eitaa logo
کانال #داستان و #طنز حال خوش
4.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
75 فایل
💠 تمام سعی ما در این کانال علاوه بر نشر نکات #دینی و #اخلاقی و مطالب #مناسبتی ، نشاندن لبخندی هر چند کوچک ، بر لبان مبارک شماست. ✅ با بخشهای متنوعی از #خواندنی ها ، #دیدنی ها و #خندیدنی ها
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸بانوان فاطمی🌸🌸🌸 دختر علامه طباطبایی می‌گوید: «در اتاقی که کرایه کرده بودیم، در طرفی پدرم برای طلاب تدریس می‌کرد و ما در پشت پرده زندگی می‌کردیم؛ ولی با تمام این مشکلات، زندگی بسیار شادی داشتیم. مادرم مشکلات را از پدرم پنهان می‌کرد و معتقد بود حتی یک ساعت اشتغال ذهن پدرم به مسائل زندگی، برای مادر گناه محسوب خواهد شد و تمامی مشکلات زندگی را از پدر پنهان می‌کردند تا ایشان با خیال آسوده به تحصیل و تدریس بپردازند.» هادی حسین‌خانی، الگوی خانواده اخلاقی‌، ص 6۳ ┄┅═══✼🍃🌺🍃✼═══┅┄
💠 👈جعفر پلنگ و خادمی حضرت علیه السلام راست نژاد روایت می‌کند که زمانی که معاون امداد حرم امام رضا علیه السلام بودم، وظیفه داشتیم، غذا‌های باقیمانده مهمانسرای حضرت را آخر وقت به مناطق ضعیف و حاشیه شهر مشهد برده و بین فقرا توزیع کنیم (معروف به عذای حضرتی). شبی با خادم مسجد آخر بلوار توس، تماس گرفته و به او گفتم: امشب قرار است که فلان مقدار غذای مشخص، به منطقه شما آورده و توزیع کنیم و آماده همکاری با ما باشید. وقتی به آن مسجد رسیدیم، با جمعیت فراوانی که درب مسجد منتظر بودند مواجه شدیم، بطوری که امکان توزیع غذا را بخاطر ازدحام شدید و ترس از تلف شدن تعدادی از مردم، نداشتیم! خادم مسجد را صدا کردیم که چرا اینقدر شلوغ است؟! گفت: حواسم نبود و در بلندگو اعلام کردم: امشب قرار است غذای متبرک از حرم امام رضا علیه السلام بیاورند و اینگونه شلوغ شد و کاری از دستم بر نمی‌آید. تصمیم به برگشت داشتیم که ناگاه در گوشه‌ای کنار دیوار، دختر بچه‌ای کوچک با کفش‌های پلاستیکی، نظرم را به خود جلب کرد و از وضعیت حال و روزش ترحمی به دلم افتاد و همانجا در دلم، از خود امام رضا علیه السلام خواستم: آقا جانخودت راه حلی ارائه بده که بتونیم غذا‌ها را بدون مشکل تقسیم کنیم و این مردم که با امید و احتیاج به اینجا آمدند، دست خالی برنگردند ناگهان انگار هزار نفر درونم فریاد زدند: از خادم محله بپرسم لات این محله کیه؟! از خادم مسجد پرسیدم: لات این محله کیه و با تعجب پرسید برای چی؟ گفتم کارش دارم. گفت: اسمش جعفر پلنگه. گفتم بگو بیاید و از طریق فرزندش جویای او شدند و به او زنگ زدند و گفت که تا بیست دقیقه دیگر، آنجاست. منتظرش ماندیم. جعفر با موتور آپاچی قرمز، شلوار شیش جیب، پیراهن مشکی یقه باز و یک شال لنگی نیز بر گردن، آمد و سلام کرد. گفتم ما از حرم امام رضا علیه السلام امدیم و غذای متبرک آوردیم و نمی‌دانیم چطور تقسیم کنیم که مردم اذیت نشوند و از شما می‌خواهیم در این کار کمک مان کنید. جعفر با کمال میل گفت: نوکر خادم‌های امام رضا علیه السلام هستم وچشم. به بقیه خدام گفتم ماشین غذا را تحویل جعفر بدهید و کمکش کنید تا غذا‌ها را تقسیم کند. جعفر مردم را کنار دیوار به صف کرد و به هر خانواده‌ای بنا به مصلحت و شناختی که خودش به آن‌ها داشت، غذا‌ها را تقسیم کرد و گفتم چهار تا غذا هم به خودش و خانواده اش بدهید. بعد از اتمام کار، به من گفت: آقای راست نژاد شماره تلفنت را به من می‌دهید؟ همکاران با اشاره گفتند این کار را نکن. برای شما دردسر درست می‌کند و….. اما با کمال میل به او شماره را دادم و رفتیم. ابتدای هفته بود که با من تماس گرفت که جعفر پلنگ هستم و کاری با شما دارم و به دفتر کاری ام در حرم آمد! آنجا به من گفت: من هم خادم زوار امام رضا علیه السلام هستم بنده با تعجب گفتم: بله؟ گفت: من هم روز‌های پنج شنبه می‌ایم حرم امام رضا و در صحن‌ها می‌چرخم و مهر‌های اطراف دیوار‌ها را جمع آوری و سرجا‌های شان می‌گذارم و برمی گردم و به همین مقدار خودم را خادم حضرت می‌دانم و اتفاقا همان روز در راه برگشتم به درب مهمانسرا رسیدم و به امام رضا علیه السلام در دلم گفتم: میشه امروز غذای متبرکی از حرمتون برای خواهر بیمارم ببرم؟! وقتی به خادم درب مهمانسرا گفتم با تندی به من گفت: آقا برو کنار بایست و مزاحم نشو! وقتی نا امید شدم و خواستم‌به خانه برگردم، پشت سرم، آن خادم به همکارش گفت مواظبش باشید جیب مردم رو نزند! هنگامی که این را شنیدم به او گفتم: خدایا توبه، من جیب بر نیستم و دلم شکست و تا بست نواب گریه می‌کردم و به امام رضا علیه السلام گفتم دیگر سرکشیکم نمی‌ایم و خداحافظ؛ که ناگهان گوشی ام زنگ خورد که خادم‌های حرم امام رضا علیه السلام در مسجد محله منتظرت هستند وبا ترس و لرز که من جیب بری نکردم و چه زود گزارش دادند و احضارم کردند، پیش شما آمدم. حالا آمده ام بگویم: امام رضا علیه السلام چقدر مهربونه، یک غذا می‌خواستم، ولی به من یک ماشین غذا داد و بجای یکی، چهارتا غذا برای خانواده ام بردم کانال و حال خوش🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🟢 🟢 👈 آیه ﴿153 ﴾سوره مبارکه ********* 🌸 تبارک و تعالی 🌸 💠بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ 🌸 وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ«153» 🔸 و این(دستورها)راه مستقیم من است.پس آن را پیروی کنید و راههای دیگر را پیروی نکنید که شما را از راه خداوند پراکنده کند.این سفارش خداوند به شماست،باشد که تقوا پیشه کنید. 🟢نکته ها: ✳️ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای توضیح این آیه از روش نمایشی استفاده کرده،با دست مبارک خود خط مستقیمی بر زمین کشیدند و فرمودند:این راه مستقیم است که یکی بیش نیست. سپس خطوطی از راست و چپ آن خط ترسیم کرده و فرمودند:اینها راههایی است که شیطان به آن دعوت می کند. ✳️ در پایان سه آیه ی اخیر،سه تعبیر مختلف آمده است: ▪️در پایان آیه 151 که نهی از شرک و قتل و فحشا است. «لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» آمده است،یعنی زشتی این امور با اندکی تعقّل و فکر،برای همه روشن می شود. ▪️در آیه ی 152 که به حفظ مال یتیم و رعایت قسط و عدل و وفای به عهد فرمان می دهد، تعبیر «لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» آمده،یعنی خوبی عدالت را فطرت و نهاد هرکس می پذیرد،تنها باید تذکّر داد. ▪️در این آیه نیز که پیروی از دستورهای خداست، «لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» آمده،یعنی تقوا همان گام نهادن در راه اطاعت و فرمان الهی است. ✳️آنگونه که«نور»یکی است و«ظلمات»متعدّد،راه مستقیم یکی است و راه های انحرافی متعدّد.(«صراط»مفرد آمده ولی«سبل»جمع) 🌸در روایات می خوانیم که مصداق عینی راه مستقیم،رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام از اهل بیت او هستند. 🔵پیام ها: 1️⃣اساس همه ادیان الهی،پیروی از راه خدا و دوری از راه دیگران است. صِراطِی ... فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ 2️⃣عمل به احکام الهی،سبب وحدت است و به سراغ احکام غیر الهی رفتن، مایه ی تفرقه می باشد. «صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ» 3️⃣شاید بتوان با توجّه به پایان سه آیه ی اخیر،چنین نتیجه گرفت که مراحل رشد و کمال انسان عبارت است از:تعقّل، «لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» ،تذکّر، «لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» و تقوا. «لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» @hal_khosh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌴✨👈 حکمت 233 👉✨ 🌴 🔴 آغازگر جنگ نباش!: 🌸 امام عليه السلام در اين گفتار حكيمانه اندرز مهمى به فرزندش مى دهد و مى فرمايد: لاَ تَدْعُوَنَّ إِلَى مُبَارَزَة، وَإِنْ دُعِيتَ إِلَيْهَا فَأَجِبْ، فَإِنَّ الدَّاعِيَ إِلَيْهَا بَاغ، وَالْبَاغِيَ مَصْرُوعٌ. 🌺 «هرگز كسى را به مبارزه دعوت مكن (و آغازگر جنگ مباش) ولى اگر كسى تو را به مبارزه فراخواند اجابت كن (و سستى در جهاد با دشمن مكن) زيرا دعوت كننده به مبارزه ستمكار و ستمكار در هر حال مغلوب است» 🔸مسلمانان دستور داشتند آغازگر مبارزه در ميدان هاى جنگ نباشند; ولى در صورتى كه كسى از لشكر دشمن در وسط ميدان قرار گرفت و مبارز طلبيد، سكوت در برابر او جايز نيست، زيرا چنين سكوتى مساوى با شكست به شمار مى آيد و مى دانيم اميرمؤمنان(عليه السلام) كرارا در ميدان هاى جنگ با دشمنان اسلام به مبارزه طلبيده شد و امام(عليه السلام) در برابر حريف خود قرار گرفت و او را از پاى در آورد كه بارزترين نمونه آن ميدان جنگ خندق و قرار گرفتن در مقابل «عمرو بن عبدود» است، زيرا او بارها در وسط ميدان مبارز طلبيد و هيچ كس جرأت نكرد در مقابل او ظاهر شود و اميرمؤمنان(عليه السلام) بارها از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) تقاضا كرد كه اجازه دهد در برابر او قرار گيرد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى اين كه ديگران را آزمايش كند رخصت نمى داد; ولى آخرين بار اجازه داد و آن حضرت در برابر عمرو قرار گرفت و با مبارزه اى قهرمانانه او را بر خاك افكند و حديث معروف «لَضَرْبَةُ عَلِىّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ أفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَيْنِ; ضربه اى كه على(عليه السلام) در روز خندق (بر پيكر عمرو بن عبد ود) وارد كرد از عبادت جن و انس بالاتر است» را بيان فرمود. 📚اقبال الأعمال سید بن طاووس، ص 467 . کانال و حال خوش🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰شرح دقیق نماز باران آیت الله العظمی سیدمحمدتقی خوانساری از بیان شاگردشان، حاضر در سه نماز باران، آیت الله العظمی حاج آقا لطف الله صافی گلپایگانی قدس سرهما
💠 ✅قدردانی باشیم . در زمان‌های قدیم مردمی بادیه‌نشین زندگی می‌کردند که در بین آنها مردی بود که مادرش دچار آلزایمر و نسیان بود و می‌خواست در طول روز پسرش کنارش باشد. اين امر مرد را آزار می‌داد و فكر می‌كرد در چشم مردم کوچک شده است. هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت: مادرم را نیاور، بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار که از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد. همسرش گفت: باشه آنچه می‌گویی انجام می‌دهم! همه آماده کوچ شدند، زن هم مادرشوهرش را گذاشت و مقداری آب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک‌ ساله خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند. آنها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود، مرد به پسرش علاقه فراوانی داشت، اوقات فراغت با او بازی می‌کرد و از دیدنش شاد می‌شد. وقتی مسافتی را رفتند و هنگام ظهر برای استراحت ایستادند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردن شدند، مرد به زنش گفت: پسرم را بیاور تا با او بازی کنم. زن به شوهرش گفت: او را پیش مادرت گذاشتم!! مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا این کار را کردی؟؟!! همسرش پاسخ داد: ما او را نمی‌خواهیم زیرا بعدها او من را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی، خواهد گذاشت تا بمیرم! حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد، سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ همیشه گرگ‌ها به سمت آنجا می‌آمدند تا از باقیمانده وسایل شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند. مرد وقتی رسید؛ دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگ‌ها دور آنها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب می‌کند و تلاش می‌کند که کودک را از گرگ‌ها حفظ کند. مرد گرگ‌ها را دور کرد و مادر و فرزندش را باز گرداند و از آن به بعد، موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر می‌کرد و خود با اسب دنبالش روان می‌شد و از مادرش مانند چشمش مواظبت می‌کرد و مقام زنش در نزدش بالا رفت. "انسان وقتی به دنیا می‌آید، بند نافش را می‌برند ولی جایش همیشه می‌ماند تا فراموش نکند که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود ..." اگر مادری در قيد حيات داريد؛ حداقل يک تماس با محبت با او بگيريد تا صدای كودكی كه سال‌ها عاشقانه بزرگش كرده بشنود و از ته دل شاد شود ... و اگر "مادران آسمانی" داريد؛ برای شادی و آرامش روحشان فاتحه‌ای بفرستيد. http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
از حیف نون میپرسن قویترین حیوون دنیا چیه؟! میگه : مورچه!! میپرسن : چرا؟ میگه : یه بار رفت تو سوراخ پریز ، اومدم با میخ درش بیارم همچین لگدی زد که پرت شدم تو خونه همسایه.😂 🆔 @hal_khosh