eitaa logo
حدیث اشک
15.9هزار دنبال‌کننده
171 عکس
262 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
روحُ الامین محتاجِ لطفِ بی‌کرانت خِلقت بُوَد منظومه‌ای در کهکشانت عالم به قربانِ نگاهِ مهربانت قلبم دوباره پر زده در آسمانت ای روحِ رحمانیِّ آیاتِ الهی ای حضرتِ مشکل‌گشا گاهی نگاهی قلبِ حسینی‌ها همیشه مبتلایت حاجت گرفته عالمی هم از دعایت قربان لطفِ تا ابد بی‌انتهایت باشد سلیمان خادم و حاتم گدایت آرامِ جان عمّه و زهرایِ بابا آئینه دارِ حضرتِ امِّ ابیها از دست‌هایت عالمی حاجت گرفته هرکس که مانده پایِ تو،عزت گرفته دنیا فقط با مهرِ تو برکت گرفته نوکر به یُمنِ نامِ تو قیمت گرفته شمعِ شبِ ظلمانیِ پروانه‌هایی دردانه‌یِ جمعِ همه دردانه‌هایی بانو شنیدم نیمه‌شب در بینِ صحرا ماندی جدا از قافله تنهایِ تنها شد اشک‌هایِ چشمِ تو مانندِ دریا زجر آمد و خیلی بلا دیدی تو، امّا با اینکه زخمی بود از سر تا به پایَت چیزی نگفتی با کسی از دردهایت دنیا سه ساله مثل تو هرگز ندیده مانندِ زهرا مادرت، "قامت خمیده" از دوریِ تو کربلا حسرت کشیده هر اربعین یادِ تو هستم ای شهیده تو مانده‌ای با رنج در کنجِ خرابه بوده همیشه گنج در کنجِ خرابه @hadithashk
امروز همه گدای تو فردا هم محتاج تو موسی شده و عیسی هم بر یک نگه رقیه جان وابسته است آبادی دنیا نه فقط عقبا هم @hadithashk
هر کس که به لطف حق توکل دارد غم های زمانه را تحمل دارد ناگفته رواست حاجتش شک نکنید هر کس به "رقیه جان" توسل دارد @hadithashk
خوشبحال من سرش امروز مهمانم شده ماه روی نیزه ها ، قاری قرآنم شده تا که دیدم زخم لب ها را پریشانش شدم تا که گیسوی مرا دیده پریشانم شده گشنگی دادند مارا کنج این ویرانه ها شاهدِ بر حرف‌هایم جسمِ بی جانم شده بی سرو سامانی ما را مسیح من ببخش هر کسی که حال من را دیده گریانم شده بس که این زجر لعین سیلی به روی من زده درد دارد صورتم رأس تو درمانم شده شعله ای انداختند بر خرقه‌ی اهل حرم بینِ این آتش ببین با تو گلستانم شده زیر مشت و ضرب پای اهل کوفه گم شدم عمه از بس گشته دنبالم که حیرانم شده کودکی آزاد بودم در مدینه ای دریغ سوریه کنج خرابه حال زندانم شده دختران شهر میگویند تو پیرزنی؟ این تمسخر ها دلیلش دست لرزانم شده خیزران با این لب و دندان چه ها کرده‌ پدر؟ فرق من با تو فقط اکنون دندانم شده @haxithashk
آیینه ات هستم ببین دندان من هم... آه از لبت، بر لب رسیده جان من هم بابا نگاهم کن، فدای چشم‌هایت ای چشم تو درد من و درمان من هم عمه چنانی که برای تو سپر بود وقت کتک‌ها بود پشتیبان من هم بین شلوغی‌ها صدایت را شنیدم اعجاز کرده قاری قرآن من هم با خیزران لبخند زیبای تورا کُشت مُرده‌ست دیگر چهره‌ی خندان من هم بگذار از اشکم لبت سیراب باشد تا در عطش کاری کند باران من هم دیدی لباس پاره‌ام را غصه خوردی تا آمدی گلدار شد دامان من هم دلتنگ بودی روی نیزه، ای عزیزم دلتنگ بودم گوشه‌ی ویرانه من هم کنج تنور و روی نیزه رفته بودی با خستگی حالا شدی مهمان من هم یوسف به کنعان آمد و تو تا خرابه گشته گلستان کلبه‌ی احزان من هم من در بساطم آه و اشک و روضه دارم رونق گرفته با سرت دکان من هم هنگامه‌ی وصل است، مانند شهیدان آغوش وا کن لحظه‌ی پایان من هم... @hadithashk
گُر گرفتم، سوختم، در شعله‌ها تب کرده‌ام آفتابا از عطش جان را لبالب کرده‌ام من خودم دیدم که لبهای تو را با چوب زد هرچه با لبخند تو کردند با لب کرده‌ام تشنه‌ی جام بلا بودن برایم بهتر است پس برای دیدنت خود را مقرب کرده ام من به چشمم قول دادم خواب می‌بینم تورا روز را با وعده ی دیدار تو شب کرده‌ام این گره کور است اما سعی خود را می‌کنم با سرِ انگشت مویم را مرتب کرده‌ام مقتل خود را نوشتم جای دفتر روی خاک با سرانگشت قلم، خون را مرکب کرده‌ام قامتم خم شد اگر، مگذار پای پیری ام بلکه در غم اقتدا بر عمه زینب کرده‌ام @hadithashk
فاش کن روضه‌ی پنهان مرا غساله شاد کن قلب پدرجان مرا غساله در جنان بیند اگر خنده‌ی من را، بگذار در کفن تکه‌ی دندان مرا غساله آتش و خاک و کشیدن چه به روزم آورد شانه کن موی پریشان مرا غساله این بدن نیست، که دشتی‌ست پر از لاله‌ی سرخ تشنه مگذار گلستان مرا غساله آبیاری بشود، غنچه دهان باز کند گوش کن زخم فراوان مرا غساله بند بند بدنم بیت غم و هجران است زجر آتش زده دیوان مرا غساله درد زخم جگر از آبله‌ها بیشتر است غم گرفته‌ست گریبان مرا غساله من که یه عمر در آغوش عمو جان بودم پرت کردند به ویرانه مرا غساله بین این قوم مگر فاتحه خوانی جرم است؟ چوب زد قاری قرآن مرا غساله بس‌که از هُرم عطش‌های لبش لبریزم به لب آورده لبش، جان مرا غساله به تنور و سر نی نیز در آغوش من است بِنِگر وسعت دامان مرا غساله خون و خاکستر و خاک است، بشویی ای کاش نیمه‌ی شب سر مهمان مرا غساله @hadithashk
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حُزن شریفت ای دوست ! با قلب ما چه‌ها کرد تنها به غربت ما ، داغ تو اعتنا کرد ما دلخوشی نداریم ، غیر از حسین گفتن پس خوش‌به‌حال آنکه ، نام تو را صدا کرد @hadithashk
بی تاب‌تر از موجم و آواره‌تر از باد من خانه به دوش توام ای خانه‌ات آباد یک لحظه در آغوش بگیرم که بمیرم دربند تو از بند اسیری شوم آزاد گفتند مکن گریه و گفتم چه کنم پس دیریست که دلدار پیامی نفرستاد پرسید کسی موی تو از چیست سپید است؟ گفتم که ز بس زجر مرا روز سیه داد دنبال تو مرغ دل من نیمه شبی رفت گم کرد ره و رفت به مهمانی صیاد از زجر چنان زجر کشیدم پی هر زجر یک آه مجالم نشد از این همه بیداد از آن ش ش شب که م من از ناقه فتادم لکنت د دگر از ل لب من ن نیفتاد صیاد مرا کشت و کشید و به حرم برد عمه بغلم کرد و مرا جان دگر داد بستند لبم را که نگویم ز تو اما هر زخم تنم می‌کشد از هجر تو فریاد حالا که امیدی به وصال پدرم نیست ای مرگ بیا زندگی از چشم من افتاد @hadithashk
این روزا غصه‌هامو به کی بگم تو خرابه با کی درد دل کنم مگه میشه بی‌خیال شم، مثلا مسخره کردن شمرو ول کنم دختر‌شامی به من طعنه نزن لباسام از اولش پاره نبود عمه‌هام بدون خلخال نبودن گوش‌من بدون گوشواره‌ نبود دختر‌شامی، شده اسیر بشی به روی ناقه‌ی عریان بشینی شده صورتت رو سیلی بزنن عموتو بالای نیزه ببینی هیچ شده تو مجلس شراب بری خارجی خنده به موهات بزنه ی نفر مست کنه، کفر بگه خیزران رو لب بابات بزنه شده تو خیابونا راه بری پر شه از ارازلا دور و برت دختر شاه دو عالم باشی و خس‌و‌خاشاک بریزن روی سرت آخه من وقت عروسک بازیمه واسه من سر بریده میارن بابای خوشگلمو گرفتن‌ و بابای رنگ‌پریده میارن بابایی..این آدمای بی‌حیا سرتو بگو چه‌جوری بریدن وقتی خواستن ببرن گردنتو چشمای مهربونت رو ندیدن @hadithashk
رفتی و تنها شدم، تنهای تنها سوختم بیشتر با یاد شیرین تو بابا سوختم با یتیمی دست و پنجه نرم کردم بعد تو سوختم بعد تو از دست لگدها، سوختم گفته بودی مادرت را تازیانه می زدند با خبر هستی که من هم مثل زهرا سوختم گیسوی طفل سه ساله زود می ریزد مگر؟ بیشتر بابا در این حل معما سوختم دختری هم سن من دور از پدر دق می‌کند مُردم و زنده شدم، امروز و فردا سوختم بعد از این مدت نپرس از من چرا قدم خمید زیر بار طعنه و زخم زبان ها سوختم جای سالم بر تنم دیدی خدا را شکر کن با نوازش های زجر و شمر، اینجا سوختم نیمه جانِ خسته را مدیون عمه زینبم او سپر می شد ولی با ترس حتی سوختم بین بازار کنیزان دست و پایم سرد شد کاش می دیدی در آن حجم تماشا سوختم پرت می کردند سمت ما غذای خورده را موقع افطار هم از نان و خرما سوختم میوه ی خار مغیلان، زخم باز آبله است پا برهنه، کربلا تا شام، از پا سوختم کاش می آمد عمو تا که حساب زجر را می رسید... از بس که از دستش به صحرا سوختم @hadithashk