فرمانده از تک تیرانداز پرسید:
آیا تک تیرانداز دشمن در کارش مهارت دارد؟
افسر پاسخ داد:
خیر قربان، در کارش خیلی ناشی است!
-پس چرا تا حالا موفق به کشتن او نشده ای؟
-قربان میترسم او را بزنم بعد یکی بهتر از او را بیاورند و همه ما را بکشد.بنظرم زنده بماند به نفع ماست قربان!
🆔 @hal_khosh🤣
💠#داستان
👈توبه کار دوست خدا
مرد فاسقي در بني اسرائيل بود كه اهل شهر از معصيت او ناراحت شدند و تضرع به خداي كردند!
خداوند به حضرت موسي وحي كرد: كه آن فاسق را از شهر اخراج كن، تا آنكه به آتش او اهل شهر را صدمه اي نرسد.
حضرت موسي آن جوان گناهكار را از شهر تبعيد نمود؛ او به شهر ديگري رفت، امر شد از آنجا هم او را بيرون كنند،
پس به غاري پناهنده شد و مريض گشت كسي نبود كه از او پرستاري نمايد.
پس روي در خاك و بدرگاه حق از گناه و غريبي ناله كرد كه اي خدا مرا بيامرز، اگر عيالم بچه ام حاضر بودند بر بيچارگي من گريه مي كردند، اي خدا كه ميان من و پدر و مادر و زوجه ام جدائي انداختي مرا به آتش خود به واسطه گناه مسوزان .
خداوند پس از اين مناجات ملائكه اي را به صورت پدر و مادر و زن و اولادش خلق كرده نزد وي فرستاد.
چون گناهكار اقوام خود را درون غار ديد، شاد شد و از دنيا رفت .
خداوند به حضرت موسي وحي كرد، دوست ما در فلان جا فوت كرده او را غسل ده و دفن نما.
چون موسي به آن موضع رسيد خوب نگاه كرد ديد همان جوان است كه او را تبعيد كرد؛
عرض كرد خدايا آيا او همان جوان گناهكار است كه امر كردي او را از شهر اخراج كنم ؟!
فرمود: اي موسي من به او رحم كردم و او به سبب ناله و مرضش و دوري از وطن و اقوام و اعتراف بگناه و طلب عفو او را آمرزيدم.
يکصد موضوع 500 داستان
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
💠#داستان_طنز
آسیابان پیری بود که هر کس گندمی را نزد او برای آرد کردن می برد، علاوه بر دستمزد پیمانه ای از آن را برای خود برمی داشت.
مردم ده با وجود دزدی آشکارش، چاره ای نداشتند و فقط نفرینش می کردند.
پس از چندسال آسیابان پیر مُرد و آسیاب به پسرانش رسید.
شبی پیرمرد به خواب پسران آمد و گفت: چاره ای بیاندیشید که به سبب دزدی گندم های مردم از نفرین آنها در عذابم!
پسران هر یک راه کاری ارائه دادند.
پسر کوچک گفت: مردم منصفانه رفتار کنیم و تنها دستمزد بگیریم؛
پسر بزرگتر گفت: اگر چنین کنیم مردم چون انصاف ما را ببینند، پدر را بیشتر لعن کنند که او بی انصاف بود. بهتر است هر کسی گندم برای آسیاب آورد؛ دو پیمانه از او برداریم.
با اینکار مردم به پدر درود می فرستند و می گویند، خدا آسیابان پیر را بیامرزد؛ او با انصاف تر از پسرانش بود!
پس چنین کردند و همان شد که پسر بزرگتر گفته بود!
مردم همواره پدرشان را دعا میکردند و . . .
نکته : چه داستان آشنایی
داستانها و مطالب طنز بیشتردر 🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
لطفا تشریف بیاورید 👆
💠#داستان_طنز
✅اختلاف اربابها
💎روستای ما دو ارباب داشت که همیشه با یکدیگر اختلاف داشتند و هر کدام هم کلی چماقدار دور و بر خود جمع کرده بودند.
یک روز اختلافات بالا گرفته بود و قرار شده بود فردا برای چماق کشی با طرفداران اربابِ مقابل به صحرا برویم، اما من یک روز مانده به چماق کشی ، به در خانه ارباب خودمان رفتم، در نیمباز بود . با گفتن یاالله وارد حیاط خانه شدم دیدم دو ارباب در حال کشیدن قلیان هستند !
گفتم : ارباب مگر فردا چماق کشی نیست؟!
پس چرا با هم قلیان می کشید ؟ !
اربابمان گفت :
شماها قرار است دعوا کنید نه ما !
🆔 @hal_khosh
💠#داستان
👈زن بدکاره و عنایت رسول خدا صلی الله علیه و آله
🔹عطار در کتاب « الهی نامه » روایت می کند : زنی آوازه خوان و اهل فسق و فجور در مکه اقامت داشت که در مجالس لهو و لعب شرکت می کرد و با آواز و رقص و پایکوبی مجالس لهو و لعب را گرم نگاه می داشت .
پس از سالیانی از هجرت پیامبر ، بازارش به خاطر این که از جمال افتاده بود و از آوازه خوانی و مطربی وامانده بود کساد شد و به فقر و فاقه و تهی دستی افتاد ، از شدت پریشانی و اضطرار به مدینه آمد و به محضر پیامبر رحمت مشرف شد .
حضرت فرمود : برای چه هدفی به مدینه آمده ای ، به هدف تجارت آخرتی یا تجارت دنیایی ؟
عرضه داشت : نه برای آن آمده ام نه برای این ، بلکه چون وصف جود و سخاوت و عطا و کرمت را شنیده بودم با امید به تو به این شهر آمدم ؟
پیامبر از بیان او شاد شد و ردای مبارکش را به او بخشید و به اصحاب فرمود : هر یک به اندازه تمکن و توانایی چیزی به او ببخشند .
آری ، زنی بدکار به امید عطا و کرم و جود بنده ات پیامبر ، که مظهری از مظاهر کرم بی پایان توست ، به مدینه می آید و با عطایی سرشار و فراوان برمی گردد ،
مگر ممکن است من امید به عفو و گذشت و لطف و احسان تو داشته باشم و از درگاهت مأیوس و دست خالی برگردم ؟!
📚عبرت آموز: مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
خسیسه به رفيقش ميگه:
زن من خيلی ولخرجه هر روز كلی پول ازم ميخواد
رفيقش ميپرسه:
بااين همه پول چكار ميكنه؟
ميگه:
نميدونم تا حالا بهش ندادم!!😐😁😂
در زندگی به کسی اعتماد كن كه به او ايمان داری نه احساس ...
هرگز به خاطر مردم تغيیر نكن
اين جماعت هر روز تو را جور دیگری
می خواهند...
شهری كه همه در آن می لنگند
به كسي كه راست راه می رود
می خندند...
ياد بگير تنها کسی كه لبخند تو را
می خواهد عكاس است
كه او هم پولش را می گيرد...
به چیزی كه دل ندارد دل نبند ...
هرگز تمامت را برای کسی رو نكن'''
بگذار کمی دست نيافتنی باشی...
آدم ها تمامت كه كنند
رهايت می كنند...
https://eitaa.com/parvaanehaayevesaal💕