❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_صدوسه عزیزه اومد سمتم و پایین تحت زانو زد و با خوشحال
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_پایان
با باردار شدن من خانم بزرگ ازاین رو به اون رو شد و بدرفتاری هاش رو کنار گذاشت منو به عنوان زنِ جمال و عروس این عمارت پذیرفت.سعی کردم ببخشمش و همه ی اون تهـمت ها و بدرفتاری هارو فراموش کنم.نمیخواستم توی این دوران و توی زندگی جدیدی که برام رقم خورده بود کیـنه ای از کسی به دل داشته باشم.نه ماه حاملگیم مثل برق و باد گذشت روزهای آخر رو میگذروندم.تمام حالت هام با حاملگیِ جهان فرق داشت.خودم چاق نشده بودم و فقط شـکمم بالا اومده بود.مثل قبل اذ_یت نشدم و روزهای آروم و خوبی رو میگذروندم.دردِ زایمانم صبحِ یه روز زمستونی شروع شد.از درد جـیییع میزدم و قابله ای رو که جهان رو هم به دنیا اورده بود خبر کـردن.به نسبت قبل زایمان راحت تری داشتم.با به دنیااومدن بچه عزیزه داد زد بچه دخترِ خانم.دخترِ سفید و لپ سرخی.مثل ماه شب چهارده میمونه.خبر دختر دار شدن جمال رو که جلوی درایستاده بود بهش دادن و جمال کل روستارو غذا و شیرینی داد.به انتخاب جمال اسم دخترمون رو گذاشتیم خورشید بهترین اسمی بود که تابحال شنیده بودم.بااومدن خورشید انگارِ نوری به زندگیم تابیده شد که گرمای جودش همه ی زندگی و خانوادم رو گرم کرد.همه ی اتفاقات دردناکی که از سرگذروندم فقط تبدیل به خاطره ای شدن که بهم درسِ زندگی میداد.جمشید هنوز هم برام به عنوان یک خاطره عزیزو محترم بود.هنوز هم سرخاکش میرفتم و به عنوان پدرِ پسرم ازش یاد میکردم.به احترام روزهای خوب و قشنگی که در کنارش داشتم،همیشه به خوبی ازش یاد میکردم.اما پذیرفته بودم که مردِ زندگی من جمالِ کسی که منو از اوج بدبختی بیرون کشید و دوباره عشق رو به قلبم هـدیه داد.کمکم کرد دوباره طعم واقعی عشق رو بچشم ودر نهایت زندگی من درکنارِ جمال و جهان و خورشید غرقِ در خوشبختی شد و به این جمله ایمان آوردم که «گاهی بهشت،از وسط شعله های آتـش میــسّـر میشود»
پــایــان...
شاید سوال شده براتون👇🏻
جمله اخر کاور داستان: بعد از چند وقت فهمیدم شوهرم واقعا مرده و من حق زندگی دارم ❤🌱
پایان🔴🔴🔴
❤️هم دلی❤️
سرگذشت جوانه☘️🌱☘️🌱 🌸🌸🌸🌸
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_اول
نگاهی به نون ها انداختم...همشون طلایی و برشته شده بودن..لبخندی از سر رضایت زدم..
کمرم رو صاف کردم دستی بهش زدم تا از خشکی در بیاد.
جوانه...جوانه..کجایی دختر ؟
خاله جان کنار تنورم ....
خاله بتول نفس زنان اومد داخل ایوان ..
دختر جان اینجا چیکار میکنی؟برو دم در،همه اونجان،الانه که پسر ارباب برسه..
خاله من کار دارم،باید برم نون ها را تو پارچه بپیچم تا خشک نشدند...
تا خاله اومد حرفی بزنه صدای داد حاج اکبر توی حیاط پیچید:اومد...ارباب اومد...
خاله بتول سریع از کنارم رد شد تا خودش رو مثل بقیه برای استقبال ارباب به در برسونه..
نگاهم به دوتا گوسفند کنار در افتاد و حاج اکبر که بدو بدو به سمتشون میرفت تا قربونیشون کنه..
دیگه نمیتونسم بیشتره این نگاه کنم.. سریع سینی پر از نون را بلند کردم و به سمت مطبخ راه افتادم...
پارچه تمیزی برداشتم و نون ها رو توش پیچیدم..انقدر از حیاط صدای ولوله و خنده می اومد که دیگه نتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم ..
یواشکی سرکی به حیاط کشیدم..
اول چشمم به ماشین سیاه گوشه حیاط افتاد و بعد..صاحبش...
پسر ارباب ..پسری قد بلند و چهارشونه ..صورتش از دور خیلی پیدا نبود،هر کی بود که با اومدنش آرامش را از این خونه گرفته بود...
همه تو مطبخ مشغول بودن..
جوانه، دست بجنبون دختر، بیا این دیس برنج را ببر تا یخ نکرده ....
_چشم ....
آروم به سمت مهمونخونه را افتادم..برای یه نفر آدم اندازه صد نفر غذا پختن..
اضطراب داشتم..به در که رسیدم سرمو انداختم پایین و بدون اینکه به ارباب نگاه کنم زیر لب سلامی کردم.....
دیس رو روی سفره گذاشتم..میخواستم از در بیام بیرون که صدای ارباب میخ کوبم کرد:برگرد ببینمت...
آروم برگشتم...سرم همچنان پایین بود...با دستایی لرزون روسریمو کشیدم جلو و مرتب کردم....
منو نگاه کن...
به اجبار سرمو بلند کردم...
من تو رو دم در ندیدم ...
_من..آخه..من ...
مونده بودم چی بگم که خاله بتول به موقع رسید و به جای من گفت:آقا جان..این دختر دل نازکه..نمیتونه قربونی کردن رو تماشا کنه...
ارباب ابروهاشو بالا انداخت و باپوزخندی شروع به خوردن کرد، با اجازه ای گفتم و سریع از مهمون خونه زدم بیرون.
*
بعد از شستن ظرفای ناهار خسته به مطبخ برگشتم..همه روی زمین نشسته بودند..ملیحه خانوم داشت
گریه میکرد..خاله بتول هم خیلی گرفته به نظر میرسید..یعنی چه خبر شده؟
ملیحه خانوم وسط گریه داد زد:آخه با این بچه تو شکم کجا برم؟
خاله بتول با لحن مهربونی گفت:ملیحه جان ..فدای تو بشم من..آرومتر ..صدات نره بیرون..دردسر میشه...
آروم پرسیدم:خاله جان چی شده؟
خاله بتول با صدای گرفته ای گفت: ارباب گفته میخواد خونه خلوت باشه و فقط سه تا کارگر لازم داره....
دوباره صدای گریه ی ملیحه تو مطبخ پیچید..
با اضطراب گفتم:یعنی چی ؟ پس ..پس ما کجا بریم؟ چیکار کنیم؟
آهی کشید و گفت: نمیدونم ...دختر جون..نمیدونم...
چه روزی بود امروز! صبح خونه پر از شور و هیاهو بود و الان سکوت و خاموشی.....
ارباب فقط حاج اکبر،خاله بتول و من رو بیرون نکرده بود..
قبلا با ارباب ده های اطراف صحبت کرده بود و بقیه را برای کارگری به اونجا فرستاده بود..اما خب بازم چند نفری بیکار و آواره شدن.....
نزدیکای غروب بود که ارباب داخل حیاط شد..
خاله سریع گفت:خسته نباشین..چقدر زود برگشتین آقا..
ارباب در جواب فقط گفت: من شام نمیخورم.خونه آروم باشه میخوام بخوابم..
از پله ها اومد بالا..منم جارو به دست ایستاده بودم.. رفتاراش برام عجیب بود..صبح چقدر سرحال بود و الان..
جارو را گذاشتم کنار دیوار و رفتم پیش خاله و گفتم:خاله ارباب چقد عجیب غریبه ...
هیسس..صداتو بیار پایین دختر..بشنوه چی پشت سرش گفتی ،اون میدونه و تو..
با صدای خیلی آرامی جواب دادم:خب هست دیگه..
ناراحتی چهره خاله را پوشاند و گفت:این طور نبود که دختر جان..تو کجا بودی؟قبلا همه اهالی خونه آرزوشون بود که زودتر تابستون بشه تا پسر ارباب به ییلاق بیاد..وقتی می آمد به این خونه شور و زندگی میداد که هیچ کس دوست نداشت برگرده...
با تعجب گفتم:راستی؟پس چی شده حالا؟فعلا که اینجا شبیه قبرستون شده،
صدای مردونه پشت سرم لرزه به تنم انداخت:قبرستون؟
رنگ از روی من و خاله پرید..یعنی تمام حرفام را شنیده؟
داد زد:آره ...آره..وقتی که من مردم باید هم اینجا قبرستون باشه..از خونه منو برو بیرون..اصلا تو کی هستی؟
خاله بتول با پریشونی جواب داد:کجا بره آقا جان؟قربان شما بشم من..جایی را نداره..
با همان صدای بلندش جواب داد:بفرستش هر جا که ازش اومده،
من هیچ حرکتی نمیکردم و بهت زده به خاله که پشت سر ارباب میدوید و با التماساصرار میکرد که منو ببخشه نگاه میکردم..
اشکای خاله روی صورتش ریختن و با صدای لرزونی گفت:این دختر جایی را نداره بره..
#داستان
یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلواعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
(( دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!!. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت می کنیم .
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است .
این کنجکاوی ، تقریباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند.رفته رفته که جمعیت زیاد می شد هیجان هم بالا رفت. همه پیش خود فکر می کردند:این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟به هرحال خوب شد که مرد!!
کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی از نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند ناگهان خشکششان می زد و زبانشان بند می آمد.
آینه ایی درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
((تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی تان را متحول کنید.شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی شادی ها، تصورات و وموفقیت هایتان اثر گذار باشید.شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید.))
زندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان،والدینتان،شریک زندگی تان یا محل کارتا تغییر می کند،دستخوش تغییر نمی شود.
زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنید، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذاریدو باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسوول زندگی خودتان می باشید.
مهم ترین رابطه ای که در زندگی می توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیر ممکن و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت های زندگی خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
آدم یک نفر را می خواهد که بلد باشد زشتی هایش را دوست داشته باشد. وگرنه زیبایی را که همه دوست دارند!
آدم کسی را می خواهد که صورت آرایش نکرده ی تازه از خواب بیدار شده اش را دوست داشته باشد. زیر چشم های گود رفته ی سیاهش را. زانو و آرنج پینه بسته اش را. ابروهای پر و دست نخورده اش را.
دل همه مان کسی را بیشتر می خواهد که آدم را توی تمام فین فین کردن های سرما خوردگی اش با دستمال های خیس و چشم های قرمز و پف کرده و خشکی دور دماغ از روزهای خنده های از ته دل و دندان های ردیف مرتب اش بیشتر دوست داشته باشد.
کسی که صدای هورت کشیدن سوپ و بالا کشیدن نوشیدنی ای که توی لیوان به آخرش رسیده است را با نی بیشتر می پسندد تا خوردن استیک با چاقو و چنگال را. همه ی ما کسی را بیشتر می خواهد که من زشتمان را بیشتر از من زیبایمان دوست داشته باشد.
کسی که کوتاهی قد و اضافه وزن و ریزش موهایمان ما را به او نزدیک تر کند. ما همه مان دلمان کسی را بیشتر می خواهد که سال ها بعد برای چروک های زیر چشم و خط های مورب دور دهانمان بمیرد.
کسی که با حوصله بنشیند دانه دانه تارهای سفید مویمان را ببافد، عینکمان را مثل چشم های پر فروغ روزهای اول آشنایی مان دوست داشته باشد و مراقب شکستنی هایمان باشد. قلبمان و حتی استخوان هایمان. همه ی ما پیرزن و پیرمردهای غرغرو و خودآزار و خودخواهی خواهیم شد که فرشته هایی می خواهیم که تا ابد به ما مثل روز اول نگاه کنند. پیرزن ها و پیرمردهایی که بیماری، خروپف، فراموشی، زشتی و ناتوانی جزیی از زندگی مان خواهد شد قطعا.
همه ی ما یک نفر را می خواهیم که سالهای سال روزهای سخت را به دلگرمی بودن هم بگذرانیم....
👤زهرا کمالی
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
#پرستار ✨
فضای دلگیر پرورشگاه در حومه ی شهر همه ی بچه ها را سست و بی حال کرده بود.
مخصوصا سخت گیری های یکی از پرستارهای مرد به نام آقای مرادی که فردی خشک و جدی و به شدت منضبط بود.
آن روز عصر آقای مرادی بچه ها را به صف کرده بود تا پرستار جدید خانم شاهد را به آنها معرفی کند.
بچه ها که سابقه ی ای چنین پرستارانی را از قبل داشتند، استقبال چندانی از ورود این عضو جدید نکردند.
اما طولی نکشید که خانم شاهد به همه ی آنها ثابت کرد که در موردش اشتباه می کنند.
چون به محض ورود او اوضاع فرق کرد، او با همه ی بچه ها بسیار مهربان بود و چون مادری دلسوز آنها را تر و خشک می کرد و به مشکلاتشان رسیدگی می نمود.
اما تمام مسئله به اینجا ختم نمی شد، چون از روز ورود خانم شاهد اتفاق دیگری نیز افتاده بود که بچه ها را بیش از پیش خوشحال و ذوق زده کرده بود.
قضیه از این قرار بود که در صبح روز بعد از ورود خانم شاهد، بچه ها که از خواب برخاسته و به سراغ کفشهایشان رفتند تا آنها را به پا کنند، با ناباوری مشاهده کردند که در داخل همه ی کفشها سکه ی
پول قرار دارد.
آنها با خوشحالی فراوان سکه ها را برداشته و به یکدیگر نشان می دادند و رقص و پایکوبی می کردند، و جالب این که این اتفاق در روزهای بعد هم تکرار شد و سرگرمی جدید بچه ها این بود که شبها قبل از خاموشی دور هم جمع می شدند و درباره این که پولها را چگونه خرج کنند با هم مشورت می کردند و نقشه می کشیدند.
آنها یک روز، تمام پولها را خوراکی می خریدند و جشن می گرفتند و روز بعد اسباب بازی و گاهی اوقات هم به مناسبت تولد یکی از بچه ها مهمانی ترتیب داده و هدیه ای به او می دادند.
بچه ها که همه ی این نعمات را از موهبت ورود خانم شاهد داشتند، همچون پروانه به دور او می گشتند و هر شب برای سلامتی و ماندن همیشگی او در پروزشگاه دعا می کردند.
اما از طرفی نگران بودند که مبادا آقای مرادی با نفوذ خود بر روی آقای مدیر، موجبات اخراج خانم شاهد را فراهم کند.
زیرا به نظر می رسید آقای مرادی از وضع جدید چندان راضی نیست
از این رو بچه ها در رفتار خود جانب احتیاط را رعایت می کردند، اما کینه ی عمیقی از آقای مرادی به دل گرفته بودند.
یک روز عصر که آقای مرادی در حیاط پرورشگاه قدم می زد، ناگهان حالش بهم خورد و به زمین افتاد، هر طوری بود او را با ماشین آقای مدیر به نزدیکترین بیمارستان انتقال دادند.
شب هنگام بود که خبر رسید، آقای مرادی بر اثر سکته ی قلبی فوت کرده.
صبح روز بعد-
هیچ سکه ای داخل کفشها نبود.💔
✍#شاهین_بهرامی
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 🚨#پرندهات را آزاد کن 🍃
📚 #داستان_کوتاه
✍پسربچه ای پرنده زيبايی داشت و به آن پرنده بسيار دلبسته بود.
حتی شبها هنگام خواب، قفس آن پرنده را كنار رختخوابش میگذاشت و میخوابید.
اطرافيانش كه از اين همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند، از پسرک حسابی كار میكشیدند.
🔹هر وقت پسرک از كار خسته میشد و نمیخواست كاری را انجام دهد، او را تهديد میکردند كه الان پرندهاش را از قفس آزاد خواهند كرد و پسرک با التماس
میگفت : نه، كاری به پرندهام نداشته باشيد، هر كاری گفتيد انجام میدهم.
🔸تا اينکه یک روز صبح برادرش او را صدا زد كه برود از چشمه آب بياورد و او با سختی و كسالت گفت :
خستهام و خوابم مياد.
برادرش گفت :
الان پرندهات را از قفس رها میکنم، كه پسرک آرام و محكم گفت :
🔹خودم ديشب آزادش كردم رفت، حالا برو بذار راحت بخوابم، كه با آزادی او خودم هم آزاد شدم.
اين حكايت همه ما است.
تنها فرق ما، در نوع پرنده ای است كه به آن دلبستهایم.
🔸پرنده بسياری پولشان، بعضی قدرتشان، برخی موقعيتشان، پارهای زيبایی و جمالشان، عدهای مدرک و عنوان آكادمیک و خلاصه شيطان و نفس، هر كسی را به چيزی بستهاند و ترس از رها شدن از آن، سبب شده تا ديگران و گاهی نفس خودمان از ما بيگاری كشيده و ما را رها نكنند.
🚨#پرندهات را آزاد کن