eitaa logo
حدیث اشک
16.3هزار دنبال‌کننده
177 عکس
263 ویدیو
22 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
رفتی و دخترت ای یار به هم ریخته است گل بی خار تو از خار به هم ریخته است یا رسول الله من هم به چکنم افتادم چکنم ماه شب تار به هم ریخته است همه شب هست پرستار نگارم زینب دو سه روز است پرستار به هم ریخته است سر خود بسته‌و دانستم از آن ضربه ی در که سرِ بانوی بیمار به هم ریخته است تاکه دشمن به‌سرش ریخت‌دلم‌ ریخت به هم دخترت یکصدو ده بار به هم ریخته است سینه ای که سپر از بهر ولایت شده بود وایِ من از نوک‌مسمار به هم ریخته است فاطمه پشتِ در از درد به‌خود می‌پیچید محسنش در پس دیوار به هم ریخته است یک قدم‌ رفت ولی دست به پهلو برگشت پهلویش از لگد انگار به هم ریخته است @hadithashk
لشکری آورد درب آشیانش بشکند حرمت این خانه را با خاندانش بشکند بی حیا در پیش چشمان غیور مرتضی داد میزد بر سر زهرا دهانش بشکند با نسیمی می شد این ریحانه پرپر او ولی با لگد زد تا که پشت باغبانش بشکند پا برهنه برد مولا را که بین کوچه ها هیبتش را پیش چشم دوستانش بشکند گفت میخواهید زانوی علی را خم کنید باید اول بازوی یار جوانش بشکند دست مولا بسته بود و دست قنفذ باز بود زد چنان زهرا دو دست ناتوانش بشکند تا که همدردی کند با مادرش زهرا حسین آرزو میکرد روزی استخوانش بشکند زیرِ سم اسبها به آرزوی خود رسید @hadithashk
در خانه ام نشسته ام و گریه می کنم بر زخم های فاطمه و گریه های او افتاده ام به هق هق و ساکت نمی شوم همراه اشک و گریه این بچه های او یادم نمی رود که صدا کرد فضه را ... سوزی که داشت ناله " فضه بیا "ی او فضه دوید و غیر عبا چاره ای نبود چون درد داشت ، درد عجیبی صدای او من با عبا رسیدم و فضه به چادرش زهرا برای من شد و محسن برای او او کز حیا خجالت هر مرد می کشید پیش مغیره روی زمین درد می کشید قنفذ رسید و فاطمه با بازوی کبود چادر ز زیر چکمه نامرد می کشید طوری لگد زد که به دیوار خانه هم ... طوری که روز و شب همه سردرد می کشید فهمیده بود بازوی زهرا شکسته است آن دست را گرفته و از قصد می کشید در بین گریه های پر از درد فاطمه ... قنفذ مرا به کوچه به لبخند می کشید وقتش نبود پر بکشی ای جوان شهر ای بانوی خمیده و قامت کمان شهر شانت نبود مقابل چشمان مردها ... دنبال من دویدنتان در میان شهر وقتی میان کوچه به دستم طناب شد دیدم که مشت می خوری از مردمان شهر افتادی و غرور حسین و حسن شکست قهراند بچه های تو با کودکان شهر در ازدحام کوچه تو را چنگ می زدند زخمی شدی ز پنجه‌ی دستِ زنان شهر (حبیب) @hadithashk
تو ای امید ما همه... بیا عزیز فاطمه شبا شبای ماتمه...بیا عزیز فاطمه کوه غم این دلم باشه هزار تا مشکلم باشه میگم بدون واهمه... بیا عزیز فاطمه صدا زدم تو ندبه ها اَین معزاَولیا بیا دلا پر از غمه... بیا عزیز فاطمه امید قلب مصطفی یابن علی مرتضی منتظرت یه عالمه ...بیا عزیز فاطمه می‌دونم ای صــاحب عزا این اشک و ماتم و عزا برای مادرت کمه... بیا عزیز فاطمه بیا تو صاحبَ زمون روضه مادر و بخون تا که فداش بشیم همه... بیا عزیز فاطمه بیا روزای آخره و رو به قبله مادره میگه با اشک و زمزمه... بیا عزیز فاطمه برا امام مجتبی یاد شهید کربلا روضه بخون تو علقمه... بیا عزیز فاطمه @hadithashk
پا شد از جا روز آخر بسترش را جمع کرد یک تبسم زد غم دور و برش را جمع کرد پا شد و محکم گره زد روسری را دور سر محکمش کرد و کمی درد سرش را جمع کرد بست جارو را به یک دستش ولی چون درد داشت زیر یک پهلوش دست دیگرش را جمع کرد آتش بین تنور خانه زهرا را که دید شرم کرد و هیزم و خاکسترش را جمع کرد فضه را اول صدا زد یادش آمد فضه بود کودک افتاده‌ی پشت درش را جمع کرد تن به آتش خورده میداند چه میگوییم ما فاطمه پروانه بود آتش پرش را جمع کرد شست موهای حسینش را و یک آهی کشید شمر در گودال زلف دلبرش را جمع کرد لشکر از گودال بیرون رفت اما شمر نه ضربه‌ی اثنی عشر شد پیکرش را جمع کرد شب رسید و ساربان انگشت او را پخش کرد فاطمه نگذاشت و انگشترش را جمع کرد @hadithashk
بر روی گونه اشک نم نم ایستاده آنگونه که بر برگ شبنم ایستاده آنسوی در نامردهای پست فطرت این سمت بانویی مکرم ایستاده صدیقه کبری برای حرف حقش رو در روی کذاب اعظم ایستاده حق امیرالمومنین حکم خدا بود زهرا سر این حکم محکم ایستاده هیهات! بنشیند عقب از جبهه حق همواره در خط مقدم ایستاده باغ فدک حق تمام مسلمین است پس پای این حقِ مسلّم ایستاده برخاست تا محشر شود برپا به امرش آنگونه که حتی زمان هم ایستاده پشت در این خانه محتاج شفاعت صدها پیمبر مثل آدم ایستاده بین صف درس حیا و عفت او حتی زنی مانند مریم ایستاده زهرا شده نقشی خیالی بین محراب مانند یک تصویر مبهم ایستاده مرهم به زخمش می‌گذارد فضه اما در حسرت تاثیر مرهم ایستاده آه از دمی که قلبش افتاد از تپیدن قلب علی هم از همان دم ایستاده آه از نمازی که علی بر پیکرش خواند بالا سرش با قامتی خم ایستاده «لا نعلم منها...» به غیر از خیر و خوبی رو در روی اشرار عالم ایستاده شاید علی در دل چنین می‌گفت «ای کاش... یک بار باز او را ببینم ایستاده» چادر نماز خاکی‌اش در طول تاریخ در دست شیعه مثل پرچم ایستاده محشر پی شیعه رَوَد موقف به موقف حتی ورودی جهنم ایستاده شکر خدا وقتی که زینب گریه می‌کرد دور و برش یک چند محرم ایستاده در کربلا نشکسته کوه صبر زینب چون فاطمه با کوهی از غم ایستاده عرش خدا لرزید از امواج ماتم زینب ولی در سیل ماتم ایستاده در مجلس مرثیه خوانی حسینش زهرا برای خیر مقدم ایستاده تا آخر ماه صفر در روضه زهرا از اول ماه محرم ایستاده @hadithashk
حمد و تسبیح حی داور کافریده ست دل و دلبر را مهر تابان و ماه و اختر را چهارده نور پاک انور و شفیعان روز محشر را صبح آخر به اذن رب جلیل زد ملک در فلک چو بانگ رحیل قبل از آنکه بیاید عزرائیل فاطمه با اذان جبرائیل بست قامت نماز آخر را نزد خالق بسی خضوع نمود در نمازش بسی خشوع نمود مهر با امر حق طلوع نمود فاطمه روز خود شروع نمود هم که آماده کرد بستر را بر لبش گرچه ذکر یا هو داشت یک طرف درد سخت پهلو داشت یک طرف هم ورم به بازو داشت باز در دست خویش جارو داشت کرد جارو حیاط تا در را یادش آمد به در شرر افتاد با لگد ناگهان چو در افتاد روی در خیل قوم شر افتاد همره مادری پسر افتاد و که پرسید حال مادر را ؟ پس از آن حال مادری بد شد لشگر از روی پیکرش رد شد ظلم بر دختر محمد شد در جنان زار حال احمد شد داده شد مزد آن پیمبر را باز در ذهن خویش کرد مرور حمله ی آن گروه پست شرور که چگونه ز در نموده عبور سوی بیت الولا شدند به زور دست بستند میر خیبر را سوی دشمن چو در مصاف آمد گرد مولایش در طواف آمد کشته ی ضربت غلاف آمد معنی عین و شین و قاف آمد کرد تفسیر نام کوثر را یادش آمد ز سینه خون می‌ریخت گرد حیدر بسی قشون می ریخت بر سرش تیغ از جنون می ریخت خواست نفرین کند ستون می‌ریخت به اطاعت شد امر شوهر را خسته شد سوی حجره رو آورد تشتی همراه با سبو آورد با وضو باز هم وضو آورد پسران را به شستشو آورد شانه زد گیسوان دختر را باز با ذکر یا علی گفتن کرد زهرا تنور را روشن شد مهیا بساط نان پختن نان‌ تازه به سفره آوردن داد بر خانه شوق دیگر را گفت زهرا به عهد و پیمانم من به پای تو تا ابد مانم بر رسول خدای مهمانم کن حلالم پسر عمو جانم و ببخشای یاس پرپر را حال علی جان شنو وصیت من این تو و زینب و حسین و حسن دفن کن نیمه شب تو پاره ی تن و شبانه نمای غسل و کفن منع کن آن گروه کافر را سوی مسجد روانه مولا شد سوی بستر روانه زهرا شد راحت از ظلم قوم اعدا شد در جنان میهمان بابا شد رفت و تنها گذاشت حیدر را @hadithashk
در اوج اوج اوج بام عرش در آسمانی که... مرغ خیال هیچ انسانی نمیزد پر قندیل نوری بود که با چراغ مهربانی خوب میتابید آن نور زهرا بود در خانه‌ی لاهوت تخت طلایی بود بر روی آن تخت طلا حوریه ای در جسم انسان بود یک تاج و گردنبند دو گوشواره داشت آن حور زهرا بود ای نور ای مادر ای حور ای مادر هر چه کرامت در روایت از شما گفتند هم واقعیت بود هم کاملا عین حقیقت بود آری کراماتی لطیف و شاعرانه با هر کدامش مینویسم باز باران با ترانه شب زنده دار خانه‌ی توحید! روی قنوت تو قنات زندگی جاریست و در نگاه گریه دارت پای سجاده آبشار بندگی جاریست دنیا به دور آسیاب خانه ات هر روز میگردد پس گردش دنیا به دست توست در خش خش جارو کشیدن هات فریاد سبحان الله از گردو غبار خانه می آید ای خانه دار خانه‌ی حیدر میخواستی بار خجالت را برداری از شانه اما حیای تو خیلی خجالت داد حیدر را عطر محبت میوزید از ربناهایت آنجا که در پروانگی هایت بال و پرت میسوخت من را به اسم کوچکم هر شب دعا کردی ممنون از این که مادری کردی این بچه‌ی بی دست و پا را هم بهر حسین خود سوا کردی ای مادر کربوبلا قبل از حسینت تو دستگیر مردم بی دست و پا هستی من دست و پا گم کرده ای بودم در گیر و دار غربت دنیا محکم گرفتم چادرت را برگ خزان بودم بی وزن بودم باد هرجایی مرا میبرد اما تو راهم را نشان دادی ای بی نشانم دورو بر سجاده‌ی تو درگیر بازی های دورانم اما بدان مادر من هر که باشم دوستت دارم ای مادر آیینه و آب با این که حق ماست ما را به‌ دست آتش روز جزا نسپار ما از صراط از آن پل باریک میترسیم ای نور ما از قبر آن خانه‌ی تاریک میترسیم ما روسیاهانیم اما برای درد و داغت مانند بچه های مادر داده از دست گریانیم ما با دو‌ آقازاده‌ی تو کشته شدیم آن روز آن روز دوشنبه بین در و دیوار پیش نگاه آن همه همسایه‌ی بی عار آتش زبانه میزد و محکم بر در لگد میزد سردسته‌ی اشرار میخ در این خانه بودن هم سعادت بود ای کاش یک ذره خجالت بود در سرخی مسمار افتاد بار شیشه‌ پشت در مردم ولی انگار نه انگار فضه بیا افتاد زهرا اما نه انگاری گذشته کار از کار افتاد رد چکمه‌ی اشرار بر روی آن چادر آن چادر پر زخم وصله دار زهرا ولی پای علی از پا نیافتاد محکم گرفته بود حیدر را اما غلاف از حرص میکوبید میگفت دست از مرتضی بردار از فاطمه اصرار از آن چهل ضرب غلاف اصرار آخر هم از اجبار زهرا رهایش کرد فضه بدو که فاطمه غش کرد اینجا به دنبال علی زهرا افتاد از پا در کربلا زینب بین حرامی ها دست از حسینش برنمیدارد فریاد میزد شمر پاشو از روی سینه شد ضربه‌ی اول کند است خنجر درد دارد زینب ولی سر درد دارد شد ضربه‌ی دوم سر میرود تا یک خراش ریز بردارد زینب خودش را زد حداقل ای کاش تیغ تیز بردارد در ضربه‌ی سوم خون از گلویش مثل فواره می آید و دیگر ندارد رنگ ، رخساره ضرب چهارم شد معلوم شد رگها چون ضربه محکم شد رگ نا منظم شد با ضربه‌ی پنجم نفس چون زد به روی خاک گرد و غبار خس خس حلق مبارک رفت تا افلاک ضرب ششم را زد با طعنه گفت این ذبح لب تشنه ست آبی بیارید پیشش بریزید آب را بر خاک حرص خودش را جمع کرد و هفتمین و هشتمین را زد ضرب نهم بود و زینب میان دست و پای خصم گم بود و... ضرب دهم با نیمه‌ی جانش فرمود زینب ارجعی...برگرد به خیمه زینب به خیمه میدود گاهی به روی پا گاهی به زانوها تا اینکه تیغ یازده را زد مظلوم عالم دست و پاها زد اهل حرم حیران سر هم به روی پوستی بند است دنیا به آخر میرسد اینجا چون قلب مادر کنده شد از جا با ضربه‌ی اثنی عشر سر کنده شد از جا @hadithashk
دمِ فاطمه منم نوکر پرچم فاطمه منم تشنه‌لب، تشنه‌ی زمزم فاطمه ندا می‌دهد مؤذن اذان عزا می‌دهد بخوان روضه‌خوان بخوان در عزای غمِ فاطمه بخوان نوحه‌ی ماتم فاطمه بزن سینه‌زن به سینه بزن به سینه بزن در عزای علی که شد فاطمه جان‌فدای علی عزادار باش عزادار مظلومی یار باش عزادار آن مادرِ مانده بین در و میخ و دیوار باش بکن گریه بر گریه‌ی نم‌نم فاطمه به آتش زدند حریم خدا را به آتش زدند حریم علی حریم ولی دل نور را عده‌ای شب‌پرست درِ خانه را مست و هیزم‌به‌دست حریم نبی حریم همه انبیاء را به آتش زدند چه بد زد به در لگد زد به در لگد زد به قرآن و در را شکست فقط در -نه- پهلوی زهرا شکست «پدر، ای پدر، محسنم سقط شد لگد زد به در، محسنم سقط شد علی را رسن‌بسته بردند و من کنار حسین و کنار حسن در آن بین بی‌هوش و با حال بد کمک خواستم، فضه آمد مدد» غم شوهرش یک‌طرف غم کودک پرپرش یک‌طرف گریز غم روضه‌های پسر غم روضه‌ی دخترش یک‌طرف دوان آمده چرا مضطرب، عمه‌جانِ امامِ زمان آمده چرا حرمله با سنان آمده چرا شمر سمت تنی نیمه‌جان آمده چرا خنجرش را کشیده‌است، آه ندیده مگر مادرش قدکمان آمده سرش را بریدند و بر نی زدند چرا دَه سوار به سمت تن بی‌سرش اسب را هی زدند بمیرم برای دل مادر و این‌همه روضه‌ی درهم فاطمه @hadithashk
همرزم مرتضی، مرو ای لشکر علی پشت و پناه من مرو همسنگر علی این خانه با تو خانه و بی تو جهنم است امید خانه‌ام مرو ای همسر علی بی تو تمام شهر برایم غریبه‌اند تنها نذار حیدرو ای یاور علی مردم بدون تو که جوابم نمی‌دهند من تشنه محبتتم کوثر علی زهرا قرار بود که باشم مراقبت رفتی به پشت در تو شدی پرپر علی ای مادر حسن مرو ای مادر حسین رحمی نما به سن کم دختر علی ای ذوالفقار حیدر کرار فاطمه من حیدر رسولم و تو حیدر علی من پهلوان خیبرم و گریه می‌کنم بی تو گذشته آب دگر از سر علی زهرا قرار بعدیمان آن دمی که رفت جان از تن حسینِ تو بالا سر علی آنجا عبا که خواست، دعا کن حسین را از معرکه بَرَد به حرم پیکر علی @hadithashk
این چشم‌های خیس بدهکار را ببخش من را ببخش این همه اصرار را ببخش من میخ را خودم زده بودم به چوبِ در ای میخ کوب...، فاطمه...، نجار را ببخش دیدم زِ شعله بال کبوتر جدا نشد آتش گرفت چادر مادر، جدا نشد هیزم شد و شکسته شد و سوخت در، ولی ای وای من که فاطمه از در جدا نشد گفتم میان کوچه به دنبال من نیا تو بارِ شیشه داری و جان حسن نیا من را که می‌برند فدای سرت بمان زهرا میان این همه دستِ بزن نیا بازوی تو شکست، به بازو مرا کشید از آن طرف تو را و ا ز این سو مرا کشید اول شکست پهلوی تو بعد آمد و... تا مسجدِ مدینه به پهلو مرا کشید در کوچه بعد داد حسن داد می‌زدم تا که حسین گفت نزن داد می‌زدم می‌خواستند اشک مرا در بیاورند می‌زد قلاف و جای تو من داد می‌زدم بانو به اَبکِنی به تباکی مرا ببخش ای روح نور، مادر پاکی مرا ببخش دیدی که پیش شهر زمین خورد مردِ تو زهرا به این محاسن خاکی مرا ببخش من از تو شرمگین و حسینت زِ قحط آب من را حسین کرد کباب و تو را کباب من مرا مغیره کُشت و پس از این به کربلا او را نگاه حرمله و گریه‌ی رُباب داد از گلوی کوچک و ایل و تبار ما تیر سه‌شعبه و نوه‌ی شیرخوارِ ما ما می‌رسیم کرببلا پشت خیمه‌ها وای از رُباب و کودکِ نیزه‌سوار ما @hadithashk
بشکند دستی که شد بر صورت حورا بلند بشکند پایی که شد بر پهلوی زهرا بلند در مدینه برخلاف آنچه می گویند بود قامت مسمارها و قامت درها بلند خانه‌ای را کز حسد طاغوت و جبت آتش زدند دود آن از خیمه‌ها شد عصر عاشورا بلند امتحان قهرمان بدر و خیبر را ببین رفت زهرا پشت در حیدر نشد از جا بلند چند باری بر زمین میخورد بین بسترش فاطمه میخواست هر باری شود از جا بلند پیرهن از جنس عمر ای کاش خیاط فلک لااقل می‌دوخت بر آن قامت رعنا؛بلند بانویی که از عوالم دستگیری می‌کند در قنوتش با مشقت کرد دستش را بلند آستین ها در دهان ها بود ؛ طاقت طاق شد زد به سر شیر خدا ؛شد ناله ی اسما بلند شب به شب دلتنگ تر،بیتاب تر، مظلوم تر کودکان را از مزارش می‌کند مولا بلند غصه‌ی عمر کم مادر برای بچه‌ها قصه‌ای کوتاه بود و این شب یلدا بلند پرچم عباس موجی از پر آن چادر است‌ نام زهرا برقرار و پرچم سقا بلند قدر عمری سوخته قلب حسین از این دو داغ داغ آن قامت کمان و داغ آن بالابلند دست و پایش را بریدید! آه! زهرا آمده از زمین سقا چگونه پس شود حالا بلند @hadithashk