1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چی کار می کنه با مغزم؟!
۱)موسیقی های تند و شاد، دوپامین آزاد میکنند. اما مصرف افراطی، گیرنده های دوپامین را تضعیف کرده و مغز را به
محرکهای قویتر وابسته میکند. نتیجه:
بی تفاوتی نسبت به لذتهای ساده زندگی
و افسردگی خفیف مزمن.🧃💔
۲)کاهش حافظه فعال (به ویژه با کلام)
گوش دادن به موسیقی با خواننده (آواز)
هنگام مطالعه یا کار، عملکرد حافظه
کاری را تا ۴۰٪ کاهش میدهد. زیرا قشر
شنوایی و مرکز پردازش زبان در مغز با
هم تداخل پیدا میکنند (اثر «تخلیه
شناختی»).
۳)آسیب به تمرکز عمیق (حالت فلو)
تعویض مداوم آهنگها مغز را به
پاسخگویی لحظه ای عادت می دهد و
توانایی حفظ توجه پایدار (بیش از ۲۰
دقیقه) را از بین می برد. این یعنی ناتوانی
در مطالعه عمیق یا حل مسائل پیچیده🙆🏻♀️
۴) موسیقی های دارای ناهماهنگی
زیاد،ضربان نامنظم یا صدای بلند ،
غده هیپوفیز را تحریک به ترشح هورمون
استرس میکنند. این امر باعث تحریک
پذیری، بی خوابی و حتی کوچک شدن
هیپوکامپ (مرکز حافظه) در درازمدت
میشود.🤯
۵)افت هوش هیجانی
موسیقی های خشن یا دارای متن های افسرده کننده، با فعال سازی بیش ازحد آمیگدال، قشر پیشانی (مرکز تصمیم گیری
منطقی) را غیرفعال میکنند. در بلندمدت،
توانایی تشخیص احساسات واقعی
دیگران کاهش می یابد.🙃
۶)بله، موسیقی حین گوش دادن،
حالمونو خوب میکنه (ترشح دوپامین و اکسیتوسین)، اما مشکل اصلی، پس از تموم شدن موسیقی و وابستگی به اون هست 🥱.
#موسیقی
🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع
پارت سوم
کاغذی که طاهر از لای کتابش
به دستم داده بود را باز کردم.
نوشته بود :
« لیلی ... من دو سال پیش ، تو رو
با همین اسم شناختم ، اما تو هنوز
خودت رو نمی شناسی .»
همین ؟
یک جمله فقط ؟
در این سلول انفرادی ، بدون هیچ هم
صحبت و هم نفسی ، به جملات بیشتری
نیاز داشتم .
به ابراز علاقه ای مختصر ،
حتی در حد یک جمله....
گردباد سوالات ذهنم را میفشرد و روح
خسته ام در حلقه یا این گردباد ، به این
سو و آن سو میرفت .
روز اول دانشگاه ، توی سالن آمفی تئاتر ،
استاد برگسون ، از سنت اگزوپری
میگفت . نویسنده ی کتاب شازده کوچولو.
داستانش را بارها خوانده بودم . ولی
شنیدن آن به. زبان شیرین فرانسوی ،
مزه ی دیگری داشت.
شازده کوچولو ، پسری عمیقاً تنها
که در جستجوی معنا بود .
با خودم گفتم : چقدر این
شازده شبیه من بوده ...
در این افکار بودم که
اتفاقی نگاهی به پشت سرم انداختم.
طاهر از ته سالن مرا نگاه میکرد.
آن روزها نامش را نمی دانستم.
به من خیره شده بود .
نگاهش از نوع نگاه های بقیه ی پسرها
نبود . مثل کسی که چیزی را سالها گم
کرده ، پیدا میکند .
چند هفته بعد زمانی که به کتابخانه که
رفتم طاهر گوشه ای خلوت برای خود پیدا
کرده بود و کتابی را میخواند . چنان با
جدیت میخواند که جرآت نداشتم وارد
حریمش شوم .
ناگاه سرش را بالا آورد ، چشمانش در
چشمانم متوقف شد ، انگار مرا به سمت
خود دعوت میکرد ، بی آنکه حرفی بگوید
به من نگاه میکرد ولی انگار نگاهش به
پشت سر من بود .
انگار در من به دنبال چیزی میگشت که
وجود نداشت ، چیزی که قصد ساختنش را
داشت.
بی اختیار به سمتش رفتم . یک میز مانده
بود تا او ولی نیرویی اجازه نمیداد بیشتر
ازاین جلو بروم .
نشستم روبرویش . فاصله مان یک میز کهنه ی چوبی بود ، با چند خط و خال فرسوده .
ناگهان گفت:
لیلی ! شازده کوچولو رو خوندی ؟
بی آنکه منتظر جوابم بماند ، دوباره گفت :
بخشی که روباه به شازده کوچولو میگه رو
یادت هست ؟
از اینکه اسمم را میدانست
غرق در خوشحالی شده بودم .
با لبخندی که دیگر نمیتوانستم پنهانش کنم گفتم : اهلی کردن ، منظورته؟
لبخندی زد و گفت :
آنچه رو اهلی کردی ، مسئولیتش رو داری
برای اهلی کردن باید به صبر کردن عادت
کنی ، اول کمی دورتر مینشینی ، بعد هر
روز یه قدم نزدیک تر.
با خودم گفتم : چقدر فلسفی حرف میزنه!
ولی همین چیزها بود که طاهر را آدم خاصی کرده بود.
دوست داشتی او را کشف کنی .
دوست داشتی خودت را به او ثابت کنی.
ـ کم کم داشت اعتمادم را جلب میکرد .
( پایان پارت سوم )
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدو بدو اومدم ایو بِت بگم 🦋😌
#حآل_خوب
🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع
پارت چهارم
پانسیون مادام راشل. حدود دوساعت با
پاریس و محله ی لاتن که دانشگاه در آن
قرار داشت , فاصله داشت . مادام هرروز
صبح گربه ی پشمالویش را بر میداشت و
اطراف خانه رهایش میکرد تا برای خودش بچرخد .
و برای صبحانه شیر قهوه با کروسان تازه
درست میکرد و هرکسی که سحرخیز تر
بود این صبحانه ی جذاب در ازای چند
فرانک به او میرسید .
آن روز به اندازه یک دو لیوان بزرگ شیر
قهوه در فلاسکم ریختم و یک کروسان
خریدم .
میخواستم تا قبل از شروع کلاس ، در
ساحل نورماندی پیاده روی کنم و به طاهر
و حرفهایش فکر کنم.
به خودم گفتم : لیلی ! تو همیشه میگفتی
عشق یعنی آزادی و نه اسارت . پس چرا
اینطور گرفتار شدی ؟
و انگار لیلی جوابم را میداد : نه من گرفتار
نشدم. فقط دوست دارم بیشتر راجع بهش بدونم.
طاهر به گونه ای بود که نمیتوانستم به
او فکر نکنم ، مرموز ، مهربان ، جدی ،
ساده و... بسیار حرمت نگه میداشت .
به پانسیون که برگشتم مادام راشل را
دیدم ،روی صندلی اش ، در محوطه ی
پانسیون لم داده بود . گربه ی پشمالو
مشکی رنگ روی پایش نشسته بود و او
را لیس میزد .
مادام صدایم زد : لیلی! تو دختر خوبی
هستی مواظب باش کسی ازت سو ٔ
استفاده نکنه !
حرفهایش برایم تلنگری بود . نکند طاهر برایم دامی پهن کرده ؟
طاهر از تنهایی من استفاده میکرد ، یا
میخواست مرا نجات دهد ؟ اصلا از چی
نجاتم دهد مگر من گم شده بودم ؟
در این افکار بودم و آماده ی رفتن به
دانشگاه که پیامکی آمد.
از شماره ای ناشناس بود :
«امروز عصر ساعت ۱۷ ، کافه ی سارتر ،
بلوار سن ژرمن ، بیا تا چیزی بهت بگم که
دیگه هیچ وقت ازش فرار نکنی...طاهر »
قلبم ایستاد .
کافه سارتر ؟ همون جایی که این چند
وقته دلم میخواست یکی پیدا بشه و باهم
قهوه بخوریم؟
طاهر از کجا میدانست؟
چرا انگار سالهاست که مرا میشناسد ؟
پایان پارت چهارم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار