eitaa logo
حدیث اشک
16.2هزار دنبال‌کننده
177 عکس
263 ویدیو
22 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
با رفتن او عمر سپاهم کم شد از داغ غمش کار دلم ماتم شد آهسته به ذوالفقار گفتم روزی دیدی کمرم ز داغ زهرا خم شد؟ @hadithashk
چنان زد کوچه را دیوار می‌دید زمین و آسمان را تار می‌دید کسی که یار حیدر بود نه سال خودش را بعد از آن سربار می‌دید @hadithashk
اصل و فرع آفرینش درخور ذاتش نبود هیچکس شایسته‌ی درک مقاماتش نبود ذکر یا‌فاطر همان آیینه‌ی یافاطمه است جوهر فهم بشر یارای اثباتش نبود سوره‌ی کوثر برابر با تمام سوره‌هاست فرصتی اما برای شرح آیاتش نبود بانی عالم کجا و زندگی بر روی خاک ؟ عالم خاکی که در سطح ملاقاتش نبود عرش‌لبریزِ سکوت و سرد از تسبیح‌بود گوشه‌ی خانه اگر سوز مناجاتش نبود او دعایش‌ شامل‌ همسایه‌ها هم‌ شد‌ ولی در مدینه هیچ کس فکر مراعاتش نبود زخم‌هایش ترجمان بی‌کسی مرتضاست غصه‌های مادر از درد جراحاتش نبود روضه‌سنگین‌میشود با واژه‌های‌ روضه‌اش کاش‌ حرف‌ از کوچه‌ و میخ‌ِ در و آتش‌ نبود @hadithashj
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاطمیه دلیل سوختن سینه سرخیِ میخ است و این سیاه ترین اتفاق تاریخ است @hadithashk
نبود سنخیتی نیز آب و آتش را نداشت شهر به سر غصه نجاتش را میان خانه صدایی بلند می پیچید به دور دست یل شهر بند می پیچید زنی که پشت در آماده دفاع شده و آن طرف سگ کفتار ها شجاع شده زمین که خورد بمیرم سیاه شد رویش و طفل خانه به یک آن سپید شد مویش ز قلب خاتم پیغمبران نگین افتاد اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد نفس نفس زد و درد دلش دوتا میشد و رفته رفته گرفتار شعله ها میشد همین که زیر لگد های شهر تا میخورد صدای ناله طفلش وجود اورا برد چقدر زیر لبش ناله حزینی گفت علی شکست که او فضةُ خذینی گفت جراحت است که افتاده بر تن از تیزی و برد خادمه ی خانه در عبا چیزی دلیل سوختن سینه سرخیِ میخ است و این سیاه ترین اتفاق تاریخ است @hadithashk
حضورت حس نمیشه توی خونه شور و شوقی واسه موندن نداری نمازو نشسته میخونی،کمر برایِ ایستاده خوندن نداری کمترین حق من اینه که تو رو تو خونه خوشحال و خندون ببینم بعد محسن(ع) سخته، اما نمیخوام تو رو افسرده و حیرون ببینم @hadithashk
عَصبای دست من یاری نمیکنن دیگه که عزیز دوردونه هامو، من به آغوش بکشم دل من لَک زده با بچه ها بازی بکنم زینبم شونه بیاره ،شونه به موش بکشم @hadithashk
من با که بگویم که کنار بستر افتاد زمین فاتح بدر و خیبر تا اینکه سرش بست یقین دانستم در کوچه زمین خورده عزیزم با سر آن لحظه کنار بسترش مُردم من دیدم که کشیده روی صورت معجر میخواست که درد دل کند با پسرش انگار نمی‌دید دو چشم مادر می‌گفت حسن ز کوچه حرفی نزنی برگشت و صدا زد که حسینم مادر یادم نرود که پشت در لاله‌ی من با غنچه‌ی نشکفته خود شد پرپر برداشتم از روی گلم تا در را دیدم که کند گریه به پهلویش، در @hadithashk
دوباره اشک میریزد .. علی آهسته در بستر گمانم دیده در خوابِ شبانه دود و خاکستر گمانم دیده زهرا را که مظلومانه می سوزد میان قُلزمِ آتش که افتاده ست بر یک در گمانم دیده دستِ نانجیبی را که سیلی زد به آن رویی که بوسیدش هزاران بار پیغمبر گمانم دیده سفّاکی لگد زد بر در منزل ... و شاید هم شنید آن لحظه هَل مِن ناصری دیگر و یا دیده ست خونی را که بر دیوار و در مانده همان دربی که زهرا شد به قهرِ میخ آن پرپر نمیدانم چه دید امّا عجب حال بدی دارد ... دوباره اشک میریزد .. علی آهسته در بستر @hadithashk
غریبان همه منتظر تا بیایی کجایی کجایی کجایی کجایی؟ در این لحظه های غریبی عزیزم کجایی نجف رفته یا کربلایی ؟ ز احوال ما گر بپرسی بگویم نمانده است نایی نمانده صدایی تو میدانی آقا تومیبینی آقا چه کرده است با روزگارم جدایی در این برهه از عمر بر باد رفته ندارم به جز دستهای گدایی حلالم کن اصلا به دردت نخوردم جفا کارم از من ندیدی وفایی چه بسیار چون من که بودند و هستند همه دیده بر راه تا کی بیایی چه بسیار لبها که بردنت نامت ولی از لب تو نیامد ندایی اثر نیست در هر کلامی مگر که ز دست شکسته برآید دعایی بگو التماس دعا مادرت را که تا با دعایش ز غیبت درآیی به حق علی و به پهلوی زهرا خدایا مهیا کن امشب فرج را به آن دم که در بین دیوار و در بود به آن دم که محسن برایش سپر بود گرفت آنچنان محکم از شال مولا که دشمن کشیدش به دنبال مولا جدا گشت دستش ز دامان حیدر ولی با غلاف آن غلافی که آخر ردش تا شب دفن بر بازویش بود ولی بازویش بهتر از پهلویش بود که پهلوی بشکسته ای داشت زهرا ولی خوب لب بسته ای داشت زهرا به مولا نمی‌گفت از زخم پهلو نمی‌گفت از زخم بازو و ابرو به آتش زد اما پرش سوخت زهرا پرش با سر معجرش سوخت زهرا چنان شمع آتش گرفت و برافروخت بمیرم که با معجرش صورتش سوخت در آن دم که زهرا گرفتار در بود کنارش دل مرتضی شعله ور بود بمیرم برای علی غیرتش کشت که بر صورت همسرش رد انگشت.... ....چنان هاله ای بود بر صورت ماه فقط میکشید از جگر آه جانکاه پس از کوچه ها قتلگاه آمد ای وای که بر روی نی راس شاه آمد ای وای تنش ماند و رمل بیابان و خورشید کسی راز گودال او را نفهمید سرش را بریدند و بردند و رفتند تنش را به صحرا سپردند و رفتند سرش داغ بی انتهایی جگر سوز شباشب به صندوق و بر نیزه هر روز به خون شد بدل اشکها ، از جفون رفت چهل منزل از گیسوی نیزه خون رفت چهل منزل افتاد و بر نیزه برگشت رسید آخرین منزل و رفت در طشت چو طشت آخرین منزل از داستان شد پذیرای لبهای او خیزران شد دو پاره لب سنگ خورده دوباره شد از ضربه ی خیزران پاره پاره پس از بوسه‌ی خیزران در سحرگاه به سوی خرابه روان شد سر شاه سپردند سر را به طفلی سه ساله که در عاشقی بود صاحب رساله پس از آنکه شد آن‌همه درد حاشا چه کرد آن سه ساله تماشا....تماشا.... ...تماشا....تماشا....که فرصت ندارم به جز دیدنت هیچ حسرت ندارم همین چند روزی که رفتی شکستم تو از نیزه افتادی از پا نشستم اگر سنگ خوردم فدای سر تو اگر جانسپردم فدای سر تو که مردن می‌ارزد به دیدار دلبر عجب دلبری مانده از او فقط سر سری سنگ خورده سری چوب خورده که خولی به کنج تنورش سپرده وَلَو سر....حضور تو وافی است بابا مرا بوسه ای از تو کافی است بابا @hadithashk
مثل سیلی که ردش از گل رخسار نرفت غم تو از دلم ای مظهر ایثار نرفت تو همان یار عزیزی که نوشتم با اشک او فقط بهر ولایت به سر دار نرفت زیر سنگینی بار غم تو خم شده ام در همه چرخ کسی زیر چنین بار نرفت غم خود را به کسی فاش نکردم اما لحظه ای از دل من حسرت دیدار نرفت هر کجا می‌نگرم روی تو را میبینم حالت صورت تو از سر دیوار نرفت پاک کردم همه آثار جنایت را حیف ردّ خون تنت از تیزی مسمار نرفت حسنم گفت به زینب که نرو هیچ زمان حسن از کوچه خودش هم سر بازار نرفت @hadithashk
خوابی و یا بیدار؟! خوبی یا که پردردی؟! حرفی بزن‌! جان مرا که بر لب آوردی! تسبیح را گم کرده ای ! یا گوشوارت نیست؟ با چشم خون مرده به دنبال چه میگردی؟! با زخمهای سینه ات مردانه جنگیدی.. با دنده ی یک دنده ات مردانه سر کردی... حتی طبیب از دیدن حال تنت جا خورد! تب میکنی !میسوزی! اما باز هم سردی... ماندم چرا از دور رنگ صورتت سرخ است! وقتی که از نزدیک میبینم تورا زردی! تو ذولفقار اصلیم بودی نه یک شمشیر! تو بین زنهای مدینه بی هماوردی... @hadithashk