تشنه بود و به روی خاک نشست
یارم آن وقت نیمه جان هم بود
نیزه و تیغ و دشنه روی سرت
زیر حلقوم تو سنان هم بود
ای نماز شکسته ی زینب
ذبح تو موقع ی اذان هم بود
بین آن خیمه ای که سوخت حسین
همه بودیم ساربان هم بود
#گودال_قتلگاه
#گودال
#میلاد_افکاری
@hadithashk
از اینرو دختری بابایی ام من
که دستانم فقط در دست او بود
ازاین رو دختری خوشبخت بودم
که جایم روی زانوی عمو بود
خرابه نیست جای دختر شاه
که جای او حریر قصر نورست
سر نی نیست جای شاه عالم
که جای شه سریر قصر نورست
پدر بگشای یکدم چشم خود را
به گیسوی پریشانم نظر کن
ز آتش گیسویم کز، معجرم سوخت
پدر یک امشبی با من سحر کن
مرا میداد زجر آن ضجر کافر
کتک میزد مرا در دشت و هامون
زگیسویم کشید و بر زمين زد
که شد این صورتم غرقابه ی خون
به روی خار با پای برهنه
به من شلاق و گاهی مشت میزد
کمک حالم چو میشد عمه زینب
سنان ما را به قصد کشت میزد
ز سویی خنده های شمر و خولی
میان قافله میکشت ما را
ز سوی دیگری از بهر آزار
نگاه حرمله میکشت ما را
کنون بخت بدم بین ای پدر جان
خرابه گشته جای دختر تو
به بزم من طبق آورده اند و
میانش تحفه ای شد از سر تو
بگو روی و محاسن از چه خونین
گلویت را چرا از کین بریدند
یتیمم از چه در طفیلی نمودند
تنت را از چه رو گرگان دریدند
رقیه هستم و باب الحوائج
ملیکه، دخت شاهنشاه عشقم
کنار عمه جانم تا قیامت
ملیکه، شاه بانوی دمشقم
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#جواد_کریم_زاده
@hadithashk
بابا غم تو بر جگرم چرخ میزند
اشک غمم به چشم ترم چرخ میزند
گرچه ز سنگ، جوجهی تو پر شکسته شد
صیاد باز دور پرم چرخ میزند
آن دختری که زیور من شد به گوش او
با خنده هی به دور و برم چرخ میزند
از تاریانهای که عدو بر سرم زده
بابا خرابه دور سرم چرخ میزند
موی مرا کشید و لگد زد به پهلویم
دردش مدام بر کمرم چرخ میزند
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محمود_اسدی
@hadithasgk
اگه بازم اومدی سرای من
یه عصا هدیه بیار برای من
میدونی چرا نمیتونم پاشم
آخه پا خورده به دست وپای من
ممنونم که اومدی حالا دیگه
به همه میگم اینم بابای من
اِنقدر صدات زدم صدام گرفت
پس ببخش در نمیاد صدای من
یادته که میگرفتی دستمو
حالا توُ دست توعه شفای من
خیلی خستم من میبندم چشامو
تو یکم لالا بگو برای من
من فقط تورو میخواستم از خدا
حالا مستجاب شده دعای من
میبینم عمه رو گریم میگیره
خیلی تازیانه خورد به جای من
یه جاهایی بی تو بردن ماهارو
که نه جای عمه بود نه جای من
مجلس یزیدو یادم نمیره
کاش میزد اون چوبُ رو لبای من
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محمد_جواد_مطیع_ها
@hadithashk
چون قطرهی لطیفِ باران چکیده بودم
یا چون نسیمِ نرمی، اینجا وزیده بودم
بر گونهام گُل افتاد، نیلی و ارغوانی
من تا به حالْ بابا، سیلی ندیده بودم!
در عمرِ خویش جز گُل، نشْنیدم و نگفتم
من تا به حال طعنه، از کس شنیده بودم!؟
پاهای کوچکم را ، تاول گرفت در بر
یکصدهزار منزل، گویی دویده بودم...
حالا شدم شبیهِ مادربزرگْ، بابا
از روی نیزه دیدی قدری خمیده بودم؟
در کنج این خرابه، خوابم نمیبرد من
من که همیشه پیشت، زود آرمیده بودم!
نازی بکن دوباره، نقاشیام که خوب است!
یادِ تو هست قبلا، نازت کشیده بودم؟
اینجا کسی نفهمد، ربطِ میان ما را
از آفتابِ خاصات، هردم چشیده بودم
لبهایت از همیشه، گلگونتر است بابا
ای کاش با تو من هم، در خون تپیده بودم
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#عرفان_صبوری
@hadithashk
عمه خیلی زحمتت دادم ببخش
مادری کردی برام تو این سه سال
همه جا برای من سپر شدی
جایِ من تو رو زدن تو هر مجال
برا دفنِ من تو قبرستونِ شهر
نکنه به شمر کنی تو التماس
وقتی بابامو گذاشتن تو حصیر
کفن منم میشه همین لباس
کاش عمو بیاد برای کفن و دفن
دستشو به زیر تابوت بگیره
کار غسل تن من با خودته
کسی زیر بار غسلم نمیره
میبینی همه تنم کبود شده
میبینی رو سینه چندتا لکه خون
زحمته ولی یه خواهشی دارم
نماز میتمم خودت بخون
من یه دخترم باید به جای سنگ
سرم و روی پای بابام بزارم
بسمه فشار مشت و لگدا
طاقت فشار قبر و ندارم
من برم دیگه بابام منتظره
خستم از مصیبت و درد و بلا
قول بده که از منم یادی کنی
وقتی اربعین رسیدی کربلا
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_علیرضا_چاوشی
@hadithashk