eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.3هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_نهم _چشم.. از کنارش دور شدم که دوباره صدام زد جوانه .. _ج
چون این مرد هم یکی از همون ها بود...چه میفهمید از غم من؟ نگاه غمگینمو ازش گرفتم و دوباره به راهم ادامه دادم ،از درد زخمهام،ابرو تو کشیدم.... ارباب تعجب نگاهم کرد و گفت:چی شده؟چه بلایی سرت اومده؟ چیزی نیست آقا... اخماش تو هم گره خورد...با لحن محکمی گفت:برو وسایلاتو جمع کن...امشب با خودم از اینجا میبرمت... بهت زده نگاهش کردم...قبل از اینکه سوالی بپرسم با قدمهایی بلند ازم دور شد و مهمون خونه برگشت... یعنی واقعا منو از اینجا میبره؟ وسایل کمی که داشتمو بقچه کردم و آماده گوشه اتاق نشستم...هر لحظه منتظر بودم که اتفاقی بیافته...یعنی چه جوری میخواس منو از اینجا ببره....بهرام خان اجازه نمیده...خدایا کمکم کن... صدای معصومه باعث شد از فکر بیرون بیام:جوانه...جوانه...بیا اینجا ... آروم به سمت حیاط رفتم...معصومه پایین پله ها منتظرم بود...ارباب هم وسط حیاط ایستاده و آقا بزرگ و بهرام خان هم کنارش بودن...معصومه دستمو گرفت و منو به طرفشون برد.. ارباب و آقابزرگ با هم مشغول صحبت بودند... آقا بزرگ با دیدن من گفت:این دختربچه رو میگفتین ارباب؟ ارباب نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:آره... آقا بزرگ قهقه ای زد و گفت:مال شما...اگه باز هم کارگر میخوای بگو برات بفرستم... ارباب لبخندی زد و گفت:شب خوبی بود... رو به من گفتوسایلتو جمع کن و زود بیا .. ناخواسته و با ترس به بهرام خان نگاه کردم...به شدت عصبانی بود و با نوک پاش با سنگریزه های حیاط بازی میکرد.. میخواسم به اتاقم برم که صداش باعث شد دوباره بایستم:این دختربچه که کار بلد نیست...اگه کارگر میخواهید چند نفر دیگه را بهتون بدم.. از شدت عصبانیت دندونام را بهم فشار دادم...صبح تا شب توی این خونه اندازه ده نفر کار کردم...حالا میگن.. ارباب بهرام خان را نادیده گرفت و رو به آقا بزرگ گفت:مثل اینکه نمیشه این دخترو با خودم ببرم...مساله ای نیست...ازجای دیگه ای کارگر میگیرم...خدانگه دار.. بغض کردم و ناخواسته قدمی به دنبالش برداشتم...نه...نه... آقا بزرگ به پسرش اخمی کرد و سریع دنبال ارباب رفت و با حالت چاپلوسانه ای که تا حالا ازش ندیده بودم گفت: این چه حرفیه ارباب جان...این دختر مال شما... رو به من داد زد :د چرا وایسادی دختر...زود وسایلاتو بردار بیا،آقا را معطل نگذار.. با خوشحالی و چشمهایی به اشک نشسته سری تکون دادم و سریع به سمت اتاقم رفتم...باورم نمیشد...بالاخره از این خونه دارم خلاص میشم ... *** ارباب در حالی که افسار اسبشو تو دست گرفته بود پیاده جلوتر از من راه میرفت...مدام به عقب نگاه میکردم...انگار میخواسم مطمئن بشم که از اون خونه دارم دور میشم....هی از ارباب عقب می افتادم....بخاطر ضعفم نمیتونسم سریع راه برم...پاهامو به زور روی جاده خاکی میکشوندم... ارباب سری به عقب برگردوند و به من که خیلی ازش دورتر بودم نگاهی کرد....اسبو آورد که سوار بشم...با تعجب بهش نگاه کرد.. نگاه جدیشو به صورتم دوخته بود ومنتظر نگام میکرد... گفتم ارباب من که نمیتونم سوار اسب ارباب بشم.... افسار اسبشو کشید و گفت :پس برگرد همون جایی که بودی و با اسبش از کنارم رد شد... همه ترسهام و نگرانیهام دوباره بهم هجوم اوردن...بهرام خان...شلاق...دزدی. .نه ..نه...نه چشمهام سیاهی رفتن و دیگه چیزی نفهمیدم.... با شنیدن اسمم آروم چشمهامو باز کردم...اولین چیزی که دیدم آسمون پرستاره شب بود ... _حرف بزن دختر،بهتری ؟ صدای آب تنها صدایی بود که سکوت شب را میشکست..نگاهی به اطرافم انداختم...کنار چشمه ایم... هچی شده؟ غش کردی.. دوباره همه چی یادم اومد....بهم گفت برگرد ....بغض کردم...سریع نیم خیز شدم :ارباب منو با خودت ببر... تورا خدا...نرو...من نمیخوام برگردم به اون خونه... گفت:باشه..آروم باش ... دوباره نگاهش به دستای زخمیم افتاد... چی شده؟ - بعد از مکثی طولانی با صدای گرفته ای ادامه داد:کی این بلارو سرت اورده؟ با یادآوری گذشته بی اختیار دستام رو مشت کردم،اما نمیتونسم حرف بزنم. تمام اتفاقای این مدت شده بودن اشکو از چشمهام میریختن...انگار میخواسم اینطوری حرف دلمو بهش بزنم...میخوام بهش بگم چی به سرم اومده که صداش منو به خودم اورد.... من اصلا نرفته بودم دختر...عصبانیم کردی گفتم برگرد...بعد برگشتم که دیدم افتادی روی زمین... جوابی ندادم...اشکام بی اختیار روی صورتم میریخت..با ترس به اطرافم نگاه کردم...با صدای لرزونی گفتم:_بریم....بریم خونه .. با صورتی گرفته به من نگاه کرد.. یه آبی بخور بگذار حالت جا بیاد میریم... با صدایی که بی اختیار بلند شده بود و با گریه گفتم:نه...نه..ارباب بریم تورا خدا ...بریم... فقط نگام میکرد...معلوم بود خیلی جا خورده...بعد از اون روزهای سخت دوباره طعم آرامشو میتونسم بچشم...
وقتی میمیریم ما را به اسم صدا نمیکنند و درباره ما میگویند: جسد کجاست ؟ و بعد از غسل دادن میگویند :جنازه کجاست ؟ وبعد از خاک سپاری میگویند: قبر میت کجاست ؟ همه لقب ها و پست هایی که در دنیا داشتیم بعد از مرگ فراموش ميشه مدير ، مهندس ، مسؤول ، دکتر، بازرس... پس فروتن و متواضع باشیم... نه مغرور و متكبر... پس به چه مینازید؟! عارفی گفت : آنچه ازسر گذشت ؛ شد سرگذشت! حیف بی دقت گذشت؛ اما گذشت! تا كه خواستیم یک «دوروزی» فکرکنیم! بر درِ خانه نوشتند؛ درگذشت ⚘|❀ ❀|⚘
ایده خانه داری تابستونه و هوا حسابی گرم 😰 از شربت خوشمزه خاکشیر و تخم شربتی ک نمیشه غافل شد 😋😋 از قالب یخ استفاده کن و شربت یخی خوشمزه و آماده داشته باش☺️ 🔴بعد از شستن خاکشیر بذارید خوب ته نشین بشه🍷و بعد آب روشو کامل خالی کنید و بعد خاکشیرو در قالبای یخ بریزید، شربت🍹 خاکشیر و تخم شربتی با اضافه کردن آبلیمو و گلاب خیلی خوش‌طعم تر میشن 🔴نکته ی تخم شربتی هم اینه که برای شستن ،مقدارش زیاد نباشه چون سریع باد می‌کنه و حجمش چند برابر میشه وشستنش سخت میشه ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃 یک داستان عاشقانه
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃 یک داستان عاشقانه
مرد و زن نشسته اند دور ِ سفره . مرد قاشقش را زودتر فرو می برد توی كاسه سوپ و زودتر می چشد طعم غذا را و زودتر می فهمد كه دستپخت همسرش بی نمك است و اما زن چشم دوخته به او تا مُهر تایید آشپزی اش را از چشم های مردش بخواند و مرد كه قاعده را خوب بلد است، لبخندی می زند و می گوید : "چقدر تشنه ام !" زن بی معطلی بلند می شود و برای رساندن لیوانی آب به آشپزخانه می رود . سوراخ های نمكدان سر ِ سفره بسته است و به زحمت باز می شوند و تا رسیدن ِ آب فقط به اندازه پاشیدن ِ نمك توی كاسه زن فرصت هست برای مرد. زن با لیوانی آب و لبخندی روی صورت برمی گردد و می نشیند . مرد تشكر می كند، صدایش را صاف می كند و می گوید : " می دونستی كتاب های آشپزی رو باید از روی دستای تو بنویسن ؟ " و سوپ بی نمكش را می خورد ؛ با رضایت و زن سوپ با نمكش را می خورد ؛ با لبخند! جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 قشنگه بخونید
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 قشنگه بخونید
عاشقی راه دارد، عشق فقط اين نيست كه صبح و شب ، خبر از بودنت را بدهی و با جمله های دلبرانه، فلانی را خام كنی كه حواست هست چقدر هستم!!! اينها، هم هست . عشق، خيال مدام است، ماشين نيست كه سندش را به نام فلانی كنی و تا وقتی سلامت است از آن كيف كنی و تا به خرج افتاد به نام ديگری بزني . عشق خانه است، امنيت است، گرمت می كند، در آن خلوتها داری... عشق، يك خيالِ مدامِ سيال است، اصلا اگر واقعی بشود، شبيه همه چيز شده، مثل تمامِ واقعي هاي جهان، پر از ترس و دلهره و تكراری ... عشق گاهی تو را به جنون ميرساند و گاهی بی حوصله ات می كند... ايرادی هم ندارد، بايد يك وقت هايی بفهمس  يك جای كار می لنگد. تمام سخت بودن نگهداريش همين است كه آزادش بگذاری، آنوقت است كه تازه چكه كردن سقفش لو ميرود، چاهش پس ميزند و  اگر حواست نباشد و دل ندهی می شود كلنگی! سقفش روی سرت ميريزد و زير آوارش ميمانی... من مردها و زن هايی را مي شناسم كه بابت عشقشان صبرها كرده اند، با جان و دل خانه كلنگی را بدون تخريب بازسازی كرده اند و تمامش را از نو چيده اند، آن هايی كه زندگی بلدند، دوست داشتن هايشان را بيهوده خرج نمی كنند، مبادا عادت شود. اگر دچار عادت شده ايد، مقصر اصلی خود شمایيد، به كسی مربوط نيست كه زيادتر عاشقيد، بيشتر حواستان هست، او اصلا متوجه نيست يا از اين جمله های تكراری... اندازه باشيد و از بودنتان و بودنش لذت ببريد. خوابيدن روی تختی كه سقف بالای سرش با راه رفتن های بيهوده ديگران ترك ميخورد، خواب نيست، كابوس است. كاري كنيد كه لَم بدهيد در عشق فرشته ها بی دليل بال ندارند، آزادند! ببوسيد طَرَف را... جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃 ✍صبر کردن را یاد بگیر... 🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 ✍صبر کردن را یاد بگیر... 🍃
. ✍صبر کردن را یاد بگیر... 🌾اگر امروز تجربه‌ی خوبی نداشتی جا نزن! فردا و فرداهایی در امتداد این مسیر هست که در دلشان برای تو تجربه‌های تازه‌ای دارند، تجربه‌هایی که می‌توانند خوب باشند. 🌾اگر امروز احساس خوبی به زندگی‌ات نداشتی، حوصله کن! قرار است احساسات بهتری را تجربه کنی و خاطرات خوب‌تری را بسازی. 🌾پایان داستانِ ما هرگز این ثانیه‌های گیج و سردرگمی نیست که خسته و ناامید، کناری نشسته‌ایم، که همه چیز را تمام شده می‌دانیم و جای خالیِ آدم‌ها و آرزوهایمان را با چند خط بغض و ناامیدی از زمین و زمانه، پر می‌کنیم. تمام این احساس‌ها و خاطرات و افسوس‌ها مقطعی‌اند. در زندگی هرکدام‌ از ما احساسات، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات خوب‌تری در انتظارند تا ما بلند شویم، حرکت کنیم و خودمان را به آن‌ها برسانیم. 🌾هرکجا که خسته شدی و تکه‌ی کوچکی از پازل نامحدود زندگی‌ات را به کل آن تعمیم دادی؛ به خاطر بیاور که این فقط جزءِ اندکی‌ست در مقایسه با کل! و تکه‌ی ناچیزی‌ست در مقایسه با پهنه‌ی بیکران دنیای تو. دنیایی که بیش از چیزی که فکرش را می‌کنی برای تو اتفاقات و تجربه‌های شیرین، کنار گذاشته. 🌾حوصله کن عزیزِ من! همه چیز به وقتش اتفاق می‌افتد، حوصله کن...
💟هر پادشاهی ابتدا یک نوزاد بوده... هر ساختمانی ابتدا فقط یک طرح روی کاغذ بوده... مهم نیست امروز کجایی...!؟ مهم اینه که فردا کجا خواهی بود...!؟ هر کس در زندگی خود یک کوه اورست دارد که سرانجام یک روز باید به آن صعود کند...!!! زمین خوردی!؟ عیبی ندارد...برخیز...!!! نگذار زمین به جاذبه اش ببالد... سر به دو زانوی غم فرو مبر، سرت را بالا بگیر... قدرت دستانی که به سویت دراز شده از یاد برده ای!!؟؟ کوله بارت ریخت!؟ عیبی ندارد... سبک باشی راحت تر اوج میگیری... زندگی عالیست پس عاشق زندگیت باش
رمانتیکترین دیالوگی که اخیرا شنیدم ؛ نمیدونم میتونیم حال همو خوب کنیم یا نه... یا در آینده میتونیم برای هم خوب باشیم یا بد! ولی من میخوام بجنگم برای تو.. و تو بشی زیباترین نبردی که توش برنده میشم
هیچ کاری وظیفه همسرت نیست بلکه لطف و محبتی هست که به تو داره با هر بار وظیفته گفتن،هم سرد میشه،هم خودشو جزیی از تو نمیدونه،و این یعنی به لرزه دراوردن ستون رابطه عاقل باش و هر روز با قدرشناسی دلگرمش کن