❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_دوم کسی رو جز من نداره..جزو سیل زده های ده پایینه..از نزد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_سوم
بعد با صدای آرومی گفت:تو که نمیدونی اینها یعنی چه....دوبار ارباب به روت خندید فکر کردی فراموش میشه کی ارباب تو این خونه کی رعیت؟
در مطبخ به شدت باز شد ...ارباب با قد بلندش تو درگاه ایستاده بود و با نفرت نگاهم میکرد ...از ترس کمی پشت خاله بتول قائم شدم ...
_کی تو را اینجا راه داده؟
هیچ وقت انقدر عصبانی ندیده بودمش...بغضم گرفته بود..
ارباب جان..شما آقایی کن،ببخشش...این بچس...ناعقلی کرد... -
با همون صدای بلند داد زد:بچس؟وقت شوهرش گذشته.الان باید بچه تو بغل باشه..
باخجالت سرمو پایین انداختم و بادست اشکمو پاک کردم..
از جلو چشمام برو.. -
_جایی را نداره ارباب...رحم کنین.. -
اگه یه بار دیگه صدات دربیاد تو هم باید باهاش بری پیرزن ...
قلبم آتیش گرفته بود...طاقت نداشتم بخاطر بی فکری من سر خاله داد بزنه..
با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:
ارباب اشتباه کردم..من جایی را ندارم برم...
_آخرین بار با زبون خوش میگم..از خونه من برو بیرون ...
اشک تمام صورتم روپوشونده بود..با صدای لرزونی گفتم:پس..پس اجازه بدین برم وسایلم را بردارم..
همون طور که با نفرت نگام میکرد گفت: هر کاری میکنی زود...
*
خاله بتول همون طور که با گوشه چارقدش اشک هاشو پاک میکرد بهم گفت این جا نمون برو روستاهای بالا، اونجا حتما یه جایی برات پیدا میشه ..
سرمو بالا پایین کردم و سریع از در بیرون رفتم، ارباب نباید میدی. خاله برا راهی کردنم اومد...
این روستا رو زیاد نمیشناختم ..چند روزی بیشتر نبود که اومده بودم تو خونه ارباب، با بقچه زیر بقلم به خونه ها چشم مینداختم، چشمم به یه عمارت بزرگ افتاد درش باز بود و برو بیایی داشت، با خودم گفتم اینجا حتما قبولم میکنن
****
_یعنی توی خونه به این بزرگی برا من کار پیدا نمیشه؟
زن منو کنار زد و در حالی که از دیگ بزرگی برنج میکشید گفت:لا اله الا ا... گفتم نه ...
_آخه آخه من باید کار کنم ...
دختر تو چقدر سمجی.این جا خودمم اضافیم. د برو دیگه...
بقچه به دست گوشه ای ایستادم فقط نگاهش میکردم..همه فضای مطبخ رو بخار و بوی خوش غذاهای مختلف گرفته بود...هرکسی مشغول کاری و همه با عجله میخواستن سریعتر سینی های عذا رو را آماده کنند و سر سفره ببرند...
آهی کشیدم و با حسرت بهشون نمیکردم......
خوبه....خوبه....اون جوری نگام نکن..برو خونت.به سلامت.
از اینکه باید برمیگشتم خونه ملیحه خجالت میکشیدم ،سرم پایین انداختم چند قدمی برنداشته بودم که صدای مردونه ای متوقفم کرد:تو کارگر جدیدی؟ برگشتم عقب...پسر جوونی جلوم ایستاده بود ...از لباس هاش معلوم بود که باید ارباب زاده باشه..
تا اومدم حرفی بزنم همون زن از دم مطبخ با صدای بلند گفت:نه آقا جان.اومده بود پی کار ولی من گفتم بره...لازمش نداریم....
پسر در حالی که هنوز نگاهش روی من بود با لحن تمسخر آلودی گفت:از کی تا حالا تو برای این خونه تصمیم میگیری سمیه؟این دختر از الان کارگر این خونه اس..
سمیه سرش رو پایین انداخت و با ترس گفت: بهرام خان آخه چیزی که زیاده تو این خونه کارگر..
بهرام خان لبخندی زد:باشه...
آخه آقا ...
دادی سر سمیه زد که منم از ترس قدمی به عقب رفتم...
_وقتی من حرفی میزنم فقط بگو چشم... سمیه با صدای لرزون چشمی گفت و سریع به داخل مطبخ پناه برد..
بهرام خان دوباره به سمت من برگشت...به بقچه دستم اشاره ای کرد و گفت:قبلا کجا کار میکردی؟قیافت برام آشنا نیست ..
سرمو انداختم پایین و با صدای آرومی جواب دادم:خونه ارباب کار میکردم آقا...
_پس اینجا چیکار میکنی
با خجالت و صدای آرومتری جواب دادم:
بیرونم کردن...
با لحن محکمی گفت:چرا؟
جوابی ندادم..چی باید میگفتم؟
فریاد کشید: وقتی بهرام خان ازت سوال میپرسه زود جواب بده...
با من من گفتم: ازم راضی نبودن..
با همون صدای بلندش ادامه داد:این جواب من نیست...
سرمو بالا آوردم و با چشمهای غمگین نگاهی بهش انداختمو گفتم:پسر ارباب اومد ییلاق...همه کارگرا را بیرون کرد غیر من و دو نفر دیگه....منم..منم گفتم که خونه مثل ..مثل.مثل
_مثل چی؟
آب دهنمو به زور قورت دادمو گفتم:
مثل قبرستون شده...ارباب هم شنید و بیرونم کرد ...
نگاهمو به زمین دوختم و منتظربودم که برام تصمیمی بگیره...
صدای خنده اش بلند شد ،با تهجب نگاهش کردن....وسط خنده هاش بریده بریده گفت:چه حرفی زدی دختر..شجاعی...بهت نمیاد زبونت تند باشه ...
چند دقیقه همینطور میخندید و بعد گفت: پس مهران اومده ییلاق..باید ببینمش...
با تعجب نگاهش کردم...به ارباب میگفت مهران؟یعنی باهاش صمیمیه ؟
وقتی سکوتش طولانی شدگفتم:پس آقا با اجازه من از فردا برای کار میایم...
_کجا؟کارگرهای ما حق خونه رفتن ندارن...همشون اینجا زندگی میکنن...تو این همه اتاق برای تو هم جا پیدا میشه...
ادامه دارد ...
🌙 تقویم نجومی اسلامی دوشنبه – ۲۶ آبان ۱۴۰۴
۲۶ جمادیالأول ۱۴۴۷ – ۱۷ نوامبر ۲۰۲۵
امروز دوشنبه است؛ روزی که در منابع دینی و نجومی، ویژگیهای خاصی برای انجام برخی امور یا پرهیز از آنها ذکر شده است. در ادامه، جزئیات کامل و دستهبندیشده این احکام را میخوانید.
🕌 مناسبتها و احکام دینی دوشنبه
🌙 امروز از نظر روایات اسلامی برای بسیاری از امور مبارک و همراه با خیر است. مهمترین موارد عبارتند از:
✨ امور مناسب امروز
✅ جابجایی، اسبابکشی و نقلوانتقال
✅ خرید و فروش
✅ بردن جهاز عروس به خانه بخت
✅ درختکاری
✅ آغاز ساختوساز، بنا نهادن و کارهای عمرانی
✅ امور کشاورزی و زراعت
✅ دادن صدقه که ثواب چندبرابر دارد
✅ انجام دیدارها و ملاقاتها
🚫 امور نامناسب امروز
📛 انجام ازدواج مناسب نیست و ممکن است به اختلاف و جدایی منجر شود.
🤕 بیماریهایی که از امروز آغاز شوند نیاز به مراقبت بیشتری خواهند داشت.
🚘 مسافرت در روز دوشنبه
مسافرت در این روز مکروه شمرده شده و امکان حادثه وجود دارد.
در صورت ضرورت، سفر باید با صدقه و احتیاط کامل انجام شود.
🔭 احکام و اختیارات نجومی دوشنبه
امروز قمر در برج میزان قرار دارد و از نظر نجومی موارد زیر مناسباند:
✳️ فروش طلا و جواهرات
✳️ آغاز درمان و معالجه
✳️ مباشرت و روابط زناشویی
✳️ پوشیدن لباس نو
✳️ نوشیدن داروها و دمنوشهای درمانی
🟣 موارد معنوی مناسب امروز
نوشتن ادعیه، حرز و نمازهای مخصوص و همچنین بستن حرز، برای امروز نیکوست.
💑 مباشرت در شب سهشنبه
مباشرت در این شب بسیار مفید دانسته شده و در روایات آمده نتیجهی آن ممکن است فرزندی عاقبتبهخیر و شهید باشد.
💇♂ اصلاح مو
کوتاه کردن مو یا اصلاح صورت در این روز قمری، طبق احادیث، سبب رفع بلا و دور شدن مشکلات میشود.
🔴 حجامت و خون دادن
انجام موارد زیر در این روز، موجب خلاصی از بیماری و بهبود حال جسمی میگردد:
حجامت
فصد
خون دادن
زالو درمانی
🔵 گرفتن ناخن
دوشنبه یکی از بهترین روزها برای گرفتن ناخن است و طبق روایات، باعث برکت و نورانیت شده و حتی فرزند شخص، حافظ قرآن خواهد شد.
👚👕 دوخت و دوز لباس
امروز برای بریدن و دوختن لباس نو بسیار مناسب است و این لباس برای فرد باعث خیر و برکت میشود.
✴️ استخاره دوشنبه
⏰ زمانهای مناسب برای استخاره:
از طلوع فجر تا طلوع آفتاب
از ساعت ۱۰ تا ۱۲ ظهر
از ساعت ۱۶ عصر تا قبل از خواب شبانه
📿 اذکار مخصوص دوشنبه
✳️ ذکر روز دوشنبه: «یا قاضی الحاجات» – ۱۰۰ مرتبه
✳️ ذکر بعد از نماز صبح: «یا لطیف» – ۱۲۹ مرتبه
این ذکر باعث یافتن مال فراوان و گشایش رزق میشود.
💠 نسبت معنوی دوشنبه
در روایات آمده که دوشنبه متعلق است به:
حضرت امام حسن مجتبی علیهالسلام
حضرت امام حسین علیهالسلام
پیشنهاد شده اعمال خیر امروز را به این دو بزرگوار هدیه کنید تا ثواب شما چندین برابر گردد.
😴 تعبیر خواب شب سهشنبه
خواب شب سهشنبه بر اساس آیه ۲۷ سوره نحل تعبیر میشود:
«قال سننظر أصدقت أم کنت من الکاذبین…»
مفهوم آیه نشان میدهد که خبری مهم از سوی فردی به خواببیننده میرسد. او به دنبال بررسی حقیقت آن میرود و در نهایت حق برایش آشکار میشود.
خواب خود را بر اساس این مفهوم تفسیر کنید.
🌸 انشاءالله زندگیتان مهدوی، پرنور و پربرکت باشد. 🌸
📚
❄️ خــــداوندا..🙏
🌲بنام تو که زیباترین نامهاست
✨روزمان را آغاز میکنیم
🌲روزی که با نام و یاد تو باشد
✨سراسر عشق است و مهربانی
🌲و سرشار از خیر و برکت است
✨و فـراوانـی
🌲 بسْم اللّٰه الرَّحْمٰن الرَّحیم
❄️ الــهـــی بــه امــیــد تـــو
مهم ترین چیزی کِه یاد گرفتم👌
اینه کِه هر کَسی
ممکنِ قلب داشته باشه
ولی وجدان
نصیبِ هر کَسی نمیشه..!!
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📚#داستان_کوتاه
#مراقبت
پسر جوان آن قدر عاشق دختر بود که گفت:تو نگران چی هستی؟
دختر جوان هم حرفش را زد:همون طور که خودت میدونی مادرت پیره و جز تو فرزندی نداره...باید شرط ضمن عقد بگذاریم که اگر زمین گیر شد،اونو به خونه ما نیاری و ببریش خانه سالمندان.
پسر جوان آهی کشید و شرط دختر را پذیرفت...
هنوز شش ماه از ازدواجشان نگذشته بود که زن جوان در یک تصادف اتومبیل قطع نخاع و ویلچر نشین شد.
پسر جوان رو به مادرش گفت:بهتر نیست ببریمش آسایشگاه؟
مادر پیرش با عصبانیت گفت:مگه من مُردم که ببریش آسایشگاه؟خودم تا موقعی که زمینگیر نشدم ازش مراقبت میکنم.
پسر جوان اشک ریخت و به زنش نگاه کرد.
زن جوان انگار با نگاهش به او میگفت: شرط ضمن عقد رو باطل کن!
#حــدیث
❤️قال امام صــادق علیه السلام:
اگر دوست دارى خداوند بر #عمرت
بيفزايد پدر و مادرت را خــوشحال
ڪـــن.
┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سوم بعد با صدای آرومی گفت:تو که نمیدونی اینها یعنی چه...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_چهارم
آقا اجازه بدید فقط همین امشب رو برم خونه..نگرانم میشن ...از فردا میایم ...
یک دفعه بقچمو از دستم کشید و گفت:
باشه برو..این پیش من میمونه تا برگردی ...
با درموندگی نگاهی به بقچم انداختم و گفتم:آقا بقچه امو بدین...همه دار و ندارم توشه...فردا برمیگردم ...قول میدم...
بدون توجه به من به سمت عمارت رفت و با صدای بلند گفت؛فردا دیر نیا ...
میدونسم اصرار فایده ای نداره... به سمت خونه ملیحه راه افتادم ...
فردا صبح زود به طرف عمارت بهرام خان حرکت کردم،تو این خونه کسیو جز سمیه خانم نمیشناختم ،با اینکه میدونسم ازم خوشش نمیاد وبه سمتش رفتم آروم گفتم:من باید چیکار کنم؟
سمیه بدون توجه به من رو به یکی از دخترا گفت اینو ببر جا خوابشو بهش نشون بده
.**.
نگاهی به اتاق انداختم... دلم گرفته بود...چرخی دور خودم زدم..همه جا کثیف و نمناکه ..به دستورسمیه خانم از این به بعد اینجا اتاق منه...فکر کنم قبلا انبار بوده برای وسایل اضافی...شاید این جوری میخواسته بگه من هم تو این خونه اضافیم!احساس غریبگی میکردم....
از پنجره کوچک چوبی نگاهی به حیاط خونه انداختم ..قشنگه.بزرگه...امابا تمام این اوصاف خونه ارباب چیز دیگه ای بود
دلم پر میکشید سمت خونه ارباب...یعنی الان خاله چیکار میکنه؟
با شنیدن صدای در به عقب برگشتم...
سمیه خانوم در حالی که اخم کرده بود صداش رو بالا برد :اومدی اینجا برای کار نه الکی چرخیدن..دنبالم بیا..زود باش ..
بدون حرف همراهش راه افتادم.... از پله هاکه پایین میرفتیم بهرام خان از روبرو اومد.
سمیه خانم به سرعت اخمهاش رو باز کرد و با لبخند گفت:سلام بهرام خان....!
من هم سلامی دادم...
بدون توجه به سمیه پله ای بالاتر اومد و با لبخند جواب داد:پس اومدی؟
بله آقا ...
سمیه هم همون جا ایستاده بود و با دقت و اخمی که دوباره به صورتش برگشته بود به ما نگاه میکرد..
_بقچت رو میدم دست سمیه..الان میتونی بری ...
بله ارباب ...
ارباب! نمیدونم چرا این حرف را زدم!شاید عادت...
بهرام خان با خشم نگاهم کرد و با لحن تندی گفتدیگه نشنوم بگی ارباب...
سریع گفتم:بله...و بعد از مکث کوتاهی: بهرام خان گفت حالا میتونی بری ...
چشم..
همراه سمیه به مطبخ رفتم،بشقاب خورشت رو تو سینی گذاشتم و صدا زدم آمادست ...
سمیه گفت:خودت ببر
_من دارم که خورشت ها رو میکشم سمیه خانم ...
با لحن بدی گفتمیبینم..دستور خود آقاست...
دستور آقا؟ روسریمو مرتب کردم و سینی غذا رو به اتاق بردم ..چارتا زن و دو مرد دور سفره نشسته بودن..غیر از بهرام خان بقیه به وارد شدنم توجهی نکردن ..خورشت رو داخل سفره گذاشتم ..میخواستم برگردم که با صدای بهرام خان ایستادم:دختر...برام آب بریز...
در سکوت لیوان آب رو پر کردمو دادم دستش ...لیوان رو گرفت بدون اینکه از آب بخوره کنار شقابش گذاشت...
_اسمت چیه ؟
جوانه
زن میانسالی که به نظرم خانوم خونه و مادر بهرام خان میومد با نگاه سردی براندازم کرد و با تمسخر گفت:جوانه!
سینی رو برداشتمو از اتاق بیرون اومدم...
اینجا یه خونه شلوغ و پر جنب و جوش بود پر از همهمه....پس چرا دل من هنوز پیش اون خونه بود،
اتاقمو تمییز کرده بودم حالا احساس بهتری بهش داشتم ،باید با ادمهای این خونه زندگی کنم...نمیخوام همش تو دنیای خاطره هام باشم. به سمت دختر جوونی کنار تنور نشسته بود و نون میپخت رفتم .با مهربونی بهش سلام کردم..
با لحن سردی جوابم رو داد...
میخوای کمکت کنم؟ بلدما...اصلا هم نمیسوزونم...
_نه. اه...برو اون ور بگذار کارمو بکنم چقد حرف میزنی ..
بغضم گرفته بود ،توی این چند روز که اینجا اومدم هروقت میخواستم به کسی نزدیک بشم،پسم میزد..احساس میکردم سمیه بهشون گفته که به من کم محلی کنن...نمیفهمم چرا با من این طوری رفتار میکنه؟ مگه از من چی دیده بود؟
ظرف بزرگی رو که شستم برعکس کردم تا آبش بره و خشک بشه...کمرم را صاف کردم..خیلی خسته شدم...توی ظرف برنج سوخته بود و کلی طول کشید تا بشورمش..چقدر هم سنگین بود...دستامم به خاطر سردی آب قرمز شده بودن...کارم تموم شده بود...میخواسم برگردم اتاقم که سمیه خانم اومد سراغم:این سبزی ها را پاک کن ...زود باش یه عالم کار داریم..
نگاهی به بقیه زن ها که بیخیال گوشه مطبخ دور هم نشسته بودن انداختم..
سمیه امتداد نگاهمو گرفت..خودش هم میدونست با اینکه یازده سالمه ولی بیشتر از یک نفر کار میکنم، اما باز هم با صدای بلند داد زد :زود باش دیگه...وقت تنگه...برا شب میخوام سبزی ها را ...
کارمو تموم کرده بودم ...جونی تو بدنم نمونده بود هیچ وقت فکر نمیکردم دلم برای اون انباری کوچیک که اسمشو اتاق گذاشتن تنگ بشه! اما الان فقط دلم میخواد هرچه زودتر بهش برسم..
بین راه سمیه از کنارم رد شد تا به اتاق خودش بره...برگشتم و صداش زدم:سمیه خانم ...
_چیه؟