حكيمى در بیابان به چوپانی رسید و گفت:
چرا به جای تحصیل علم، چوپانی می کنی؟
چوپان در جواب گفت:
آنچه خلاصه ی دانشهاست ،یاد گرفته ام.
حكيم گفت:
خلاصه دانشها چیست ؟
چوپان گفت:
پنج چیز است:
⚘تا راست تمام نشده ،دروغ نگویم!
⚘ تا مال حلال تمام نشده، حرام نخورم!
⚘تا از عیب و گناه خود پاک نگردم،
عیب مردم نگویم!
⚘تا روزی خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم!
⚘تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نَفس و شیطان، غافل نباشم!
حكيم گفت:
حقاً که تمام علوم را دریافته ای، هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب علم و حکمت سیراب شده!!!!
💎قدیما یه شاگرد کفاشی بود، هر روز میرفت لب رودخونه برای درست کردن کفش، چرم میشست؛
اوستاش هر روز قبل رفتن بهش سیلی میزد، میگفت اینو میزنم تا چرم رو آب نبره! یه روز شاگرد داشت میشُست که چرم رو آب برد، با خودش گفت اوستا هر روز به من چَک میزد که آب نبره چرم رو، الان بفهمه قطعا زنده م نمیذاره!
با ترس و لرز رفت و هرجوری بود به اوستاش گفت جریان رو، ولی اوستاش گفت باشه عیب نداره. شاگرد با تعجب پرسید نمیزنیم؟ اوستاش گفت من میزدم که چرم رو آب نبره! الان که آب برده دیگه فایده ای نداره...
زندگیم همینه، تمام تلاشتون رو بکنید چرم رو آب نبره، وقتی چرمتون رو آب برد دیگه فایده نداره، حرص نخورید👌
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
در کتابی خواندم:
وقتی مادرم برای همیشه چشمانش را
بست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم
دوستی برایم با بغض تعریف کرد:
وقتی در روز عروسیش دیدم چقدر زیبا
شده،
دیدم دیگر لبخند هایش برای من
نیست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم
از خیابانی میگذشتم مردی دیوانه دیدم
گفتم چرا دیوانه شدی؟
لبخندی درد مند زدو گفت:
وقتی که فهمیدم عاشقش هستم
دیدم برای من خودکشی کرده
مردی جوان اما کمر شکسته را در گورستان دیدم،بر سر قبری شیون
میکشید فریاد میزند
پرسیدم این قبر کیست؟
گفت:
پدرم بعد روز ها برایم زنگ زدو گفت بیا
به دیدنم باشه ای گفتم و تلفن را قطع
کردم
.
جلسه که تمام شد با دوستانم به
گردش رفتیم، چهار روز گذشته بود که به
دیدن پدرم رفتم
جنازه اش چهار روز بود در اتاق کودکی
هایم افتاده بود
مرد گریه کردو گریه کرد
ما آدم ها قدر همدیگر را نمیدانیم
ما همدیگر را فراموش می کنیم
ما آنقدر بد شدیم که به هم وقتی
اعتماد می کنیم که دیر است،
ما گاهی یادمان می رود زندگی
چقدر کوتاه است
یادمان می رود بگوییم (دوستت دارم)
امیدوارم بعد از خواندن این چند خاطره به عزیزانتان حتی شده با یک پیامک
بگویید چقدر دوستشان دارید،
تا دیر نشده...
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت10 . عمو کمال که تا اونوقت ساکت بود گفت : آقا بزرگ دردسر میشه بذا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت11
.
آقا بزرگ ادامه داد :
با اینحال وقتی دختره راضی نیست اگه پسر وزیر وزرا هم باشه به دردش نمیخوره حالا مشکل غلام چیه که به زور میخواد دختر شوهر بده نمیدونم ؟!
بابا گفت :
بچه برادرش هست حتما میخواد دختر به آشنا بده
کسی حرفی نزد انگار آقا بزرگ با دیدن پسره خیالش راحت شده بود که ادم بدی نیست و زهره ناز الکی میکنه... دیگه کسی پیگیر ماجرا نشد و آقا بزرگ و خانم بزرگ برگشتن خونه باغ و ماهم اسباب کشی کردیم خونه جدید... هر روز از مدرسه میرفتم خونه عمو کمال انگار نه انگار که خونمون عوض شده بود منکه خونه عمو بودم گاهی صدای مامان در می اومد و میگفت :
دختر بیا خونه لااقل ببینیمت !
نه عمو شکایتی داشت نه زن عمو و من و مریم هم خوش تر بودیم که باهم باشیم یه روز وقتی از مدرسه اومدیم توی حیاط بودیم ولی صدای زن عمو می اومد که داشت بلند بلند با کسی حرف میزد زن عمو گفت :
دست بردار پسر مگه دختر قحطه!
و صدای مصیب پسر بزرگه عمو اومد که گفت :
برا من قحطه!
_خب جرا از قبل نگفتی؟ حالا که دختره نشون شده یادت اومده
_من چمیدونستم به این زودی شوهرش میدن
_حالا که دادن کاری از کسی برنمیاد
_چرا برنمیاد؟ ما بریم خواستگاری خودشم راضیه
_خاک بر سرم با خودشم حرف زدی ؟!
مریم دست برد تا دستگیره در رو باز کنه دستش رو کشیدم گفتم :
بذار ببینیم کی رو میگن !
مریم زیر گوشم گفت :
خیلی فضولی شهین!
بعدم در رو باز کرد و وارد شد زن عمو و مصیب ساکت شدن انگار نمیخواستن جلو من حرف بزنن، راستش برای اولین بار اونجا بود که از بودن و رفتن خونه عمو معذب بودم ...رفتم توی اتاق و تا موقع ناهار بیرون نیومدم سر سفره هم پیدا بود که همه حرفی دارن برای زدن ولی ساکت بودن... درسته بچه بودم ولی اونقدری سرم میشد که نمیخواستن جلو من حرف بزنن اونروز برخلاف روزهای دیگه به مامان زنگ زدم و گفتم:
میشه بیای دنبال من میخوام بیام خونمون
مامان عصر اونروز اومد دنبالم، برای خودش هم تعجب برانگیز بود که چرا خودم خواستم برگردم خونه برای همین به محض اینکه از خونه عمو زدیم بیرون گفت :
چی شده کسی چیزی گفته که خواستی بیام دنبالت ؟!
_نه کسی چیزی نگفته
_پس چی ؟.
🍃🍃🍃🍃🌸
🌿🌺﷽🌿🌺
💚ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ شیراز ﺑﻮﺩﻡ. ﺳﺎﻝ ١٣٤٠، ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان یک ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ. ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ. ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ. معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ. ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ می خواندم.
ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ. خانم ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ بی حوﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ!
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ می گفت ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ؟ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ.
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ. ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ می خوردم ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!
ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ!
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ. ﻟﺒﺎس های ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ. می دوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎی من ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ!
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!
ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ.
ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﯾﺎ ﺧﻂ می زﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ، ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ.
ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ می نوﺷﺖ. ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ!💚
ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ. ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ. ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ. ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ.
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ همین طور ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ. ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ.
💚ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ.
ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟
ﺑه جای خوب بگوییم عالی
به جای ای بد نیستم بگوییم الحمدلله
همیشه بهترین و قویترین کلمات را انتخاب کنیم ،زیرا کلمات ما سرنوشت ساز هستند.
✅ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ امیرمحمد نادری قشقایی، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎسی ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮبیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت11 . آقا بزرگ ادامه داد : با اینحال وقتی دختره راضی نیست اگه پسر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت12
.
قضیه اون روز صبح رو تعریف کردم برای مامان و مامان هم که انگار بیخبر بود گفت:
نشنیدی کی بوده دختره ؟
_نه ولی زن عمو گفت دختره نشون کرده اس
_کی بوده یعنی؟
انگار مامان هم کنجکاو شد که بدونه اون دختر کیه ...چند روزی گذشت دیگه با اینکه مریم اصرار میکرد برم خونشون ولی دوست نداشتم برم مریم رو کی اوردم خونه خودمون یه روز غروب مامان من و مریم رو صدا کرد و گفت:
حاضر بشید میریم خونه عمو کمال
باهم راهی خونه مریم اینها شدیم زن عمو به محض باز کردن در گفت :
شهین جان زن عمو چرا نمیای اینجا ؟
مامان به جای من گفت :
چه فرقی داره مریم میاد اونجا معلوم نیست چش شده ؟
_بچه ان دیگه کم کم بزرگتر هم میشن ادا اصولهاشون بیشتر میشه
مامان و زن عمو طبق معمول که کنار هم قرار میگرفتن و شروع به غیبت درباره عمه شمسی میکردن شروع کردن در مورد اونها حرف زدن مامان گفت :
میگم زهره رو میخوان عقد کنن!!؟؟
_والا خبر ندارم میدونی که شمسی فقط دردسرهاش برا کماله کاش زودتر عقد میکردن تموم نیشد
مامان انگار معطل این حرف بود حرف زن عمو رو قاپید و گفت:
دیرو زود داره ولی سوخت و سوز نداره شما هم دست بجنبونید برا مصیب !
زن عمو صداش رو پایین آورد و گفت :
دست رو دلم نذار که خونه !
_خدا نکنه چرا ؟
_دست گذاشته رو زهره
مامان زد پشت دستش و من گوشهام رو تیز کردم تا بقیه حرفشون رو بشنوم مامان همونطور هاج و واج گفت :
خاک به سرم زهره شمسی ؟!
_اره هرچی میگم نشونش کردن میگه الا و بلا باید بریم خواستگاری
_میگم اعظم خانم جون نکنه زهره هم به همین خاطر ناراضی بود ؟
_وای نگو توروخدا هیچ دلم نمیخواد دختر از شمسی عروس بگیرم
_حالا که اون نشون کرده اس
_به پسر زبون نفهم من بگو هرشب دعوا داریم اوایل نمیگذاشتم باباش بفهمه ولی الان چند وقته علنا جلو باباش هم میگه
.
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زنی حس کرد شوهرش میخواد
زن دوم اختیار کند !
یک روز صبح چهار تخم مرغ آبپز کرد
و آنها را به رنگهای مختلف رنگ آمیزی
کرده و جلوی شوهرش گذاشت.
شوهره جویای مسئله شد ...
زن بهش گفت بعد از اینکه تخم مرغها
را خوردی متوجه میشی !
مرد هر چهار تخم مرغ رو خورد
زن بهش گفت متوجه شدی که مزه
همشون یکی هست زنها هم همینطور
فقط شکلشان متفاوت است !
مرد کمی فکر کرد و گفت ولی من
یه کشفی کردم !
زن گفت چه کشفی؟
مرد گفت: فهمیدم مرد با چهارتا
تخم مرغ بهتر سیر میشود !
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
📚 #یک_دقیقه_مطالعه
وقتی که در رستوران یا اماکن عمومی مقدار زیادی از دستمال کاغذی، يا صابون یا عطر رایگان استفاده می کنید، در حالی که در منزل خودتان این گونه نیستید، بدین معنا است که اگر شرایط اختلاس برای شما فراهم شود مطمئنا اختلاس می کنید!
اگر در جشن ها و بوفه ها زیاد غذا می خورید در حالی که می دانید شخص دیگری آن را حساب می کند، بدین معناست که اگر فرصت خوردن مال دیگران را پیدا کنید، این کار را انجام خواهید داد!
اگر حقوق در صف ایستادن و در صف بودن را راعایت نمی کنید، پس شما زمینه این را دارید که برای رسیدن به هدف خود از شانه دیگران هم بالا بروید.
اگر بر این باور هستید که هر چه را در خیابان پیدا کردید حق شما است ، در حالی که متعلق به شخص دیگری بوده که آن را گم کرده است، پس قابلیت دزدی در شما وجود دارد!
هنگامی که به قوانین راهنما و رانندگی توجهی ندارید و به آن اعتنایی نمی کنید، بیانگر این است که شما زمینه تجاوز و سرکشی را دارید حتی اگر قرار باشد اشخاص بی گناهی هم در این بین صدمه ببینند.
اگر به حیوانات آزار میرسانید - سگها را به آتش میکشید - و برای کسب پول و درآمد از آزار و اذیت و کشتار حیوانات ابایی ندارید پس شما بالقوه - در قبال دستمزد و پول - توان انجام این اعمال و جنایات را با همنوع و انسانهای دیگر دارید
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت12 . قضیه اون روز صبح رو تعریف کردم برای مامان و مامان هم که انگا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت13
.🦄🦄🦄
مامان گفت:
_آقا کمال چی میگه ؟
_چی داره بگه؟ اونم میگه باید زودتر میگفتی الان وقتش نیست البته ناگفته نمونه همون بهتر که زودتر نگفت وگرنه آقا بزرگ سریع کار رو جوش میداد
_حالا کوتاه اومده یا نه ؟
_نه والا انگار از جانب دختره خیلی مطمینه که اینجوری سفت ایستاده موندم به خدا
_حالا ایشالله زود عقد میکنه از سر مصیب هم می افته بگردید براش دختر بهتر پیدا کنید یادش میره
_هر کی رو میگم یه عیب روش میذاره
اونشب زن عمو هرچی اصرا کرد مامان نموند و گفت :
باید بریم خونه !
انگار اون حس کنجکاوی تموم شده بود و میخواست برگرده نقطه امن خودش تا همه چی رو برای خودش تجزیه و تحلیل کنه من هم همراه مامان برگشتم ولی مریم موند خونشون اونشب مامان سر شام قضیه مصیب رو تعریف کرد و بابا گفت :
مقصر مصیبه باید زودتر میگفت حالا دیگه دختره نشون کرده اس نمیشه کاری کرد
مامان همونطور که ظرفها رو توی سفره میچید گفت:
به قول اعظم خانم همون بهتر که زودتر نگفته حیف مصیب بیفته زیر دست غلام ،دختر خوب برا مصیب فراوونه ایناعقد کنن از سرش بیافته دختر آبجیم رو پیشنهاد میدم
بابا لیوان آبش رو سر کشید و گفت:
بهتره ما دخالت نکنیم خودش مادر داره بهتر میدونه چیکار کنه
_وا بدشون رو که نمیخوام مرجان هم مثل دسته گل میمونه مطمئنم مصیب ازش خوشش میاد
مرجان دختر خاله من بود خدایی نسبت به زهره اصلا قشنگ نبود و اخلاقای بچه گانه ای هم داشت و حالا مامان داشت خواهر زاده اش رو لقمه میگرفت برای مصیب پیش خودم گفتم:
همون بهتر که مصیب بیفته زیر دست آقا غلام تا بشه داماد خاله
نزدیک عید بود و خبرها میرسید که قراره عید نوروز زهره رو عقد کنن برای پسر عموش دیگه خیلی کم میرفتم خونه عمو جو خونشون سنگین بود و نشون میداد که مدام دعوا و مرافعه دارن ..نه عمو زورش به مصیب میرسید نه مصیب زورش به عمو اینها ...هرچی که بود یا جریان خواستگاری رو نگفتن به عمه یا اگه هم گفته بودن جواب رد شنیده بودن بالاخره دخترشون نشون شده پسر عموش بود
روز هفتم فروردین سال ۵۷ زهره رو عقد کردن برای پسر عموش ..عقد کنون رو توی خونه باغ گرفتن ،چیزی که توی اون مراسم زیاد به چشم می اومد نبودن مصیب بود زهره با اینکه به عقد پسر عموش در اومده بود ولی هنوز هم ناراحتی رو میشد از چشمهاش فهمید.