eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_هجدهم با کلافگی گفتم:چی شده امروز؟ باز هم سکوت.. ملیحه آ
مهران کوتاه و با لحن سردی جواب داد: چشمه .... دو مرد روی تخته سنگ بزرگی کنار چشمه نشستند و به آسمان پرستاره شب چشم دوختند.. بهرام با صدای آرامی گفت:کجا بودی این مدت؟ مهران سنگ ریزه ای داخل چشمه پرتاب کرد و گفت:شهر،یه سری کار برام پیش اومد..تو چی؟ _منم کار می کردم.. پوزخندی که بر لبهای ارباب نشست از دید بهرام مخفی نماند..... باز هم سکوت... بهرام همانطور که به آسمان نگاه میکرد پرسید:چه خبر از اون دختره؟؟ مهران با صدای خش داری گفت:کدوم دختره؟ بهرام:همون کارگره.... اسمش یادم نی...جوانه بود؟درست یادم نیست... مهران به چشمهایش زل زد و گفت: ولی اون تو رو خوب یادشه.. بهرام شانه ای بالا انداخت و گفت: باید هم یادش بمونه....دختره ی دزد... ارباب یقه بهرام را گرفت و او را بلند کرد و محکم به تنه درخت پیر کنار چشمه کوبید،از بین دندان های به هم فشرده اش گفت:از این که نادون فرض بشم متنفرم ... بهرام بدون اینکه تلاشی کند تا لباسش را از چنگ مهران دربیاره گفت:چت شده مهران؟ مهران در حالی که از شدت عصبانیت نفس نفس می زد،تنها در سکوت با خشم نگاهش کرد.. بهرام دستهایش را به دو طرف باز کرد و با ناباوری گفت:تو داری به خاطره...به خاطر اون دختره با من اینجوری می کنی؟ مهران دوباره او را به درخت کوبید که صدای ناله اش بلند شد،فریاد کشید:نه نادون...بخاطر اون دختره نیست....به خاطر خودته .... حالا بهرام هم عصبی بود....با لحن تندی گفت:من نمیفهمم چی میگی مهران ... مهران یقه اش را رها کرد و دوباره روی تخته سنگ نشست...بهرام هم آروم کنارش نشست و دستش روا روی شونه اون گذاشت....مهران دستش رو به شدت پس زد... ^مهران ...بس کن....نگاه کن...منم بهرام....رفیق بچگیت.. مهران به چشمهاش نگاه کرد و زمزمه وار گفت:نه...نمیشناسمت...رفیقم بودی ولی دیگه نمیشناسمت...و بلندتر فریاد کشید:نمیشناسمت....دورادور ازت خبر میگرفتم....یه چیزایی شنیدم...گذاشتم پای شیطنتهای جوونی..چه بدونم،خامی....اما.با نفرت به او نگاه کرد و گفت:دستهای کباب شده یه دختر بچه رو پای چی بذارم بهرام؟ بهرام با عصبانیت بلند شد و گفت:شب خوش... مهران بدون اینکه به او نگاه کند با عصبانیت فریاد کشید:بشین سرجات....حرفام تموم نشده.. بهرام سر جایش نشست و با کلافگی گفت:می شنوم ... نه..تو باید بگی من بشنوم.. _چی بگم؟ - مهران با عصبانیت داد کشید:حرف بزن بهرام...حرف بزن .... بهرام با پوزخند گفت:چیه؟نکنه دوسش داری؟و بعد با عصبانیت گفت:من فقط ادبش کردم ‌‌. مهران با خشم :ادبش کردی؟؟ادبش کردی؟ دستاشو دیدی؟ بهرام:بسه مهران...با رعیت باید همین جوری رفتار کرد...وگرنه دیگه نمیشه حریفشون شد... ارباب چنگ در موهای بهرام انداخت و سرش را جلو آورد....شمرده شمرده و با خشم گفت:دستاشو دیدی؟ لبخند زشتی که بر لب های بهرام نشست، ارباب رو دیوانه کرد.... موهایش را کشید و او را کنار چشمه برد... بهرام: مهران چیکار میکنی؟ مهران سرش را در آب چشمه فرو کرد و با قدرت فشار داد...... بعد از چند لحظه سرش را از آب بیرون آورد و ه او نگاه کرد:دستهاشو دیدیییی؟ بهرام نفس عمیقی کشید و گفت:د چت شده مهران ؟ این کارا چیه؟ مهران دوباره سرش را زیر آب گرفت....بهرام با تمام قدرت سعی میکرد دستهاش را پس بزنه،ولی مهران حالی داشت که هیچ کس حریفش نمی شد،دوباره سرش را بالا کشید... این بار بهرام بی حال شده بود و به سختی نفس می کشید....بریده بریده گفت:مهر..ان...بس کن...... مهران سرش را پایین برد و با خشم غرید:میخوام ادبش کنم... سرش را زیر اب برد.... دستهای بهرام آرام آرام شل شدن..مهران با خشونت سرش را از آب بیرون کشید..... بهرام با صدایی بغض آلود التماس میکرد:مهر..ان...ولم..کن..نمیی..تونم..نفسم..با..لا..نمیا..د...و طوری به گریه افتاد که شانه هایش میلرزید... مهران اون رو محکم روی گلهای های جمع شده پایین چشمه پرت کرد... خودش به درخت تکیه داد و به بهرام که بی حال افتاده بود خیره شد... مهران با صدای گرفته ای گفت: پاشو.... خودتو جمع کن از جلوی چشمم برو .... بهرام از جایش بلند نشد .. سرش رو پایین انداخته بود و حرفی نمیزد... مهران با لحن پرکنایه ای گفت:پاشو بهرام خان...... مهران با صدای بغض آلودی گفت: انقدر تو بهرام خان بودن گم شدی ،که دیگه رفیقمو نمیبینم بهرام...همه دوستام پشتمو خالی کردن....این هم از تو.. بهرام با صدای آرامی گفت:مهران.. مهران حرفش رو قطع کرد و گفت: فقط برو.... بهرام به سختی از جایش بلند شد...همه لباسهایش گلی و خیس شده بودند و از سرما میلرزید....هنوز چند قدم دور نشده بود که با شنیدن صدای مهران ایستاد چکمه ها تو درآر! بهرام با تعجب گفت:چی؟! روی خاک راه برو، شاید یادت بیاد چی بودی ..‌ -مهران تمومش کن! ارباب با صدای بلندی گفت:کاری که گفتم را بکن!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸✨ اقرار به عیب خود ✍🏻 براساس یک اصل روانشناسی برای اینکه دوست داشتنی تر جلوه کنید بهتر است گاهی عیب هایتان را هم نشان دهید •● آشکار کردن اینکه بی نقص نیستید شما را قابل ارتباط تر و دوست داشتنی تر جلوه میدهد. ❤️·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌
چگونه از همسرمان یک دروغگو بسازیم ❓ 🔹 به این نکته دقت کنید که با تجسس بیش از حد و مچ‌گیری از همسر،اون راستگو نمیشه بلکه یک دروغگوی حرفه ای میشه با : 🔥با چک کردن گوشی بدون اجازه 🔥 با بی اعتمادی به همسر 🔥 با فکر و خیال بد 🔥 با عدم گذشت از خطای گذشته 🔥و و و و 🔻همسرتان تغییر که نمی کند هیچ بلکه باعث دروغگویی بیشتر و پنهانکاری او می شود. مواظب غرور و اقتدار مردتان باشید. مردی که احساس کند غرور و اقتدارش شکسته شده است نمی تواند همسر دلخواهتان شود. آگاهانه و عاقلانه رفتار کنید مشکلات را با محبت و گفتگو حل کنید
🌸🍃🍃🌸🍃🍃🌸🍃 قشنگه بخونید
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🌸🍃🍃🌸🍃 قشنگه بخونید
تلنگر . . . همیشه رو افکار مثبت تمرکز کنیم چرا حرفی که ده سال پیش مادرشوهرت بهت زده رو دنبال خودت اینور و اون ور میکشونی و هر جا حرف مادر شوهر می شه با آب و تاب برای دیگران تعریف میکنی !؟ 🤔 یا آقای محترم چندین سال پیش یه تیکه جهیزیه خانومت کم آورده چرا هی تو سرش میکوبی و توهین میکنی نکنید دیگه ،زشته ! 😕 ✖ حالا اون مادرشوهر هزار دفعه از عروس تعریف و تمجید کرده خانم این همه لطف رو نمی بینه ،اِلا و بِلا چسبیده به ده سال پیش ✖ یا اون اقا ،مادر خانم و پدر خانومش چقدر وسیله تو این مدت خریدن و آوردن و کادو دادن. بازم داره سرکوفت اون یه تیکه رو میزنه 👈🏻 افرادی که این مدلین شبیه سطل زباله میمونن،چون دائم در حال جمع کردن زباله های فکری هستند و بوی ناخوشایند که همون انرژی منفی باشه از خودشون ساطع میکنن و این افراد غیر از اینکه خودشون رو آزار میدن و گاهی افراد نزدیک رو با حرفاشون آزرده میکنن چیز دیگه ای عایدشون نمیشه بیایید همیشه رو افکار مثبت تمرکز کنیم و ذهن رو از زباله های تنفر و خشم رها کنیم
به نحوه حرف زدن و رفتار کودک با عروسک هایش دقت کنید. این کار نشان می دهد چطور با او صحبت می کنيد ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
مامان بزرگم همیشه یه ضرب‌المثلی داشت که میگفت:حتی گربه‌ای که دلش گوشتِ ماهی میخواد،تو آب سرد و یخبندان انقد وایمیسته تا بالاخره شکارش انجام شه. به این مَثَل عمیق که فکر میکنم با خودم میگم،حالا اون که یه حیوونه و هدفش از رو غریزه‌س انقد متمرکزه رو خواسته‌ش، ولی ما چی؟ ما که یه انسان عاقل و بالغیم چرا انقد دست دست میکنیم و زمانو واسه هیچی از دست میدیم؟ چرا حتی پا نذاشته تو راهِ اهدافمون میگیم به مقصد رسیدن تو این جاده‌ی پر دست‌انداز و چاله چوله دار،کار ما نیس؟ چرا انقد همه چیو سخت کردیم برا خودمون که آخر هرکاری به نشد ختم بشه؟ زندگی عبارته از جنگیدن،شکست خوردن،کم آوردن، ولی! ولی دوباره پر انرژی و پر قدرت شروع کردن،ادامه دادن و ادامه دادن تا بشه اونی که همیشه تو فکرشیم! جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🌸🍃 چطوری بحث و دعوا رو تو رابطه مدیریت کنیم؟ 🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 💋چطوری بحث و دعوا رو تو رابطه مدیریت کنیم؟ 💌با داد و بیداد هیجان بالا حرف زدنش رو قطع نکن ، بمونه تو دلش شر میشه و حالا حالا ها داستان داری 💌پرونده رو پیش هرکسی باز نکن ، شمام یادتون بره اونا یادشون نمیره و گاها آتیش بیار معرکه میشه 💌فوری موضع نگیری نکن ، ذهنت رو باز بگذار و خوب بشنو ، شاید حرف درستی میزنه 💌روتین های زندگی رو‌ دستمایه انتقام‌نکن ، دیگه غذا نمیذارم ، دیگه خرجی نمیدم و .... تحت هیچ شرایطی : به خانوادش توهین‌ نکن ، به شخصیتش توهین نکن این‌دوتا به این زودی ها فراموش نمیشن هر یه کلمه اش یه زلزله ست جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_نوزدهم مهران کوتاه و با لحن سردی جواب داد: چشمه .... دو م
بهرام چکمه هایش رو درآورد و با عصبانیت کنار چشمه پرت کرد... ارباب آروم گفت: به خاک فخر نفروش پسر... بهرام بدون هیچ حرفی در جاده راه افتاد... ارباب با خودش زمزمه کرد:خدا کنه هنوز انقدر بد نشده باشی که حرفامو نشنوی بهرام.... * چند روزی بود که بعد از تموم شدن کارهام توعمارت ارباب به خونه اقبالی ها میرفتم ،عروسی پسرشون بود‌‌.. -خاله لباسم خوبه؟ خاله بتول همونطور که موهام رو شونه میکرد جواب داد:بله که خوبه دختر قشنگم،اینم از موهات... ملیحه سریع گفت:پاشو..پاشو بریم دیر شد...بریم ببینیم این دختره چه شکلیه انقدر ازش حرف می زنن ‌‌.‌... ای دختر بی هنر...انقدر شل بازی دراوردی که برادر زهرا و فریبا رفت از یه ده دیگه دختر گرفت... با لبخند گفتم:ملیحه بس کن.. چی چی رو بس کنم...این زهرا و فریبا هم که بدتر از تو... این همه سال با خواهراش دوست بودی ....بی هنر‌‌... در جوابش خندیدم و گفتم:ملیحه جان تندتر بیا،نباید دیر برسیم ،دست تنهان... ملیحه لپ محمد را بوس محکمی کرد وگفت:من با محمد نمیتونم تندتر از این بیام...سنگینه و با خنده ادامه داد: اون موقع که باید عجله نکردی، حالا نمیخواد برا عروسیش بدویی ... عروسی ساده، ولی پرشور بود ،منم به اندازه زهرا و فریبا خوشحال بودم .... حین پذیرایی از مهمونا دو سه باری نگاهم با پسری گره خورد، سریع نگاهمو ازش میگرفتم ولی میتونسم نگاهشو رو خودم حس کنم که مدام با لبخند و نگاه مهربونی بهم نگاه میکرد.... دیر وقت بود که ارباب حاج اکبر رو فرستاد عقبمون و با ملیحه به عمارت برگشتیم،آخر هم اسمش رو نفهمیدم....خیلی دوست داشتم از زهرا یا فریبا در موردش بپرسم، ولی هربار خجالت کشیدم...اصلا شاید من خیال می کردم که داره نگاهم میکنه.... اینم از عروسی فرهاد....امشب زهرا هم گفت که قراره عقد پسرعموش بشه..... خدایا...میترسم ...احساس میکنم سنم خیلی بالا رفته...الان اکثر دخترای ده که از من کوچکترن ازدواج کردن‌..... با این فکرها چشمهام کم کم بسته شد و به خواب رفتم... **** نزدیک غروب بود که برای اوردن آب از چشمه رفته بودم نمیدونسم چم شده بود، مدام توی فکر میرفتم و تصویر اون دو چشم سیاهی که توی عروسی دیده بودم جلوم نقش میبست ...باید برگردم خونه سطل رو برداشتم و از منظره روبروم دل کندم و بلند شدم...خاک پیراهنم را تکوندم برگشتم تا به خونه برگردم،با دیدن اون پسر که به فاصله کمی از من ایستاده سرجام خشکم زد... لبخندی به رویم زد و همانطور که عقب عقب میرفت برام دستی به نشانه خداحافظی تکون داد.... هیچ حرفی نزدم و در سکوت و تعجب به اون که با قدمهای محکم از تپه بالا میرفت نگاه کردم... از اینکه اون پسر رو دوباره دیده بودم خوشحال بودم، ولی از طرفی هم نگران بودم نکنه کسی مارا دیده باشه ،اگه خبر به گوش ارباب برسه حسابم رسیدس.... با قدمهای آروم وارد حیاط شدم ....به ارباب که روی تخت نشسته سلامی دادم که مثل همیشه در جوابش به تکان دادن سرش اکتفا کرد ... به سمت مطبخ رفتم، خاله همانطور که روی پله ها آب می پاشد گفت:کجا بودی جوانه...جوانه...باتوام..کجا بودی؟ با گیجی سری تکون دادم و با صدای آرومی گفتم:رفتم کنار چشمه آب بیارم.... _حواست نیس خاله ،از وقتی از عروسی اومدی حواست نیس من دخترمو میشناسم... بالبخندی از کنارش رد شدم.. **** این چند روز هروقت از خونه بیرون میروم همش به دور و برم نگاه می کنم...انگار یه جورایی منتظرم... ظرفهای ناهار را کنار چشمه شستم.....با خستگی دستی به صورتم کشیدم ...پایین دامنم کمی خیس و گلی شده بود ... روی سنگی نشستم تا تمیزش کنم.... _خسته نباشی ... شانه هایم از ترس تکانی خورد و نگاهم به او که حالا جلوم بود افتاد... باز هم لبخندی زد...خم شد و مشتی گل وحشی کنار سینی ظرفهایم ریخت و گفت:من عباس هستم... با تعجب نگاش کردم و گفتم :منم جوانه ام.... -میدونم اولین بار از بالای تپه دیدمت، با دخترای اقبالی بعد از اون همش دورا دور نگات میکرد.... با این حرفش سرمو زیر انداختم،خجالت می کشیدم، باید بر میگشتم عمارت خم شدمو ظرف ها رو از روی سنگ برداشتم :با اجازه من باید برم وگرنه خاله نگران میشه.... گفت:بده من برات میارم تا دمه خونه.... لبخند محویی زدم و باهاش هم قدم شدم و اون پسر تند تند از خودش میگفت و من گوش میدادم.. دم در خونه که رسیدیم بهم گفتجوانه فردا بازم میام ... سرمو پایین انداختمو گفتم ممنون که ظرف هامو اوردی... چند روزی میگذشت، ما جرا رو برای زهرا و فریبا هم گفته بودم هرچی باشه عباس فامیلشون بود ...امروزم زهرا هم اومده بود پیشم...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا