تقویم نجومی پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴
(۲۹ جمادیالاول ۱۴۴۷ – ۲۰ نوامبر ۲۰۲۵)
🕋 مناسبتها و نکات دینی – اسلامی
امروز پنجشنبه، مطابق با تقویم نجومی، ساعت ۱۳:۵۷ قمر از برج عقرب خارج میشود. همچنین ماه در ساعت ۱۰:۲۵ وارد صورت فلکی عقرب خواهد شد.
تأکید میشود که ملاک اصلی در احکام قمر در عقرب، حضور ماه در برج عقرب است و قرار گرفتن ماه در صورت فلکی عقرب، احکام شرعی را شامل نمیشود.
به همین دلیل، امروز نیز بهتر است از کارهای اساسی، زیرساختی و مهم اجتناب شود.
🌙 اوضاع کلی امروز
🤒 بیمار امروز: طبق روایات، بیمار امروز خیلی زود بهبود پیدا میکند.
👶 زایمان: روز مناسبی برای ولادت است و نوزاد، فردی صبور، صالح و آرام خواهد بود.
🚘 مسافرت: سفر امروز مکروه است؛ اما اگر صدقه داده شود، مانعی ندارد.
🔭 احکام نجومی – تأثیر قمر در برج عقرب
با حضور ماه در برج عقرب، امروز از دیدگاه نجومی، زمان مناسبی برای فعالیتهای زیر است:
✳️ تحقیق، بررسی و جستجو
✳️ خرید باغ، مزرعه و زمینهای کشاورزی
✳️ جراحات مرتبط با چشم
✳️ کشیدن دندان
✳️ شخمزدن و امور زراعی
✳️ آبیاری محصولات
✳️ درختکاری و کاشت نهال
✳️ انجام حفاریها
✳️ از شیر گرفتن کودک
🟣 امور معنوی و اعمالی که بهتر است امروز ترک شود
نوشتن حرز
حکاکی دعاها
بستن و همراه داشتن حرز
خواندن نماز مخصوص به این امور
همگی در امروز توصیه نمیشود.
💑 مباشرت (شب جمعه)
در روایات آمده است که مباشرت در شب جمعه ممکن است موجب سقط جنین شود؛ بنابراین پرهیز توصیه میشود.
💇♂ اصلاح سر و صورت
در این روز ماه قمری، کوتاه کردن مو (سر یا صورت) در روایات باعث گوشهگیری و انزوا میشود. بهتر است اصلاح مو به روز دیگری منتقل شود.
💉 حجامت و فصد و خون دادن
خون دادن، حجامت یا فصد امروز باعث نجات از بیماریها و سبک شدن بدن عنوان شده است.
😴 تعبیر خواب شب جمعه
خوابی که در شب جمعه دیده شود، طبق آیه ۳۰ سوره روم:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا...»
نشان میدهد که خواببیننده در کاری وارد میشود که عدهای او را از انجام آن منع میکنند؛ اما تصمیم او درست است و نباید به مخالفتها توجه کند.
تعبیر خواب خود را با این مضمون تطبیق دهید.
💅 گرفتن ناخن
پنجشنبه یکی از بهترین روزهای تقویم برای گرفتن ناخن است و باعث تقویت بینایی، سلامت بدن و رفع دردها میشود.
👕 دوختودوز و لباس نو
امروز برای دوختن یا بریدن لباس جدید روز مبارکی است و در باورها آمده که شخص را به علمآموزی و افزایش فهم و دانش هدایت میکند.
✴️ اوقات استخاره
در روز پنجشنبه، بهترین زمان برای استخاره:
از طلوع فجر تا طلوع آفتاب
و دوباره از بعد از ساعت ۱۲ ظهر تا زمان خواب (عشاء آخر)
❇️ ذکر روز پنجشنبه
ذکر مخصوص امروز:
«لا إله إلّا الله الملک الحق المبین»
و ذکر پس از نماز صبح:
۳۰۸ بار «یا رزاق»
که موجب گشایش رزق و برکت فراوان میشود.
💠 نسبت روز پنجشنبه
طبق روایات، پنجشنبه منسوب به امام حسن عسکری (علیهالسلام) است.
برای چند برابر شدن ثواب اعمال، میتوان کارهای نیک امروز را به ایشان هدیه کرد.
🌸 روز و روزگارتان مهدوی و پر از خیر و برکت 🌸
❤️هم دلی❤️
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 #قشنگه_بخونید 🌸🍃🍃🍃
💞میخندم، بلندتر از همیشه!
به خودم میرسم بیشتر از هر زمانی!
حواسم به آدمای زندگیم هست، بیشتر از هروقت دیگه ای!
به آینده فکر میکنم، رویایی تر از هر زمان دیگه ای!
دلخوشی هام بزرگ نیست اما دلخوشم بهشون بیشتر از تمام روزای دیگه!
هیچ روزنه ای نمیبینم اما امیدوارم، امیدوار تر از همیشه!
زورم خیلی وقتا به زور زندگی نمیرسه اما باهاش رفیقم ، صمیمی تر از همیشه!
کنار همه ی اینا تو زندگی منم غم بوده، دلتنگی و حسرت و پشیمونی بوده، گریه و تنهایی هم بوده
اما از یه روزی به بعد نیمه ی پر لیوان زندگیم رو هم دیدم ، پرتر از همیشه
درست همون جا بود که به زندگی برگشتم 🌺🌺🌺🌺🌺
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌺🍀🌺🍀🌺🍀🌺🍀🌺
#سیاست
❣دلسردی ازهمسر و زندگی را چگونه از بین ببریم❓
افزایش محبت با هدیه
اولین مهارت این هست که بتوانید از تکنیک هدیه دادن استفاده کنید. نیاز نیست که هدیه بزرگ باشد، یا حتما آن را خرید کرده باشید، گاهی یک نوشته چند خطی از ابراز محبت می تواند همسرتان را خوشحال و غافلگیر کند. از علاقه به همسرتان بنویسید. با ظرافت و غافلگیری می توانید صحنه زندگی را متفاوت کنید، تنوع بخشی باعث نشاط فزاینده در زندگی شماست. در آغاز زندگی مشترک انواع تنوع ها باعث لذت بردن از زندگی هست، به همسرتان نشان بدهید که زندگی با او را دوست دارید، هدیه دادن راهی است که زندگی را تنوع می بخشد.
با هدیه همسرتان را غافلگیر و هیجانزاده
کنید، گاهی یک آغوش و یک بوسه پس از رسیدن زن و شوهر به هم در روز حتی بدون بهانه و مقدمه بهترین هدیه هست.
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 #قشنگه_بخونید 🌸🍃🍃🍃
سلام
این متن #عالیه لطفا همه با تامل بخونن خصوصا متاهلین عزیز
🍃🌸
روزی استاد #روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت:"امروز می خواهیم بازی کنیم!"
سپس از انان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود.
خانمی داوطلب این کار شد.استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد.
آن خانم اسامی اعضای خانواده,بستگان,دوستان,
هم کلاسی ها و همسایگانش را نوشت.
سپس استاد از او خواست نام سه نفر را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند.
زن,اسامی هم کلاسی هایش را پاک کرد.
سپس استاد دوباره از او خواست نام پنج نفر دیگر را پاک کند.
زن اسامی همسایگانش را پاک کرد.این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند;
نام مادر/پدر/همسر/و تنها پسرش...
کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود.چون حالا همه
می دانستند این دیگر برای ان خانم صرفا یک بازی نبود.
استاد از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند.
کار بسیار دشواری برای ان خانم بود.
او با بی میلی تمام,
نام پدر و مادرش را پاک کرد.
استاد گفت:"لطفا یک اسم دیگر را هم حذف کنید!"
زن مضطرب و نگران شده بود.
با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد.و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست....
استاد از او خواست سر جایش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟!!"
والدین تان بودند که شما را بزرگ کردند و شما پسرتان را به دنیا آوردید.
شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید!!
دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت.
همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن را بشنوند.
زن به آرامی و لحنی نجوا گونه پاسخ داد:"روزی والدینم از کنارم خواهند رفت
.پسرم هم وقتی بزرگ شود برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری,ترکم خواهد کرد"
پس تنها مردی که واقعا کل زندگی اش را با من تقسیم می کند ,همسرم است!!!
همه دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آنکه زن, حقیقت زندگی را با آنان در میان گذاشته بود برایش کف زدند.
با همسر به از آن باش, که با خلق جهانی
دوست دارم هاشم جان.همدم وهمرازم
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهاردهم وپانزدهم چند دقیقه گیج نگاهش کردم..دوباره با همون
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_شانزدهم
_خب بریم تپه بالا ...یه چشمه کوچیک هم داره ...
با هیجان گفتم:آره بریم...خیلی وقته اونجا نرفتم..
یک ساعتی میشد که به بالای تپه رسیده بودیم به سختی آتیش کوچکی درست کردیم.با خوشحالی دستامو به هم زدمو و بلند گفتم:آخخخخخخخ جووووووون...
فریبا با غرغر گفت:سرخوش...یک ساعته اومدیم تازه تونستیم یه آتیش روشن کنیم...تا ناهار بخوریم برگردیم غروب شده ..مگه نگفتی باید قبل از ظهر برگردی...
_ول کن...ارباب با دوستاش رفته جنگل شکار...تا برگرده شب شده،نمیفهمه ...
هنوز حرفم تموم نشده که فریبا با چشمهایی گرد شده گفت:اون ارباب نیست؟
سریع به پشتم نگاه کردم...ارباب و دو مرد جوان دیگه با اسب روی تپه بالایی ما بودند....
ناخودآگاه رو زمین نشستم و پشت بوته کنارمون پناه گرفتم...
فریبا و زهرا هم دنبال من پشت بوته اومدن..
با صدای آرومی گفتم:مگه اینجا هم تیکا( نوعی پرنده مثل کبک) داره که اینا اینجان؟
همون موقع صدای شلیک گلوله ای باعث شد با وحشت به همدیگه نگاه کنیم...
زهرا با رنگی پریده گفت :مثل اینکه داره ..
فریبا زمزمه وار گفت:جوانه ارباب و دوستاش دارن میان این سمت..حالا چیکار کنیم؟
گره روسریمو محکم کردمو گفتم:بریم بیرون...ما را دیدن..این پشت بمونیم مسخرست..
آروم از پشت بوته بیرون خزیدیم و هرکسی خودشو مشغول کاری نشون داد..
هرچی صدای پای اسبها نزدیکتر میشد قلبم تندتر میزند...
وقتی نزدیکمون شدن سرعتشون را کم کردند اما از اسبهاشون پیاده نشدند...
سه نفری به ارباب سلامی دادیم ....
ارباب فقط سرش رو تکون داد و همراهانش هم علیک کوتاهی گفتند...
ارباب با نگاهی تمسخرآمیز به آتیش کوچکمون و بادمجون ها نگاه کرد گفت:
ما چند تا پرنده زدیم..اگه میخواین بذاریم برای شما؟
زهرا و فریبا خوشحال شدند، ولی قبل از اینکه حرفی بزنند سریع گفتم:نه ممنون آقا ...ما نمیخوایم...
ارباب بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و رو به دوستاش گفت: بریم، شما هم چند تا بوته خار بسوزونید تا آتیشتون بگیره ...
خواستم جوابی بدم که سریع از کنارمون رد شدند...
^چرا نذاشتی بهمون پرنده رو بدن؟الان باید گوجه بادمجون بخوریم...
با حرص گفتم:یادت رفته اون اربابه؟
بعد از خوردن ناهار سینی به دست به سمت چشمه میرفتم که پام به سنگ کوچکی گیر کرد و زمین خوردم.....تمام وسایل تو سینی روی زمین ریخته...بلند شدم و وسایلامو جمع کردم...قاشقم زیر بوته رفته بود ....دستمو بردم زیر بوته که یه دفعه سوزش شدیدی روش احساس کردم....سریع دستمو بیرون کشیدم و با دیدن ماری که از بوته بیرون اومد
جیغ کوتاهی کشیدمو پا به فرار گذاشتم...
درد و سوزش بدی توی دستم پیچید...
فرح فریبا به طرفم دوییدن چی شده؟
- مار زده چیزی نیس .... مارش کوچیک بود،باید برم خونه تا خاله زخممو ببنده...
چند قدم پایین تر ارباب را دیدم که زیر درختی، تنها، کنار آتیش نشسته بود ...پس دوستاش کجان؟
سوزش دستم هر لحظه بیشتر میشد ....مار به اون کوچیکی چه بلایی سرم اورد...شانس هم
ندارم...چه زود برگشته...حالا جوابشو چی بدم؟
با بیحالی از کنار ارباب رد شدم و سلامی دادم...
با تعجب بهم نگاه کرد و با جدیت گفت:
توهنوز خونه نرفتی؟
تا اومدم جوابشو بدم دوباره پرسید:
جوانه حالت خوبه؟چرا رنگت پریده؟
با بیحالی و ضعفی که هرلحظه بیشتر میشه دستمو نشونش دادمو گفتم:
مار نیشم زد الان...اما مارش خطرناک نبود. وقتی براش از مار کوچولویی که نیشم زده بود گفتم خیلی جا خورد !گفت
همین جا بشین تا برگردم ...
خودش به سمت اسبش دوید و از پالان اسبش طنابی را بیرون آورد..با تعجب به حرکاتش نگاه میکردم...دوباره به سمت من دوید.
_ارباب چی شده؟
قبل از اینکه بفهمم چه خبره منو با طناب به درخت بست
خیلی ترسیده بودم.....مرتب تقلا میکردم و میگفتم:ارباب چیکار میکنی؟
طناب دستمو محکم میکنه و میگه:آروم بگیر و دختر خوبی باش...
با کلافگی گفتم :ولم کن...
بالای دستمو باهاش بست..
_ ارباب دستم درد گرفت...اینو باز کنین لطفا..
با لحن محکم و صدای بلندی گفت:جوانه فقط ساکت بشین ....
احساس سرگیجه میکردم...
حالا روی زمین زانو زده بود چاقوش رو روی آتیش گرفته بود...عرق روی پیشونیش نشسته و هرچند دقیقه
یکبار نگاهی به من مینداخت....
ارباب دستمو باز کن تورا خدا من که کاری نکردم ...
با حرص پرسید:کی نیشت زد؟
تا اومدم جوابشو بدم از کنار آتش بلند شد و با چاقو سمتم اومد
وحشتزده به چاقوی دستش خیره شدم...با صدای لرزونی میگم:ارباب میخوای ..
وسط حرفم پرید و گفت: باید روی زخمتو شکاف بدم...
از ترس همه دردام و فراموش کردم و شروع کردم به تقلا کردن تا خودمو آزاد کنم..
داد زد:جوانه آروم بگیر...نباید زیاد تکون بخوری...
همش جیغ میزدم :نه...نه...بخدا من کاری نکردم ... دست خودم نبود مدام صورت بهرام خان رو میدیدم...
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرایش و دلبری خانما....
تو ذهن بعضی مردها....
🎵دکتر عزیزی
❤️
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به جااینکه ساعت ها گوشی و تبلت📱 دست بچت بدی تو خونه و مغزشو 🧠
از کار بندازی بهت پیشنهاد میکنم یه نابغه چند زبانه تربیت کنی👨🎓
بدون کلاس رفتن و اذیت با روش ایمرژن به کودک ۰تا ۱۰ سالت چند زبان زنده دنیارو آموزش میدیم👅🌏👌
من دکتر فاتحی هستم و اینجا با تضمین بازگشت وجه تورو دعوت به آموزش زبان انگلیسی و عربی به کودکت میکنم که آیندشو بسازی👇
https://eitaa.com/joinchat/1506739015Ceca219ed5e
پرورش نخبه= آینده شغلی روشن✨️
آموزش به صورت تضمینی میباشد✅️