eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.2هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_پنجم میخواستم چیزی بهتون بگم ‌‌‌ _زود باش...خستم .... -شم
میدونی از صبح تا حالا که تو دختره بیخبر گذاشتی رفتی چه به روز ما آورده؟ وقتی برا فکر کردن نداشتم...صدای پای چندتا اسب خبر از اومدن بهرام خان میداد...ناخواسته یه قدم به عقب برداشتم....کاش خونه ملیحه مونده بودم ... صدای دادش اومد...هنوز متوجه اومدن من نشده بود:چی شد صادق؟پس کو ؟ گفتی تا تاریک نشده دختره رو دست بسته تحویلم میدی؟ با فریادی که تنمو میلرزوند گفت: پس کووووووو؟ با قدمهایی تند به سمت حیاط اومد...قبل اینکه مشتی رضا خبر اومدن من رو بذاره کف دستش ،خودش متوجه من که بقچه به دست وسط حیاط ایستاده بودم شد.... با قدمهایی آروم و سرشو کج کرد، به سمتم می اومد... از ترس کمی عقب ..‌ دقیقا جلوم ایستاده بود .. با صدایی که خودم هم به زور شنیدم گفتم:سلام بهرام خان... با لبخند و لحن مهربونی که باعث گیج شدنم شد گفت:به به...جوانه خانوم ....خبر داشتیم گاوی گوسفندی زمین میزدیم براتون... با تعجب بهش نگاه میکردم....حالا اون لبخند مسخره جای خودشو به اخم ترسناکی داده بود..فریاد کشید:کجا بودی ؟ مهلت جواب دادن نداشتم...صدای فریادش باعث شد همه به حیاط بیان.. یعنی این خونه انقدر هر کی هرکیه‌که هروقت دلت خواست بقچه اتو بزنی زیر بغلت و راه بیافتی بری ؟ صدای خانوم بزرگ، مادرش، که روی ایون اومده باعث شد سرمو به سمت بالا بچرخونم...با لحن محکمی گفت:بندازش بیرون بره همونجایی که بوده..تقصیر سمیه ست که هرکیو را توی این خونه راه میده و بعد نگاه خشمگینی به سمیه خانوم که کنارش ایستاده بود انداخت... من هم با نگاه غمگینی بهش خیره شده بودم ...هیچ دلم نمیخواس به خاطر من کسی توی دردسر بیافته.... بارون شدت گرفته...چه خوش خیال بودم که فکر میکردم میتونم راحت برم کنار بخاری .... دوباره صدای خانوم بزرگ بلند شد: بیا تو پسرم...هوا سرده...بعد رو به مشتی رضاادامه داد: این دختر را هم بفرستین بره ... مشتی با عجله به سمتم اومد... _سرجات وایسا...این دختر جایی نمیره.. با تعجب به بهرام خان نگاهی انداختم...یعنی از من حمایت میکرد؟خوشحال شدم... برق شادی رو که توی چشمام دید....پوزخندی زد و رو به بقیه گفت: میتونین برین... من هم خواستم به اتاقم برم که گفت:کار من هنوز با تو تموم نشده... ببخشید...دیگه تکرار نمیشه...رفته بودم به خالم سربزنم ... بقچمو محکم کشید و وسط حیاط که حالا زمینش بخاطر بارون گلی شده انداخت: رفته بودی به خالت سر بزنی؟ ها!!! به دو مرد همراهش گفت:یادمون باشه از این به بعد که خواستیم بریم شب نشینی رختامونم با خودمون ببریم... مردا خندیدن... چرا فکر کردم که دروغمو باور میکنه؟.اما راستش رو هم نمیتونستم بگم.. _اون ترکه رو بیار ... سریع به صورتش نگاه کردم...یعنی میخواد کتکم بزنه؟..باورم نمیشد...خدایا.. اشک تو چشمام حلقه زد شروع کردم به التماس کردن..ولی بهرام خان نگاه میکرد...برخلاف من که با ترس و دستای لرزون ایستاده اون صاف ایستاده بود.‌‌‌ با دیدن مشتی رضا که با ترکه بلندی به سمتمون میومد سریع گفتم:آقا ببخشین...دیگه تکرار نمیشه.. جوابی نداد...با چشمهاش مسیر حرکت مشتی رو که داشت دوان دوان ترکه را میورد دنبال کرد... آقا دیگه تکرار نمیشه..آقا اشتباه کردم.. بغض کرده بودم... همه ی آدمای خونه جمع شده بودن تا بدبختی منو تماشا کنن...حتی خود آقا بزرگ، پدر بهرام خان هم به ایوان اومده و با غرور خاصی به حرکات تنها پسرش خیره شده بود . _آقا بفرمایید آوردم ... دیدن ترکه باعث شد بغضم بترکه با صدای بلندتری گفتم:آقا ببخشین... بخدا اشتباه کردم... شما ببخشید.... بی توجه به گریه های من با سر اشاره ای به جوی باریک کنار حیاط کرد و گفت دستتو بگیر زیر آب... با گیجی به دور و برم نگاه کردم...چیکار میخواد بکنه؟به چهره نگران کارگرا نگاهی انداختم... حتی سمیه خانم که حالا به حیاط اومده بود با نگرانی بهم زل زده بود ! اما هیچ کس حرفی نمیزد... با سر چوب به بازوم فشار اورد و به سمت جوی آب هلم داد.... انقدر قیافش ترسناک شده بود که ناخواسته پاهام به سمت جوی حرکت کردن... _زود باش.... خم شدم و دستمو توی آب فرو کردم...انقدر سرد بود که سریع پس کشیدم...دوباره با سرچوب فشار آرومی به بازوم آورد و گفت: دستتو توی آب نگه دار... اشکام شدت گرفته بودن... کنار جوی آب زانو زدم و دستهایی که لرزششون واضح بود رو توی آب فروکردم. آب انقدر سرد بود که استخونام درد گرفته اند و کم کم احساس بی حسی کردم... درحالی که دستام توی آب بود به بهرام خان که بالا سرم منتظر وایساده بود نگاه کردمو گفتم:بهرام خان این بارو بگذرید ازم...بخدا اشتباه کردم ،بچگی کردم‌‌‌.‌ ولی جوابمو نداد....بعدچند دقیقه با لحن خشکی گفت:پاشو دستتو بیار جلو ... سریع دستامو از آب کشیدم بیرون....از شدت سرما به سرخی میزدند...میدونسم التماس فایده ای نداره....
🦋 ࿐ྀུ✿❥━━━━━━━━━━━🦋 👌 «نابرده رنج گنج میسر نمیشود» «مزدآن گرفت‌جان برادر که کار کرد» مثل برادرم که پس از اخذ دکترا پیکان نو خرید و مسافر سوار کرد شاعرپس ازگرفتن لیسانس خویش رفت در مجتمع مغازه ی بوتیک اجاره کرد قصاب شهرمان که بسی رنج برده تا خرهای نر، و ماده ی ده را شکار کرد گشتم نگرد آخر هر رنج٫ گنج نیست باید به جای رنج کشیدن قمار کرد باید که پول را به تومان در بیاوری خرجش به نرخ درهم و پوند و دلار کرد از دست پادشاه شکایت کجا کنیم؟؟ پروردگارا به که باید واگذار کرد؟؟ "هی فکر میکنم .. و به جایی نمیرسم" هی فکر پشت فکر که باید چه کار کرد سرما دلیل هجرت مرغ مهاجر است باید در این کرانه نماند و فرار کرد شاعر دلش گرفته!! بیا تا سفر کنیم برزین دلش دوباره هوای قطار کرد چقدر این شعر معنی "زندگی ما" را گفت👌 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 (داستان کوتاه و پندآموز) 🔹مراسم عروسی بود، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد پیشش آمد و‌ گفت: سلام استاد آیا منو به جا میارید؟ معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم، من مهمانِ دعوتی از طرف خانواده عروس هستم... داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه؟ مگه میشه منو فراموش کرده باشید ؟! 🔻یادتان هست سال‌ها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچه‌ها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانش‌آموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت، خیلی نگران بودم که شما ساعت را از جیبم بیرون بیاورید و جلوی دیگر معلمین و دانش‌آموزان آبرویم را ببرید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیه‌ی دانش‌آموزان را تا آخر انجام دادید! 🔻تا پایان آن سال و سال‌های بعد در اون مدرسه هیچ کسی موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد و شما آبروی من را نبردید. استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیقا یادم هست.... چون من موقع تفتیش جیب دانش‌آموزان چشم‌هایم را بسته بودم..!! 🌹تربیت و حکمت معلمان، دانش‌آموزان را بزرگ می‌نماید. 🍃🍃🍃🌼🍃
نشسته ام به در نگاه مى كنم دريچه آه مي كشد تو از كدام راه ميرسى خيال ديدنت چه دلپذير بود جوانيم دراين اميد پير شد نيامدى و دير شد ─━━━━⊱⭐️⊰━━━━─ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
بخونید قشنگه واقعا.. 🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍 مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟» چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم». مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!» چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!» مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟ چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟» پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!» مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟ چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ » به نام خدای آن چوپان ... گاهی دعای یک دل صاف،ازصدنماز یک دل پرآشوب بهتراست... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍁🍃🍁🍃🍁 کلام استاد 📚 اگر آدمی در پیش امر پروردگار چون مرده در مقام تسلیم باشد یعنی خود را به فرمان خوبی و زیبایی بسپارد به حقیقت به پروردگار پناه برده است و هیچ زخمی از آن شکافنده صبح به او نخواهد رسید. برگرفته از کتاب " در صحبت قرآن " به قلم حسین الهی قمشه ای/دکتر الهی قمشه ای 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
💓🌿💓🌿💓🌿💓🌿💓🌿 بعداز قفل بر درب حیاط ها، دل ها هم چند قفل شدند!! ! قدیما حیاطها درب نداشت ، اگر درب داشت هیچوقت قفل نبود میدونین چرا قدیمیا اینقدر مخلص بودن؟ چرا اينقدر شاد بودن؟ چرا اينقدر احساس تنهايي نميكردن؟ چرا زندگيا بركت داشت؟ چرا عمرشون طولاني بود؟ 👈چون تو کتاب ها و... دنبال ثواب نمیگشتن که چی بخونن ثواب داره دنبال عمل کردن بودن فقط یک کلام میگفتن: خدایا به داده‌هایت شکر. 2️⃣نمیگفتن تشنه رو آب بدین ثواب داره، میگفتن آب بدین به بچه که طاقت نداره. موقعی که غذا میپختن 3️⃣نمیگفتن بدیم به همسایه ثواب داره میگفتن بو بلند شده همسایه میلش میکشه ببریم اونا هم بخورن. موقعی یکی مریض میشد 4️⃣نمیگفتن این دعا رو بخونی خوب میشی، میرفتن خونه ی طرف؛ ظرفاشو می‌شستن جاروشو میزدن غذاشو می‌پختن که بچه هایش غصه نخورن اول و آخر کلامشون رحم و مهربانی بود. به بچه عیدی می‌دادند میگفتن دلشون شاد میشه، به همسایه میرسیدن میگفتن همسایه از خواهروبرادر هم به آدم نزدیکتره خدایا قلب ما را جلا بده که تو کتاب ها دنبال ثواب نگردیم، خودمان را اصلاح کنیم و با عمل کردن به ثواب برسیم نه فقط با خواندن دعا مهربان باشیم محبت کنیم بی منت ، بسپاریم به خودش که هم میدونه ، هم میتونه وقتی اخلاق را کنار گذاشتیم، وجدان را قورت دادیم‌، صداقت را زیر پاگذاشتیم ، به امانت داری خیانت کردیم‌‌ و... علاوه بر قفل زدن بر درب حیاط ها قلب دل ها را هم چند قفله‌کردیم که نتیجه آن بهتر از این نمیشود مگر اینکه اخلاق، انصاف، وجدان، و صداقت و مروت دوباره به میان ما باز گردد که بازگشت آنها جز‌‌‌ با مسئولیت پذیری تک تک ما در این راستا امکان پذیر نیست
💐💐💐💐💐راز زندگی💐💐💐💐 پسر جوانی به پیرمردی نزدیک شد، چشم در چشمش دوخت و به او گفت:من میدانم که شما خیلی آدم عاقل و موفقی هستید، میخواهم راز زندگی را از زبان خودتان بشنوم. پیرمرد پاسخ داد:من سرد و گرم زندگی را چشیده ام و به این نتیجه رسیده ام که راز زندگی در چهار کلمه خلاصه می‌شود: ۱: اولین کلمه«اندیشیدن» است؛یعنی همیشه به ارزش هایی فکر کن که دلت می‌خواهد زندگی آن را بر پایه آن بسازی. ۲: دومین کلمه «باور داشتن» است؛یعنی وقتی همه آن ارزش ها را مشخص کردی خودت را باور کن. ۳: سومین کلمه «در سر داشتن رویا» است ؛ یعنی رؤیای رسیدن به خواسته هایت را در سر داشته باش. ۴: چهارمین و آخرین کلمه«شهامت» است ؛ یعنی وقتی که خودت را باور کردی و به ارزش وجودی خودت پی بردی ، حال نوبت به آن می‌رسد که با شهامت، رویایت را به واقعیت تبدیل کنی. 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 آن پیرمرد کسی جز (والت دیزنی) بنیانگذار شرکت دیزنی لند نبود. 📚 📚 · ─────♡‌‌───── · @Hammmnafas · ─────♡‌‌───── ·
💐💐💐💐💐راز زندگی💐💐💐💐 پسر جوانی به پیرمردی نزدیک شد، چشم در چشمش دوخت و به او گفت:من میدانم که شما خیلی آدم عاقل و موفقی هستید، میخواهم راز زندگی را از زبان خودتان بشنوم. پیرمرد پاسخ داد:من سرد و گرم زندگی را چشیده ام و به این نتیجه رسیده ام که راز زندگی در چهار کلمه خلاصه می‌شود: ۱: اولین کلمه«اندیشیدن» است؛یعنی همیشه به ارزش هایی فکر کن که دلت می‌خواهد زندگی آن را بر پایه آن بسازی. ۲: دومین کلمه «باور داشتن» است؛یعنی وقتی همه آن ارزش ها را مشخص کردی خودت را باور کن. ۳: سومین کلمه «در سر داشتن رویا» است ؛ یعنی رؤیای رسیدن به خواسته هایت را در سر داشته باش. ۴: چهارمین و آخرین کلمه«شهامت» است ؛ یعنی وقتی که خودت را باور کردی و به ارزش وجودی خودت پی بردی ، حال نوبت به آن می‌رسد که با شهامت، رویایت را به واقعیت تبدیل کنی. 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 آن پیرمرد کسی جز (والت دیزنی) بنیانگذار شرکت دیزنی لند نبود. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
. 📌 افرادی که شرایط کار کردن بیرون از خونه نداشتن ودرخواست داده بودن از امروز لینک بسته بندی و بازمیشه🪙 لینک بسته بندی 👇👇👇 Kardarmanzel .
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_ششم میدونی از صبح تا حالا که تو دختره بیخبر گذاشتی رفتی چ
به کندی دستامو جلوش گرفتم و چشمام رو بستم... با ضربه ای که به دستم زد نفسم از درد حبس شد سریع دستامو پس کشیدم -دستتو بیار جلو...زود...یه بار دیگه دستتو بکشی عقب بیست تا ضربه بیشتر میخوری... نگاهی به اطراف انداختم...انگار منتظر بودم کسی نجاتم بده...با دیدن بقیه که تو سکوت نگاهم میکردن دوباره دستامو گرفتم جلو و چشمامو بستم....دیگه دستامو حس نمیکردم...صدای کشیده شدن ترکه تو هوا و جیغ ها و گریه های من همه حیاط را پرکرده بود... -از جلو چشمم برو....شانس اوردی با پای خودت برگشتی، وگرنه حسابت رسیده بود... مثل مار از درد به خودم میپیچیدمو و گریه میکردم... هیچ کس به سمتم نمی اومد .... بهرام خان فریاد زد برید سرکارتون دیگه منتظر چی هستین؟ خودمو به اتاقم رسوندم و کنار بخاری کز کردم و تو همون حال خوابم برد.... * متوجه حضورش پشت سرم بودم...اما توجهی نکردم و بی صدا مشغول ‌ کارم شدم... _جوانه ... به سمتش برگشتم و با لحن سردی گفتم صبح بخیر بهرام خان ... بعد مکثی طولانی گفت:میخوام باز برام نون بپزی... دستایی رو که چند روز بود با پارچه بسته بودم رو بالا اوردم و گفتم:با این دستا نمیتونم آقا .. نگاهش روی دستام چرخید... دستتو بیار جلو ... با ترس برگشتم طرفش و دستای لرزونم را بالا گرفتم..خوب میدونستم تو این خونه التماس کردن فایده ای نداره...چون کسی بخشیدن بلد نیست... میخوام با همین دستا نون بپزی ... با خرص نگاهش میکردم سری تکن دادمو به سمت مطبخ رفتم .. شروع کردم به روشن کردن تنور همین که اتیش شعله ور شد ،نزدیک شد... باترس خودمو جمعو جور کردم ... -بنظر میاد آتیش خوبی شده ...لبخند بدی زد و گفت حیفه امتحانش نکنی.... با بهت بهش نگاه کردم که دستای زخمیم رو توی تنور گرفت.... از شدت درد و سوز جیغ میزدم،ولی التماس فایده ای نداشت ... از صدای جیغ و دادم سمیه خانوم با هول از راه رسید ،مبهوت به منو دستایی که سوخته بودن نگاه کرد،بوی بدی توی هوا پیچیده بود.... بهرام خان رو بهش گفت :دیر رسیده بودم بلایی سرش اومده بود ببین دستاش رو چیکار کرده ،ببرش از اینجا... (چند روز بعد) از لای در تماشاش کردم...روی اسبش نشست و میخواست از عمارت بره بیرون..کنار مش رضا ایستاده بود و حرف میزد ...همون تذکرای همیشگی، از اون شب به بعد، خارج شدن منو از خونه ممنوع کرده بود .. نگاهم دور خونه چرخوندم...چقدر فضاش سنگینه...خونه ای که با پای خودم اومدم توش و شده بود شکنجه گاهم... _حسن....حسن ایستاد ولی هنوز نمیتوسنت منو ببینه... بیا اینجا...پشت پرچینم.. با تعجب به سمت صدام اومد ...به محض اینکه منو دید با شادی به سمتم دویید و فریاد زد:جوانه.... هیسسسسسسس،داد نزن...نمیخوام کسی بفهمه ... با همون صدای بلند و شادش گفت:چرا؟ با ترس برگشتم و نگاهی به حیاط انداختم...خوشبختانه موقع ناهار و حیاط خلوت میشد.. خب بیا بیرون دیگه جوانه ... من نمیتونم....تو میتونی بیای تو؟ با چالاکی از روی پرچین بالا اومد و داخل حیاط پرید... حسن،پسر هشت ساله همسایمون بود که خونه اشون کمی پایین تر از خونه ارباب بود...کسی که من همیشه جیباشو پر از فندق میکردم و باهاش بازی میکردم.... آروم بازوش را گرفتمو و بردم پشت خونه...دوباره نگاهی به اطراف انداختم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست با صدای آرومی گفتم:حسن جان خوب گوش کن ببین چی میگم..همین الان برو پیش خاله بتول....بهش بگو جوانه سلام رسوند،گفت حالش خوبه..نگران نباشه.. حسن دوباره با صدای بلند گفت:خب خودت برو ... _حسن جان آرومتر ....خواهش میکنم ...من نمیتونم برم ... چرا ؟ فقط نگاهش کردم....نمیتونستم بهش بگم...فقط پیغام منو به خاله بتول برسون یادت نره.... باشه ای گفت و دوباره با همون سرعتی که اومده بود،از روی پرچین پرید پایین و توی پیچ جاده خاکی گم شد... کاش منم میتونستم مثل اون انقدر آزاد باشم... * از مطبخ خارج شدم که دیدم بهرام خان داخل حیاط ایستاده....سریع برگشتم داخل....نمیخواسم توی دیدش باشم... بی هوا وارد مطبخ شد....همه ی زنها با تعجب به در خیره شدن و یکی یکی سلام دادن... هیچ وقت سابقه نداشته که بهرام خان به مطبخ بیاد! بی توجه به بقیه با صدایی بلند گفت:جوانه بیا بیرون و خودش به حیاط برگشت... همه نگاهها به سمت من چرخید...فضای همیشه شلوغ مطبخ را سکوت عجیبی فراگرفته بود..... دستامو شستمو و آروم بیرون رفتم ....میدونم تا پام از این در خارج شه زنها که موضوع جدیدی برای غیبت کردن پیدا کردن دور هم جمع میشن... پشت به من گوشه ی حیاط ایستاده بود...به سمتش رفتم :کاری داشتین آقا؟ بی مقدمه گفت:چرا از من میترسی؟ با تعجب بهش نگاه کردم... _بخاطر اون شب دلخوری؟اون تنبیه حقت بود...خیلی خودسر شده بودی ،ولی از فردا اجازه میدم ،بعضی وقتها از خونه بری بیرون...