eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.2هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃 🚨 را آزاد کن 🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 🚨#پرنده‌ات را آزاد کن 🍃
📚 ✍پسربچه ای پرنده زيبايی داشت و به آن پر‌نده بسيار دلبسته بود. حتی شبها هنگام خواب، قفس آن پرنده را كنار رختخوابش می‌گذاشت و می‌خوابید. اطرافيانش كه از اين همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند، از پسرک حسابی كار می‌كشیدند. 🔹هر وقت پسرک از كار خسته می‌شد و نمی‌خواست كاری را انجام دهد، او را تهديد می‌کردند كه الان پرنده‌اش را از قفس آزاد خواهند كرد و پسرک با التماس می‌گفت : نه، كاری به پرنده‌ام نداشته باشيد، هر كاری گفتيد انجام می‌دهم. 🔸تا اينکه یک روز صبح برادرش او را صدا زد كه برود از چشمه آب بياورد و او با سختی و كسالت گفت : خسته‌ام و خوابم مياد. برادرش گفت : الان پرنده‌ات را از قفس رها می‌کنم، كه پسرک آرام و محكم گفت : 🔹خودم ديشب آزادش كردم رفت، حالا برو بذار راحت بخوابم، كه با آزادی او خودم هم آزاد شدم. اين حكايت همه ما است. تنها فرق ما، در نوع پرنده ای است كه به آن دلبسته‌ایم. 🔸پرنده بسياری پولشان، بعضی قدرتشان، برخی موقعيتشان، پاره‌ای زيبایی و جمالشان، عده‌ای مدرک و عنوان آكادمیک و خلاصه شيطان و نفس، هر كسی را به چيزی بسته‌اند و ترس از رها شدن از آن، سبب شده تا ديگران و گاهی نفس خودمان از ما بيگاری كشيده و ما را رها نكنند. 🚨 را آزاد کن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عشق واقعی چیزی نیست جز لذت بردن از تک تک لحظات ساده با هم بودن به هر شکل ، هرجا و در هر سنی🌺 ♡ •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•
اگر همه چیز را میدانستیم شاید خیلی ها را میبخشیدیم تصور کنید که در جنگلی قدم می زنید و ناگهان سگ کوچکی را می بینید که کنار درختی نشسته است، همچنانکه به آن سگ نزدیک می شوید، ناگهان به شما حمله کرده و دندانهای تیز خود را نشان می دهد، شما وحشت زده و خشمگین می شوید، اما ناگهان متوجه می شوید که یکی از پاهای سگ در تله ای گرفتار شده است، به سرعت حالت ذهنی شما از خشم به سوی نگرانی و ترحم تغییر می نماید؛ زیرا متوجه شده اید که حالت پرخاشگری سگ از جایگاه آسیب پذیری و درد نشات می گیرد، این موضوع در مورد همه‌ی ما نیز صدق می کند، خشم ناشی از جهل است اگر همه چیز را میدانستیم دیگران را میبخشیدیم ما هرگز نمیدانیم ادمی که روبروی ما قرار گرفته در حال چه مبارزه روحی است یا از چه مبارزه ای امده 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
قسمت_جالبی_از_متن_کتاب 🍃تسخیر شدگان ''داستايوفسكى''✨ ✍هر"پرهیزکاری"گذشته ای دارد وهر"گناه کاری"آینده ای پس قضاوت نکن. میدانم اگر: ✍قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد... تا به من ثابت کند. در تاریکی همه ی ما شبیه یکدیگر یم. 🌱محتاط باشیم، در "سرزنش " و"قضاوت کردن "دیگران وقتی ؛ نه از" دیروز او"خبر داریم، نه از"فردای خودمان". 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
«زندگی مشترک یعنی دو نفر یاد بگیرند به خواسته‌ها و احساسات هم احترام بگذارند. هیچ رابطه‌ای بدون احترام دوام نمی‌آورد. وقتی به همسرت گوش می‌دهی و نظرش را جدی می‌گیری، عشق‌تان محکم‌تر می‌شود.» ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همسرانه خیلی وقتها به جای اینکه به خاطر اشتباهات کوچیک از همسرت انتقاد کنی، 👈🙏می‌تونی به خاطر کارهای ارزشمندی که انجام داده، ازش تشکر کنی! این فقط به زاویه دید تو بستگی داره. می‌تونی ازش ایراد بگیری و دلسردش کنی. 😊 ولی اگه می‌خوای همسرت عاشقت باشه، همیشه باید نیمه پر لیــــــــوان رو ببینی... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
«زندگی مشترک یعنی دو نفر یاد بگیرند به خواسته‌ها و احساسات هم احترام بگذارند. هیچ رابطه‌ای بدون احترام دوام نمی‌آورد. وقتی به همسرت گوش می‌دهی و نظرش را جدی می‌گیری، عشق‌تان محکم‌تر می‌شود.» ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
انتخاب همسر 💥توجه داشته باشید: ممکن است عاشق زیبایی کسی شوید اما؛ 🌷 یادتان باشد که در نهایت مجبورید با سیرت او زندگی کنید نه صورتـش...! ❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_اول نگاهی به نون ها انداختم...همشون طلایی و برشته شده بود
کسی رو جز من نداره..جزو سیل زده های ده پایینه..از نزدیکاش کسی نمونده..چند نفری هم که هستن به زور شکم خودشون را سیرمیکنن..نون خور اضافه قبول نمیکنن.. دوباره صدای داد ارباب بدنم رو لرزوند: بهش بگو بره ... نمیدونم چند وقت گذشت...انقدر اشکام سریع میریختن که جلوم رو تار میدیدم..بقچمه امو برداشتمو از اون خونه زدم بیرون...نمیدونم کجا... صدای دادش مدام توی سرم پیچید:بی پدر مادره... دوباره اشکام شدت گرفتن...حتی از خاله خدافظی هم نکردم... به حیاط امام زاده که رسیدم....در را باز کردم...خیلی سردم بود..توی تاریکی با نور کم فانوس دم در سعی کردم برای بخاری هیزم پیدا کنم... کنار حیاط چند تا تیکه چوب بود، اما نم داشت..برگشتم داخل امامزاده وگوشه ی دیوار کز کردم میلرزیدم ...و صدای قدمهایی که بم نزدیک میشد باعث شد..نفسمو حبس کنم... میترسیدم ... صدای زنی به گوشم رسید:مطمئنی اینجا جا گذاشتی؟ آره، وقتی میخواستم وضو بگیرم درش اوردم... آروم خودمو کنار در کشوندم تا ببینم کیه ...سلام کردم.. جوانه اینجا چیکار میکنی؟ با تعجب از اینکه منو شناختن به صورت زن خیره شدم:ملیحه! با شوق به سمتش رفتم ... ملیحه دوباره با گیجی پرسید:اینجا چیکار میکنی؟ پوفی کردم...دوباره همه چیز یادم اومد، با صدایی که از بغض میلرزید جواب دادم :ارباب..ارباب...بیرونم کرد.. ملیحه هم که دل خوشی از اون نداشت گفت:دلش از سنگه این مرد...منو با بچه شکمم انداخت بیرون..حالا هم نوبت تو..بعد با عصبانیت ادامه داد:دیگه چرا تو را بیرون کرد؟ با مکث گفتم:تقصیر خودم هم بود..گفتم..گفتم..خونش مثل قبرستونه..شنید..بعدش..بعد.. ملیحه چنگی به صورتش زد و گفت:کتکت زد؟؟ _نزد...خوبم میدونی اگه پدرش جای اون بود یه جای سالم توی بدنت نمیگذاشت؟این چه حرفی بود زدی دختر؟ جوابی ندادم و سرم را انداختم پایین ملیحه و زن همراهش هم حرفی نزدن و رفتن داخل امام زاده.. جوانه بیا فانوس رو بیار اینجا ببینم میتونم انگشترمو پیدا کنم؟ اگه پیدا نشه...بدبخت میشم.. با نور ضعیف فانوس همه جا رو گشتیم، بالاخره انگشتر رو پیدا کردیم..ملیحه از خوشحالی صورتمو بوسید و مدام زیر لب میگفت:خداروشکر..خداروشکر..یادگار مادرم بود... مادر؟دوباره اشک چشمام رو پر کرد... با صدای ملیحه به خودم اومدم‌:بریم خونه ما زود باش ... با این حرفش انگار دنیا رو بهم دادن، ولی گفتم :نه..مزاحمم.. دستمو گرفت و درحالی که دنبال خودش میکشوند گفت:راه بیافت ببینم.. * به صورت معصوم ملیحه که خوابیده نگاه میکردم ...به نظر میومد این چند وقت که ندیدمش لاغرتر شده ....قبلا دل خوشیش این بود که با کار کردن خونه ارباب کمک خرج شوهرشه..حالا..خودش که آواره شده هیچ...منم سربارش شدم...سرجام دراز کشیدم اشکی از گوشه چشمم راه باز کرد...فردا میرم به ارباب التماس میکنم ببخشه منو برمیگردم.....همون طور که زیر لب دعا میخوندم که خوابم برد... **** دیگه سفارش نکنم ها دختر...زبون به دهن بگیر...هرچی گفت بگو چشم.. صورتش رو بوسیدمو گفتم :چشم.چشم.چشم.برو داخل ...امروز هوا سرده... چشمت بی بلا.برو خدا به همرات ...‌ تو چشماش نگرانی موج میزد..خودمم دست کمی از اون نداشتم.. هنوز چند قدم دور نشدم که صدام زد: جوانه ... سرمو به عقب چرخوندم.. ان شا الله که همه چی درست میشه..ولی اگه دلش رحم نیومد برگرد همین جا.. با لبخند و نگاهی قدرشناسانه گفتم:نگران نباش خدافظ.... جلوی در اصلی حیاط ایستادم ...جرات داخل رفتن نداشتم..گوشامو تیز کردم تا بلکه صدایی بشنوم ولی جز صدای مرغ و خروس ها صدای دیگه ای نبود..اروم در رو نیمه بازه کردم و داخل شدم.. وقتی دیدم همه چی آرومه قدم هامو تند کردم و سریع خودمو داخل مطبخ انداختم.. خاله بتول با دیدن من ظرف از دستش افتاد به طرفم اومد و منو محکم تو بغلش گرفت :کجا رفتی دختر؟ دلم هزار راه رفت.. با نگرانی نگاهی به در مطبخ انداخت و گفت: ارباب نباید تورو ببینه ..حسابی از دستت عصبانیه..دیشبو کجا سرکردی؟ _خونه ملیحه بودم.. ... تا صبح خواب به چشمم نیومد..خواستم بیام عقبت ارباب نذاشت... _خاله میخوام برم پیشش بخواهم منو ببخشه... - نه..الان اون سر جنگ داره..دیشب چشماش کاسه خون بود..مدام سر من و اکبر بیچاره داد میکشید...خوب شد رفتی...و در حالی که چشم غره بهم میرفت ادامه داد:چقدر گفتم حرف بیجا نزن...چقدرگفته بودم زبونتو نگه دار؟ سرمو انداختم پایین حرفی برای گفتن نداشتم...ولی هنوزم نمیفهمم چرا بیرونم کرد؟ اونقدر ها هم حرف بدی نزده بودم. _خاله بخدا من نمیدونستم این طوری میشه ... اینا اربابن دختر.میدونی یعنی چه؟یعنی غرور مثل خون تو رگهاشونه ..یعنی هیچ بی حرمتی را تحمل نمیکنن.این پسر را از وقتی طفل بود ارباب صدا زدند...ارباب.میفهمی دخترجان؟