هدایت شده از گالری هنرمندان🎻
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻من کاملا درک میکنم که چه حس بدی داره این اتفاق….
🧬فقط دو دقــیقه قبل از خواب این پماد رو استفاده کنین،
هر نوع چین و چــروک (حتی عمیقترین خطوط صورت) رو
به طور کامل و بدون بازگشت برطرف میکنه!
برای این که ترکیب گیاهی رو دریافت کنی
عدد «۲۰» رو همین الان بنویس👇
👩⚕️@fotoohif
🔻لینک کانال ما👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/4033021168C39ced8b31b
🌙 تقویم نجومی اسلامی یکشنبه – ۲۵ آبان ۱۴۰۴
۲۵ جمادیالأول ۱۴۴۷ – ۱۶ نوامبر ۲۰۲۵
امروز یکشنبه است؛ روزی با ویژگیهای خاص در تقویم دینی و نجومی که رعایت آن میتواند بر بسیاری از امور روزمره تأثیر مثبت داشته باشد. در ادامه، جزئیات کامل احکام، توصیهها، پرهیزها و اعمال مستحبی این روز را میخوانید.
🕌 مناسبتهای دینی و احکام اسلامی یکشنبه
⭐ صدقه دادن در آغاز روز
برای دور شدن از نحوست احتمالی یکشنبه، توصیه شده است صبح زود صدقه بدهید تا روزی پر از آرامش و برکت داشته باشید.
🚘 مسافرت
مسافرت در یکشنبه چندان سودمند شمرده نشده و بهتر است با احتیاط و همراه صدقه انجام شود تا از خطرات احتمالی در امان باشید.
👶 زایمان
بر اساس روایات، زایمان در امروز مبارک است و نوزادی که در چنین روزی به دنیا بیاید، نجیب، خوشقدم و روزیدار خواهد بود.
🔭 احکام نجومی یکشنبه
امروز قمر در برج میزان قرار دارد و همین موضوع برخی امور را مناسب و برخی را نامناسب میسازد.
✨ امور مناسب امروز
امروز برای فعالیتهای زیر روزی مبارک و پرانرژی است:
✳️ خرید و فروش طلا و جواهرات
✳️ آغاز معالجه و درمان
✳️ مباشرت و روابط زناشویی
✳️ پوشیدن لباس نو
✳️ نوشیدن داروها و دمنوشهای درمانی
🚫 امور نامناسب امروز
برخی امور بهتر است امروز انجام نشود:
📛 نوشتن حرز برای اولین بار و انجام نماز مخصوص آن
💑 حکم مباشرت در شب یکشنبه
مباشرت در شب یکشنبه نیکو دانسته شده و در روایات آمده است که حاصل آن میتواند فرزندی حافظ قرآن باشد.
💇 اصلاح مو
طبق احادیث، کوتاه کردن مو یا اصلاح سر و صورت در این روز قمری برای فرد سعادتآفرین و مبارک است.
💉 حجامت، خون دادن و زالو درمانی
انجام کارهایی مانند:
حجامت
فصد
خون دادن
زالو انداختن
در این روز باعث صفای خاطر و آرامش درونی میشود.
😴 تعبیر خواب شب دوشنبه
خوابی که در شب دوشنبه مشاهده شود، طبق آیه 26 سوره مبارکه شعراء تعبیر میگردد:
«قال ربکم و رب آبائکم الأولین…»
مفهوم آیه نشان میدهد که فردی دانا و خیرخواه برای راهنمایی و موعظه به سراغ خواببیننده میآید و او را به پاسخ و راهحل میرساند. همچنین، خواببیننده در نهایت بر خصم خود پیروز و شاد خواهد شد.
خواب خود را با این مضمون قیاس کنید.
💅 گرفتن ناخن
یکشنبه روز مناسبی برای گرفتن ناخن نیست و طبق روایات ممکن است باعث کاهش برکت در زندگی شود.
👗👕 دوخت و دوز و لباس نو
بریدن و دوختن لباس نو در این روز توصیه نشده و ممکن است دلیل اندوه و ناراحتی باشد.
(این حکم شامل خرید لباس نمیشود.)
🙏 استخاره یکشنبه
⏰ زمانهای مناسب استخاره:
از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر
از ساعت ۱۶ عصر تا زمان مغرب
📿 اذکار مخصوص یکشنبه
❇️ ذکر روز یکشنبه: یا ذالجلال والاکرام – ۱۰۰ مرتبه
❇️ ذکر بعد از نماز صبح: یا فتّاح – ۴۸۹ مرتبه
این ذکر موجب فتح، پیروزی و گشایش امور میشود.
💠 نسبت معنوی روز یکشنبه
در روایات آمده که روز یکشنبه متعلق است به:
حضرت علی علیهالسلام
حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها
نیک است که انسان اعمال خیر و ثواب خود را به این دو بزرگوار هدیه کند تا پاداش معنوی چندبرابر نصیبش گردد.
🌸 به امید پرورش نسلی مهدوی و سربلند، انشاءالله. 🌸
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحانه تون سرشار از عشق
آسمون دلتون آفتابی
لباتون پُر خنده
نفستون همیشه گرم
سفره هاتون پُر از خیر و برکت
سلام صبحتون دل خوش ☕️
🌷🌷🌷
دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به دخترش گفت:
دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم.
دختر رو به پدر کرد و گفت:
من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟
مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم.
دخترک گفت:
فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم،
اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد!
این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگیریم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها کنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان ما را بگیرد، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد!
و این یعنی عشق...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
👈زمان زیادے گذشت ....
فهميدم هميشه اونى كه ميخواى نميشه...!
فهميدم هركسى كه باهاته الزاماً "دوستت" نيست!
فهميدم كسى كه تو نگاه اول ازش بدت مياد يه روزى ميشه صميمى ترين دوستت و بلعكس... !
فهميدم كه بى تفاوتى بزرگ ترين انتقامه...
تنفر يه نوع عشقه ...
دلخورى و ناراحتى از ميزان اهميته...!
غرور بزرگ ترين دشمنه...
خدا بهترين دوسته ...
خانواده بزرگ ترين شانسه ...
سلامتى بالاترين ثروته...
اسايش بهترين نعمته ...
فهميدم" رفتن" هميشه از روى نفرت نيست ...
هركى زبونش نرمه دلش گرم نيست...
هركى اخلاقش تنده،جنسش سخت نيست!
هركى ميخنده، بدون درد و غم نيست!
ظاهر دليلى بر باطن نيست...
فهميدم كسى موظف به اروم كردنت نيست...
فهميدم بحث كردن با خيليا اشتباهه محضه...
فهميدم خيلى موقع ها خواسته هات ، حتى باگريه و التماس، انجام شدنى نيست ...
فهميدم گاهى اوقات توو اوج شلوغى تنهاترينى!
گاهى اوقات دلت تنگه اون آدماى دوست داشتنى سابق ميشه...
گاهے اوقات صمیمے ترین ڪست میشه غریبه ترین ادم
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
🌺 واقعا قشنگه حتما بخونید
🌸 اگر از خودخواهی کسی به تنگ آمده ای، او را خوار مساز؛ بهترین راه آن است که چند روزی رهایش کنی.
🌸 گاهی شاپرکی را از تار عنکبوت میگیری تا خیلی آرام رهایش کنی،شاپرک میان دستانت له میشود....
نیت تو کجا و سرنوشت کجا
🌸 هنگامی که افسرده ای ،بدان جایی در اعماق وجودت ،حضور " خدا " را فراموش کرده ای...
🌸 لحظه ها ،
تنها مهاجرانی هستند
که هر گز بر نمی گردند
هرگز !
🌸 سه چیز را نگه دار:
گرسنگیت را سر سفره دیگران
زبانت را در جمع
و چشمت را در خانه دوست . .
🌸 عاشــق طرز فکر آدمهـــا نشویــد
آدمهـــا زیــبا فکـــر میکنند
زیـــبا حرف میزنند
امـــا زیــبا زندگـــی نمیکنند... !!
🌸 مراقب باش
بعضی حرف ها فقط قابل بخشش هستند
نه فراموش شدن !
🌸 آرزوهایت را کنار نگذار
دنیا بالاخره مجبور می شود با دلت کنار بیاید !
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
یه داستان کوتاه باهم بخونیم:
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب! عروس نازیبا، همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد.
۲۰ سال بعد از ازدواج آن دو، زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند و فهميدند كه مرد ۲۰ سال خود را به كورى زده بود!
وقتى از او سوال شد كه چرا چنين كردى، مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم!
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_صدوسه عزیزه اومد سمتم و پایین تحت زانو زد و با خوشحال
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_پایان
با باردار شدن من خانم بزرگ ازاین رو به اون رو شد و بدرفتاری هاش رو کنار گذاشت منو به عنوان زنِ جمال و عروس این عمارت پذیرفت.سعی کردم ببخشمش و همه ی اون تهـمت ها و بدرفتاری هارو فراموش کنم.نمیخواستم توی این دوران و توی زندگی جدیدی که برام رقم خورده بود کیـنه ای از کسی به دل داشته باشم.نه ماه حاملگیم مثل برق و باد گذشت روزهای آخر رو میگذروندم.تمام حالت هام با حاملگیِ جهان فرق داشت.خودم چاق نشده بودم و فقط شـکمم بالا اومده بود.مثل قبل اذ_یت نشدم و روزهای آروم و خوبی رو میگذروندم.دردِ زایمانم صبحِ یه روز زمستونی شروع شد.از درد جـیییع میزدم و قابله ای رو که جهان رو هم به دنیا اورده بود خبر کـردن.به نسبت قبل زایمان راحت تری داشتم.با به دنیااومدن بچه عزیزه داد زد بچه دخترِ خانم.دخترِ سفید و لپ سرخی.مثل ماه شب چهارده میمونه.خبر دختر دار شدن جمال رو که جلوی درایستاده بود بهش دادن و جمال کل روستارو غذا و شیرینی داد.به انتخاب جمال اسم دخترمون رو گذاشتیم خورشید بهترین اسمی بود که تابحال شنیده بودم.بااومدن خورشید انگارِ نوری به زندگیم تابیده شد که گرمای جودش همه ی زندگی و خانوادم رو گرم کرد.همه ی اتفاقات دردناکی که از سرگذروندم فقط تبدیل به خاطره ای شدن که بهم درسِ زندگی میداد.جمشید هنوز هم برام به عنوان یک خاطره عزیزو محترم بود.هنوز هم سرخاکش میرفتم و به عنوان پدرِ پسرم ازش یاد میکردم.به احترام روزهای خوب و قشنگی که در کنارش داشتم،همیشه به خوبی ازش یاد میکردم.اما پذیرفته بودم که مردِ زندگی من جمالِ کسی که منو از اوج بدبختی بیرون کشید و دوباره عشق رو به قلبم هـدیه داد.کمکم کرد دوباره طعم واقعی عشق رو بچشم ودر نهایت زندگی من درکنارِ جمال و جهان و خورشید غرقِ در خوشبختی شد و به این جمله ایمان آوردم که «گاهی بهشت،از وسط شعله های آتـش میــسّـر میشود»
پــایــان...
شاید سوال شده براتون👇🏻
جمله اخر کاور داستان: بعد از چند وقت فهمیدم شوهرم واقعا مرده و من حق زندگی دارم ❤🌱
پایان🔴🔴🔴
❤️هم دلی❤️
سرگذشت جوانه☘️🌱☘️🌱 🌸🌸🌸🌸
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_اول
نگاهی به نون ها انداختم...همشون طلایی و برشته شده بودن..لبخندی از سر رضایت زدم..
کمرم رو صاف کردم دستی بهش زدم تا از خشکی در بیاد.
جوانه...جوانه..کجایی دختر ؟
خاله جان کنار تنورم ....
خاله بتول نفس زنان اومد داخل ایوان ..
دختر جان اینجا چیکار میکنی؟برو دم در،همه اونجان،الانه که پسر ارباب برسه..
خاله من کار دارم،باید برم نون ها را تو پارچه بپیچم تا خشک نشدند...
تا خاله اومد حرفی بزنه صدای داد حاج اکبر توی حیاط پیچید:اومد...ارباب اومد...
خاله بتول سریع از کنارم رد شد تا خودش رو مثل بقیه برای استقبال ارباب به در برسونه..
نگاهم به دوتا گوسفند کنار در افتاد و حاج اکبر که بدو بدو به سمتشون میرفت تا قربونیشون کنه..
دیگه نمیتونسم بیشتره این نگاه کنم.. سریع سینی پر از نون را بلند کردم و به سمت مطبخ راه افتادم...
پارچه تمیزی برداشتم و نون ها رو توش پیچیدم..انقدر از حیاط صدای ولوله و خنده می اومد که دیگه نتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم ..
یواشکی سرکی به حیاط کشیدم..
اول چشمم به ماشین سیاه گوشه حیاط افتاد و بعد..صاحبش...
پسر ارباب ..پسری قد بلند و چهارشونه ..صورتش از دور خیلی پیدا نبود،هر کی بود که با اومدنش آرامش را از این خونه گرفته بود...
همه تو مطبخ مشغول بودن..
جوانه، دست بجنبون دختر، بیا این دیس برنج را ببر تا یخ نکرده ....
_چشم ....
آروم به سمت مهمونخونه را افتادم..برای یه نفر آدم اندازه صد نفر غذا پختن..
اضطراب داشتم..به در که رسیدم سرمو انداختم پایین و بدون اینکه به ارباب نگاه کنم زیر لب سلامی کردم.....
دیس رو روی سفره گذاشتم..میخواستم از در بیام بیرون که صدای ارباب میخ کوبم کرد:برگرد ببینمت...
آروم برگشتم...سرم همچنان پایین بود...با دستایی لرزون روسریمو کشیدم جلو و مرتب کردم....
منو نگاه کن...
به اجبار سرمو بلند کردم...
من تو رو دم در ندیدم ...
_من..آخه..من ...
مونده بودم چی بگم که خاله بتول به موقع رسید و به جای من گفت:آقا جان..این دختر دل نازکه..نمیتونه قربونی کردن رو تماشا کنه...
ارباب ابروهاشو بالا انداخت و باپوزخندی شروع به خوردن کرد، با اجازه ای گفتم و سریع از مهمون خونه زدم بیرون.
*
بعد از شستن ظرفای ناهار خسته به مطبخ برگشتم..همه روی زمین نشسته بودند..ملیحه خانوم داشت
گریه میکرد..خاله بتول هم خیلی گرفته به نظر میرسید..یعنی چه خبر شده؟
ملیحه خانوم وسط گریه داد زد:آخه با این بچه تو شکم کجا برم؟
خاله بتول با لحن مهربونی گفت:ملیحه جان ..فدای تو بشم من..آرومتر ..صدات نره بیرون..دردسر میشه...
آروم پرسیدم:خاله جان چی شده؟
خاله بتول با صدای گرفته ای گفت: ارباب گفته میخواد خونه خلوت باشه و فقط سه تا کارگر لازم داره....
دوباره صدای گریه ی ملیحه تو مطبخ پیچید..
با اضطراب گفتم:یعنی چی ؟ پس ..پس ما کجا بریم؟ چیکار کنیم؟
آهی کشید و گفت: نمیدونم ...دختر جون..نمیدونم...
چه روزی بود امروز! صبح خونه پر از شور و هیاهو بود و الان سکوت و خاموشی.....
ارباب فقط حاج اکبر،خاله بتول و من رو بیرون نکرده بود..
قبلا با ارباب ده های اطراف صحبت کرده بود و بقیه را برای کارگری به اونجا فرستاده بود..اما خب بازم چند نفری بیکار و آواره شدن.....
نزدیکای غروب بود که ارباب داخل حیاط شد..
خاله سریع گفت:خسته نباشین..چقدر زود برگشتین آقا..
ارباب در جواب فقط گفت: من شام نمیخورم.خونه آروم باشه میخوام بخوابم..
از پله ها اومد بالا..منم جارو به دست ایستاده بودم.. رفتاراش برام عجیب بود..صبح چقدر سرحال بود و الان..
جارو را گذاشتم کنار دیوار و رفتم پیش خاله و گفتم:خاله ارباب چقد عجیب غریبه ...
هیسس..صداتو بیار پایین دختر..بشنوه چی پشت سرش گفتی ،اون میدونه و تو..
با صدای خیلی آرامی جواب دادم:خب هست دیگه..
ناراحتی چهره خاله را پوشاند و گفت:این طور نبود که دختر جان..تو کجا بودی؟قبلا همه اهالی خونه آرزوشون بود که زودتر تابستون بشه تا پسر ارباب به ییلاق بیاد..وقتی می آمد به این خونه شور و زندگی میداد که هیچ کس دوست نداشت برگرده...
با تعجب گفتم:راستی؟پس چی شده حالا؟فعلا که اینجا شبیه قبرستون شده،
صدای مردونه پشت سرم لرزه به تنم انداخت:قبرستون؟
رنگ از روی من و خاله پرید..یعنی تمام حرفام را شنیده؟
داد زد:آره ...آره..وقتی که من مردم باید هم اینجا قبرستون باشه..از خونه منو برو بیرون..اصلا تو کی هستی؟
خاله بتول با پریشونی جواب داد:کجا بره آقا جان؟قربان شما بشم من..جایی را نداره..
با همان صدای بلندش جواب داد:بفرستش هر جا که ازش اومده،
من هیچ حرکتی نمیکردم و بهت زده به خاله که پشت سر ارباب میدوید و با التماساصرار میکرد که منو ببخشه نگاه میکردم..
اشکای خاله روی صورتش ریختن و با صدای لرزونی گفت:این دختر جایی را نداره بره..