همسرداری
👈مردان را عصبانی نکنید
🍃 وقتی مردها عصبانی میشوند قابلیت انقباض عضلاتشان به مراتب بالا میرود و توانایی کتک زدن آنها بیشتر میشود...
مردها در عصبانیت فقط دوست دارند از موضوع فرار کنند.آنها به حل مسئله فکر نمیکنند تلاش نکنیم تا متقاعدشان کنیم...
مردها در عصبانیت شخصیتی بد بین ..بددهن..نا مهربان دارند..
فقط یک راه دارد سکوت کنید وقتی سکوت کنید زودتر آرام میشوند وقتی آرام شدند راحتتر متقاعد میشوند.
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوشش وقتی دیدم امواج رود تنها یادگاریم از عباس را بلع
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_بیستوهفت
ظرف رو پشت در مطبخ گذاشت...
_دستت درد نکنه اکبرآقا ...
لبخندی زد و دوباره رفت تا برای شب هیزم بشکنه..
چشمم به ارباب افتاد که داشت پیاده از در حیاط میرفت بیرون ...هوا دیگه رو به تاریکی بود....کجامیرفت؟
آهی کشیدم و به مطبخ برگشتم..
از وقتی که خانواده زهرا و فریبا هم از ده برگشتن به دشت، اجازه دارم برم بیرون...
هیچ وقت اون روزی که زهرا برای خدافظی پیشم اومده بود یادم نمیره...ارباب منو تو اتاقم حبس کرد
و زهرا را از همون در حیاط برگردوند...
البته شاید اینجوری بهتر بود....میدونستم با حرفهای فرح دوباره یاد عباس میوفتم..
اون شب تا صبح گریه کردم.....در دلم همش از عباس شکایت کردم....دیگه امیدی نداشتم برگرده..انگار اون شب تازه داشتم با عباس خداحافظی میکردم....سر نماز صبح یه آرامش عجیبی تو قلبم اومد....رنجشمو از عباس گذاشتم کنار....بعد نماز سجده رفتم و همانطور که اشکام روی سجاده
می ریخت از خدا خواستم به من کمکم کنه آرامش بگیرم و این غمو از دلم پاک کنه ....و..عباس..هرجا هست سلامت و خوش باشه...
****
همانطور که پله ها را جارو می کنم حواسم به حسن و ارباب است....از روزی که ارباب بهش اجازه به
داده باغ فندق بیاد ،هر روز میاد اینجا...ارباب هم چیزی بهش نمیگه...
با دیدن ارباب که حسن را سوار اسبش کرد،دست از جارو کشیدن برداشتم و با تعجب به اونها نگاه کردم...
حسن روی اسب نشسته بود و ارباب افسار اسب را گرفته بود و راه می بردش...فکر نمیکردم حوصله ی بچه ها را داشته باشه...
حسن از روی اسب با خوشحالی داد کشید:جوانه...جوانه...منو ببین..
من هم بهت زده براش دستی تکون دادم....ارباب هم نیم نگاهی به من انداخت و لبخندی زد...
بعد از اینکه پله ها را جاروکردم با خستگی دستی به کمرم کشیدم...ارباب داشت از پله ها بالا میومد...صاف ایستادم و سلام کردم...
سری تکون داد و به اتاقش رفت...
حرصم میگرفت نمیدونستم چرا اینطوره، یه روز بام خوبه یه روز جواب سلامم نمیده ،حتی با حسن بهتر از من بود!
روی پله ها نشستم تا کمی استراحت کنم که صدای خاله را شنیدم:جوانه...جوانه..
_بله؟خاله من خستم بذار یه کم بشینم..
- دختر بیا تو مطبخ امروز کلی کار داریم..
- بازم ارباب مهمون داره؟
- مهمون نیسن، ارباب بزرگ و خانوم دارن از شهر برمیگردن بلاخره ...
- یعنی پدر ارباب داره میاد؟
- آره دختر، میدونم خسته ای ولی امروز کار زیاده....
سری تکون دادمو از سرجام بلند شدم
**
با سینی غذا وارد مهمونخونه شدم...اضطراب و استرس بدی داشتم و دلم میخواست زودتر غذا ها رو بذارم و برم....
آب دهنمو به سختی فرو دادمو و با صدای آرومی گفتم:سلام ....
انقدر مشغول بگو و بخند بودن که اصلا منو ندیدن...منم از فرصت استفاده کردمو تند تند کاسه های آب مرغ را توی سفره چیدم...روسریم را کمی مرتب کردم و زیر چشمی نگاهی بهشون انداختم...
جوون تر از اون چیزی بودن که فکرشو میکردم...
پدرش یه مرد حدودا پنجاه ساله بود...چشمهایی روشن و موهای تیره و کم پشت...سیبیل کلفتی که صورتش را خشنتر میکرد... قد بلند و نسبتا چاق...
برعکس مادرش که هیکلش هنوز ظرافت دخترانه داشت..ساکت بود و با لبخند به حرفهای ارباب و پدرش گوش می داد....انگار از صحبت کردن اون ها لذت می برد....چشمهای سبزش برق عجیبی داشت .....بینی کشیده و لبهای ظریف....همونطور که به صورتش زل زده بودم به سمتم برگشت ..سریع سرمو پایین انداختم و سینی را برداشتم...
میخواستم از اتاق خارج بشوم که صدام زد:دختر ...
_بله خانوم؟
آب نیاوردی ؟
_چشم،الان میارم..
ناخواسته نگاهی به ارباب که حالا همه ارباب پسر صدایش می زدند کردم...اون هم به من نگاه میکرد.. سریع نگاهم را گرفتم و بیرون رفتم....
این روزها اصلا دوست نداشتم از اتاقم بیرون بروم...انگار تازه معنی ارباب و رعیتی را فهمیده بودم ....ارباب بزرگ به حدی جدی و سختگیره که این مدت کسی نبوده که عصبانیتشو ندیده باشه...
فضای عمارت حسابی عوض شده...چندتا کارگر جدید اضافه شدن و همه جا شلوغه...توی مطبخ که یک لحظه هم آرامش نیست،همه از صبح تا شب برای تهیه ناهار و شام در تکاپو هستند... حسن هم جرات نمیکنه دیگه اینجا بیاد...حتی ملیحه هم آروم میخنده!
تازه میفهمم چقدر ارباب پسر با رعیت خوش رفتار بوده....
باید برم سفره ناهار را بچینم... من از بیرون این اتاق میترسم...
ظرفهای ماست رو برداشتمو به طرف مهمون خونه رفتم ،باز هم به من توجهی ندارن...نگاهی به ارباب انداختم..دیگه مثل سابق نیست و به کارای من توجهی نداره انگار...یه جورایی پیش خودم اعتراف میکنم که دلم گرفته ازش..
خانوم به پشتی تکیه داده و به حرکات من نگاه میکرد....پیراهن زیبای زرشکی پوشیده و دامن بلندش اطرافش روی زمین پخش شده....
🥂🍸🥂🍸🥂🍸🥂🍸🥂
🍸🥂🍸🥂
🍸🥂🍸
🥂🍸
🍸
عنوان داستان: #قصر_صدف_1
نوشتهی: شاهین بهرامی
" قسمت اول "
💎دو سالی میشد که ميترا از کامیار بیخبر بود.
بعد از سه سال آشنایی و دوستی، اصلا نفهمید چطور یک شب کامیار برای همیشه او را رها کرد و رفت
آنها کلی برنامه برای آیندهیشان داشتند.
رویاهای مشترکی که یک شبه دود شدند و به فنا رفتند.
از آن شب لعنتی ميترا دیگر آدم سابق نشد و انگار فقط به اجبار نفس میکشید ولی زندگی نمیکرد.
کارش را که رقص در یک ارکستر عروسی بود به خاطر وخامت حالش رها کرده و خانهنشین شده بود.
تا این که به اصرار و اجبار خواهرش به روانپزشک رفت و پس از مصرف کلی دارو کمی بهتر شد و به توصیه پزشکش مجدد به سرکارش بازگشت.
در نبود او خوانندهی اصلی ارکستر تغییر کرده و پسر جوانِ زیبا رو و خوش صدایی به نام آرتوش که ارمنی بود، جای خوانندهی قبلی را گرفته بود.
آرتوش جوان بسیار خوب و مودب و سربزیری بود، با موهای بور و لخت که گاهی جلوی چشمهای آبیش را میگرفتند.
کم کم صمیمیت دوستانهای بین ميترا و آرتورش حاکم شد.
بطوری که یکبار در حین استراحت بین کار ميترا در جواب آرتورش که پرسیده بود غم پنهان در چشمهایت برای چیست، سفرهی دلش را باز کرد و تمام آنچه بین او و کامیار گذشته بود را مو به مو تعریف کرد.
به پایانِ تعریف کردنِ غصهی زندگیش که رسید، ناگهان بغض آرتورش ترکید و مثل ابر پاییزی شروع به گریستن کرد.
ميترا که هاج و واج مانده بود خطاب به آرتوش گفت:
-وای ببخشید، اصلا نمیخواستم با تعریف کردن جریان زندگیم ناراحتت کنم. فقط چون تو رو یه دوست خوب و محرم اسرار خودم میدونم، گفتم برات دردودل کنم تا بلکه کمی سبک بشم.
آرتوش که به شدت در تلاش بود تا جلوی بارش احساساتش را بگیرید، بریده بریده در پاسخ گفت:
-نه نه، تو اصلا کار بدی نکردی که بخوای بابتش عذرخواهی کنی، راستش مشکل از منه ميترا. داستان زندگی تو باعث شد من یادِ زندگی تلخ خودم بیفتم و این جوری از خود بیخود بشم.
میترا میدونم کنجکاوت کردم ولی قول میدم منم یه روز همهچی رو برات تعریف کنم.
مدتی گذشت و بلاخره آن روز رسید و آرتوش این گونه به سخن آمد:
- میدونی ميترا، گاهی آدم میمونه که چقدر قصههای زندگی میتونن شبیه هم باشن. راستش منم یه زمانی سخت عاشق یه دختر خوش قد و بالا و خیلی خوشگل به اسم رویا شدم.
اون واسه من واقعا مثه یه خواب و رویا بود.
اون دختر همسایهمون بود، خونهشون فقط چند تا در با خونهی ما فاصله داشت.
تو همین رفت و آمدهای معمول همو چند بار دیدیم و یه بار اتفاقی سر این که ماشینش روشن نمیشد به کمکش رفتم و این باب آشنایی بیشتر ما شد.
خلاصهاش میکنم برات میترا، نمیخوام سرت رو درد بیارم. همهچی بین منو رویا عالی و رویایی پیش رفت. حسابی عاشق هم شده بودیم و قرار خواستگاری هم...
به اینجا که رسید باز اشکهای آرتوش از گوشهی چشمهایش روان شد و نتوانست ادامه دهد.
ميترا لیوانی آب به دستش داد. کمی بعد آرتوش آرامتر شد، آه بلندی کشید و ادامه داد:
-با خانواده رفتم خواستگاری رویا
اونم با چه ذوق و شوقی ولی خانوادهاش موافقت نکردن و هر چی منو، خانوادهمو، خوده رویا و واسطهها اصرار کردن به جایی نرسید.
-آخی، مشکل چی بود آخه؟
این را ميترا پرسید و آرتوش در حالی که به نقطهی نامعلومی خیره شده بود در پاسخ فقط به گفتن یک جمله بسنده کرد.
- تفاوت دینی و مذهبی!
ميترا مجدد پرسید:
-بعدش چه اتفاقی افتاد؟
آرتوش در حالی که سرش را پایین انداخته بود پاسخ داد:
- هیچی، چند وقت بعد اونا از محلهی ما رفتن، در واقع پدر و مادرش برای این که رویا دیگه منو نبینه و منو برای همیشه فراموش کنه اونو به یه جای نامعلوم بردن و بعدشم دیگه هیچوقت رویام رو ندیدم. میدونی ميترا یاده چی افتادم؟
ميترا کنجکاوانه پرسید:
-یاد چی؟
و آرتوش در جواب گفت:
-یاد روزی افتادم که با رویا رفته بودیم کنار دریا، اونجا رویا مشغول جمع کردن صدفهای ساحل شد و من با همون صدفها براش یه قصر کوچیکی ساختم و بهش گفتم، به امید خدا هر وقت با لباس عروس کنارم وایستی، آهنگ "قصر صدف" رو برات میخونم.
گفتگوی آنها به پایان رسید و حالا هر دو به خاطر درد مشترک خیلی بهتر حال یکدیگر را درک میکردند.
💎#ادامه_دارد...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🥂🍸🥂🍸🥂🍸🥂🍸🥂
🍸🥂🍸🥂
🍸🥂🍸
🥂🍸
🍸
عنوان داستان #قصر_صدف_2
نوشتهی : شاهین بهرامی
"قسمت دوم"
💎چند ماه گذشت و تقریبا هر آخر هفته ميترا و آرتوش به همراه گروهشان در مجالس عروسی برنامه اجرا میکردند.
در یکی از همین شبها وقتی مشغول اجرای برنامه بودن، با ورود عروس و داماد شروع به اجرای آهنگ و رقص مخصوصِ آنها کردند.
کمی بعد و در یک لحظه آرتوش متوجهی میترا شد که از گروه رقص جا مانده و دارد آرام آرام از صحنه خارج میشود.
آرتوش از این مسئله متعجب شد ولی چون خودش مشغول اجرای آهنگ و خواندن بود کاری نمیتوانست بکند.
تا این که در اولین وقفه و استراحت سریعا به سراغ ميترا رفت تا ببیند چه اتفاقی برای او افتاده.
آرتوش با دیدن ميترا که در اتاقِ پشت صحنه به روی تخت افتاده و گریه میکند، ناراحت و نگران شد.
یکی از خانمهای رقصنده پیش او بود و سعی در کشف علت ناراحتی ميترا و کمک به آرام کردنش داشت.
کمی بعد آرتوش هم به او نزدیک شد و پرسید:
-ميترا ميترا چی شد یهو؟
ميترا در حالی که اشک امانش نمیداد با صدایی آرام و خفه چند بار تکرار کرد:
-خودشه ، خودشه ، خودشه...
آرتوش انگار متوجهی چیزی شده باشد پرسید؟
کامیاره؟ آره؟ داماد کامیاره؟
ميترا در حالی که صورتش را به میان بالش فشار میداد نامفهوم گفت:
-آره ، آره
عرق سردی بر پیشانی آرتوش نشست و همانجا روی زمین کمی عقب رفت و به دیوار تکیه داد.
در همین حین مدیر ارکستر هم وارد شد و از آرتوش و همکار رقصندهی ميترا خواست او را برای ادامهی برنامه متقاعد و آماده کنند.
آرتوش بعد از آن که بر خودش مسلط شد
با ميترا شروع به صحبت کرد و تمام توان خودش را گذاشت تا او را در آن زمان کم آمادهی پذیرش اتفاق تلخی که افتاده کند.
او رو به ميترا کرد و به چشمان خیس او نگریست و گفت:
-قوی باش دختر، تو میتونی، مطمئنم میتونی، حالا پاشو بیا بریم واسه ادامهی برنامه
ميترا با اوقات تلخی در جواب گفت:
هیچ میدونی چی از من میخوای آرتوش؟
تو انتظار داری من بیام تو عروسی عشقم برقصم!!؟
آرتوش با صدایی بلند و آمرانه گفت:
-آره، من دقیقا همینو ازت میخوام.
تو باید قبول کنی همهچی تموم شده، الانم باید نشون بدی از خوشبختی کامیار خوشحالی، حتی اگه اون سهم تو نشده باشه...
-نه، نه نمیتونم، من نمیت....
این را ميترا گفت و آرتوش حرفش را قطع کرد و گفت:
-به خاطر من ميترا، ازت خواهش میکنم
به خاطر من این کار رو بکن.
ميترا بعد از لحظاتی سکوت نگاهی به آرتوش انداخت و با پایین آوردن سرش جواب مثبت به درخواست او داد.
لحظاتی بعد آن دو به سرکار خود برگشتند.
آرتوش میکروفن به دست میخواند اما تمام حواسش به ميترا بود که با گروه رقص به دور عروس و داماد حلقه زده بودند و مشغول رقص و اجرای حرکات موزون و هماهنگ و تمرین شده بودند.
در همین حین فرصتی شد تا آرتوش نگاه دقیقتری به داماد بیندازد و کامیار را که در وصفش از ميترا بسیار شنیده بود برانداز کند.
کمی که به او دقت کرد دید تمام حرفهای ميترا در مورد او درست بوده و او جوان خوش تیپ و جذابی به نظر می رسد.
آرتوش در دلش همچنان برای ميترا بسیار ناراحت و غمگین بود و به این مسئله میاندیشید که چرا نباید در چنین شبی ميترا عروسِ این جشن باشکوه باشد.
در همین حین داماد با دستانش هر دو دست عروس را گرفت و در حلقهی دختران رقصنده مشغول پیچ و تاب و چرخیدن شد.
آرتوش همچنان مشغول خواندن بود که تازه چشمش به عروس خانم افتاد.
توریِ روی صورت عروس خانم کنار رفته بود و با داماد حسابی مشغول رقص و خوشحالی و پایکوبی بودند.
آرتوش کمی که در چهرهای عروس دقیقتر شد، ناگهان تمام سالن که هیچ، حس کرد تمام دنیا دارد به دور سرش میچرخد.
چیزی را که میدید اصلا باور نمیکرد
دوباره و چند باره به صورت عروس نگریست.
بله خودش بود، حتی با وجود آن آرایش غلیظ هم رویا را شناخت که حالا دست در دست کامیار مشغول رقص و خوشحالی بود.
آرتوش تنها شانسی که آورد در همان حین آهنگ به اتمام رسید و او فقط توانست با زحمت فراوان بگوید.
-به افتخار عروس داماد دست قشنگ بزنید که برن سر جاشون مستقر بشن تا ادامهی برنامه رو در خدمتتون باشیم.
حالا این بار ميترا متوجه حالت پریشان آرتوش شد و در فرصت مناسبی جلو رفت و پرسید:
-آرتوش چیزی شده، چرا بهم ریختی؟
نکنه به خاطر من ناراحتی...
آرتوش به زحمت پاسخ داد:
-نه چیزی نیست، خوبم. البته آره خب به خاطر تو که ناراحت هستم.
آرتوش به اتاق پشت صحنه رفت.
درست به همانجایی که ميترا بعد از دیدن کامیار رفته بود و به این میاندیشید دنیا عجب بازیهای بیرحمانه و غیر قابل منتظرهای دارد.
حالش به شدت بد شده بود و نمیتوانست این اتفاق را هضم کند.
شوک سخت و عجیبی به او وارد شده بود و به سختی نفس میکشید.
اول تصمیم گرفت بیسروصدا آنجا را ترک کند.
💎#ادامه_دارد..
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🥂🍸🥂🍸🥂🍸🥂🍸🥂
🍸🥂🍸🥂
🍸🥂🍸
🥂🍸
🍸
عنوان داستان: #قصر_صدف_3
نوشتهی: شاهین بهرامی
"قسمت سوم"
💎اما وقتی به یاد حرفایی که به ميترا زده بود افتاد، از خودش خجالت کشید.
برخاست به دستشویی رفت، آبی به سروصورتش زد. چند دقیقهای با خودش خلوت کرد و چیزهایی زیر لب گفت و در نهایت به سرکارش بازگشت و شروع به خواندن چند ترانه کرد.
یکبار که عروس و داماد به نزدیکی میز دی جی که آرتوش باشد رسیدند، آرتوش از موقعیت استفاده کرد، میکروفن را برداشت و درست در کنار عروس و شانه به شانهی او ایستاد و شروع به خواندن کرد:
تو بیا تا بر قراره دنیا
منو تو به عشق هم بنازیم
مثل ماهی توی آب دریا
واسه هم "قصر صدف"بسازیم
پشت ابرا برسه صدای خنده ما
بره بازم بالاتر نزدیک ستاره ها
تو قلبمون جون بگیره آرزوهاااا
رویا با شنیدن این آهنگ ناگهان به سمت صاحب صدا برگشت و وقتی آرتوش رو درست در کنار خودش دید کم مانده بود از هوش برود. حس عجیبی به او دست داده بود.
شاید انتظار هر اتفاقی را داشت جز آن که آرتوش را در کنار خودش و در حال خواندن ترانه " قصر صدف " آن هم در شب عروسیش با کامیار ببیند.
تمام شیرینی آن شب به کامش تلخ شد و دلش میخواست هر چه زودتر جشن تمام شود و از آن وضعیت بد خلاص گردد.
همچنین از این که آرتوش به نوعی به قولش وفا کرده و این آهنگ را برای او میخواند، خجل و شرمسار شده بود.
صحنهی بسیار تلخی بود. حتی شاید تلختر از زمانی که در فیلم کازابلانکا، ریک ( همفری بوگارت ) در ایستگاه قطار نامهی ایلسا لاند ( اینگرید برگمن ) را زیر باران و با چشمانی اشکبار میخواند.
در سوی دیگر هم برای لحظاتی نگاه کامیار و ميترا بهم گره خورد.
آنجا انگار وضع فرق میکرد و کامیار سریع نگاهش را دزدید و خودش را به ندیدن زد و ميترا همچنان مشغول تلخترین رقص عمرش بود.
و آرتوش همچنان با حالت عجیبی بین خنده و گریه میخواند...
به من امید میده حرفای شیرینت
گرمی اون بوسه های آتشینت
نمی خوام از گونه هات بریزه اشکی
رو شیار گونه های نازنینت
دوست دارم زنگ صداتو
رنگ خوش رنگ چشاتو
زندگی شیرینه با تو....
ساعتی بعد عروسی به پایان رسید.
همه جا خلوت و نیمه تاریک شد، انگار از ابتدا هم در آنجا هیچ خبری نبوده...
ميترا و آرتوش شانه به شانهی هم، آرام و ساکت بدون کوچکترین حرفی به سمت درب خروجی سالن در حرکت بودند.
به جلوی درب که رسیدن، ميترا به سمت آرتوش برگشت و با لحنی که هیچ حالت و حسی در آن نبود پرسید:
-رویا بود؟ آره؟ عروس ، رویا بود؟
آرتوش کمی سرش را بالا آورد و به چشمان ميترا نگریست و سرش را به علامت تایید تکان داد.
سپس هر دو در جهت مخالف هم به راه افتادند و در اعماق تاریکی ناپدید شدند.
💎#پایان
📚 📚
🥂🍸🥂🍸🥂🍸🥂🍸🥂
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوهفت ظرف رو پشت در مطبخ گذاشت... _دستت درد نکنه اکبرآ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_بیستوهشت
ظرف ماست رو که جلوی خانوم گذاشتم که یک دفعه پرسید:دستات چی شده؟
نگاهی به دستام کردم که پوستشون بخاطر سوختگی جمع شده بود و یه قسمتایی از انگشتام کاملا از بین رفته بود..بغض کردم و با خجالت کمی از آستینم را پایین تر کشیدم با صدای گرفته ای گفتم:سوخته..
حالا توجه ارباب و پدرش هم به من جلب شده بود..
خانوم چینی به پیشانی اش داد و با لحن بدی گفت:اه..حالم بد شد... پ
با شنیدن حرفش اشک به چشمهایم هجوم آورد،لبمو میگزیدم که اشکم نریزه، ولی چشمام پر از اشک شده بود که از دید ارباب دور نموند رو به من کرد و گفت:اینجا کاری نداریم برو دیگه...
چند لحظه با چشمهای پر از اشکم بهش نگاه کردم، میلرزیدم و بعد بدون اینکه سینی را بردارم از اتاق اومدم بیرون،
سریع به پشت عمارت دویدم بغضم شکست با تموم وجودم گریه میکردم....
دستهای لرزونمو جلوی چشمم گرفتم و نگاه کردم...خانوم حق داشت.... دستام واقعا زشت بودن، ولی این مدت انقدر همه باهام مهربون بودن که یادم رفته بود ...باید یکم صبر کنم تا آروم بشم، بعد برم مطبخ نمیخواستم خاله چیزی بفهمه...
با اینکه تازه سفره صبحانه جمع شده بود،همه توی مطبخ مشغول تهیه نهار بودند...
در حالی که دیگی را با پارچه خشک میکردم،ناخواسته چشمم روی دستهای بقیه می چرخید...
دستهای تپل و کوچیک ملیحه.....دستهای کشیده ی معصومه....دستهای پیر خاله بتول....دست های سمانه که تازه به این خونه اومده....با کلی النگو...و آخر سر.....دستهای کوچیک واز بین رفته خودم که دیگه ..
صداهای دور و برم تو سرم می پیچه....صدای به هم خوردن ظرفها...جرقه های آتیش..کشیدن دیگ روی زمین..همهمه ی زنها...صدای بلند خاله که معصومه را صدا میزد....پارچه از دستم توی ظرف افتاد ... کنار دیگ روی زمین نشستم....سرم رو لبه دیگ گذاشتم و چند لحظه چشمام رو بستم....
ملیحه به طرفم اومد و گفت:چی شده جوانه؟حالت خوبه؟
دوباره دستمال را برداشتم و با لبخند محوی گفتم:خوبم..خوبم..
*
مه غلیظی تموم ده رو پوشونده...به حدی که حتی حیاط هم پیدا نیست...شبنمی روی موهایم نشسته بود و صورتم از سرما سرخ شده..و با حسن روی ایوان ایستاده بودیم...دو زانو نشستم..
حسن با خوشحالی و صدای بلندی گفت:
گنجشکا دارن میان..
با نگرانی به در بسته اتاق ارباب نگاهی انداختمو گفتم:آرومتر حرف بزن حسن...همه خوابن ..
حسن با بیخیالی گفت:چرا الان خوابیدن؟الان که ظهره..
شونمو بالا انداختمو...به گنجشک ها که به دانه های برنج مونده از غذا ظهر نوک میزند،نگاه کردم و گفتم:حسن دیگه با تیرکمون گنجشکارو نزن...
حسن با شیطنت درحالی که ابرو بالا می انداخت نوچی کرد، بازوش رو کشیدم و اونم موهام رو که از زیر روسریم بیرون اومده بود رو چنگ زد...
آ آ آخ...موهامو ول کن...
من هم لج کردم و بازویش را محکم فشار دادم..موهایم را محکمتر کشید...بچه ی فسقلی چه زوری هم داشت..
آ ی ..آی موهاموکندی..
ارباب :اینجا چه خبره؟
با چشمهایی اشکی به او که پشت حسن بود نگاه کردم.
ارباب با موهایی به هم ریخته جلوی در اتاقش ایستاده بود...از قیافه اش پیدا بود که خواب بوده...من و حسن خشکمون زده بود..حتی سلام هم نکردیم...
با اخم و لحن خشنی رو به حسن گفت:چه خبرته
دستهای حسن شل شد...قدش به کمر ارباب هم نمیرسید و سرش را تا آخر عقب برده بود که ارباب رو ببینه...
من کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم:سلام ارباب....
به پهلوی حسن زدم تا سلامی کند...اما همچنان بهت زده با دهنی نیمه باز به چهره ی کلافه ی ارباب نگاه می کرد..
ارباب یک دستش را به کمرش زد و با دست دیگرش کمی چشمهایش رو مالید و با صدای خش داری گفت:چه خبرتونه؟جنگ راه انداختید؟
حسن با پررویی گفت:آقا.همش تقصیر جوانه اس بازومو میکشه...
ارباب با اخم رو به من گفت:چرا؟
با گیجی گفتم:آخه گنجشکارو با تیرکمون میخواد بزنه...
با بیتفاوتی گفت:خب بزنه همه پسر بچه ها این کار رو میکنن...
حسن با لبخند پیروزمندانه ای به من نگاه کرد...
اخم کردم و با حرص گفتم:گناه دارن....
ارباب با لحن جدی به حسن گفت:قول مردونه میدی دیگه نزنی؟
حسن سینه اش را جلو داد و محکم گفت:قول میدم آقا.
_خب پس برو.
حسن با شادی گفت:ممنون آقا..
قول مردانه! هنوز دهنش بوی شیر می داد...دلم میخواست از حرص جیغ بکشم...به من که جلویش نشسته بودم نگاه کرد و گفت:با یه بچه کتک کاری میکنی؟
خودش میگوید بچه...آن وقت ازش قول مردانه میگیرد!
با دستهایی مشت کرده گفتم:اون زورش از من بیشتره...
چیزی نگفت و وارد اتاقش شد و قبل از اینکه در را ببندد،به من که هنوز روی زمین نشسته بودم گفت:بزرگ شو جوانه، دودلم نکن...
معنی حرفش رو نفهمیدم و فقط با بهت نگاش کردم که در و آروم بست...
با ملیحه روی تخته سنگ گوشه حیاط نشستیم و به علیرضا که هیزم می شکنه نگاه می کردیم....
🍃☔️🍃💫🍃☔️🍃💫🍃
📝#چند_خطے_هاے_نابـــــ
☔️هر چيزى به اندازه جاى خاليش توى زندگيمون ذهن و زندگيمون رو درگير خودش ميكنه ؛
بعضى جاى خالى ها كوچكند و با چيزهاى كوچك پر مى شوند
🍃مثل يك حبه قند كنار چاى
✨مثل يك چتر در روز بارانى
🍃مثل يك مسافرت بدون موسيقى
✨مثل يك حساب بانكى خالى
#امـــا
☔️امـــان از جاى خالى هاى بزرگ
كه نميشه به راحتى اونها رو پُـر كرد
🍃مثل جاى خالى يك نفر كه حالا تبديل به يك قاب عكس و كلى خاطره شده
✨مثل جاى خالى يك لبخند روى صورتى كه ديگر نميخندد
🍃مثل جاى خالى يك نفر كه ديگر نگرانت نيست
✨مثل جاى خالى يك پيام شب بخير
🍃مثل جاى خالى يك دست نوازشگر و آغوش مهربان
✨مثل جاى خالى يك پدر
🍃مثل جاى خالى يك اميد
✨مثل جاى خالى يك اعتماد
🍃مثل جاى خالى يك خيال شيرين
✨مثل جاى خالى يك زندگى نزيسته
🍃مثل جاى خالى خــــدا
☔️اميدوارم كه جاى خالى هاى زندگيتون پُـــر باشه و اگه جاى خالى ، وجود داشت فقط جاى خالى هاى كوچيك باشه
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انواع آدم هایی که ترجمه شده اند
💥 بعضی از آدمها
فتوکپی آدمهای دیگرند
💥 بعضی از آدمها
فقط خط خوردگی دارند
💥 بعضی از آدمها
را باید نخوانده کنار گذاشت
💥 بعضی از آدمها
فقط جدول و سرگرمی دارند
💥 بعضی از آدمها
راباید از رویشان مشق نوشت
💥 بعضی از آدمها
را باید از رویشان جریمه نوشت
💥 بعضی از آدمها
باچنددرصدتخفیفبهفروش میرسند
💥 بعضی از آدمها
چندباربایدبخوانیمتامعنیآنهارابفهمیم
👈🤔 حالا ببینید خودتان
شامل کدامین نوع آدمها هستید
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💐🍃🌿🌺🍃🌺🍃
🍃🌺🍃
🌿🍃
🌺
🍃
─═ঊঈ داستانک ঊঈ═─
یه لیوان چایی دارچین کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا.
فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت:
بازم نیست دخترم...
بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست.
این چندمین بار بود؟
ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود.
چراشو هم خوب میدونستم.
چون مامان درستش نکرده بود.
از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت.
تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش.
مامان با همون صدای ریزش جواب داد:
بله؟
و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد.
بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید:
به گلا آب دادی آقاجان؟
باز حس کردم که دل بابا تاب خورد.
این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش.
بابا اخم کرد و گفت: نه!
دروغ میگفت.
داده بود.
با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود.
میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه!
مامان گفت: عه...
طفلک ها تشنشونه. خشک میشن.
و بابا لجباز تر گفته بود:
خب خشک بشن.
جز دردسر چی دارن مگه؟
شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی!
مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا.
به صداش پیچ و ناز داد گفت:
تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم.
بابا باز دلش پیچ خورده و اخماش باز شده بود.
صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود
بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر.
از همون غرغر ها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون.
بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه.
و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی...
کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه...
اما چه "عشقم" هایی؟
"عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه...
اما سال به سال عوضشون میکنیم...
سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم،
جدا میشیم،
بهم میزنیم...
تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن.
واقعیت اینه دل هامون هرزه شده.
حتی بیشتر از تن هامون.
واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از ساله ها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره!
چه کردیم با دنیامون؟
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli