آرامش دارم چون میدونم چیزی که برای منه،
من رو گُم نمیکنه،
و چیزی که برای من نبوده،هیچ وقت
تو زندگیم نمی مونه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_هفدهم داد زد :یه دقیقه آروم بگیر... کاریت ندارم میخوام سم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_هجدهم
با کلافگی گفتم:چی شده امروز؟
باز هم سکوت..
ملیحه آروم رو به خاله گفت:بالاخره میفهمه....الان بگیم که بهتره..
خاله چی میگه ملیحه؟مگه مهمون های ارباب کیا هستن؟
خاله با صدای آرومی گفت:بهرام خان و خونوادش..
برای یه لحظه تموم اون روزای سخت از جلو چشمام رد شد ،صدای شلاق های بهرام خان تو گوشم پیچید و دوباره لحظه سوختن دستام تو آتیش تنور جلوی چشمام نقش بست .
بغضی که توی گلوم بسته شده بود و فرو دادم و گفتم :پس خیلی کار داریم ...
نزدیک های غروب بود ....
ملیحه:جوانه تو برو ...دیگه کاری نمونده....خسته شدی...
همونطور که هیزم ها را جابه جا میکردم گفتم:نه خسته نیستم..
بوی خوش غذاها در فضای مطبخ پیچیده بود ...همه از صبح در
تکاپو برای مهمانی شب بودند....
متوجه نگاه های دلسوزانه خاله و ملیحه هستم که با لبخندهای دروغی سعی دارن خودشون رو عادی نشون بدن
خاله بتول:ملیحه برو از چشمه آب بیار ...
ظرفی برداشتمو و گفتم من میرم...
تو دلم گفتم :میرم...میرم....کاش می شد برای همیشه برم...
از مطبخ بیرون اومدم ...هوا رو به تاریکی بود ...دلم بیشتر گرفت ...نگاهم به جنگلهای رو برو افتاد بغضم ترکید ....دوست دارم ظرف تو دستم رو در حیاط پرت کنم و به سمت جنگل بدوم.....برم جایی که هیچ کسی نباشه...
نگاه غمگینم رو از جنگل گرفتم و به سمت در رفتم...ارباب در حالی که افسار اسبش را در دست دارد داخل حیاط شد
سلامی دادم و از کنارش رد شدم...میدونم تمام آب های چشمه را هم بیاورم ،رنجش من از بهرام خان رو پاک نمیکنه....
_کجا داری میری دم غروبی؟
سرم را پایین انداختمو جواب دادم:میرم چشمه آب بیارم..
به چکمه هایش خیره شده ام و منتظرم تا اجازه رفتن بده ....وقتی سکوتش طولانی شد ناچار سرم را بلند کردم
معنی نگاهش را نمی فهمیدم...
آروم گفتم :با اجازه و از کنارش رد شدم
وقتی به خودم اومدم که آب از سر ظرف سرازیر شده بود و اشک از چشم های من...
ظرف آب رو کناری گذاشتم و سرم رو زیر آب سرد چشمه بردم ...دوباره ظرف رو برداشتم و به سمت خونه رفتم ...
(عمارت ارباب)
ارباب برای خودش لیوانی آب ریخت و گفت:وضع باغ ها چطوره ؟
آقا بزرگ با دهان پر از غذا جواب داد:
بد آقا..بد..دوروز بالا سر کارگر نباشی همه چی از دستت در رفته ...
ارباب حرفی نزد و همه مشغول غذا خوردن بودند...
خانم بزرگ مادر بهرام خان سکوت رو شکست و گفت:آقا زاده شناختیندخترام هستن ها....
ارباب ابرویی بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت:نمیدونستم...
خانم بزرگ با لبخند گفت:البته حق هم دارید نشناسید....آخرین باری که شما دیدینشون بچه سال بودند....الان دیگه
هرکدومشون برا خودشون خانومی شدند...
ارباب نگاه سردی به دخترها که با خجالت سر به زیر انداخته بودند کرد ...طوری رنگ به رنگ می شدند که انگار خواستگاریشونه!
با پوزخند رو به آقا بزرگ که با ولع تکه ای مرغ را میخورد گفت:از خودتون پذیرایی کنید..من اهل تعارف کردن نیستم و بدون توجه به نگاه پر ازخشم خانم بزرگ با آرامش جرعه ای دیگر از لیوان آبش رو خورد...
یکی از دخترها با ادا گفت:چقدر جای پدر و مادرتون خالیه...ان شا ا... که زودتر کسالت پدرتون برطرف بشه و برگردند...
ارباب تنها لبخند بی روحی زد....
آقابزرگ بدون توجه به دخترش روبه بهرام خان گفت:بهرام چرا ساکت نشستی؟بالاخره شما دوستهای قدیمی بعد مدت ها باید کلی حرف نگفته باهم داشته باشین ...
همون موقع در باز شد و ملیحه داخل شد:آقا چیزی لازم ندارین؟
ارباب با دست اشاره ای کرد که برود...
بهرام خان باری دیگر سرخورده به ظرف غذاش خیره شد...هربار با باز شدن این در منتظر ورود جوانه بود....سرش را که بلند کرد نگاهش با نگاه تمسخرآلود ارباب گره خورد و خشمش را بیشتر کرد
**
آقا بزرگ دست ارباب را فشرد و گفت
پسرجان تا ییلاق هستی بیشتر به ما سر بزن...
ارباب سری تکان داد و گفت:حتما ....
خانوم بزرگ هم که دوباره فرصتی پیدا کرده بود گفت:پس منتظر هستیم....خوشحالمون می کنین ...
ارباب نگاهی به دخترها انداخت و با پوزخند گفت:میدونم ....
خانم بزرگ به زور لبخندش را حفظ کرد و بعد از خداحافظی همراه دخترهایش از حیاط خارج شد...
ارباب دست بهرام خان را گرفت و به آقابزرگ گفت:شما بفرمایید....من و بهرام با هم یه حرفایی داریم هنوز...
آقابزرگ خندید و دستی به شانه ارباب زد و گفت:قدر این لحظه ها رو بدونین جوونها... خداحافظ...
ارباب:بریم یه قدم بزنیم؟
بهرام با لبخند جواب داد:هرچی شما بگی....
ارباب دستهایش را در جیب کتش فرو برد و بدون توجه به بهرام راه افتاد...
بعد از مدتی که در سکوت جاده خاکی را طی کردند بهرام پرسید:کجا داریم میریم مهران؟
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 شبی پر از آرامش
🌺دلی شاد و بی غصه
🌸یک زندگی آرام
🌺و یک دعای خیر از ته دل
🌸نصیب لحظه هاتون
شبتون بخیر
👇 تقویم نجومی اسلامی – جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴
۳۰ جمادیالاول ۱۴۴۷ | ۲۱ نوامبر ۲۰۲۵
امروز جمعه، روزی سرشار از انرژیهای مثبت آسمانی است؛ روزی که بسیاری از کارها با برکت، گشایش و آرامش همراه میشود. اگر قصد انجام تصمیمهای مهم داری، امروز زمان مناسبی است!
🌙⭐ احکام و توصیههای دینی امروز
امروز برای کارهای زیر بسیار نیک و پربرکت است:
امور ازدواجی؛ از خواستگاری گرفته تا شروع زندگی
خریدهای مهم و تهیه مایحتاج
فعالیتهای کشاورزی و امور زراعی
درختکاری و کاشت نهالهای جدید
آغاز ساختوساز و کلنگزنی ساختمان
اهدای خون
شروع درمان و پیگیریهای پزشکی
شراکت و توافقات مالی
دیدارها و ملاقاتها
🚘 مسافرت
مسافرت امروز خوب است، اما حتماً صدقه داده شود تا همراه با ایمنی و خیر باشد.
👶 زایمان
زایمان در این روز نویدبخش تولد فرزندی راستگو، درستکار و صاحب مقام است.
🔭 احکام و اختیارات نجومی امروز
قمر در برج قوس قرار دارد و این موقعیت نجومی، فضا را برای برخی کارها فوقالعاده مناسب کرده است:
✳️ جابجایی، اسبابکشی و ورود به مکان جدید
✳️ امور ازدواجی
✳️ یادگیری، آموزش، کلاسها و مطالعات
✳️ آغاز کسبوکار یا شروع یک پروژه کاری
✳️ تجارت، بازرگانی و عقد قراردادها
🟣 نگارش دعا، حرز، حکاکی و بستن حرز
👩❤️👨 مباشرت و انعقاد نطفه
مباشرت امشب و فرداشب (شنبه) مناسب نیست؛ طبق نقلها ممکن است فرزند چنین شبی دچار صرع یا غش شود.
💇 اصلاح سر و صورت
کوتاهکردن مو در چنین روزی باعث دفع بلاها و ایمنی از گرفتاریها میشود.
💉 حجامت، فصد و زالو
حجامت یا زالو انداختن در این روز نه توصیه شده و نه منع شده؛ یعنی حکمی برای آن ذکر نشده است.
😴 تعبیر خواب شب جمعه
خوابی که در شب شنبه دیده شود، از محتوای آیه ۱ سوره حمد الهام میگیرد:
«الحمدلله رب العالمین»
معنی آن:
خبر یا نامهای از سوی شخصی بزرگمرتبه به بیننده خواب میرسد و سبب شادی و گشایش او میشود.
✂️ گرفتن ناخن
جمعه یکی از بهترین روزهای ماه برای ناخن گرفتن است:
✔️ افزایش روزی
✔️ رفع فقر
✔️ افزایش عمر
✔️ سلامتی و نشاط
👕 دوختودوز و لباس نو
امروز برای بریدن و دوختن لباس نو بسیار نیکو و مبارک است و برکت و طول عمر به همراه دارد.
✴️ وقت مناسب برای استخاره
از اذان صبح تا طلوع آفتاب
و از بعد از زوال ظهر تا ساعت ۱۶
❇️ ذکر ویژه روز جمعه
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم → ۱۰۰ مرتبه
ذکر پس از نماز صبح: ۲۵۶ مرتبه "یا نور"؛ موجب عزت و محبوبیت در چشم مردم میشود.
💠 ویژه روز جمعه
جمعه منسوب به حضرت حجت بن الحسن العسکری (عج) است.
امروز توصیه شده کارهای نیک خود را به ایشان هدیه کنیم تا ثواب چندبرابر نصیبمان گردد.
خانمها بخوانند
❤️عشق و محبت میان مادرشوهر و همسرتان را بپذیرید
و آن را به رسمیت بشناسید.
آنها مادر و فرزند هستند
و باید عاشقانه یکدیگر را دوست بدارند و این دوست داشتنشان را ابراز کنند.
❤️ این عشق و محبت از چشمهای دیگر جاری میشود
و چیزی از سرچشمه عشق و محبت میان شما و همسرتان کم نمیکند.
پذیرفتن و نشان دادن همین موضوع تا حدود زیادی مشکلات میان شما و مادرشوهرتان را حل خواهد کرد.👌
💌در تمام «مدت زمانی» که شما
به موسیقیهای غمانگیز گوش میدهید
یا فیلمها و سریالهای غم انگیز یا استرس زا تماشا میکنید
یا درباره یک خاطره یا گذشته غمانگیز
یا ماجراهای کلافه کننده روزانه
بدرفتاری های دیگران
اخبار رسانههای
و بسیاری از موضوعات منفی صحبت میکنید
شما روی فرکانس پایین هستید و سطح انرژی خود را کاهش میدهید
چرا که بر خلاف جهت انرژی کائنات در حرکتید پس انرژی زیادی از دست میدهید.
تحقیقات ثابت کردهاند در این حالتها (استرس، اندوه، خشم، ترس، نفرت و...)
تعداد گلبولهای سفید خون کاهش پیدا کرده و سیستم ایمنی بدن ضعیف میشود
و در نتیجه بدن انسان مستعد پذیرش انواع بیماریها خواهد بود.
نتیجه : مراقب چشمها، گوشها و زبان خود باشیم.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔸 گاهی سکوت، احترام است؛ گاهی بیان، صداقت. هنرِ رابطه آن است که بدانیم کِی باید گفت و کِی باید نشنید.
تندیِ زبان، میتواند سالها دوستی را در یک لحظه ویران کند.
🌸 مراقب باشیم، که دلها از جنس شیشهاند.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_هجدهم با کلافگی گفتم:چی شده امروز؟ باز هم سکوت.. ملیحه آ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_نوزدهم
مهران کوتاه و با لحن سردی جواب داد:
چشمه ....
دو مرد روی تخته سنگ بزرگی کنار چشمه نشستند و به آسمان پرستاره شب چشم دوختند..
بهرام با صدای آرامی گفت:کجا بودی این مدت؟
مهران سنگ ریزه ای داخل چشمه پرتاب کرد و گفت:شهر،یه سری کار برام پیش اومد..تو چی؟
_منم کار می کردم..
پوزخندی که بر لبهای ارباب نشست از دید بهرام مخفی نماند.....
باز هم سکوت...
بهرام همانطور که به آسمان نگاه میکرد پرسید:چه خبر از اون دختره؟؟
مهران با صدای خش داری گفت:کدوم دختره؟
بهرام:همون کارگره.... اسمش یادم نی...جوانه بود؟درست یادم نیست...
مهران به چشمهایش زل زد و گفت:
ولی اون تو رو خوب یادشه..
بهرام شانه ای بالا انداخت و گفت:
باید هم یادش بمونه....دختره ی دزد...
ارباب یقه بهرام را گرفت و او را بلند کرد و محکم به تنه درخت پیر کنار چشمه کوبید،از بین دندان های به هم فشرده اش گفت:از این که نادون فرض بشم متنفرم ...
بهرام بدون اینکه تلاشی کند تا لباسش را از چنگ مهران دربیاره گفت:چت شده مهران؟
مهران در حالی که از شدت عصبانیت نفس نفس می زد،تنها در سکوت با خشم نگاهش کرد..
بهرام دستهایش را به دو طرف باز کرد و با ناباوری گفت:تو داری به خاطره...به خاطر اون دختره با من اینجوری می کنی؟
مهران دوباره او را به درخت کوبید که صدای ناله اش بلند شد،فریاد کشید:نه نادون...بخاطر اون دختره نیست....به خاطر خودته ....
حالا بهرام هم عصبی بود....با لحن تندی گفت:من نمیفهمم چی میگی مهران ...
مهران یقه اش را رها کرد و دوباره روی تخته سنگ نشست...بهرام هم آروم کنارش نشست و دستش روا روی شونه اون گذاشت....مهران دستش رو به شدت پس زد...
^مهران ...بس کن....نگاه کن...منم بهرام....رفیق بچگیت..
مهران به چشمهاش نگاه کرد و زمزمه وار گفت:نه...نمیشناسمت...رفیقم بودی ولی دیگه نمیشناسمت...و بلندتر فریاد کشید:نمیشناسمت....دورادور ازت خبر میگرفتم....یه چیزایی شنیدم...گذاشتم پای شیطنتهای جوونی..چه
بدونم،خامی....اما.با نفرت به او نگاه کرد و گفت:دستهای کباب شده یه دختر بچه رو پای چی بذارم بهرام؟
بهرام با عصبانیت بلند شد و گفت:شب خوش...
مهران بدون اینکه به او نگاه کند با عصبانیت فریاد کشید:بشین سرجات....حرفام تموم نشده..
بهرام سر جایش نشست و با کلافگی گفت:می شنوم ...
نه..تو باید بگی من بشنوم..
_چی بگم؟ -
مهران با عصبانیت داد کشید:حرف بزن بهرام...حرف بزن ....
بهرام با پوزخند گفت:چیه؟نکنه دوسش داری؟و بعد با عصبانیت گفت:من فقط ادبش کردم .
مهران با خشم :ادبش کردی؟؟ادبش کردی؟ دستاشو دیدی؟
بهرام:بسه مهران...با رعیت باید همین جوری رفتار کرد...وگرنه دیگه نمیشه حریفشون شد...
ارباب چنگ در موهای بهرام انداخت و سرش را جلو آورد....شمرده شمرده و با خشم گفت:دستاشو دیدی؟
لبخند زشتی که بر لب های بهرام نشست، ارباب رو دیوانه کرد....
موهایش را کشید و او را کنار چشمه برد...
بهرام: مهران چیکار میکنی؟
مهران سرش را در آب چشمه فرو کرد و با قدرت فشار داد......
بعد از چند لحظه سرش را از آب بیرون آورد و ه او نگاه کرد:دستهاشو دیدیییی؟
بهرام نفس عمیقی کشید و گفت:د
چت شده مهران ؟ این کارا چیه؟
مهران دوباره سرش را زیر آب گرفت....بهرام با تمام قدرت سعی میکرد دستهاش را پس بزنه،ولی مهران حالی داشت که هیچ کس حریفش نمی شد،دوباره سرش را بالا کشید...
این بار بهرام بی حال شده بود و به سختی نفس می کشید....بریده بریده گفت:مهر..ان...بس کن......
مهران سرش را پایین برد و با خشم غرید:میخوام ادبش کنم...
سرش را زیر اب برد.... دستهای بهرام آرام آرام شل شدن..مهران با خشونت سرش را از آب بیرون کشید.....
بهرام با صدایی بغض آلود التماس میکرد:مهر..ان...ولم..کن..نمیی..تونم..نفسم..با..لا..نمیا..د...و طوری به گریه افتاد که شانه هایش میلرزید...
مهران اون رو محکم روی گلهای های جمع شده پایین چشمه پرت کرد...
خودش به درخت تکیه داد و به بهرام که بی حال افتاده بود خیره شد...
مهران با صدای گرفته ای گفت:
پاشو.... خودتو جمع کن از جلوی چشمم برو ....
بهرام از جایش بلند نشد .. سرش رو پایین انداخته بود و حرفی نمیزد...
مهران با لحن پرکنایه ای گفت:پاشو بهرام خان......
مهران با صدای بغض آلودی گفت: انقدر تو بهرام خان بودن گم شدی ،که دیگه رفیقمو نمیبینم بهرام...همه دوستام پشتمو خالی کردن....این هم از تو..
بهرام با صدای آرامی گفت:مهران..
مهران حرفش رو قطع کرد و گفت: فقط برو....
بهرام به سختی از جایش بلند شد...همه لباسهایش گلی و خیس شده بودند و از سرما میلرزید....هنوز چند قدم دور نشده بود که با شنیدن صدای مهران ایستاد
چکمه ها تو درآر!
بهرام با تعجب گفت:چی؟!
روی خاک راه برو، شاید یادت بیاد چی بودی ..
-مهران تمومش کن!
ارباب با صدای بلندی گفت:کاری که گفتم را بکن!