سپرده ام غزلم را به اختیار حسن
پریده مرغ دلم باز در مدار حسن
زبان چگونه بگوید فضائل او را
چگونه وصف شود حُسن بیشمار حسن؟!
کریم اگر که تو باشی؛همه گدا هستیم
خدا گذاشت کرم را در انحصار حسن
و همنشینیِ او با جزامیان یعنی
که خار ها همه گل میشود کنار حسن
کمانِ ابرو و تیغِ نگاه او کافیست
که بین معرکه هر کس شود شکار حسن
فدای همت مردانه اش که افتاده
جمل به زیر قدم های استوار حسن
برای مصلحت دین سکوت کرد و نشست
زمان صلح مشخص شد اقتدار حسن
دوباره زنده شد انگار مجتبی وقتی
که آمدند به میدان دو یادگار حسن
دو بال لشکر او قاسم اند و عبدالله
به معرکه دو لب تیغ ذوالفقار حسن
پسر به زیر لب "احلی من العسل"میگفت
به قلب معرکه میرفت با شعار حسن
که ناگهان همه ی دشت از حسن پر شد
هجا هجا شد فرزند نامدار حسن
روایت است به محشر نمیشود غمگین
هر آنکسی که به دنیاست سوگوار حسن
که بر صراط، قدمهای او نمیلرزد
کسی که رفته به پابوسی مزار حسن
#شعر_شهادت_حضرت_قاسم_ابن_حسن_ع
#محرم_۱۴۰۴
#عباس_جواهری_رفیع
@hadithashk
بر طاق عالم است فقط پرچم حسین
لٰا خَیر فی حیات به دون غم حسین
یک داغِ دل بس است برای قبیلهای
ما سوختیم از جگر... از ماتم حسین
دنیا هزار بار به دنبال ما دوید
شکرِ خدا شدیم فقط آدم حسین
سر خَم نکردهایم اگر، بی دلیل نیست
ما را بزرگ کرده غمِ اعظمِ حسین
ما ملت اما حسینیم دیدهایم
صدها حماسه را همه در ماتم حسین
زهرا حواله داده به ما کارِ روضه را
داریم عالمی همه با عالم حسین
ای صاحب شکستهدلان بالِ ما و تو
ما را گره بزن به پَرِ محکم حسین
یک استکان بنوش از این چایِ غم که ما
دَم کردهایم چایی خود با دَمِ حسین
با گریه چشمهای تو را خوب میکنیم
ماییم و زخمهای تو و مرحم حسین
ما را که گریهایم روی شانههای هم
دَرهَم بخر به جان تنِ دَرهمِ حسین
#محرم_۱۴۰۴
#حسن_لطفی
@hadithashk
لبِ تو خندهی تو تیر سهشعبه نه مرا
این سه بر سوختن چند نفر هم بس بود
تا بمیریم رُباب و من و زینب باهم
بخدا حرمله یک داغ جگر هم بس بود
تیر تا پَر زدنت چسیت؟ ندیدی تُرد است
روی این حنجره اُفتادنِ پَر هم بس بود
از لب خشک من افسوس نشد آب خوری
که برای لب تو بوسهی تَر هم بس بود
دیدنی با تو شدم بینِ دوراهی ماندم
تا بخندند همین حال پدر هم بس بود
تا رُباب از غمِ تو بینِ حرم جان بدهد
دیدن بچه نمیخواست خبر هم بس بود
حنجرِ برگِ گُلت تابِ جراحات نداشت
تیر با فاصله رد میشد اگر هم بس بود
تا در آغوش خودم نرم بخوابی بابا
بینِ این دشت همین سینهی دَرهَم بس بود
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اصغر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#حسن_لطفی
@hadithashk
یک علی روی عبا و یک علی زیر عبا
خوب شد بر روی دوش خود عبا انداختم
تیر را بیرون کشیدم خِسخِسِ تو قطع شد
ای زبانبسته تو را من از صدا انداختم
حرمله بعد از شکارت چند تا خلعت گرفت
گفت با یک تیر اما هردو را انداختم
کاش پشت خیمهها پنهان نمیکردم تو را
وای بدجوری طمع در نیزهها انداختم
آب را وا میکنند اما نمینوشد رُباب
عمههایت را پس از تو از غذا انداختم
آه هر سنگی که بر من خورد بعدش بر تو خورد
شرمگینم که تورا در زیر پا انداختم
دست بسته میدود دنبال تو با خواهرم...
مادرت را بین مُشتی بی حیا انداختم
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اصغر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#حسن_لطفی
@hadithashk
بخواب مادر حرم در اضطرابه
عزیزم خوشکلم حالم خرابه
زبونت رو نکش دور دهانت
اینا آب نیس، اینا اشک ربابه
رقیه داره جون میده براتو
لبات خونه نزن رو هم لباتو
دلیلش این خراش گونه هاته
که در قنداقه بستم دست و پاتو
می بینی که اسیر رنج و دردم
حلالم کن برات کاری نکردم
چی میشه این دم آخر عزیزم
به من مادر بگی، دورت بگردم
خجالت می کشم از روی ماهت
فدای روضه های تو نگاهت
دیگه وقت نبرده پهلونم
برو مادر خدا پشت و پناهت
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اصغر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#مرتضی_عابدینی
@hadithashk
بغضمو چند روره پنهون می کنم
نکنه خیمه رو بیقرار کنم
من فقط دارم خجالت می کشم
تو بگو برا غمت چه کار کنم؟
زبونم لال ، نفس های آخره
چاره واسه این غما گیر نمیاد
خدا مرگم بده، شرمنده علی
هر چقد چنگ بزنی شیر نمیاد
داری میکشی رقیه رو ، بسه
خواب نمیری خودتو به خواب بزن
اینجوری خراش نزن به گونه هات
بیا مشت به صورت رباب بزن
تو رو تو بغل می گیره خواهرت
این روزا همش کمک حال منه
تو خودت اینجوری باشه می میری
حرمله دلش میاد تیر بزنه؟
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اصغر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#مرتضی_عابدینی
@hadithashk
اشک حرم در اومد از ناله و آهت
گریه نکن فدای این صورت ماهت
طاقت بیار و جا نزن خدابزرگه
اینقده دست و پا نزن خدا بزرگه
فهمیدم از چنگ زدنت که جون نداری
میخوای یه حرفی بزنی ، زبون نداری
دو روزه خواب نرفتی و تَبِت شدیده
دو روزه خنده هاتو مادرت ندیده
انگشت مکیدنت گلم ، کشته رباب و
یه وقتی خالی نکنی پشت رباب و
قصه برات بگم یا لالایی بخونم
چکارکنم آروم بشی ؟ آروم جونم
خراش نزن رو گونه هات تا که نمُردم
ببین رقیه هم میگه که آب نخوردم
عصای پیریم نشدی و کردی پیرم
باب الحوائجم! دعا کن که بمیرم
راستی رسیده خبری که پُرِ درده
عموت رو کشتن پسرم ، برنمیگرده
باید دیگه چه خاکی تو سرم بریزم
وقت خداحافظیه ؛ برو عزیزم
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اصغر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#مرتضی_عابدینی
@hadithashk
صدای هق هق مردانه ات هویدا شد
زمان پاسخ "هَل مِن مُعین..." بابا شد
به جان مادرت آتش فتاد چون بابا
گرفت تا که تو را گفت : نوبت ما شد
قرار بود که سیراب پیش من آیی؛
چگونه تیر سه شعبه به حنجرت جا شد؟!...
صدای خنده ی دشمن به گوش می آمد
و در میانه ی میدان حسین "تنها" شد
شنیده ام که عزیزم نفس کم آوردی
شنیده ام که گلویت ز هر طرف وا شد
چو دید "حرمله " من را ، به خنده گفت : رباب
بیا ؛ سرِ علی ِ اصغر تو پیدا شد ...
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اصغر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#نیما_نجاری
@hadithashk
در رگش شور لم یزل جوشید
خون سرلشکر جمل جوشید
بر زمین پا کشید و زمزم شد
زمزم این دفعه را عسل جوشید
پا به عرصه نهاد طوفان شد
دشمن از وحشتش پریشان شد
کافر از حسن ماه طلعت او
متمسک به روح ایمان شد
نور زهراء به وجه و صوت و جبین
قلب قرآن و سورهء یاسین
آمده دفع شر کند قاسم
و هو القاصم بجبارین
ازرق شامی و فراتر پَر
هر چه سردار بین لشکر پَر
لکن از جور دشمنان شقی
لاله ای مانده بر زمین پرپر
ای بلای عظیم ، کشتن تو
به تن اندازه نیست جوشن تو
محض دلگرمی حسین(ع) بگو
استخوان مانده است بر تن تو؟
یادگاری مجتبی میرفت
تازه داماد کربلا میرفت
آیه های شریف پیکر او
زیر سم سواره ها میرفت
#شعر_شهادت_حضرت_قاسم_ابن_حسن_ع
#محرم_۱۴۰۴
#محمد_حسین_نیک_زاد
@hadithashk
درمان تشنه کامان، هر چند جرعه آب است
لب تشنه ایم و بی تو، دریا به ما سراب است
آه ای عطش کشیده، زخم زبان شنیده
از آتش لب تو ، دل های ما کباب است
یا با تو یار بودن ، یا بی تو خار بودن
ماییم و این دو راهی، هنگام انتخاب است
تا کار دست زهراست، بازار دست زهراست
وقت حساب کردن، این گریه ها حساب است
شاید مرا صدا زد، امشب سری به ما زد
بیدار مینشینم ، حالا چه وقت خواب است؟
اینجا اگر نشستیم، ما بنده زاده هستیم
باب الحوائج ما، در خیمه ی رباب است
باران گرفته انگار، دل جان گرفته انگار
در این کویر تشنه، باران از این سحاب است
گردن اگر کشیده، حتماً صلاح دیده
گردن کشان کوفه، این مالِکُ الرّقاب است!
با دستِ مشت کرده، بر خیمه پشت کرده
شاید کلید جنّت، در دست این جناب است
گلزار کربلا را، این عطر دلربا را
در دست باغبانش، یک شیشه ی گلاب است
آتش گرفته جانش، با این تکان تکانش
ای نوکران بسوزید، سرگرم پیچ و تاب است
آقا جواب میخواست، یک قطره آب میخواست
داد و هوار لشکر، تنهاترین جواب است
یک قطره آب مردم، کار ثواب مردم
از طفل شیرخواره، رفع عطش ثواب است
دریا برای بابا، سهمی نداشت امّا
صحرا برای مادر ، دریای اضطراب است
ای حرمله الهی، خیر از جهان نبینی
هم تیر زهر دارد، هم تیر پُر شتاب است
رنجیدم از سه شعبه، فهمیدم از سه شعبه...
از ذبح این علی هم ، نیّت ابوتراب است
این خون ز دست آقا، پیش نگاه زهرا
بر خاک اگر بریزد، سهم زمین عذاب است
با داغ حنجر تو، شد داغ مادر تو
سرد است آنچه اینجا ، گرمای آفتاب است
دستِ رباب بر سر، ارباب دیده اش تَر
قرآن به سر بگیرید، اینجا که مستجاب است
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اصغر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#حبیب_اولیایی_فر
@hadithashk
خودم دیدم تمام هستیام رو
میان خاکها روی زمینه
خدا هرگز نیاره توی دنیا
که مادر داغ کودک رو ببینه
تمام دلخوشیم از دار دنیا
تو بودی هستی و هستم گرفتند
تنم در خیمهها لرزید و دیدم
گلم را آخر از دستم گرفتند
میان کوفه تا بازار رفتم
در هر حجرهای گهواره دیدم
لباس اصغرم غرق به خونه
برات مادر لباس نو خریدم
علی رفتی و مادر شیر داره
به غیر از عمه با جایی نگفتم
بیا مادر دلم تنگ صداته
برات چند وقته لالایی نگفتم
چقدر سخته که حتی قطره خونی
ببینه مادری بر بال بچهاش
از اون سختتر همینه پشت نیزه
بیفته مادری دنبال بچهاش
به زیر نیزهات بودم که دیدم
یه شبنم از گلوت و گونههامه
هنوزم خون رگهات نو گل من
به گرمی سرت رو شونههامه
نمیدونم که زلفت رو ببینم
و یا پابست سرخی چشات شم
تو خواب راحت از چشمم گرفتی
الهی من فدای خندههات شم
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اصغر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#مجید_قاسمی
@hadithashk
قدری بتابان بر زمین نور امیدت را
بر سینه ات بگذار قرآن مجیدت را
باید ببیند هر که محتاجست در عالم
باب الحوائج بودن طفل شهیدت را
شکر خدا ما را مریض کربلا کردند
با گریه های شیرخوارت آشنا کردند
تنها نه ما بلکه تمام انبیا را هم
با دستهای کوچکش حاجت روا کردند
ما را خدا ماه محرم بود آدم کرد
وقتی دل ما را به یاد یار خرّم کرد
پای همین گهواره از عشقت به ما دادند
اینجا بساط کشتن ما را فراهم کرد
اینجا خبر از قحطی آب است و سقا نیست
دیگر پناه خیمه ی اولاد زهرا نیست
شش ماهه سربازی حمایت میکند دین را
شاه بدون لشکر اسلام تنها نیست
جان رباب است این که بی جان سوی جانان رفت
قوّت ندارد گرچه امّا باز میدان رفت
یاری ندارد زاده زهرا در این صحرا
با چشم گریان رفت با حال پریشان رفت
آتش ز غم بر خرمن پروانه افتاده ست
از بحر رحمت گوهر یکدانه افتاده ست
یا شاه مردان از نجف دستی بجنبان که
این گردن لاغر به روی شانه افتاده ست
انگار بر دست پیمبر مرتضا برخواست
وقتی بروی دست بابایش به پا برخواست
شمشیر بُرّان رسول الله دیدن داشت
زهرا اگر بهر تماشایش ز جا برخواست
ای جان بقربانش چو از رویش نقاب افتاد
در لشکر کفّار دیگر اضطراب افتاد
افتاد چشمان رباب از خیمه گه سویش
تا سایه اش بر خاک زیر آفتاب افتاد
از دشمنانش حاجتی ارباب میخواهد
تابی برای این تن بی تاب میخواهد
او بهر یار و یار بهرش خواهشی دارد
او بهر یار و یار بهرش آب میخواهد
ناگاه تیری پر زد و تا حنجرش آمد
تصویر سرخ لحظه های آخرش آمد
تا استخوان نازک و خشکش ترک برداشت
بال و پر روح الامین زیر سرش آمد
هفت آسمان از غم به آقا تسلیت گفتند
در این مصیبت اهل بالا تسلیت گفتند
بهر تسلّای دل مظلوم عاشورا
حتّی خداوند تعالا تسلیت گفتند
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اصغر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#حبیب_اولیایی_فر
@hadithashk