eitaa logo
حدیث اشک
16.3هزار دنبال‌کننده
177 عکس
263 ویدیو
22 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
همه رفتند روز سوم در مجلس ختم مادر سادات از قضا قاتلش هم آنجا بود داد زد فاتحه مع الصلوات حیدر و کودکان مظلومش در کنار ابوذر و سلمان چهره هاشان پر از غم و بغض و چشم ها جای اشک،خون گریان عده ای آمدند و با طعنه نمکی روی زخم پاشیدند عده ای هم به حال زار علی دور مسجد یواش خندیدند شهر خالیست در نگاه علی جای زهرا چقدر خالی بود زن همسایه گفت آهسته طعم حلوا چقدر عالی بود روضه خوان گفت:با تشکر از دوستان و اینهمه زَحَمات از قضا قاتلش هم آنجا بود داد زد فاتحه مع الصلوات به علی نیز تسلیت گفتند همه آنها که باعثش هستند یادشان رفته دست مولا را خودشان با طناب می بستند یادشان رفته آن همه هیزم آتشی را که پشت در بردند باعث قتل فاطمه هستند حال خرمای ختم او خوردند @hadithashk
رفتم برای تو به درِ خانه‌ها ولی راحت زِ رنج ، شاه عوالم نمی‌شویم حتی تعارفی زِ دمِ در نمی‌کنند تا از تو بشنوند مزاحم نمی‌شویم معطل شدی عزیزم دلم بارها ببخش دیدند علی است در نگشودند وای من اینها که در زدیم همه در شکسته‌اند از قاتلان فاطمه بودند وای من رو می‌زنم برای تو ، حتی زمین خورم هرچند خنده روبروی فاطمه زنند رو می‌زنم برای تو زهرا فدای تو حتی اگر که در به روی فاطمه زنند @hadithashk
ساحلیم آغوش بر آغوش دریا داده‌ایم قله‌ایم و چشمه‌هامان را به صحرا داده‌ایم فاتحیم و دست خود در دست فردا داده‌ایم عاشقیم و در دو دنیا دل به زهرا داده‌ایم ما برای آنکه ایران خانه‌ی خوبان شود ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ما برای آنکه ایران خطه‌ی ایمان شود دل به زهرا دل به زهرا دل به زهرا داده‌ایم ما اگر از دستپخت فاطمه نان خورده‌ایم یا در ایوان نجف یک عمر باران خورده‌ایم یا اگر از سفره‌ی لطف کریمان خورده‌ایم اشهدان به مولا دل به زهرا داده‌ایم باکی از غم نیست وقتی مادر ما فاطمه است نقش سربند بلند کشور ما فاطمه است محور ما فاطمه است و رهبر ما فاطمه است نیک نیست باکی از بلا تا دل به زهرا داده‌ایم ما اگر مدیون آقای خراسان گشته‌ایم ما اگر ریزه خور الطاف سلطان گشته‌ایم نسل در نسل آرزومند رضاجان گشته‌ایم چون کبوترهای او ما دل به زهرا داده‌ایم فاطمیه گفت احرام علی در آتش است گفت اگر پروانه‌ای نام علی در آتش است زعافیت بگذر که اسلام علی در آتش است گرچه طوفان است اما دل به زهرا داده‌ایم فاطمیه گفت باید مثل زهرا سوختن خصم اگر بسیار، باشد پای مولا سوختن عشق یعنی ساختن با او و تنها سوختن شُکر در این سوختن‌ها دل به زهرا داده‌ایم @hadithashk
رفتی و دخترت ای یار به هم ریخته است گل بی خار تو از خار به هم ریخته است یا رسول الله من هم به چکنم افتادم چکنم ماه شب تار به هم ریخته است همه شب هست پرستار نگارم زینب دو سه روز است پرستار به هم ریخته است سر خود بسته‌و دانستم از آن ضربه ی در که سرِ بانوی بیمار به هم ریخته است تاکه دشمن به‌سرش ریخت‌دلم‌ ریخت به هم دخترت یکصدو ده بار به هم ریخته است سینه ای که سپر از بهر ولایت شده بود وایِ من از نوک‌مسمار به هم ریخته است فاطمه پشتِ در از درد به‌خود می‌پیچید محسنش در پس دیوار به هم ریخته است یک قدم‌ رفت ولی دست به پهلو برگشت پهلویش از لگد انگار به هم ریخته است @hadithashk
لشکری آورد درب آشیانش بشکند حرمت این خانه را با خاندانش بشکند بی حیا در پیش چشمان غیور مرتضی داد میزد بر سر زهرا دهانش بشکند با نسیمی می شد این ریحانه پرپر او ولی با لگد زد تا که پشت باغبانش بشکند پا برهنه برد مولا را که بین کوچه ها هیبتش را پیش چشم دوستانش بشکند گفت میخواهید زانوی علی را خم کنید باید اول بازوی یار جوانش بشکند دست مولا بسته بود و دست قنفذ باز بود زد چنان زهرا دو دست ناتوانش بشکند تا که همدردی کند با مادرش زهرا حسین آرزو میکرد روزی استخوانش بشکند زیرِ سم اسبها به آرزوی خود رسید @hadithashk
در خانه ام نشسته ام و گریه می کنم بر زخم های فاطمه و گریه های او افتاده ام به هق هق و ساکت نمی شوم همراه اشک و گریه این بچه های او یادم نمی رود که صدا کرد فضه را ... سوزی که داشت ناله " فضه بیا "ی او فضه دوید و غیر عبا چاره ای نبود چون درد داشت ، درد عجیبی صدای او من با عبا رسیدم و فضه به چادرش زهرا برای من شد و محسن برای او او کز حیا خجالت هر مرد می کشید پیش مغیره روی زمین درد می کشید قنفذ رسید و فاطمه با بازوی کبود چادر ز زیر چکمه نامرد می کشید طوری لگد زد که به دیوار خانه هم ... طوری که روز و شب همه سردرد می کشید فهمیده بود بازوی زهرا شکسته است آن دست را گرفته و از قصد می کشید در بین گریه های پر از درد فاطمه ... قنفذ مرا به کوچه به لبخند می کشید وقتش نبود پر بکشی ای جوان شهر ای بانوی خمیده و قامت کمان شهر شانت نبود مقابل چشمان مردها ... دنبال من دویدنتان در میان شهر وقتی میان کوچه به دستم طناب شد دیدم که مشت می خوری از مردمان شهر افتادی و غرور حسین و حسن شکست قهراند بچه های تو با کودکان شهر در ازدحام کوچه تو را چنگ می زدند زخمی شدی ز پنجه‌ی دستِ زنان شهر (حبیب) @hadithashk
تو ای امید ما همه... بیا عزیز فاطمه شبا شبای ماتمه...بیا عزیز فاطمه کوه غم این دلم باشه هزار تا مشکلم باشه میگم بدون واهمه... بیا عزیز فاطمه صدا زدم تو ندبه ها اَین معزاَولیا بیا دلا پر از غمه... بیا عزیز فاطمه امید قلب مصطفی یابن علی مرتضی منتظرت یه عالمه ...بیا عزیز فاطمه می‌دونم ای صــاحب عزا این اشک و ماتم و عزا برای مادرت کمه... بیا عزیز فاطمه بیا تو صاحبَ زمون روضه مادر و بخون تا که فداش بشیم همه... بیا عزیز فاطمه بیا روزای آخره و رو به قبله مادره میگه با اشک و زمزمه... بیا عزیز فاطمه برا امام مجتبی یاد شهید کربلا روضه بخون تو علقمه... بیا عزیز فاطمه @hadithashk
پا شد از جا روز آخر بسترش را جمع کرد یک تبسم زد غم دور و برش را جمع کرد پا شد و محکم گره زد روسری را دور سر محکمش کرد و کمی درد سرش را جمع کرد بست جارو را به یک دستش ولی چون درد داشت زیر یک پهلوش دست دیگرش را جمع کرد آتش بین تنور خانه زهرا را که دید شرم کرد و هیزم و خاکسترش را جمع کرد فضه را اول صدا زد یادش آمد فضه بود کودک افتاده‌ی پشت درش را جمع کرد تن به آتش خورده میداند چه میگوییم ما فاطمه پروانه بود آتش پرش را جمع کرد شست موهای حسینش را و یک آهی کشید شمر در گودال زلف دلبرش را جمع کرد لشکر از گودال بیرون رفت اما شمر نه ضربه‌ی اثنی عشر شد پیکرش را جمع کرد شب رسید و ساربان انگشت او را پخش کرد فاطمه نگذاشت و انگشترش را جمع کرد @hadithashk
بر روی گونه اشک نم نم ایستاده آنگونه که بر برگ شبنم ایستاده آنسوی در نامردهای پست فطرت این سمت بانویی مکرم ایستاده صدیقه کبری برای حرف حقش رو در روی کذاب اعظم ایستاده حق امیرالمومنین حکم خدا بود زهرا سر این حکم محکم ایستاده هیهات! بنشیند عقب از جبهه حق همواره در خط مقدم ایستاده باغ فدک حق تمام مسلمین است پس پای این حقِ مسلّم ایستاده برخاست تا محشر شود برپا به امرش آنگونه که حتی زمان هم ایستاده پشت در این خانه محتاج شفاعت صدها پیمبر مثل آدم ایستاده بین صف درس حیا و عفت او حتی زنی مانند مریم ایستاده زهرا شده نقشی خیالی بین محراب مانند یک تصویر مبهم ایستاده مرهم به زخمش می‌گذارد فضه اما در حسرت تاثیر مرهم ایستاده آه از دمی که قلبش افتاد از تپیدن قلب علی هم از همان دم ایستاده آه از نمازی که علی بر پیکرش خواند بالا سرش با قامتی خم ایستاده «لا نعلم منها...» به غیر از خیر و خوبی رو در روی اشرار عالم ایستاده شاید علی در دل چنین می‌گفت «ای کاش... یک بار باز او را ببینم ایستاده» چادر نماز خاکی‌اش در طول تاریخ در دست شیعه مثل پرچم ایستاده محشر پی شیعه رَوَد موقف به موقف حتی ورودی جهنم ایستاده شکر خدا وقتی که زینب گریه می‌کرد دور و برش یک چند محرم ایستاده در کربلا نشکسته کوه صبر زینب چون فاطمه با کوهی از غم ایستاده عرش خدا لرزید از امواج ماتم زینب ولی در سیل ماتم ایستاده در مجلس مرثیه خوانی حسینش زهرا برای خیر مقدم ایستاده تا آخر ماه صفر در روضه زهرا از اول ماه محرم ایستاده @hadithashk
حمد و تسبیح حی داور کافریده ست دل و دلبر را مهر تابان و ماه و اختر را چهارده نور پاک انور و شفیعان روز محشر را صبح آخر به اذن رب جلیل زد ملک در فلک چو بانگ رحیل قبل از آنکه بیاید عزرائیل فاطمه با اذان جبرائیل بست قامت نماز آخر را نزد خالق بسی خضوع نمود در نمازش بسی خشوع نمود مهر با امر حق طلوع نمود فاطمه روز خود شروع نمود هم که آماده کرد بستر را بر لبش گرچه ذکر یا هو داشت یک طرف درد سخت پهلو داشت یک طرف هم ورم به بازو داشت باز در دست خویش جارو داشت کرد جارو حیاط تا در را یادش آمد به در شرر افتاد با لگد ناگهان چو در افتاد روی در خیل قوم شر افتاد همره مادری پسر افتاد و که پرسید حال مادر را ؟ پس از آن حال مادری بد شد لشگر از روی پیکرش رد شد ظلم بر دختر محمد شد در جنان زار حال احمد شد داده شد مزد آن پیمبر را باز در ذهن خویش کرد مرور حمله ی آن گروه پست شرور که چگونه ز در نموده عبور سوی بیت الولا شدند به زور دست بستند میر خیبر را سوی دشمن چو در مصاف آمد گرد مولایش در طواف آمد کشته ی ضربت غلاف آمد معنی عین و شین و قاف آمد کرد تفسیر نام کوثر را یادش آمد ز سینه خون می‌ریخت گرد حیدر بسی قشون می ریخت بر سرش تیغ از جنون می ریخت خواست نفرین کند ستون می‌ریخت به اطاعت شد امر شوهر را خسته شد سوی حجره رو آورد تشتی همراه با سبو آورد با وضو باز هم وضو آورد پسران را به شستشو آورد شانه زد گیسوان دختر را باز با ذکر یا علی گفتن کرد زهرا تنور را روشن شد مهیا بساط نان پختن نان‌ تازه به سفره آوردن داد بر خانه شوق دیگر را گفت زهرا به عهد و پیمانم من به پای تو تا ابد مانم بر رسول خدای مهمانم کن حلالم پسر عمو جانم و ببخشای یاس پرپر را حال علی جان شنو وصیت من این تو و زینب و حسین و حسن دفن کن نیمه شب تو پاره ی تن و شبانه نمای غسل و کفن منع کن آن گروه کافر را سوی مسجد روانه مولا شد سوی بستر روانه زهرا شد راحت از ظلم قوم اعدا شد در جنان میهمان بابا شد رفت و تنها گذاشت حیدر را @hadithashk
در اوج اوج اوج بام عرش در آسمانی که... مرغ خیال هیچ انسانی نمیزد پر قندیل نوری بود که با چراغ مهربانی خوب میتابید آن نور زهرا بود در خانه‌ی لاهوت تخت طلایی بود بر روی آن تخت طلا حوریه ای در جسم انسان بود یک تاج و گردنبند دو گوشواره داشت آن حور زهرا بود ای نور ای مادر ای حور ای مادر هر چه کرامت در روایت از شما گفتند هم واقعیت بود هم کاملا عین حقیقت بود آری کراماتی لطیف و شاعرانه با هر کدامش مینویسم باز باران با ترانه شب زنده دار خانه‌ی توحید! روی قنوت تو قنات زندگی جاریست و در نگاه گریه دارت پای سجاده آبشار بندگی جاریست دنیا به دور آسیاب خانه ات هر روز میگردد پس گردش دنیا به دست توست در خش خش جارو کشیدن هات فریاد سبحان الله از گردو غبار خانه می آید ای خانه دار خانه‌ی حیدر میخواستی بار خجالت را برداری از شانه اما حیای تو خیلی خجالت داد حیدر را عطر محبت میوزید از ربناهایت آنجا که در پروانگی هایت بال و پرت میسوخت من را به اسم کوچکم هر شب دعا کردی ممنون از این که مادری کردی این بچه‌ی بی دست و پا را هم بهر حسین خود سوا کردی ای مادر کربوبلا قبل از حسینت تو دستگیر مردم بی دست و پا هستی من دست و پا گم کرده ای بودم در گیر و دار غربت دنیا محکم گرفتم چادرت را برگ خزان بودم بی وزن بودم باد هرجایی مرا میبرد اما تو راهم را نشان دادی ای بی نشانم دورو بر سجاده‌ی تو درگیر بازی های دورانم اما بدان مادر من هر که باشم دوستت دارم ای مادر آیینه و آب با این که حق ماست ما را به‌ دست آتش روز جزا نسپار ما از صراط از آن پل باریک میترسیم ای نور ما از قبر آن خانه‌ی تاریک میترسیم ما روسیاهانیم اما برای درد و داغت مانند بچه های مادر داده از دست گریانیم ما با دو‌ آقازاده‌ی تو کشته شدیم آن روز آن روز دوشنبه بین در و دیوار پیش نگاه آن همه همسایه‌ی بی عار آتش زبانه میزد و محکم بر در لگد میزد سردسته‌ی اشرار میخ در این خانه بودن هم سعادت بود ای کاش یک ذره خجالت بود در سرخی مسمار افتاد بار شیشه‌ پشت در مردم ولی انگار نه انگار فضه بیا افتاد زهرا اما نه انگاری گذشته کار از کار افتاد رد چکمه‌ی اشرار بر روی آن چادر آن چادر پر زخم وصله دار زهرا ولی پای علی از پا نیافتاد محکم گرفته بود حیدر را اما غلاف از حرص میکوبید میگفت دست از مرتضی بردار از فاطمه اصرار از آن چهل ضرب غلاف اصرار آخر هم از اجبار زهرا رهایش کرد فضه بدو که فاطمه غش کرد اینجا به دنبال علی زهرا افتاد از پا در کربلا زینب بین حرامی ها دست از حسینش برنمیدارد فریاد میزد شمر پاشو از روی سینه شد ضربه‌ی اول کند است خنجر درد دارد زینب ولی سر درد دارد شد ضربه‌ی دوم سر میرود تا یک خراش ریز بردارد زینب خودش را زد حداقل ای کاش تیغ تیز بردارد در ضربه‌ی سوم خون از گلویش مثل فواره می آید و دیگر ندارد رنگ ، رخساره ضرب چهارم شد معلوم شد رگها چون ضربه محکم شد رگ نا منظم شد با ضربه‌ی پنجم نفس چون زد به روی خاک گرد و غبار خس خس حلق مبارک رفت تا افلاک ضرب ششم را زد با طعنه گفت این ذبح لب تشنه ست آبی بیارید پیشش بریزید آب را بر خاک حرص خودش را جمع کرد و هفتمین و هشتمین را زد ضرب نهم بود و زینب میان دست و پای خصم گم بود و... ضرب دهم با نیمه‌ی جانش فرمود زینب ارجعی...برگرد به خیمه زینب به خیمه میدود گاهی به روی پا گاهی به زانوها تا اینکه تیغ یازده را زد مظلوم عالم دست و پاها زد اهل حرم حیران سر هم به روی پوستی بند است دنیا به آخر میرسد اینجا چون قلب مادر کنده شد از جا با ضربه‌ی اثنی عشر سر کنده شد از جا @hadithashk