eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
✍🏻وقت مشترک همسران عزیز! 🍂🍃تفریحات شبانه با همسر خود داشته باشید. •●یک راز ازدواج موفق گذراندن زمان با شریک زندگیتان است. برای یکدیگر وقت بگذارید و در آن زمان هر چیزی که موجب حواس‌پرتی شما از قرارتان می‌شود را دور کنید.🍂🍃 ❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 #قشنگه_بخونید 🌸🍃🍃🍃
سلام این متن لطفا همه با تامل بخونن خصوصا متاهلین عزیز 🍃🌸 روزی استاد وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت:"امروز می خواهیم بازی کنیم!" سپس از انان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود. خانمی داوطلب این کار شد.استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد. آن خانم اسامی اعضای خانواده,بستگان,دوستان, هم کلاسی ها و همسایگانش را نوشت. سپس استاد از او خواست نام سه نفر را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند. زن,اسامی هم کلاسی هایش را پاک کرد. سپس استاد دوباره از او خواست نام پنج نفر دیگر را پاک کند. زن اسامی همسایگانش را پاک کرد.این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند; نام مادر/پدر/همسر/و تنها پسرش... کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود.چون حالا همه می دانستند این دیگر برای ان خانم صرفا یک بازی نبود. استاد از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند. کار بسیار دشواری برای ان خانم بود. او با بی میلی تمام, نام پدر و مادرش را پاک کرد. استاد گفت:"لطفا یک اسم دیگر را هم حذف کنید!" زن مضطرب و نگران شده بود. با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد.و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست.... استاد از او خواست سر جایش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟!!" والدین تان بودند که شما را بزرگ کردند و شما پسرتان را به دنیا آوردید. شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید!! دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت. همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن را بشنوند. زن به آرامی و لحنی نجوا گونه پاسخ داد:"روزی والدینم از کنارم خواهند رفت .پسرم هم وقتی بزرگ شود برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری,ترکم خواهد کرد" پس تنها مردی که واقعا کل زندگی اش را با من تقسیم می کند ,همسرم است!!! همه دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آنکه زن, حقیقت زندگی را با آنان در میان گذاشته بود برایش کف زدند. با همسر به از آن باش, که با خلق جهانی دوست دارم هاشم جان.همدم وهمرازم جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهاردهم وپانزدهم چند دقیقه گیج نگاهش کردم..دوباره با همون
_خب بریم تپه بالا ...یه چشمه کوچیک هم داره ... با هیجان گفتم:آره بریم...خیلی وقته اونجا نرفتم.. یک ساعتی میشد که به بالای تپه رسیده بودیم به سختی آتیش کوچکی درست کردیم.با خوشحالی دستامو به هم زدمو و بلند گفتم:آخخخخخخخ جووووووون... فریبا با غرغر گفت:سرخوش...یک ساعته اومدیم تازه تونستیم یه آتیش روشن کنیم...تا ناهار بخوریم برگردیم غروب شده ..مگه نگفتی باید قبل از ظهر برگردی... _ول کن...ارباب با دوستاش رفته جنگل شکار...تا برگرده شب شده،نمیفهمه ... هنوز حرفم تموم نشده که فریبا با چشمهایی گرد شده گفت:اون ارباب نیست؟ سریع به پشتم نگاه کردم...ارباب و دو مرد جوان دیگه با اسب روی تپه بالایی ما بودند.... ناخودآگاه رو زمین نشستم و پشت بوته کنارمون پناه گرفتم... فریبا و زهرا هم دنبال من پشت بوته اومدن.. با صدای آرومی گفتم:مگه اینجا هم تیکا( نوعی پرنده مثل کبک) داره که اینا اینجان؟ همون موقع صدای شلیک گلوله ای باعث شد با وحشت به همدیگه نگاه کنیم... زهرا با رنگی پریده گفت :مثل اینکه داره ..‌ فریبا زمزمه وار گفت:جوانه ارباب و دوستاش دارن میان این سمت..حالا چیکار کنیم؟ گره روسریمو محکم کردمو گفتم:بریم بیرون...ما را دیدن..این پشت بمونیم مسخرست.. آروم از پشت بوته بیرون خزیدیم و هرکسی خودشو مشغول کاری نشون داد.. هرچی صدای پای اسبها نزدیکتر میشد قلبم تندتر میزند... وقتی نزدیکمون شدن سرعتشون را کم کردند اما از اسبهاشون پیاده نشدند... سه نفری به ارباب سلامی دادیم .... ارباب فقط سرش رو تکون داد و همراهانش هم علیک کوتاهی گفتند... ارباب با نگاهی تمسخرآمیز به آتیش کوچکمون و بادمجون ها نگاه کرد گفت: ما چند تا پرنده زدیم..اگه میخواین بذاریم برای شما؟ زهرا و فریبا خوشحال شدند، ولی قبل از اینکه حرفی بزنند سریع گفتم:نه ممنون آقا ...ما نمیخوایم... ارباب بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و رو به دوستاش گفت: بریم، شما هم چند تا بوته خار بسوزونید تا آتیشتون بگیره ... خواستم جوابی بدم که سریع از کنارمون رد شدند... ^چرا نذاشتی بهمون پرنده رو بدن؟الان باید گوجه بادمجون بخوریم... با حرص گفتم:یادت رفته اون اربابه؟ بعد از خوردن ناهار سینی به دست به سمت چشمه میرفتم که پام به سنگ کوچکی گیر کرد و زمین خوردم.....تمام وسایل تو سینی روی زمین ریخته...بلند شدم و وسایلامو جمع کردم...قاشقم زیر بوته رفته بود ....دستمو بردم زیر بوته که یه دفعه سوزش شدیدی روش احساس کردم....سریع دستمو بیرون کشیدم و با دیدن ماری که از بوته بیرون اومد جیغ کوتاهی کشیدمو پا به فرار گذاشتم... درد و سوزش بدی توی دستم پیچید... فرح فریبا به طرفم دوییدن چی شده؟ - مار زده چیزی نیس .... مارش کوچیک بود،باید برم خونه تا خاله زخممو ببنده... چند قدم پایین تر ارباب را دیدم که زیر درختی، تنها، کنار آتیش نشسته بود ...پس دوستاش کجان؟ سوزش دستم هر لحظه بیشتر میشد ....مار به اون کوچیکی چه بلایی سرم اورد...شانس هم ندارم...چه زود برگشته...حالا جوابشو چی بدم؟ با بیحالی از کنار ارباب رد شدم و سلامی دادم... با تعجب بهم نگاه کرد و با جدیت گفت: توهنوز خونه نرفتی؟ تا اومدم جوابشو بدم دوباره پرسید: جوانه حالت خوبه؟چرا رنگت پریده؟ با بیحالی و ضعفی که هرلحظه بیشتر میشه دستمو نشونش دادمو گفتم: مار نیشم زد الان...اما مارش خطرناک نبود. وقتی براش از مار کوچولویی که نیشم زده بود گفتم خیلی جا خورد !گفت همین جا بشین تا برگردم ... خودش به سمت اسبش دوید و از پالان اسبش طنابی را بیرون آورد..با تعجب به حرکاتش نگاه میکردم...دوباره به سمت من دوید‌. _ارباب چی شده؟ قبل از اینکه بفهمم چه خبره منو با طناب به درخت بست خیلی ترسیده بودم.....مرتب تقلا میکردم و میگفتم:ارباب چیکار میکنی؟ طناب دستمو محکم میکنه و میگه:آروم بگیر و دختر خوبی باش... با کلافگی گفتم :ولم کن... بالای دستمو باهاش بست.. _ ارباب دستم درد گرفت...اینو باز کنین لطفا.. با لحن محکم و صدای بلندی گفت:جوانه فقط ساکت بشین .... احساس سرگیجه میکردم... حالا روی زمین زانو زده بود چاقوش رو روی آتیش گرفته بود...عرق روی پیشونیش نشسته و هرچند دقیقه یکبار نگاهی به من مینداخت.... ارباب دستمو باز کن تورا خدا من که کاری نکردم ... با حرص پرسید:کی نیشت زد؟ تا اومدم جوابشو بدم از کنار آتش بلند شد و با چاقو سمتم اومد‌‌ وحشتزده به چاقوی دستش خیره شدم...با صدای لرزونی میگم:ارباب میخوای .. وسط حرفم پرید و گفت: باید روی زخمتو شکاف بدم... از ترس همه دردام و فراموش کردم و شروع کردم به تقلا کردن تا خودمو آزاد کنم.. داد زد:جوانه آروم بگیر...نباید زیاد تکون بخوری... همش جیغ میزدم :نه...نه...بخدا من کاری نکردم ... دست خودم نبود مدام صورت بهرام خان رو میدیدم...
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرایش و دلبری خانما.... تو ذهن بعضی مردها.... 🎵دکتر عزیزی ❤️
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به جااینکه ساعت ها گوشی و تبلت📱 دست بچت بدی تو خونه و مغزشو 🧠 از کار بندازی بهت پیشنهاد میکنم یه نابغه چند زبانه تربیت کنی👨‍🎓 بدون کلاس رفتن و اذیت با روش ایمرژن به کودک ۰تا ۱۰ سالت چند زبان زنده دنیارو آموزش میدیم👅🌏👌 من دکتر فاتحی هستم و اینجا با تضمین بازگشت وجه تورو دعوت به آموزش زبان انگلیسی و عربی به کودکت میکنم که آیندشو بسازی👇 https://eitaa.com/joinchat/1506739015Ceca219ed5e پرورش نخبه= آینده شغلی روشن✨️ آموزش به صورت تضمینی میباشد✅️
🦋🦋🦋 زن جمال زندگی است🥰 و مرد جلال آن! 👌 بانو مهمترین کار تو این است که غرور شوهرت نشکند.❌️ آقا کار اصلی تو هم اینست که گلِ لطافت و عاطفه همسرت پژمرده نشود🌹 زن هاى زیبا ذهن و چشم هاى یک مرد را تسخیر میکنند زن هاى عاقل قلب♥️ و دستهایش را و زن هاى مهربان روح و وجودش را...! پس یک زن زیبا، عاقل و مهربان باشیم.🌹🥰 @daneshanushe✍️
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 قلبتان را باور کنید... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 دلوین جانم این مطلب خیلی قشنگه لطفا بزار کانال همه بخونن 👇 رنج از اشتباهی که از تصمیم خودتان نشات می گیــرد بهتر از پاداشی است که نتیجه تصمیم دیگران در حق شما باشــد در حین تصمیم گرفتن فقط به حرف قلبتان باور داشته باشیــد و آن بهترین تصمیم است حتی اگر شکست هم می خورید که چیزی در نزدیکی های محال است باز بهترین تصمیم است و خواهد مانــد چون هیچ کس به اندازه خودتان صلاح شما را نمی خواهــد هیچ کس به اندازه خودتان شما را دوست ندارد زندگی و موفقیت شما برای هیچ کس جز خودتان اهمیت ندارد پس افسار تصمیمات خود را همیشه و در هر زمان در دست بگیریــد و مبادا به کسی حتی به امانت هم ندهیــد این که اجازه دهیــد دیگران درمورد شما صاحب نظر باشنــد یعنی بی عرضه بودن خود را به نمایش گذاشتن و بس نمی گویم یه دنده باشیــد و حرف هیچ کس را گوش ندهیــد بالعکس به حرف همه با جان و دل گوش دهیــد سعی کنیــد از تجربیات گوینده که در سخنانش نهفته است بیشترین و بهترین سود را ببریــد ولی در آخر کاری را انجام دهیــد که به نظرتان بهترین است همیشه اول به خدا و بعد به خودتان ایمان و اطمینان کامل داشته باشیــد. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تربیت‌ فرزند به فرزندتان نگویید : آفرین ۱۸ گرفتی ولی توانایی های تو در حد ۲۰ هستش تو دو ساعت بخونی ۲۰ میگیری! جمله اول شما، جمله ای مثبت و تحسین برانگیز است اما همین که بعد از آن از کلمه «ولی» استفاده می کنید، تمام تاثیر مثبت آن را خنثی کرده اید. در واقع شما در جمله دوم گله و شکایت خود را بروز می دهید و همین جمله است که تاثیر منفی بر فرزند تان می گذارد و باعث کاهش اعتماد به نفس او می شود. به او بگویید چقدر خوشحال هستید که موفق شده و به پیشرفت او ایمان دارید. قسمت آخر جمله، در ذهن کودک می ماند و نه بقیه صحبت ها ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
واقعا تا به ڪی ...؟ قضاوت، غیبت، تهمت چرا نمیفهمیم این ها تاوان دارد... دل شڪستن دارد ... چرا متوجه نیستیم این ها به ما مربوط نیست فلانی دزده ... فلانی زشته ... فلانی خیانت ڪرده و ... چرا ڪسی متوجه زندگی شخصی خودش نیس همه خدا شدند ... همه قاضی شدند ... همه گناهڪارند جز خودمان ... ای ڪاش این را بدانیم در هر قبری فقط یک نفر دفن میشود ... پس فڪر اعمال و افڪار خودتان باشید ... فقط ڪافیست پاهایتان را ڪمی از زندگی بقیه بیرون بڪشید... باور ڪنید خودتان هم آرام میشوید ..