اباعبدالله
#شعر_مناجات_سیدالشهدا_ع
#محرم_۱۴۰۴
#نیما_نجاری
@hadithashk
میدان دوباره پر شده با شور بی مثل
زنده شده برای همه صحنه ی جمل
ده ساله ی حسن پسر نجمه می رسد
با شوق آمده پی احلی من العسل
تکرار قاسم بن حسن شیر با جگر
بار آمده به دست عمو غیرتی و یل
خون حسن اگر چه به رگ هاش جاری است
عشق حسین در دل او بوده از ازل
عبداله است مثل قمر می درخشد و
می ریزد از لبش رجز ناب، چون غزل
با داد لاافارق عمی دوان دوان
درهم شکسته لشگر لبریز از جدل
انگار بی زره علی از راه می رسد
افتاده در دل همه ترس از دم اجل
با ناله های عمه امانش بریده بود
آشفته خاطر آمده از ماجرای تل
خود را کشید تا دم گودال خسته جان
می دید قتلگاه امام است این محل
از روی غفلت و حسد و کینه ریخته
شمشیر و تیر و نیزه به رویش بغل بغل
بحر بن کعب پشت سرش بود و این پسر
فهمید تیغ تشنه کمین است محتمل
با دست شد سپر که شود یاور عمو
تا زخم کمتری بخورد آه لا اقل
ای وای نعل تازه چه آورده بر سرش
جسمش به زخم ریگ بیابان شده بدل
#محرم_۱۴۰۴ #شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_حسن_ع
#جابر_عابدی
@hadithashk