دارم مهیا میشوم الحمدالله
فارغ ز دنیا میشوم الحمدالله
با زخم احیا میشوم الحمدالله
مهمان بابا میشوم الحمدالله
عجل وفاتی گفتم و یارب سریعا
با لطف تو حاجت روا گردیده زهرا
راحت شدم از قوم بی دین مدینه
راحت شدم از دشمنان و اهل کینه
راحت شدم از دردهای دست و سینه
جان را به پای مرتضی کردم هزینه
هرچند دارد درد جسم و بند بندم
اما به لطف تو در این ره سر بلندم
اینها نه مسلم ، کافر و شیطان پرستند
از بسکه بی شرم و حیا و رذل و پستند
تنها نه از من سینه و پهلو شکستند
این قوم از شیر خدا هم دست بستند
اینها که خود شیطان ثانی را مریدند
بیت الولا را از جفا آتش کشیدند
بعد از نبی ظلمی به ختم المرسلین شد
با مکر اینان بس جفاها که به دین شد
غصب خلافت از امیرالمومنین شد
حیدر ز جور اشقیا خانه نشین شد
شد محسن من سقط از جور ملاعین
یک سوم سادات را کشتند از کین
این روزها والله خیلی خسته جانم
با سرفه گاهی خون بریزد از دهانم
دستم دگر بالا نمیآید گمانم
دیگر سیه گشته تمام استخوانم
گاهی ز درد سینه و گه درد بازو
سخت است در بستر شوم پهلو به پهلو
زینب کبوتر وار گرد بستر من
مانده کجا مرهم نهد بر پیکر من
گه سینه و بازو و گه چشم و سر من
شد خسته دست کوچک این دختر من
خورد این سرم با ضربه ی سیلی به دیوار
چشمانم از آن روز میبیند دگر تار
در بین کوچه راه را از کینه چون بست
بد زد به رویم لعنتی با ضربت دست
شد پاره گوش و گوشواره ام نیز بشکست
خیلی تنفر دارم از آن مردک پست
بس دردها از دست آن نامرد دارم
شاید سه ماهی هست من سردرد دارم
گرچه جوانم لیک محتاج عصایم
گاهی حسین و گه عصا شد مجتبایم
دلتنگ بس از غربت شیر خدایم
دلواپس از بهر غریب نینوایم
آه از دمی که شمر ملعون بهر کینه
با چکمه بالا میرود از روی سینه
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#جواد_کریم_زاده
@hadithashk
شکر خدا که هستیم زیر لوای مادر
ای کاش که بمیریم امشب برای مادر
ارباب نوکرش را محرم حساب کرده
دعوت نموده ما را بر روضه های مادر
هر چه به ما رسیده از مادر حسین است
گریه کن حسینیم از ربنای مادر
زهرا در عالم ذر یک تکه نان به ما داد
کز یاد ما نرفته طعم غذای مادر
با بازوی شکسته در آن قنوت یک دست
عجل وفاتی اش شد ذکر دعای مادر
از جوهر صدایش چیزی نمانده دیگر
خاموش میشود از فردا صدای مادر
فضه برای خانه زحمت کشیده اما
از خانه رخت بسته مهر و صفای مادر
در این مدینه حتی پیدا نشد طبیبی
شد اشک چشم مولا تنها دوای مادر
ورد لب حسن بود تا لحظه های آخر
ای کاش که مرا او میزد بجای مادر
آنچه که دیده ام را کافر نبیند ای کاش
از کوچه تا به خانه گشتم عصای مادر
اشک حسین درآورد اشک فرشته ها را
افتاده بود ارباب بر زیر پای مادر
با بغض، بچه ها به بابای خویش گفتند
یک آشنا نیامد بحر عزای مادر
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#بهمن_ترکمانی
@hadithashk
ماه هلال قامتم امروز را بمان
فردا دم سپیده از این شهر میرویم
#سیدمیلادحسنی
@hadithashk
ای ساقهٔ شکسته، نیلوفر تکیده
مجروح تیغ طوفان، ای سرو سر خمیده
تا باز با صدایت این خانه جان بگیرد
حرفی بزن اگر چه، پیوسته یا بریده
پیداست در نگاهت از تو کبوتر شوق
شوق ادامه دادن، تا ناکجا پریده
این رنج و این تحمل؟ این وتر بی تعادل؟
ای با تو باغی از گل در بستر آرمیده
از چشم نیمه بازت از شیوهٔ نمازت
پی برده ام به رازت غم تا کجا رسیده!
آن بار شیشهات کو؟ شوق همیشهات کو؟
ای باغ ریشهات کو؟ طوفان مگر وزیده؟
گلگون صورتت کو؟...کو؟ آن طراوتت کو؟
رنگت پریده ، آنقدر، خون از رگت دویده
ای سنگ خورده از سنگ، سنگ تو را به سینه
میکوفت سنگ و میگفت داغ این چنین که دیده؟!
ای بی نشان مزارت، ای کاش در کنارت
قبری برای من بود مظلومهٔ شهیده
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#فرزاد_نظافتی
@hadithashk
ای گل کجاست آن همه شوق بهاری ات؟
با نسترن، پرنده و من همجواری ات
امیّد زنده در رگ این زندگی چه شد؟
کو اشتیاق جاریِ در خانه داری ات؟
ای برقرار با تو جهان در مدار خویش
عالم فدای یک نفس از بی قراری ات
پیراهن سپید تو را سرخ کرده است
خون های بی توقفِ تا صبح جاری ات
شکل رکوع نیمه و طرز قنوت تو
خود مرثیه است در دل شب زنده داری ات
لب وا نمی کنی و روا نیست جای تو
لب وا کند برابر من زخم کاری ات
شرمنده ام که دست تو آمد به یاری ام
دست علی نشد که بیاید به یاری ات
یک جفت گوشواره و یک کهنه پیرهن
باید گریست بعد تو با یادگاری ات
ای کاش با تو در دل این خاک،بی نشان
میشد شریک میشدم از بی مزاری ات
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#فرزاد_نظافتی
@hadithashk
جهان لطفی برا حیدر نداره
علی تنها شده یاور نداره
بگید همسایه ها راحت بخوابن
که دیگه خونه مون مادر نداره
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#مجید_تال
@hadithashk
یک یار، تنها داشتم دیگر ندارم
دنیای زیبا داشتم دیگر ندارم
تا او طبیبم بود، بعد از هر جراحت
میل مداوا داشتم دیگر ندارم
در روزگار خشکسالی محبت
در خانه دریا داشتم دیگر ندارم
جانی دوباره می گرفتم با صدایش
با خود مسیحا داشتم دیگر ندارم
از دور چشمم که به درب خانه می خورد
شوق تماشا داشتم دیگر ندارم
در ذهن خود درباره فردای محسن
بسیار رویا داشتم دیگر ندارم
نُه سال از عمر علی با عشق طی شد
نُه سال زهرا داشتم دیگر ندارم
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#علی_ذوالقدر
@hadithashk
من مرده ام یا زنده ام اصلا ندانم
تیر فراق عشق من رفته به جانم
باور نمیکردم که روزی میرسد من
از بهر کوثرباید الرحمن بخوانم
#مظاهر_فیروز_آبادی
@hadithashk
خون جگر از دیده ی تر میریزم
از داغ تو ای فاطمه(س)پر میریزم
یک مشت از این خاک به روی تن تو
مشت دگری به روی سر میریزم
#مظاهر_فیروز_آبادی
@hadithashk
بستهای چشم به رویم که مرا زار کنی؟
خانهی غمزده را بر سرم آوار کنی؟
جان من پلک بزن..حرف بزن..زهرا جان
قدِّ یک آه فقط! جانِ حسن.. زهرا جان
رسمش این بود که پرواز کنی از بامم؟
خجلم! از تو و از حیدریام..از نامم
از مدینه…ز همه…بعد تو دلسرد شدم
غیر از این خانه عزیزم، ز همه طرد شدم
بدنت آب شده…آه…تنت گلگون است
نه فقط چشم، به والله که قلبم خون است
یاد آن روز که در کوچه ز پا اُفتادی
تا به خانه به حسن دست خودت را دادی
خاطرم هست چه آمد به سرت در کوچه
ضربه میزد به تو و بال و پرت در کوچه
“قنفذ از راه از آن لحظه که آمد میزد
تازه می کرد نفس را و مجدد میزد”
یک نفر نه که به جان تو چهل تن اُفتاد
مُردم آن لحظه که چشمان تو بر من اُفتاد
کمرم تیر کشید و جگرم آه کشید
طول درمان تو ای ماه به سهمّاه کشید
آخرش هم که نماندی و مرا سوزاندی
حقش این بود که پیش علیات میماندی
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#آرمان_صائمی
@hadithashk
بیا بر قلب بسپاریم او را
بیا دائم، به یاد آریم او را
به سادات بنی الزهرا نیاز است
ز روی خاک برداریم او را
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#اصغر_چرمی
@hadithashk
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
از چاه میکشم آب تا که تو را بشورم
با هق هق یتیمان با آه داغداران
تا مثل من بسوزی آتش بگیر آتش
تا کوچه را بشوری باران ببار باران
بر آستین خیسش دندان فشرده زینب
یک طور دیگری هست در جمع سوگواران
دیدم غلاف را که همدست تازیانه است
غسل تو است و گفتم یک روضه از هزاران
قسمت نشد بسازم گهواره را عزیزم
تابوت ساختم تا سوزم چو شرمساران
آه ای نفس بریده ای شانهی خمیده
من را بَرند ای کاش بر شانههای یاران
شامِ غریبی ما وقت وداع است اما
زهرا قرار ما شام در جمع بی قراران
در شام کوچه کوچه در ازدحام اُفتند
طفلان از آتش بام سرها زِ سنگ باران
یک سر فرار نیزه یک طفل پای نیزه
اُفتاده است دختر دنبال نیزه داران
در مجلس یزید است نزدیک سر ولی سوخت
از دست خیزران و طشت و شرابخواران
نامحرمی که بابا با خود سر تو را داشت
وقتی که زد به رویم انگشتر تو را داشت
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#حسن_لطفی
@hadithashk