با رفتن او عمر سپاهم کم شد
از داغ غمش کار دلم ماتم شد
آهسته به ذوالفقار گفتم روزی
دیدی کمرم ز داغ زهرا خم شد؟
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#اصغر_چرمی
@hadithashk
چنان زد کوچه را دیوار میدید
زمین و آسمان را تار میدید
کسی که یار حیدر بود نه سال
خودش را بعد از آن سربار میدید
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#محمدجواد_رحمتی
@hadithashk
اصل و فرع آفرینش درخور ذاتش نبود
هیچکس شایستهی درک مقاماتش نبود
ذکر یافاطر همان آیینهی یافاطمه است
جوهر فهم بشر یارای اثباتش نبود
سورهی کوثر برابر با تمام سورههاست
فرصتی اما برای شرح آیاتش نبود
بانی عالم کجا و زندگی بر روی خاک ؟
عالم خاکی که در سطح ملاقاتش نبود
عرشلبریزِ سکوت و سرد از تسبیحبود
گوشهی خانه اگر سوز مناجاتش نبود
او دعایش شامل همسایهها هم شد ولی
در مدینه هیچ کس فکر مراعاتش نبود
زخمهایش ترجمان بیکسی مرتضاست غصههای مادر از درد جراحاتش نبود
روضهسنگینمیشود با واژههای روضهاش
کاش حرف از کوچه و میخِ در و آتش نبود
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#محمدحسن_بیات_لو
@hadithashj
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاطمیه
دلیل سوختن سینه سرخیِ میخ است
و این سیاه ترین اتفاق تاریخ است
#فاطمیه_1404
#امیر_فرخنده
@hadithashk
نبود سنخیتی نیز آب و آتش را
نداشت شهر به سر غصه نجاتش را
میان خانه صدایی بلند می پیچید
به دور دست یل شهر بند می پیچید
زنی که پشت در آماده دفاع شده
و آن طرف سگ کفتار ها شجاع شده
زمین که خورد بمیرم سیاه شد رویش
و طفل خانه به یک آن سپید شد مویش
ز قلب خاتم پیغمبران نگین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
نفس نفس زد و درد دلش دوتا میشد
و رفته رفته گرفتار شعله ها میشد
همین که زیر لگد های شهر تا میخورد
صدای ناله طفلش وجود اورا برد
چقدر زیر لبش ناله حزینی گفت
علی شکست که او فضةُ خذینی گفت
جراحت است که افتاده بر تن از تیزی
و برد خادمه ی خانه در عبا چیزی
دلیل سوختن سینه سرخیِ میخ است
و این سیاه ترین اتفاق تاریخ است
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#امیر_فرخنده
@hadithashk
حضورت حس نمیشه توی خونه
شور و شوقی واسه موندن نداری
نمازو نشسته میخونی،کمر
برایِ ایستاده خوندن نداری
کمترین حق من اینه که تو رو
تو خونه خوشحال و خندون ببینم
بعد محسن(ع) سخته، اما نمیخوام
تو رو افسرده و حیرون ببینم
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#اسماعیل_درویشی_شانی
@hadithashk
عَصبای دست من یاری نمیکنن دیگه
که عزیز دوردونه هامو، من به آغوش بکشم
دل من لَک زده با بچه ها بازی بکنم
زینبم شونه بیاره ،شونه به موش بکشم
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#اسماعیل_درویشی_شانی
@hadithashk
من با که بگویم که کنار بستر
افتاد زمین فاتح بدر و خیبر
تا اینکه سرش بست یقین دانستم
در کوچه زمین خورده عزیزم با سر
آن لحظه کنار بسترش مُردم من
دیدم که کشیده روی صورت معجر
میخواست که درد دل کند با پسرش
انگار نمیدید دو چشم مادر
میگفت حسن ز کوچه حرفی نزنی
برگشت و صدا زد که حسینم مادر
یادم نرود که پشت در لالهی من
با غنچهی نشکفته خود شد پرپر
برداشتم از روی گلم تا در را
دیدم که کند گریه به پهلویش، در
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#محمود_اسدی
@hadithashk
دوباره اشک میریزد .. علی آهسته در بستر
گمانم دیده در خوابِ شبانه دود و خاکستر
گمانم دیده زهرا را که مظلومانه می سوزد
میان قُلزمِ آتش که افتاده ست بر یک در
گمانم دیده دستِ نانجیبی را که سیلی زد
به آن رویی که بوسیدش هزاران بار پیغمبر
گمانم دیده سفّاکی لگد زد بر در منزل ...
و شاید هم شنید آن لحظه هَل مِن ناصری دیگر
و یا دیده ست خونی را که بر دیوار و در مانده
همان دربی که زهرا شد به قهرِ میخ آن پرپر
نمیدانم چه دید امّا عجب حال بدی دارد ...
دوباره اشک میریزد .. علی آهسته در بستر
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#فاطمیه
#مهران_ساغری
@hadithashk
غریبان همه منتظر تا بیایی
کجایی کجایی کجایی کجایی؟
در این لحظه های غریبی عزیزم
کجایی نجف رفته یا کربلایی ؟
ز احوال ما گر بپرسی بگویم
نمانده است نایی نمانده صدایی
تو میدانی آقا تومیبینی آقا
چه کرده است با روزگارم جدایی
در این برهه از عمر بر باد رفته
ندارم به جز دستهای گدایی
حلالم کن اصلا به دردت نخوردم
جفا کارم از من ندیدی وفایی
چه بسیار چون من که بودند و هستند
همه دیده بر راه تا کی بیایی
چه بسیار لبها که بردنت نامت
ولی از لب تو نیامد ندایی
اثر نیست در هر کلامی مگر که
ز دست شکسته برآید دعایی
بگو التماس دعا مادرت را
که تا با دعایش ز غیبت درآیی
به حق علی و به پهلوی زهرا
خدایا مهیا کن امشب فرج را
به آن دم که در بین دیوار و در بود
به آن دم که محسن برایش سپر بود
گرفت آنچنان محکم از شال مولا
که دشمن کشیدش به دنبال مولا
جدا گشت دستش ز دامان حیدر
ولی با غلاف آن غلافی که آخر
ردش تا شب دفن بر بازویش بود
ولی بازویش بهتر از پهلویش بود
که پهلوی بشکسته ای داشت زهرا
ولی خوب لب بسته ای داشت زهرا
به مولا نمیگفت از زخم پهلو
نمیگفت از زخم بازو و ابرو
به آتش زد اما پرش سوخت زهرا
پرش با سر معجرش سوخت زهرا
چنان شمع آتش گرفت و برافروخت
بمیرم که با معجرش صورتش سوخت
در آن دم که زهرا گرفتار در بود
کنارش دل مرتضی شعله ور بود
بمیرم برای علی غیرتش کشت
که بر صورت همسرش رد انگشت....
....چنان هاله ای بود بر صورت ماه
فقط میکشید از جگر آه جانکاه
پس از کوچه ها قتلگاه آمد ای وای
که بر روی نی راس شاه آمد ای وای
تنش ماند و رمل بیابان و خورشید
کسی راز گودال او را نفهمید
سرش را بریدند و بردند و رفتند
تنش را به صحرا سپردند و رفتند
سرش داغ بی انتهایی جگر سوز
شباشب به صندوق و بر نیزه هر روز
به خون شد بدل اشکها ، از جفون رفت
چهل منزل از گیسوی نیزه خون رفت
چهل منزل افتاد و بر نیزه برگشت
رسید آخرین منزل و رفت در طشت
چو طشت آخرین منزل از داستان شد
پذیرای لبهای او خیزران شد
دو پاره لب سنگ خورده دوباره
شد از ضربه ی خیزران پاره پاره
پس از بوسهی خیزران در سحرگاه
به سوی خرابه روان شد سر شاه
سپردند سر را به طفلی سه ساله
که در عاشقی بود صاحب رساله
پس از آنکه شد آنهمه درد حاشا
چه کرد آن سه ساله تماشا....تماشا....
...تماشا....تماشا....که فرصت ندارم
به جز دیدنت هیچ حسرت ندارم
همین چند روزی که رفتی شکستم
تو از نیزه افتادی از پا نشستم
اگر سنگ خوردم فدای سر تو
اگر جانسپردم فدای سر تو
که مردن میارزد به دیدار دلبر
عجب دلبری مانده از او فقط سر
سری سنگ خورده سری چوب خورده
که خولی به کنج تنورش سپرده
وَلَو سر....حضور تو وافی است بابا
مرا بوسه ای از تو کافی است بابا
#شعر_مناجات_امام_زمان_عج
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#محمد_علی_بقایی
@hadithashk
مثل سیلی که ردش از گل رخسار نرفت
غم تو از دلم ای مظهر ایثار نرفت
تو همان یار عزیزی که نوشتم با اشک
او فقط بهر ولایت به سر دار نرفت
زیر سنگینی بار غم تو خم شده ام
در همه چرخ کسی زیر چنین بار نرفت
غم خود را به کسی فاش نکردم اما
لحظه ای از دل من حسرت دیدار نرفت
هر کجا مینگرم روی تو را میبینم
حالت صورت تو از سر دیوار نرفت
پاک کردم همه آثار جنایت را حیف
ردّ خون تنت از تیزی مسمار نرفت
حسنم گفت به زینب که نرو هیچ زمان
حسن از کوچه خودش هم سر بازار نرفت
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#داریوش_جعفری
@hadithashk
خوابی و یا بیدار؟! خوبی یا که پردردی؟!
حرفی بزن! جان مرا که بر لب آوردی!
تسبیح را گم کرده ای ! یا گوشوارت نیست؟
با چشم خون مرده به دنبال چه میگردی؟!
با زخمهای سینه ات مردانه جنگیدی..
با دنده ی یک دنده ات مردانه سر کردی...
حتی طبیب از دیدن حال تنت جا خورد!
تب میکنی !میسوزی! اما باز هم سردی...
ماندم چرا از دور رنگ صورتت سرخ است!
وقتی که از نزدیک میبینم تورا زردی!
تو ذولفقار اصلیم بودی نه یک شمشیر!
تو بین زنهای مدینه بی هماوردی...
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#فاطمیه
#سید_پوریا_هاشمی
@hadithashk