eitaa logo
❤️هم دلی❤️
13.4هزار دنبال‌کننده
10.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
تا که پسره از کارش گله دارشد که حسابی ضرر دارد وسود....ندارد چون فقط سرمایش یه دوچرخه بود که باهاش میرفت کاروبرمی گشت صبح میرفت شب برمیگشت هر چی در میاورد هم خرج خونه وکرایه خونه و زن وبچه اش میشد حسابی درآن روزهای که پشت سرهم گله دارمی گذشت گفت کارم را تغیردهم ومشغول هرکاری که نون آورخوبی باشد حسابی تو فکر کار بود و سرمیزد بازار مغازه ها شرکتها بنگاه ها وهرکارهای دیگر تا به نتیجه ایی رسید که بره دورتر وبالاتر بلکه شغل خوب وپردآمدی دربیاره تو یه فروشگاه بزرگ سوپری مشغول کار شد اما آنجا که مشغول شد احساس رفاه را درآنجا حس کرد و گفت من همین جا کار کنم تاجبران خسارت هر لحظه زندگیمو بکنم مثلا تلویزیون و اجاق گاز کولر و غیره تجهیزات را از همین کارشروع کرد و کار پرد درآمد را همونجااحساس کردومزه خوب زندگی رو یواش یواش چشید کار کرد وکار کرد وطمع را آن وقت هاوارد زندگی او شد واحساس خوش وخوشی زندگی را با طمع جایگزین شد تا از کار وبرای ساخت بهترین روال زندگی خود وقت طمع رامی شناسد و از بس کور طمع بود به زن وبچه خود کم میرسیدوکم نگاه می کرد مثل ربات برقی شده بود ازصبح میرفت وشب میومد ودوباره فردا هابهمین روال تا که گذشت وگذشت تا بخود آمد دید در لحظه های تاریکی زندگی که رسیدگی نمی کرد بازن وبچه اش زنش در لحظات رفتن اوبه کار گناه هم کشیده شده جای خالی شوهرش رابا دوستای بد میگذروند این داستان واقعی است ونتیجه طمع که انسان را کورمی سازد 📚داستان های واقعی و آموزنده در کانال ملکه 🍃🍃🍃🌼🍃 * جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 قلبتان را باور کنید... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 دلوین جانم این مطلب خیلی قشنگه لطفا بزار کانال همه بخونن 👇 رنج از اشتباهی که از تصمیم خودتان نشات می گیــرد بهتر از پاداشی است که نتیجه تصمیم دیگران در حق شما باشــد در حین تصمیم گرفتن فقط به حرف قلبتان باور داشته باشیــد و آن بهترین تصمیم است حتی اگر شکست هم می خورید که چیزی در نزدیکی های محال است باز بهترین تصمیم است و خواهد مانــد چون هیچ کس به اندازه خودتان صلاح شما را نمی خواهــد هیچ کس به اندازه خودتان شما را دوست ندارد زندگی و موفقیت شما برای هیچ کس جز خودتان اهمیت ندارد پس افسار تصمیمات خود را همیشه و در هر زمان در دست بگیریــد و مبادا به کسی حتی به امانت هم ندهیــد این که اجازه دهیــد دیگران درمورد شما صاحب نظر باشنــد یعنی بی عرضه بودن خود را به نمایش گذاشتن و بس نمی گویم یه دنده باشیــد و حرف هیچ کس را گوش ندهیــد بالعکس به حرف همه با جان و دل گوش دهیــد سعی کنیــد از تجربیات گوینده که در سخنانش نهفته است بیشترین و بهترین سود را ببریــد ولی در آخر کاری را انجام دهیــد که به نظرتان بهترین است همیشه اول به خدا و بعد به خودتان ایمان و اطمینان کامل داشته باشیــد. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
۱ 🙋‍♀ 🔹با لباس راحتی و کهنه هات جلو مادرشوهرتون اینا ظاهر نشین. بذارین یکم رودربایستی بینتون بمونه. 🔹هیچوقت ارزش کارتونو با جملاتی مثل نه بابا کاری نداشت٬ یا وظیفه بود پایین نیارین. یه لبخند مهربون کافیه. 🔹آدم هرچی پر تذکر تر بی تأثیرتر پس به موقع چیزی رو گوشزد کنین‌. هرچی بیشتر بگین تاثیرش کمتره. 🔹وقتی شوهرتون تو جمع داره صحبت میکنه بهش توجه کنین و طوری که متوجه بشه حرفاشو تایید کنین. 🔹اگر شوهرتون قدر کار کردنتو نمیدونه بیشتر کاراتونو بذارین وقتی خونس انجام بدین تا به چشم خستگیتونو ببینه! 🔹همیشه چندتا لباس راحت و یا لباس خواب برا موقع خوابتون داشته باشین و حتما جلو شوهرتون عوض کنین. موهاتونو شونه بزنین و کرم مرطوب کننده به دست و پاتون بزنین. بذارین باور کنه که کنار یه ملکه •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈
🤍✨🤍 ✨🤍 🤍 متنى قابل تامل در باب دیدن نعمت ها «قارون» هرگز نمی دانست که روزی، کارت عابر بانکی که در جیب ما هست از آن کلیدهای خزانه وی که مردهای تنومند عاجز از حمل آن بودند، ما را به آسانی مستغنی میکند. و «خسرو پرویز» پادشاه ایران نمیدانست که مبل سالن خانه ما از تخت حکومت وی راحت تر است. و «قیصر» که بردگان وی با پر شترمرغ وی را باد میزدند، کولرها و اسپلیتهایی که درون اتاقهایمان هست را ندید. و «هرقل» پادشاه روم که مردم به وی بخاطر خوردن آب سرد از ظرف سفالین حسرت میخوردند؛ هیچگاه طعم آب سردی را که ما می چشیم نچشید... و «خلیفه منصور» که بردگان وی آب سرد و گرم را باهم می آمیختند تا وی حمام کند، هیچگاه در حمامی که ما براحتی درجه حرارت آبش را تنظیم میکنیم حمام نکرد بگونه ای زندگی میکنیم که حتی پادشاهان گذشته نیز اینگونه نمی زیستند اما باز گله مندیم! و هر آنچه دارائیمان زیاد میشود تنگدست تر میشویم...! کمى متفاوت بنگریم
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت62 از سر و صداهامون همه همسایه ها ریخته بودن تو راه رو و کم مونده
📜 🩷 خواستم نادیدش بگیرم ولی دلم طاقت نیاورد و رفتم جلوش ایستادم و گفتم: زری خانم به خاطر این تهمتایی که بهم زدی هیچوقت نمیبخشمت. امیدوارم روزی که داری جواب کارتو میبینی امروزو به یاد بیاری. زری پشت چشمی نازک کرد و با پوزخند گفت: به سلامت. بالاخره از اون خونه اسباب کشی کردیم و وارد خونه ی جدید شدیم. تنها نگرانیم این بود که آقا اسماعیل بیاد جای قبلی و منو پیدا نکنه ولی دیگه چاره ای نداشتیم و باید میرفتیم. فائزه هم گفت نهایتا میاد محل کارت و از اون طریق پیدات میکنه. با همون وسایل کمی که جفتمون داشتیم خونه رو چیدیم. وقتی ساکن خونه ی جدید شدیم بعد از مدتها احساس آرامش کردم. اون خونه بهم حس خوبی میداد. شهلا خانم( زن صاحب خونه) هم خیلی هوامونو داشت و تو اون چند روزی که داشتیم تمیزکاری میکردیم و وسیله میچیدیم برامون غذا میاورد و حتی خودشم کمکمون میکرد. خودش میگفت من دختر ندارم و شما حالا دخترای من هستید. از همون اولم در مورد شرایط من راستشو بهش گفتیم تا دیگه مشکلی پیش نیاد. شهلا خانم خیلی متاثر شد و گفت: مطمئن باش اینجا جات امنه و از این خبرا نیست. ایشالا بچتم که به دنیا بیاد میشه برکت این خونه و خونه رنگ و روح میگیره. از وقتی پسرا ازدواج کردن این خونه سوت و کور شده. حداقل با وجود شما ما هم از این تنهایی درمیایم. تقریبا یک ماه بعد از اسباب کشیمون سر و کله ی آقا اسماعیل پیدا شد و همونطور که انتظار داشتم از طریق محل کارم پیدام کرد. با هر سختی ای بود موضوع بارداریمو بهش گفتم. اولش مشخص بود خیلی جا خورده ولی گفت حرفتو باور میکنم و کار خوبی کردی از اون خونه رفتی. ازش درمورد خانوادم و سیفی پرسیدم و گفت: سیفی که داره زندگیشو میکنه ولی خانوادت از روستای خودمون رفتن. با تعجب گفتم: رفتن؟ چرا؟ زمینای آقام که همش همونجاست. کارشو چکار میکنه؟ آقا اسماعیل سری تکون داد و گفت: از دست حرفای یه عده خاله زنک مجبور شدن. زمینا رو هم آقات فروخت و تا جایی که من میدونم رفتن یه روستای دیگه. خیلی از شنیدن این خبر ناراحت شدم. با اینکه این قضایا تقصیر من نبود ولی از خودم بدم اومده بود که باعث آوارگیشون شدم.
همسران گرامی ‼️تمام انرژی روزانه خود را صرف کار و فعالیت اقتصادی نکنید. 👈شما باید برای لذت بردن خودتان و همسرتان نیز وقت بگذارید 👈آینده نگری خوب است ولی نه به هر قیمتی!
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
از خانمی پرسیدند: «شنیده‌ام پسر و دخترت هر دو ازدواج کرده‌ اند، آیا از زندگی خود راضی هستند؟» خانم جواب داد: «دخترم زندگی خوشی پیدا کرده که من همیشه برایش آرزو می‌کردم. ابداً دست به سیاه و سفید نمی‌زند. صبحانه را در رختخواب می‌خورد. بعد از ظهرها هم دو سه ساعتی می‌خوابد. عصر با دوستانش به گردش می‌رود و شب هم با تفریحاتی مثل سینما و تلویزیون سر خود را گرم می‌کند. یقین دارم که دامادم هم با داشتن چنین همسری سعادتمند است!» پرسیدند: «وضع پسرت چطور است؟» گفت: «اوه اوه! خدا نصیب نکند! بلا به دور، یک زن تنبل و وارفته‌ای دارد که انگار خانه شوهر را با تنبل‌خانه اشتباه گرفته است. دست به سیاه سفید که نمی‌زند. اصرار دارد که صبحانه را در رختخواب بخورد . تا ظهر دهن دره می‌کند. بعد از ظهرها باز تا غروب خبر مرگش کپیده! عصر هم از خانه بیرون می‌رود و تا نصفه شب مشغول گردش است. با وجود این زن، پسرم بدبخت است!» جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟢باهوش یا سخت‌کوش؟ 👈🏻 معمولاً پدر و مادرا وقتی می‌خوان از بچه‌هاشون تعریف کنن، میگن: «چه بچه‌ی باهوشی!» ولی بهتره به جای تأکید روی هوش، روی تلاش و سخت‌کوشی بچه‌ها تمرکز کنین و بگین: «آفرین، چه بچه‌ی سخت‌کوشی!» چرا؟ چون اگه دائم با لفظ «باهوش» از بچه‌ها تعریف کنین، یه روز که تو یادگیری چیزی به مشکل بر بخورن، اعتماد به نفس‌شون داغون می‌شه. ولی اگه بگین «آفرین که انقدر سخت‌کوشی»، وقتی با چالشی روبه‌رو بشن، به‌جای اینکه جا بزنن، خیلی بیشتر تلاش می‌کنن. ❤️
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت63 خواستم نادیدش بگیرم ولی دلم طاقت نیاورد و رفتم جلوش ایستادم و گ
📜 🩷 دلم خیلی براشون تنگ شده بود، قبل ازدواجم همیشه تصور میکردم ازدواج کردم و بچه هام با بچه های خواهرام بازی میکنن و بزرگ میشن ولی با این شرایط محکوم بودم به تنهایی. بچمم به خاطر من مجبور بود تو این زندگی وارد بشه و شرایط رو تحمل کنه. تو اون چند روز بخاطر خبری که شنیده بودم همش تو خودم بودم و دوباره حسای بد اومده بود سراغم ولی فائزه میگفت باید خوشحال باشی که بچت بین اون آدما و افکار پوچشون بزرگ نمیشه. اینجوری میتونی هرجور دوس داری تربیتش کنی و فردای آینده مثل ما زندگیش به خاطر دیگران خراب نمیشه. * روزهامون میگذشت و من همچنان میرفتم سر کار و میومدم و به لطف آقا اسماعیل موضوع بارداریمو هم دیگه آقای کلاهی میدونست و قرار شده بود تا هر زمان که خودم بتونم کارمو ادامه بدم. حتی از موقعی این موضوعو فهمیده بود دور از چشم بقیه کارگرا حقوقمو هم یه کم بیشتر کرده بود. تو اون دوران به خاطر بارداریم قیافم خیلی تغییر کرده بود و دیگه خبری از اون صورت استخونی و لاغر نبود و برخلاف خیلی از خانمای باردار من روز به روز قیافم بهتر میشد طوری که همه اطرافیانم اینو بهم میگفتن. صورتم گرد شده بود و پوستم روشن تر و صاف شده بود و برای منی که همیشه از قیافم ناراحت و ناراضی بودم و خودمو با خواهرام مقایسه میکردم و حسرت میخوردم خیلی اتفاق قشنگی بود و وقتی بقیه بهم میگفتن خوشگل شدی اینقدر خوشحال میشدم که حد نداشت و همین موضوع باعث شده بود روز به روز بیشتر عاشق بچم بشم. فائزه که دیگه از من مشتاق تر بود و اکثر اوقات وقتی میرفت بیرون با یه تیکه لباس یا اسباب بازی برمیگشت و وقتی بهش میگفتم چرا پولاتو اینجوری هدر میدی میگفت من خالشم، من نکنم کی بکنه؟! اینقدر شوق و ذوق نشون میداد که منم سر حال میومدم و هر لحظه خدا رو شکر میکردم که فائزه رو سر راهم قرار داده. دوران بارداریم خداروشکر با کمکای فائزه و شهلا خانم خیلی خوب و راحت سپری شد. اینقدر این دو تا آدم در حق من دلسوز بودن که شاید خواهر و مادر خودمم اگه بودن این کارا رو برام نمیکردن. تا روز آخر بارداریم هم تونستم برم سر کار. یه روز که طبق معمول رفته بودم سر کار و پای چرخ بودم یه دفعه