eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
👈وقتی کاری انجام نمیشه حتماً خیری توش هست 👈 وقتی مشکلي پیش مياد حتماً حکمتی داره ، 👈 وقتی کسی رو از دست میدی حتماً لیاقتت رو نداشته 👈وقتی توی زندگیت زمین ميخوري، حتمأ چیزی هست که باید یاد بگیری 👈 وقتی بیمار میشی حتماً جلوی یه اتفاق بزرگتر و بدتر گرفته شده، 👈وقتی دیگران بهت بدی میکنند حتماً وقتشه که تو خوب بودن رو نشون بدی 👈 وقتی اتفاق بدی یا مصیبتی برات پیش میاد حتماً داری امتحان پس میدی ، 👈وقتی همه درها بروت بسته میشه ، حتمأ خدا میخواد پاداش بزرگی رو بابت صبر و شکیبایی بهت بده . ⚡️ اما 👈 وقتی دلت تنگ میشه ، حتما وقتشه با خدای خودت تنها باشی ⚘|❀
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_هشتم _ آقا،ممنون ... اما شرط داره .... با مکثی طولانی :من
_چشم.. از کنارش دور شدم که دوباره صدام زد جوانه .. _جان؟ آروم سرش را نزدیک گوشم اورد و گفت: دور و بر این پسره بهرام چرخ نزن...توی مطبخ کنار خودم باش...برای سفره چیدن هم تو نرو.. انقدر از توجهش شاد شدم که بی هوا دستمو دور گردنش حلقه کردم و صورتشو محکم بوسیدم.. چند نفری که کنارمون بودن با تعجب به ما خیره شدن،آروم ازش جدا شدم و گفتم :چشم ... اما سمیه خانوم هیچ جوابی نداد... انقدر تعجب کرده بود که چند دقیقه ای سرجاش خشکش زده بود..بیچاره خاله بتول هم اولا که رفته بودم پیشش، خیلی بدش میومد که بوسش میکردم...ولی کم کم به رفتارام عادت کرد... چند روزی بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت...کم کم حالم بهتر شده و تا حدودی آرامش گرفتم...برای بردن آب کنار چشمه میرفتم...ظرفمو زیر آب گذاشته بودم و منتظر بوم تا پر بشه...چند روزی هست که بهم اجازه دادن تا کنار چشمه برم که سایه کسی را احساس کردم... با دیدن بهرام خان ناخواسته اخمی به صورتم نشست... ^میبینم که حالت بهتر شده.. ظرفمو که هنوز نصفش پر شده بود برداشتم و به سمت خونه برگشتم.. برخلاف انتظارم دنبالم نیومد...نگاهی به عقب انداختم...لبخند مرموزی روی لبش بود که معنیشو نمیفهمیدم...قدمهامو تندتر کردم و خودمو به خونه رسوندم... * نگاهی به دختر لاغر و رنگ پریده درون آیینه انداختم..یعنی این منم؟چشمام ...حتی برق چشمام رفته...انگار دوتا سنگ بی روحن... ^جوانه کجایی دختر؟ آروم به سمت مطبخ رفتم... با صدای سردی که حتی برای خودمم نا آشناس پرسیدم:چیکار باید انجام بدم؟ امشب آقا مهمان مخصوص دارن ...خیلی کار داریم...برو کنار دست معصومه وایسا کمکش... سری تکون دادم و از کنار سمیه رفتم... تا غروب سخت کار کردم...با اینکه تمام بدنم زخمی بود،باز هم بیشتر از همه ازم کار کشیدن...دیگه حتی سمیه خانوم هم کمکی نمیکنه... ^دختر برو اتاقت لباسهات را عوض کن...آقا برات از شهر لباس آوردن گفتن امشب بپوشی... جوابی ندادم و آروم به سمت اتاقم رفتم..صدای معصومه را از پشت سرم شنیدم:زود برگردیا...کارا مونده ‌‌‌... به پیراهن زیبای روبروم خیره شده بودم...لباس قهوه ای تیره که روش نقشهای سیاه ریزی وجود داره...بایه جلیقه کوتاه مخمل قرمز و روسری زرشکی... شاید اگه توی وضع دیگه ای این لباس زیبا را داشتم،ذوق زده میشدم و خوشحالی میکردم...اما یک ماهی میشه که خنده به لبهام نیومده....با زحمت لباسو تن کردم ...انقدر بدنم زخمیه که حتی یه لباس عوض کردن هم برام شکنجس...بدون اینکه خودمو توی آینه نگاه کنم به مطبخ برگشتم... همه در تکاپو هستن....به نظر خیلی مهمون عزیزی دارن که اینطور تدارک دیدن... معصومه با دیدنم لحظه ای از کار دست کشید..آروم گفت:خوشگل شدی .... فقط بهش نگاه کردم...یعنی کبودی های روی صورتمو نمیدید؟ در جوابش گفتم:چیکار باید بکنم؟ با تعجب بهم نگاه کرد...باز هم فقط بهش خیره شده بودم....سینی پر از قندون رو به دستم داد و گفت:اینا روببر مهمون خونه.... صدای خنده های بلندی که از مهمون خونه میود نشون از اومدن مهمونشون داشت..آروم وارد شدم و با صدای آرومی سلام دادم..قندون ها را جلوی مهمون ها گذاشتم که نگاهم به مهمون بهرام خان افتاد.... ارباب! قندون را آروم جلوش گذاشتم و رد شدم...هنوز داشت نگام میکرد...توجهی نکردم و از اتاق خارج شدم... تا اخر شب مرتب برای بردن میوه و غذا به مهمونخونه رفتم....خودم هنوز وقت نکرده بودم شام بخورم...برای مهمونها چایی بردم و میخواسم برگردم که بخاطر ضعف سرم گیج رفت و سریع دستمو به دیوار گرفتم تا نیوفتم...چند دقیقه ای چشمامو بسته نگه داشتم تا کمی حالم جا بیاد و بیرون برم.. چشمامو که باز کردم نگاهم به ارباب افتاد بهم نگاه میکرد.دلم میخواس حال خاله رو ازش بپرسم، اما فرصتی پیش نیومده بود...دستمو به دیوار گرفتم و به حیاط رفتم... چشمام دوباره سیاهی رفتن...معصومه که انگار متوجه حالم شده بود گفت: بیا شام بخور برو اتاقت...الان مهمونشون هم میره و دیگه کاری باهات ندارم... با صدای ضعیفی گفتم:نمیخورم..میرم اتاقم... آروم آروم خودمو به پله های چوبی رسوندم...هنوز از پله اول بالا نرفته بودم که ارباب را دیدم... اونقدر حالم بد بود که متوجه اومدنش نشدم... آروم سلامی دادم و سعی کردم خودمو به اتاقم برسونم..تنها چیزی که توی این لحظه میخواسم این بود که خودمو به اتاقم برسونم و دراز بکشم...میترسیدماگه یکم دیگه بیاستم از شدت ضعف غش کنم... ^چه بلایی سرت اومده دختر؟ برگشتم و لبخند تلخی زدم...باید میپرسید چه بلایی سرم نیاوردن..کتکم زدن...تهمت دزدی بهم زدن...شلاق خوردم...دستمو با آتیش تنور سوزوند...سیلی خوردم...ازم صبح تا شب کارکشیدن...اما هیچی نگفتم...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مرد های عاشق ساده اند مرد های عاشق بلد نیستند پشت ساختمان دانشگاه شما را متقاعد به گرفتن شماره تلفنشان کنند مرد های عاشق وسط راهرو دانشگاه شما را از بین دوستانتان صدا می زنند و با کمی چاشنی خجالت خیلی بی پروا می گویند که دوستتان دارند مرد های عاشق بهانه های گرفتن جزوه و کتاب را بلد نیستند بلکه مرد های عاشق ساده اند آنقدر ساده که فردای عاشق شدنشان می روند آرایشگاه ، لباس های نو شان را می پوشند و از فردای آنروز صندلی های آخر کلاس را انتخاب می کنند مرد های عاشق خیلی ساده اند تولدتان را اولین نفر حتی قبل از دوست های صمیمی تان تبریک می گویند و این مرد های عاشق تمام معرفتشان را خرج شما می کنند و این ها بدجور هوایتان را دارند اما این مرد های عاشقِ ساده ساده طرد می شوند فقط بخاطر سادگی شان دوست داشتنشان جدی گرفته نمی شود و به سادگی شان دسته جمعی می خندند و این مرد های ساده می گریند و به همین سادگی ، مرد های عاشق نایاب می شوند
🍃🌸🍃 بخونید قشنگه.... 🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 ‍ کمد لباساشو باز کرد گفت : هر کدومو خواستی بردار ! دست بردم لای لباسا دیدم هنوز تگهاش بهش وصله گفتم اینا که همه نو هستن ! گفت میدونم ! ادامه داد شاید بعضیهاش حتی ۱۰ یا ۲۰ سال عمر داشته باشن اما نو هستن و هنوز میشه پوشید ! مرغوبه جنسشون ! به قول شما امروزیا « برنده » خندیدم گفتم خانجون👵 ، چرا اینهمه سال تنت نکردی ⁉️ گفت هی وایسادم شاید یه روز خاص بیاد ، یه آدم خاص بیاد ، یه حال خاص بیاد ، یه مهمونی خاص بیاد ، کلا یه چیز خاص باشه تا اینارو تن کنم ... سرشو انداخت پایین گفت حواسم نبود 😔 روز خاص و مهمونی خاص و آدم خاص و وقت خاص قرار نیست بیاد ، قرار بود اینارو تنم کنم تا همه اون لحظه ها خاص بشن برام ❗️ اما دیگه تو ۷۵ سالگی خاص و غیر خاصی نیست❗️ دیگه حالا تو تن شما ببینم برام خاصه ! درس زندگی داشت بهم میداد ❗️ درس سخت زندگی ... هیچ روز خاصی وجود نداره ، مگر ما خودمون خاصش کنیم ❗️ 🎯 ما آدمها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خسته‌ایم اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعت‌مان را بیشتر و بیشتر می‌کنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، 🏃 از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم! اسفند را باید نشست باید خستگی در کرد😌 باید چای نوشید...☕️ یازده ماه تمام، دردها، رنج‌ها و حتی خوشی‌ها را به جان خریدن که الکی نیست، هست⁉️ اسفند را نباید دوید اسفند را باید با کفش‌های کتانی، قدم زد🚶 پس روزهای رفته ی سال را ورق میزنم ... چه خاطراتی که زنده نمی شوند... چه روزها که دلم می خواست تا ابد تمام نشوند... وچه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد...⏰ چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود... چه لبخندها که بی اختیار بر لبانم نقش بست و😌 چه اشک ها که بی اراده از چشمانم سرازیر شد... چه آدم ها که دلم را گرم کردند و چه آدم ها که دلم را شکستند...💔 چه چیزها كه فکرش را هم نمیکردم و شد ... و چه چیزها كه فکرم را پرکرد و نشد... چه آدم ها که شناختم و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان... و چه.......❗️ و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر می شود...🌹 کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...♥️ آرامشی که هیچگاه تمام نشود... و تو جان من...🌹 من برای تمام آدم های روی این زمین آرزوی سعادت دارم🥰 تو كه عزیز دلی و جای خود داری❤️ بخند كه بهاری که در راه است...🌸🍃 با شكوفه لبخند تو زیباتر خواهد بود🌸🍃 آرزو دارم ...🙏 هر طپش قلبت❤️‍🔥 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
بی وقفه مهربان باش! روزی کسی می آید که در جیبهایش هر چقدر که بخواهی عشق دارد و عشق دارد و عشـــــــــــــــــــق!!
شنیده بودم خدا آرزوهارو جمع می‌کنه تو کالبد یه آدم هدیه میده اولش باورم نمیشد تا اینکه..«تو اومدی» 🙂❤️💍•
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 ...👌 :) یک تار موی من بیرون باشد، دنیا به آخر می‌رسد؟! اگــر یــک تــار مــو در غذایــی خــوب و خوشــمزه باشــد، آیــا دنیــا بــه آخــر می‌رسد؟ خیـر. ایـن تـار مـو حتـی مـزه و طعـم غـذا را هـم تغییـر نمی‌دهد، امـا بسـیاری از افراد طبیعتـا در چنیـن حالتـی دچـار دلزدگـی شـده و آن غـذای خـوب و خوشـمزه از چشمشان می‌افتد. از ســوی دیگــر ماجــرای ســؤال یکــی از اصحــاب امــام صــادق (علیه‌السلام) در ایــن زمینــه درس‌آموز اســت. روزی یکــی از یــاران امــام خدمــت ایشــان رســید و گفــت در یــک کــوزه روغــن یــک مــوش افتــاده، آیــا می‌شود آن روغــن را خــورد؟ امــام صــادق (علیه‌السلام) فرمودنــد: نمی‌توانی آن را بخـوری. مـرد گفـت آقـا یـک مـوش کوچکتـر از آن اسـت کـه باعـث شـود غـذای خـود را کنـار بگـذارم و از خیـر روغن‌های گـران قیمـت بگـذرم! امـام صــادق (علیه‌السلام) فرمودنـد: آن چیـزی کـه در نظـر تـو کوچـک اسـت، مـوش نیسـت. ایـن دیـن اسـت کـه در نظـر تـو کوچـک اسـت. بنابرایـن، وقتـی از ایـن زاویـه بـه ماجـرا نـگاه کنید متوجـه می‌شویم کـه یـک تـار مـو شـاید بـه خـودی خـود اهمیتـی نداشـته باشـد امـا وقتـی بـه ایـن توجـه کنیـم کـه حتـی نمایـش یـک تـار مـو هـم، سـرپیچی از فرمـان پـروردگار جهانیـان اسـت، بنابرایـن نمایـش حتـی یـک تـار مـو بـه نامحـرم هـم مهـم می‌شود. چطـور ممکـن اسـت روزانـه دسـت دعـا و نیـاز بـه درگاه پـرورگار بلنـد کنیـم و از او انتظـار داشـته باشـیم نیازهایمـان را تامیـن کنـد ولـی در عمـل بـه دسـتوراتش اهمیـت ندهیم جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_نهم _چشم.. از کنارش دور شدم که دوباره صدام زد جوانه .. _ج
چون این مرد هم یکی از همون ها بود...چه میفهمید از غم من؟ نگاه غمگینمو ازش گرفتم و دوباره به راهم ادامه دادم ،از درد زخمهام،ابرو تو کشیدم.... ارباب تعجب نگاهم کرد و گفت:چی شده؟چه بلایی سرت اومده؟ چیزی نیست آقا... اخماش تو هم گره خورد...با لحن محکمی گفت:برو وسایلاتو جمع کن...امشب با خودم از اینجا میبرمت... بهت زده نگاهش کردم...قبل از اینکه سوالی بپرسم با قدمهایی بلند ازم دور شد و مهمون خونه برگشت... یعنی واقعا منو از اینجا میبره؟ وسایل کمی که داشتمو بقچه کردم و آماده گوشه اتاق نشستم...هر لحظه منتظر بودم که اتفاقی بیافته...یعنی چه جوری میخواس منو از اینجا ببره....بهرام خان اجازه نمیده...خدایا کمکم کن... صدای معصومه باعث شد از فکر بیرون بیام:جوانه...جوانه...بیا اینجا ... آروم به سمت حیاط رفتم...معصومه پایین پله ها منتظرم بود...ارباب هم وسط حیاط ایستاده و آقا بزرگ و بهرام خان هم کنارش بودن...معصومه دستمو گرفت و منو به طرفشون برد.. ارباب و آقابزرگ با هم مشغول صحبت بودند... آقا بزرگ با دیدن من گفت:این دختربچه رو میگفتین ارباب؟ ارباب نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:آره... آقا بزرگ قهقه ای زد و گفت:مال شما...اگه باز هم کارگر میخوای بگو برات بفرستم... ارباب لبخندی زد و گفت:شب خوبی بود... رو به من گفتوسایلتو جمع کن و زود بیا .. ناخواسته و با ترس به بهرام خان نگاه کردم...به شدت عصبانی بود و با نوک پاش با سنگریزه های حیاط بازی میکرد.. میخواسم به اتاقم برم که صداش باعث شد دوباره بایستم:این دختربچه که کار بلد نیست...اگه کارگر میخواهید چند نفر دیگه را بهتون بدم.. از شدت عصبانیت دندونام را بهم فشار دادم...صبح تا شب توی این خونه اندازه ده نفر کار کردم...حالا میگن.. ارباب بهرام خان را نادیده گرفت و رو به آقا بزرگ گفت:مثل اینکه نمیشه این دخترو با خودم ببرم...مساله ای نیست...ازجای دیگه ای کارگر میگیرم...خدانگه دار.. بغض کردم و ناخواسته قدمی به دنبالش برداشتم...نه...نه... آقا بزرگ به پسرش اخمی کرد و سریع دنبال ارباب رفت و با حالت چاپلوسانه ای که تا حالا ازش ندیده بودم گفت: این چه حرفیه ارباب جان...این دختر مال شما... رو به من داد زد :د چرا وایسادی دختر...زود وسایلاتو بردار بیا،آقا را معطل نگذار.. با خوشحالی و چشمهایی به اشک نشسته سری تکون دادم و سریع به سمت اتاقم رفتم...باورم نمیشد...بالاخره از این خونه دارم خلاص میشم ... *** ارباب در حالی که افسار اسبشو تو دست گرفته بود پیاده جلوتر از من راه میرفت...مدام به عقب نگاه میکردم...انگار میخواسم مطمئن بشم که از اون خونه دارم دور میشم....هی از ارباب عقب می افتادم....بخاطر ضعفم نمیتونسم سریع راه برم...پاهامو به زور روی جاده خاکی میکشوندم... ارباب سری به عقب برگردوند و به من که خیلی ازش دورتر بودم نگاهی کرد....اسبو آورد که سوار بشم...با تعجب بهش نگاه کرد.. نگاه جدیشو به صورتم دوخته بود ومنتظر نگام میکرد... گفتم ارباب من که نمیتونم سوار اسب ارباب بشم.... افسار اسبشو کشید و گفت :پس برگرد همون جایی که بودی و با اسبش از کنارم رد شد... همه ترسهام و نگرانیهام دوباره بهم هجوم اوردن...بهرام خان...شلاق...دزدی. .نه ..نه...نه چشمهام سیاهی رفتن و دیگه چیزی نفهمیدم.... با شنیدن اسمم آروم چشمهامو باز کردم...اولین چیزی که دیدم آسمون پرستاره شب بود ... _حرف بزن دختر،بهتری ؟ صدای آب تنها صدایی بود که سکوت شب را میشکست..نگاهی به اطرافم انداختم...کنار چشمه ایم... هچی شده؟ غش کردی.. دوباره همه چی یادم اومد....بهم گفت برگرد ....بغض کردم...سریع نیم خیز شدم :ارباب منو با خودت ببر... تورا خدا...نرو...من نمیخوام برگردم به اون خونه... گفت:باشه..آروم باش ... دوباره نگاهش به دستای زخمیم افتاد... چی شده؟ - بعد از مکثی طولانی با صدای گرفته ای ادامه داد:کی این بلارو سرت اورده؟ با یادآوری گذشته بی اختیار دستام رو مشت کردم،اما نمیتونسم حرف بزنم. تمام اتفاقای این مدت شده بودن اشکو از چشمهام میریختن...انگار میخواسم اینطوری حرف دلمو بهش بزنم...میخوام بهش بگم چی به سرم اومده که صداش منو به خودم اورد.... من اصلا نرفته بودم دختر...عصبانیم کردی گفتم برگرد...بعد برگشتم که دیدم افتادی روی زمین... جوابی ندادم...اشکام بی اختیار روی صورتم میریخت..با ترس به اطرافم نگاه کردم...با صدای لرزونی گفتم:_بریم....بریم خونه .. با صورتی گرفته به من نگاه کرد.. یه آبی بخور بگذار حالت جا بیاد میریم... با صدایی که بی اختیار بلند شده بود و با گریه گفتم:نه...نه..ارباب بریم تورا خدا ...بریم... فقط نگام میکرد...معلوم بود خیلی جا خورده...بعد از اون روزهای سخت دوباره طعم آرامشو میتونسم بچشم...
وقتی میمیریم ما را به اسم صدا نمیکنند و درباره ما میگویند: جسد کجاست ؟ و بعد از غسل دادن میگویند :جنازه کجاست ؟ وبعد از خاک سپاری میگویند: قبر میت کجاست ؟ همه لقب ها و پست هایی که در دنیا داشتیم بعد از مرگ فراموش ميشه مدير ، مهندس ، مسؤول ، دکتر، بازرس... پس فروتن و متواضع باشیم... نه مغرور و متكبر... پس به چه مینازید؟! عارفی گفت : آنچه ازسر گذشت ؛ شد سرگذشت! حیف بی دقت گذشت؛ اما گذشت! تا كه خواستیم یک «دوروزی» فکرکنیم! بر درِ خانه نوشتند؛ درگذشت ⚘|❀ ❀|⚘