5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدو بدو اومدم ایو بِت بگم 🦋😌
#حآل_خوب
🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع
پارت چهارم
پانسیون مادام راشل. حدود دوساعت با
پاریس و محله ی لاتن که دانشگاه در آن
قرار داشت , فاصله داشت . مادام هرروز
صبح گربه ی پشمالویش را بر میداشت و
اطراف خانه رهایش میکرد تا برای خودش بچرخد .
و برای صبحانه شیر قهوه با کروسان تازه
درست میکرد و هرکسی که سحرخیز تر
بود این صبحانه ی جذاب در ازای چند
فرانک به او میرسید .
آن روز به اندازه یک دو لیوان بزرگ شیر
قهوه در فلاسکم ریختم و یک کروسان
خریدم .
میخواستم تا قبل از شروع کلاس ، در
ساحل نورماندی پیاده روی کنم و به طاهر
و حرفهایش فکر کنم.
به خودم گفتم : لیلی ! تو همیشه میگفتی
عشق یعنی آزادی و نه اسارت . پس چرا
اینطور گرفتار شدی ؟
و انگار لیلی جوابم را میداد : نه من گرفتار
نشدم. فقط دوست دارم بیشتر راجع بهش بدونم.
طاهر به گونه ای بود که نمیتوانستم به
او فکر نکنم ، مرموز ، مهربان ، جدی ،
ساده و... بسیار حرمت نگه میداشت .
به پانسیون که برگشتم مادام راشل را
دیدم ،روی صندلی اش ، در محوطه ی
پانسیون لم داده بود . گربه ی پشمالو
مشکی رنگ روی پایش نشسته بود و او
را لیس میزد .
مادام صدایم زد : لیلی! تو دختر خوبی
هستی مواظب باش کسی ازت سو ٔ
استفاده نکنه !
حرفهایش برایم تلنگری بود . نکند طاهر برایم دامی پهن کرده ؟
طاهر از تنهایی من استفاده میکرد ، یا
میخواست مرا نجات دهد ؟ اصلا از چی
نجاتم دهد مگر من گم شده بودم ؟
در این افکار بودم و آماده ی رفتن به
دانشگاه که پیامکی آمد.
از شماره ای ناشناس بود :
«امروز عصر ساعت ۱۷ ، کافه ی سارتر ،
بلوار سن ژرمن ، بیا تا چیزی بهت بگم که
دیگه هیچ وقت ازش فرار نکنی...طاهر »
قلبم ایستاد .
کافه سارتر ؟ همون جایی که این چند
وقته دلم میخواست یکی پیدا بشه و باهم
قهوه بخوریم؟
طاهر از کجا میدانست؟
چرا انگار سالهاست که مرا میشناسد ؟
پایان پارت چهارم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار