❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سوم بعد با صدای آرومی گفت:تو که نمیدونی اینها یعنی چه...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_چهارم
آقا اجازه بدید فقط همین امشب رو برم خونه..نگرانم میشن ...از فردا میایم ...
یک دفعه بقچمو از دستم کشید و گفت:
باشه برو..این پیش من میمونه تا برگردی ...
با درموندگی نگاهی به بقچم انداختم و گفتم:آقا بقچه امو بدین...همه دار و ندارم توشه...فردا برمیگردم ...قول میدم...
بدون توجه به من به سمت عمارت رفت و با صدای بلند گفت؛فردا دیر نیا ...
میدونسم اصرار فایده ای نداره... به سمت خونه ملیحه راه افتادم ...
فردا صبح زود به طرف عمارت بهرام خان حرکت کردم،تو این خونه کسیو جز سمیه خانم نمیشناختم ،با اینکه میدونسم ازم خوشش نمیاد وبه سمتش رفتم آروم گفتم:من باید چیکار کنم؟
سمیه بدون توجه به من رو به یکی از دخترا گفت اینو ببر جا خوابشو بهش نشون بده
.**.
نگاهی به اتاق انداختم... دلم گرفته بود...چرخی دور خودم زدم..همه جا کثیف و نمناکه ..به دستورسمیه خانم از این به بعد اینجا اتاق منه...فکر کنم قبلا انبار بوده برای وسایل اضافی...شاید این جوری میخواسته بگه من هم تو این خونه اضافیم!احساس غریبگی میکردم....
از پنجره کوچک چوبی نگاهی به حیاط خونه انداختم ..قشنگه.بزرگه...امابا تمام این اوصاف خونه ارباب چیز دیگه ای بود
دلم پر میکشید سمت خونه ارباب...یعنی الان خاله چیکار میکنه؟
با شنیدن صدای در به عقب برگشتم...
سمیه خانوم در حالی که اخم کرده بود صداش رو بالا برد :اومدی اینجا برای کار نه الکی چرخیدن..دنبالم بیا..زود باش ..
بدون حرف همراهش راه افتادم.... از پله هاکه پایین میرفتیم بهرام خان از روبرو اومد.
سمیه خانم به سرعت اخمهاش رو باز کرد و با لبخند گفت:سلام بهرام خان....!
من هم سلامی دادم...
بدون توجه به سمیه پله ای بالاتر اومد و با لبخند جواب داد:پس اومدی؟
بله آقا ...
سمیه هم همون جا ایستاده بود و با دقت و اخمی که دوباره به صورتش برگشته بود به ما نگاه میکرد..
_بقچت رو میدم دست سمیه..الان میتونی بری ...
بله ارباب ...
ارباب! نمیدونم چرا این حرف را زدم!شاید عادت...
بهرام خان با خشم نگاهم کرد و با لحن تندی گفتدیگه نشنوم بگی ارباب...
سریع گفتم:بله...و بعد از مکث کوتاهی: بهرام خان گفت حالا میتونی بری ...
چشم..
همراه سمیه به مطبخ رفتم،بشقاب خورشت رو تو سینی گذاشتم و صدا زدم آمادست ...
سمیه گفت:خودت ببر
_من دارم که خورشت ها رو میکشم سمیه خانم ...
با لحن بدی گفتمیبینم..دستور خود آقاست...
دستور آقا؟ روسریمو مرتب کردم و سینی غذا رو به اتاق بردم ..چارتا زن و دو مرد دور سفره نشسته بودن..غیر از بهرام خان بقیه به وارد شدنم توجهی نکردن ..خورشت رو داخل سفره گذاشتم ..میخواستم برگردم که با صدای بهرام خان ایستادم:دختر...برام آب بریز...
در سکوت لیوان آب رو پر کردمو دادم دستش ...لیوان رو گرفت بدون اینکه از آب بخوره کنار شقابش گذاشت...
_اسمت چیه ؟
جوانه
زن میانسالی که به نظرم خانوم خونه و مادر بهرام خان میومد با نگاه سردی براندازم کرد و با تمسخر گفت:جوانه!
سینی رو برداشتمو از اتاق بیرون اومدم...
اینجا یه خونه شلوغ و پر جنب و جوش بود پر از همهمه....پس چرا دل من هنوز پیش اون خونه بود،
اتاقمو تمییز کرده بودم حالا احساس بهتری بهش داشتم ،باید با ادمهای این خونه زندگی کنم...نمیخوام همش تو دنیای خاطره هام باشم. به سمت دختر جوونی کنار تنور نشسته بود و نون میپخت رفتم .با مهربونی بهش سلام کردم..
با لحن سردی جوابم رو داد...
میخوای کمکت کنم؟ بلدما...اصلا هم نمیسوزونم...
_نه. اه...برو اون ور بگذار کارمو بکنم چقد حرف میزنی ..
بغضم گرفته بود ،توی این چند روز که اینجا اومدم هروقت میخواستم به کسی نزدیک بشم،پسم میزد..احساس میکردم سمیه بهشون گفته که به من کم محلی کنن...نمیفهمم چرا با من این طوری رفتار میکنه؟ مگه از من چی دیده بود؟
ظرف بزرگی رو که شستم برعکس کردم تا آبش بره و خشک بشه...کمرم را صاف کردم..خیلی خسته شدم...توی ظرف برنج سوخته بود و کلی طول کشید تا بشورمش..چقدر هم سنگین بود...دستامم به خاطر سردی آب قرمز شده بودن...کارم تموم شده بود...میخواسم برگردم اتاقم که سمیه خانم اومد سراغم:این سبزی ها را پاک کن ...زود باش یه عالم کار داریم..
نگاهی به بقیه زن ها که بیخیال گوشه مطبخ دور هم نشسته بودن انداختم..
سمیه امتداد نگاهمو گرفت..خودش هم میدونست با اینکه یازده سالمه ولی بیشتر از یک نفر کار میکنم، اما باز هم با صدای بلند داد زد :زود باش دیگه...وقت تنگه...برا شب میخوام سبزی ها را ...
کارمو تموم کرده بودم ...جونی تو بدنم نمونده بود هیچ وقت فکر نمیکردم دلم برای اون انباری کوچیک که اسمشو اتاق گذاشتن تنگ بشه! اما الان فقط دلم میخواد هرچه زودتر بهش برسم..
بین راه سمیه از کنارم رد شد تا به اتاق خودش بره...برگشتم و صداش زدم:سمیه خانم ...
_چیه؟
زن وشوهر 🤝
👈 راز دوام زندگی احترام متقابل است.
وقتی به همدیگه ارزش بدین، هیچ مشکلی نمیتونه شما رو از هم جدا کنه✔️👏
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#رابطه_زیبا 🌸
👈 هیچوقت محبت رو به روزهای خاص محدود نکن.
هر روز با یک لبخند یا آغوش ساده میتونی قلب همسرت رو شاد کنی✔️😊
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
عشقم..
تو همونی ک وقتی میخوام تنها باشم تو باید پیشم باشی
تو همونی ک منو بهتر از خودم بلدی
تو همونی ک چون از همه بیشتر دوست دارم ، از همه بیشتر باهات دعوا میکنم
تو همونی ک اگ ی روز نباشی ،
دیگ من نیستم…
تو همونی ک در برابرت
نه غرور دارم ، نه اراده!
تو یه تیکه از قلبمی
همدمی، همدلی همرازی
پناهی آرامشی
تو امنترین نقطهی دنیای منی
تو دلخوشی منی
تو همهی روزهای کسلکننده
تویی به جای همه و هیچکس
به جای تو نیست
همه دردات بجونم
بمونی برام آرامش من...[🙃💜🔖]
❤️
#همسران_موفق 💍
👈 به همسرت عشق بده، حتی با یک کلمهی ساده مثل "دوستت دارم".
این جمله کوچک میتونه بزرگترین هدیهی زندگی باشه✔️💖
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
↴
به گذشته بر نگردید
اهمیتی ندارد گذشته را چگونه گذراندید، ممکن است با مشکلات زیادی روبرو شده بـاشید و این مشکل همچنان در زندگیتان حضور داشته باشد اما جهان هستی به گذشته شما کاری ندارد و تنها چیزی که مهمه فـرکانس اکنون شماست.
هم اکنون تصمیم بگیرید که روند زندگیتان را تغییر دهید و به آنچه دوست دارید بیندیشید ... فرکانستان را از نخواستنی ها به خواستنی ها تغییر دهید تا جهان برای شما بهترینها را ارسال کند
- نگویید نمیشود...
- نگویید نمی خواهم....
- نگویید هر بار شکست میخورم...
- نگویید دیگر نمیشود این زندگی را درست کرد.
از پیله ناامیدی در بیا
#خانومها_بخوانند
👈تو خونه و جمع های خودی بعد از اسم همسر "جان" بزاریم و در جمع های رسمی تر "آقا" مثلا احسان جان، آقا احسان☺️
👈چیزی که بیش از هرچیز ظرافت زن رو خراب میکنه داد زدن و جیغ جیغو بودنه
👈انجام کارهای خونه رو مثل یه کدبانو انجام بدیم نه مثل یک کلفت
👈با لباسی که آشپزی کردیم به استقبال شوهر نریم! هرگز وقتی مسواک نزدین رژ نزنین!
👈 خونه ی کسی رو که وای فای داره، با کافی نت اشتباه نگیرید.
👈 الگو بگیرید ولی کپی نباشید.
👈 در مورد همسر دیگران نظر ندید، چه مثبت چه منفی.
👈 سعی کنید، همیشه با لبخند بر لب با دیگران برخورد کنیین.
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
🟥 تا حالا شده به ذهنت نرمش بدی؟😳😐
بیا این جا کلیپ های جذابش رو ببین👇
https://eitaa.com/joinchat/2656961717C089c0000cd
کلیپ های قشنگی که حتما برای دوستات می فرستی