eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.5هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آزادی ِ ممنوع پارت چهارم پانسیون مادام راشل. حدود دوساعت با پاریس و محله ی لاتن که دانشگاه در آن قرار داشت , فاصله داشت . مادام هرروز صبح گربه ی پشمالویش را بر می‌داشت و اطراف خانه رهایش می‌کرد تا برای خودش بچرخد . و برای صبحانه شیر قهوه با کروسان تازه درست میکرد و هرکسی که سحرخیز تر بود این صبحانه ی جذاب در ازای چند فرانک به او می‌رسید . آن روز به اندازه یک دو لیوان بزرگ شیر قهوه در فلاسکم ریختم و یک کروسان خریدم . میخواستم تا قبل از شروع کلاس ، در ساحل نورماندی پیاده روی کنم و به طاهر و حرفهایش فکر کنم. به خودم گفتم : لیلی ! تو همیشه میگفتی عشق یعنی آزادی و نه اسارت . پس چرا اینطور گرفتار شدی ؟ و انگار لیلی جوابم را می‌داد : نه من گرفتار نشدم. فقط دوست دارم بیشتر راجع بهش بدونم. طاهر به گونه ای بود که نمی‌توانستم به او فکر نکنم ، مرموز ، مهربان ، جدی ، ساده و... بسیار حرمت نگه می‌داشت . به پانسیون که برگشتم مادام راشل را دیدم ،روی صندلی اش ، در محوطه ی پانسیون لم داده بود . گربه ی پشمالو مشکی رنگ روی پایش نشسته بود و او را لیس میزد . مادام صدایم زد : لی‌لی! تو دختر خوبی هستی مواظب باش کسی ازت سو ٔ استفاده نکنه ! حرفهایش برایم تلنگری بود . نکند طاهر برایم دامی پهن کرده ؟ طاهر از تنهایی من استفاده میکرد ، یا میخواست مرا نجات دهد ؟ اصلا از چی نجاتم دهد مگر من گم شده بودم ؟ در این افکار بودم و آماده ی رفتن به دانشگاه که پیامکی آمد. از شماره ای ناشناس بود : «امروز عصر ساعت ۱۷ ، کافه ی سارتر ، بلوار سن ژرمن ، بیا تا چیزی بهت بگم که دیگه هیچ وقت ازش فرار نکنی...طاهر » قلبم ایستاد . کافه سارتر ؟ همون جایی که این چند وقته دلم میخواست یکی پیدا بشه و باهم قهوه بخوریم؟ طاهر از کجا می‌دانست؟ چرا انگار سالهاست که مرا می‌شناسد ؟ پایان پارت چهارم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا