❤️هم دلی❤️
🍃🍃🍃🍂🍃 چراغها... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
كارهاي بزرگ وقتی صورت ميگيرد كه كارهای كوچك مثل حلقههای يك زنجيره به هم متصل شوند، تغييرات بزرگ حاصل جمع تغييرات كوچك است و راههای طولانی با كوچكترين گامها طی ميشوند. بدون شك نظير اين حرفها را اين طرف و آن طرف زياد شنيدهايد. در واقع خيلی هم برای اثبات آنها، استدلال خدشهناپذير وجود ندارد. فقط عدهای ترجیح دادهاند و ميدهند كه اينگونه به دنيا نگاه كنند. «اندك اندك به هم شود بسيار/دانه دانه است غله در انبار».
تجربه ثابت كرده كه آدمها با گذر زمان و افزايش سن، بيشتر از قبل به اين حرفها باور پيدا ميكنند. آدمها در نوجوانی و جوانی فكر ميكنند بايد كارهای بزرگ و اساسی انجام دهند اما از ميانسالی به بعد ميفهمند كه دنيا و ديگران را نميتوان یکباره تغيير داد. به همين خاطر تقريبا از ۴۰ سالگی به بعد كارهای كوچك در زندگي آدم اهميت پيدا ميكند. برای چنين نگرشی البته ميتوان استدلالهايي ارايه كرد. همانطور که روژه مارتن دوگار در رمان ژان باروا میگوید «با يك خرده تحقيق هميشه برای هر اعتقادی ميتوان برهان پيدا كرد». اما من فكر ميكنم در نهايت عدهای اين حرفها را ميپذيرند و عدهای نه. عدهای باور پيدا ميكنند به اينكه آجرهای كوچك بهوجود آورنده ساختمانهای بزرگ هستند و عدهای اين حرفها را فقط برای فوروارد در فضای مجازی قشنگ و زيبا ميدانند.
اينجا تقريبا با يك دوگانه روبهرو هستيم. اگر باور داشته باشيم، يك جور به زندگی نگاه ميكنيم و اگر باور نداشته باشيم خواهيم گفت: فرض كن من انجامش دادم. چه فايده؟ چه تضميني هست كه ديگران هم انجامش دهند؟ کار منِ تنها، به چه نتیجهای میخواهد برسد؟ «تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آيد؟ /تو يكی نهای هزاری تو چراغ خود برافروز». در ساحت انديشه، حرفها و باورهایی وجود دارد كه خيلی استدلالپذير نيستند ولي ميتوانند كليدی برای باز كردن قفلهای زندگی باشند و راهنمایی برای عمل به دست دهند. يكی از معانی حكمت همين است. اينكه ما يكی نيستيم و چراغی كه ميافروزيم يكی از هزاران شعله تابان است، ميتواند از اين منظر حكمتآموز باشد. راستش را بخواهید هر چقدر هم كه فكر كنيم مشكلات ما بزرگتر، پيچيدهتر و عظيمتر از اين حرفهاست که با کارهای کوچک و در دایره تاثیر خود بشود تاثیری بر آنها گذاشت، باز از اهميت چراغی كه هر كدام از ما بايد روشن كنيم كم نخواهد شد.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🍃🍃🍃🍃🍂🍃 داستان کوتاه فداکاری.... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
داستان کوتاه..فداکاری
آنشب با حال پریشان از خواب پریدم بدنم خیس عرق شده بود ..هنوز تنم از خوابی که دیده بودم میلرزید واقعاً چه خواب زشتی بود..
وحشتزده از خواب پریدم بدنم هنوز میلرزید صلوات فرستادم وخدارا شکرکردم که فقط خواب بود..از توی اتاق رفتم بیرون سیگاری روشن کردم ودم درحیاط کنارباغچه روی سکو نشستم تا بلکه شاید اعصابم کمی آرام شود..
سگی که هر روز بهش غذا میدادم تاچشمش بمن افتاد شروع کرد به دم تکان دادن کمی نوازشش کردم وبرگشتم از توی آشپزخانه کمی غذا جلویش ریختم واون شروع به خوردن کرد..کمی بعد برگشتم توی خانه ولی احساس کردم هنوز حالم خوب نیست نزدیک صبح بود ومن دیگه خوابم نمیبردنمازم را خواندم وتصمیم گرفتم برای آرامش اعصابم برم ماهیگیری .
شط بهمنشیر تامنزل من خیلی راه زیادی نبود تصمیم گرفتم پیاده تا ساحل این رودخانه برم
وسایل ماهیگیری را برداشتم وحرکت کردم..
سگ همچنان مشغول خوردن غذا بود
وقتی متوجه شد دارم پیاده میرم اونهم راه افتاد دنبالم و ووقتی به ساحل رودخانه رسیدیم او گوشه ای نشست وسرش را به علامت استراحت روی دستان جلویش نهاد ومنهم مشغول انداختن قلاب توی آب شدم.
آسمان آرام آرام داشت روشن میشد دوسه ساعتی که گذشت احساس خستگی کردم وهواهم دیگه گرم شده بود قلاب را جمع کردم وتصمیم گرفتم وارد رودخانه شده وتنی به آب بزنم وبعد به طرف خانه برگردم وقتی لباسم را از تنم خارج کردم وآماده رفتن توی آب شدم با تعجب دیدم سگ بیتابی میکند ونمیگذارد وارد آب شوم شدیدا پارس میکرد وخودش را جلوی من قرار میداد که وارد آب نشوم..پیش خودم گفتم حتما اینجا مشکلی هست که او اینقدر بیتابی میکند خودم را کنار کشیدم واو آرام شد لباسهایم را بغل کردم وچند متری آنطرفتر تصمیم گرفتم شناکرده وبه خانه برگردم باز سگ همان بیتابیها را شروع کرد ومیآمد جلو وبین دوپایم قرار میگرفت که من وارد آب نشوم فکرکردم دارد بازیگوشی میکند.
اهمیتی ندادم لباسهارا گوشه ای گذاشتم ووقتی خواستم میان آب بروم با تعجب دیدم سگ باعجله و زودتر از من رودخانه پرید وشناکنان چند متری جلورفت با تعجب نگاهش میکردم که میخواهد چه چیزی را نشانم بدهد یه جورهایی میخواست نظرم را به خودش جلب کرده که واردآب نشوم باخودم گفتم که دارد چکار میکند همینطور که نگاهش میکردم متوجه شدم چندکوسه به اوحمله کرده واو را به زیر کشیدند خون سطح آب را گرفته بود ودیگر اثری از سگ نبود همانجا خشکم زده بود وآرام آرام اشکم فرو میریخت به پهنای صورت گریه میکردم یعنی اومیدانست آنجا پراز کوسه است ومیخواست با مرگ خودش به من بگوید اینجا پراز کوسه است و من را متوجه این خطر کند؟
صیادی که از آنجا رد میشد وقتی داستان را شنید گفت عموجان الآن فصلی هست که کوسه ها برای جفتگیری به ساحل میآیند چطور متوجه نشدی؟ من بطرف خانه حرکت کرده وهنوز اشک میریختم وگاهی به عقب بازمیگشتم تا شاید آن دوست فداکار را پشت سرم ببینم ....اما نبود
حمیدلرستانی
بیست وپنجم مرداد چهارصدو یک
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستویک -من نمیدونم چجوری به خاله بگم زهرا ... _تو هم مثل
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_بیستودو
لبخندی به رویم زد....من هم ناخواسته لبهایم به خنده باز شد ...
تکیه اش را از درخت برداشت و کنارم اومد:سلام ...
سلام خانوم خودم ...
منتظر بودم اون حرفی بزنه،اما ساکت بود..
دستهایم را به هم فشار می دادم ..
عباس نزدیکتر اومد و با لحن ملایمی گفت:ازم خجالت میکشی؟
خندید و گفت:بشین .
آرام گفتم:نه باید زود برگردم
عباس گفت:کارای خونه داره تموم میشه...چند وقت دیگه میبرمت خونه خودم...
با دیدن نگاه صادقش در قلبم شادی خاصی حس کردم...سکوت طولانی حاکم شد....عباس با بی میلی گفت:فکر کنم دیگه بهتره برگردی ...
فقط نگاهش کردم...لبخندش عمیقتر شد و او هم با مهربانی نگاهم کرد...
قسمت65
****
روی پله ها نشسته بودم و به باغ روبروم خیره بودم...
دستی به شونه ام خورد....برگشتم....ملیحه بود...لبخندی به روش زدم:بشین ..
اون هم کنارم روی پله ها نشست...نگاهم را به تپه های سرسبز روبرویم دوختم...
-از دست خاله دلخوری؟
لبخند بیروحی زدم و جواب ندادم...
_خب حق داره جوانه...خوبیت نداره...شما هنوز عقد نکردین ...
_اصلا باشه.. عباس هیچی، نمیذاره پامو از حیاط بگذارم بیرون .
ملیحه خندید و با بدجنسی گفت:
_خب معلومه دیگه...تو رو دو دقیقه ولت کنن پیش عباسی ...
ضربه آرومی به کمرش زدمو و گفتم:خیلی بدی ملیحه..همش یه سلام به هم میکنیم میایم خونه ...
ملیحه بدون هیچ حرفی دستهام رو در دستش گرفت و به تپه خیره شد
نگاهی بهش انداختم و گفتم:چیه ساکتی؟
خندید و گفت:هیچی....
میدونستم از وقتی شوهرش رفته شهر پی کار ،روزای سختی رو میگذرونه.
نگاهمو بهش دوختمو گفتم :دل تنگ علیرضایی؟
لبخندی زد و گفت:من کارام مونده...
تا خواست بلند شود دستش را گرفتم و گفتم:بشین دیگه..ارباب هم که شب نمیاد...کاری نیست ...
_علیرضا نگفت کی برمیگرده؟
ملیحه با صدای لرزونی گفت:نه ...
فقط نگاهش کردم....همانطور که لبخند همیشگی اش روی لبهایش بود گفت:امروز زهرا اومده بود که پیغامهای عباس را بهت برسونه؟
با لحنی جدی گفتم:حرف را عوض نکن ملیحه ..
نگاهش را از من گرفت.. چشمهاش خیس شد و اشکهایش رو صورتش چکید:
هنوز بچشو ندیده جوانه
همانطور که آرام نوازشش می کردم گفتم:تا چند وقت دیگه میاد ...
با صدای ضعیفی گفت:آره...میاد ...
حرفی نزدم...
اشکهایش را پاک کرد و گفت:محمد به اون رفته ...
_آره،چشمهاشم روشنه..
دوباره اشکهایش روی صورتش ریخت و آروم زمزمه کرد:چشمهاش..
بعد از چند لحظه اشکهاش را با گوشه روسریش پاک کرد و بلند شد:من میرم یه کم دراز بکشم...
چند روزی بود از پیغام های عباس خبری نبود . حتی نمیومد دمه چشمه همو ببینیم ...چند باری از زهرا سراغشو گرفته بودم، میگفت روزا بعد از نجاری میره سرزمین برای کار، ولی این جواب من نبود...
تا بالاخره امروز صبح رفتم بالای تپه تا زهرا و فریبا رو ببینم شاید عباسم باهاشون باشه...
***
تمام راه از بالای تپه تا خونه رو زیر بارون دویده بودم......اشکهایم که یک لحظه بند نمی اومد با قطره های بارون روی صورتم یکی می شدن...
نفس نفس زنان خودم رو داخل حیاط انداختم....ارباب روی ایوان ایستاده بود و با آرامش در حالی که یک دستش داخل جیب شلوارش بود و به حیاط نگاه میکرد.....
دستهایم را مشت کرده بودم و با قدمهایی آروم نزدیکش رفتم...با عصبانیت نگاهش میکردم و لبهایم از شدت سرما می لرزید....
نگاهش رو سمت من چرخاند....
دلم میخواست فریاد بزنم....به سمت مطبخ دویدم و خاله را صدا میزدم...
خودم رو در بغلش انداختم...بدنم میلرزید ...آروم گفتم:خاله چه خبره؟
با صدای غمگینی جواب داد:نمیدونم چرا اینجوری کرده دختر...
_میخواد منو عذاب بده ...
خاله موهای خیس روی پیشونیم روکنار زد وگفت:اینجوری نگو...باید باش حرف بزنم ببینم حرف حسابش چیه ..
_حرف حساب؟اون فقط بلده دستور بده...
با نگرانی به خاله نگاه کردم و گفتم:اگه منو از عباس جدا کنه چی؟
_این حرفا رو نزن...
با گریه گفتم:زهرا گفته مادر عباس پیغام داده گردنبند و پس بدیم ...میگفت زیر سر اربابه... چی شده خاله چرا اینجوری کرده؟ ...
خاله دستی به بازوام کشید و گفت:تو همین جا بمون....من میرم ببینم چی شده ...
ملیحه بازویم رو گرفت و در حالی که من را به سمت اتاق می برد گفت:بیا بریم...با این لباسها سرما می خوری...
بازویم را از دستش بیرون کشیدم و بدون توجه به او که اسمم را صدا می زد به طرف اتاق ارباب دویدم...با قدمهایی لرزان پشت شیشه بخار گرفته و خیس پنجره اتاق ایستادم....
صدای فریاد ارباب بلند شد:همین که گفتم.. برو بیرون ...
خاله:خدا رو خوش نمیاد ارباب...این دوتا جوون تازه به هم رسیدن..
ارباب با حرص داد کشید:بسه.دیگه نمیخوام چیزی بشنوم ..
🌙 تقویم نجومی اسلامی – روز شنبه
تاریخها:
۱ آذر / قوس ۱۴۰۴
۱ جمادیالثانی ۱۴۴۷
۲۲ نوامبر ۲۰۲۵
🕌 مناسبتهای دینی و احکام امروز
امروز از نظر آموزههای دینی و سنتهای اسلامی، برخی فعالیتها سعد و برخی ناتوان دانسته شدهاند. در ادامه جزئیات مربوط به امور پسندیده، مکروه و نکات نجومی امروز را میخوانید.
✅ امور مناسب برای امروز (از نظر دینی و نجومی)
بر اساس تقویمهای اسلامی و نکات استخراجشده از منابع نجومی، امروز زمان مطلوبی برای فعالیتهای زیر است:
خواستگاری، عقد و مراسم ازدواج
سفر و جابهجایی
خرید مایحتاج و لوازم خانه
شروع ساختوساز و گذاشتن اولین خشت
خرید وسایل نقلیه
تجارت، معاملات مالی و داد و ستد
کارهای کشاورزی و امور زراعی
فعالیتهای آموزشی و علمی
دیدار با شخصیتهای سیاسی
🚘 وضعیت سفر امروز
امروز از نظر نجومی و روایی، روز بسیار مناسبی برای سفر محسوب میشود و حرکت به مقصدهای تازه میتواند پربرکت باشد.
👶 احکام زایمان
برای تولد نوزاد در چنین روزی، روایات حالتی خوشیُمن ذکر کردهاند؛
گفته شده این نوزاد روزیبر، شاد و خوشاقبال خواهد بود؛ انشاءالله.
🔭 اختیارات نجومی امروز
امروز قمر در برج قوس قرار دارد و این وضعیت آسمانی، برخی امور را نیک میگرداند:
جابهجایی و نقل مکان
شروع کسبوکار
تجارت و بازرگانی
آموزش و یادگیری
رفتن به مکانهای جدید
انجام امور مربوط به ازدواج
👩❤️👨 احکام مباشرت و انعقاد نطفه
انجام مباشرت = بلامانع
شب یکشنبه (امشب) نیز زمانی مناسب برای روابط زناشویی دانسته شده است.
💇 اصلاح مو و صورت
طبق روایات، کوتاه کردن مو یا اصلاح صورت در چنین روزی از ماه قمری مناسب نیست و احتمال کوتاهی عمر برای فرد ذکر شده است.
💉 حجامت، خوندادن و زالو درمانی
بر اساس توصیههای روایی:
امروز برای هر نوع خونگیری (حجامت، فصد، زالو) مناسب نیست.
گفته شده است که این کار ممکن است برای رگها ضرر داشته باشد.
😴 تعبیر خواب شب یکشنبه
خوابی که در شب یکشنبه دیده شود، با توجه به آیات آغازین سوره بقره تفسیر میگردد:
«الم… ذلک الکتاب لا ریب فیه…»
این تعبیر نشان میدهد که خواببیننده به دانشی تازه دست مییابد یا خبری خوش از طریق نامه، پیام یا حکمی به او خواهد رسید.
این معنا را با توجه به موضوع خوابتان قیاس کنید.
💅 ناخن گرفتن
روز شنبه برای گرفتن ناخن مناسب نیست.
در برخی روایات آمده که این کار ممکن است به بیماری انگشتان منجر شود.
👚 دوخت و دوز
بریدن یا دوختن لباس جدید در روز شنبه توصیه نشده است.
به نقل از روایات، پوشیدن لباسی که در این روز دوخته شود ممکن است تا زمانی که بر تن فرد است، سبب بیماری گردد.
(این حکم شامل خرید لباس یا پوشیدن لباس آماده نمیشود.)
🙏 ساعات مناسب برای استخاره
از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ صبح
از پس از اذان ظهر تا ساعت ۱۶
📿 اذکار ویژه روز شنبه
ذکر روز شنبه: ۱۰۰ بار – یاربّ العالمین
ذکر بعد از نماز صبح: ۱۰۶۰ بار – یا غنی
(این ذکر موجب گشایش روزی و توانگری دانسته شده است.)
💠 ویژهبودن روز شنبه
روز شنبه در روایات، متعلق به حضرت رسول اکرم (ص) معرفی شده است.
توصیه شده است انسان اعمال نیک و خیر خود را در این روز به روح پیامبر(ص) هدیه کند تا ثواب مضاعف نصیبش گردد.
مقام زن
....زنی سوال کرد: ای جناب شیخ
چرا اسلام ما را به اطاعت همسر
خودمقید کرده است؟
ولی مرد را به اطاعت زن مجبور نکرده است؟
شیخ گفت :چند بچه داری
زن گفت : سه تا پسر
شیخ در جواب سوالش گفت:
اللهﷻ تو را به اطاعت یک مرد امر کرده ولی از آن طرف 3 مرد را به اطاعت و فرمانبرداری تو در آورده
وآنان داخل جنت نمیشوند الا با اطاعت شان از تو....
پس برتری بر کیست؟؟
زن در جواب گفت:حمد وستایش از آن اوست که نعمت اسلام را نصیبمان کرد
زنی که معنای رابطه را میفهمد، به همسرش آزادی میدهد تا خودش رشد کند.
او میداند عشق واقعی یعنی همراهی در مسیر، نه اجبار برای تغییر.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#مخصوص_مادر_شوهرها
💟 یادم باشد مادر شوهر که شدم ، طوری با دختر دیگران برخورد کنم که دوست دارم دیگران با دخترخودم برخورد کنند...
💟 یادم باشد مادر شوهر که شدم کاری نکنم که پسرم میان عشق مادری و عشق همسری سردرگم شود...
✅ نیاز پسرم در زندگی آرامش است نه تنش.