eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوهفت ظرف رو پشت در مطبخ گذاشت... _دستت درد نکنه اکبرآ
ظرف ماست رو که جلوی خانوم گذاشتم که یک دفعه پرسید:دستات چی شده؟ نگاهی به دستام کردم که پوستشون بخاطر سوختگی جمع شده بود و یه قسمتایی از انگشتام کاملا از بین رفته بود..بغض کردم و با خجالت کمی از آستینم را پایین تر کشیدم با صدای گرفته ای گفتم:سوخته.. حالا توجه ارباب و پدرش هم به من جلب شده بود.. خانوم چینی به پیشانی اش داد و با لحن بدی گفت:اه..حالم بد شد... پ با شنیدن حرفش اشک به چشمهایم هجوم آورد،لبمو میگزیدم که اشکم نریزه، ولی چشمام پر از اشک شده بود که از دید ارباب دور نموند رو به من کرد و گفت:اینجا کاری نداریم برو دیگه... چند لحظه با چشمهای پر از اشکم بهش نگاه کردم، میلرزیدم و بعد بدون اینکه سینی را بردارم از اتاق اومدم بیرون، سریع به پشت عمارت دویدم بغضم شکست با تموم وجودم گریه میکردم.... دستهای لرزونمو جلوی چشمم گرفتم و نگاه کردم...خانوم حق داشت.... دستام واقعا زشت بودن، ولی این مدت انقدر همه باهام مهربون بودن که یادم رفته بود ...باید یکم صبر کنم تا آروم بشم، بعد برم مطبخ نمیخواستم خاله چیزی بفهمه... با اینکه تازه سفره صبحانه جمع شده بود،همه توی مطبخ مشغول تهیه نهار بودند... در حالی که دیگی را با پارچه خشک میکردم،ناخواسته چشمم روی دستهای بقیه می چرخید... دستهای تپل و کوچیک ملیحه.....دستهای کشیده ی معصومه....دستهای پیر خاله بتول....دست های سمانه که تازه به این خونه اومده....با کلی النگو...و آخر سر.....دستهای کوچیک واز بین رفته خودم که دیگه .. صداهای دور و برم تو سرم می پیچه....صدای به هم خوردن ظرفها...جرقه های آتیش..کشیدن دیگ روی زمین..همهمه ی زنها...صدای بلند خاله که معصومه را صدا میزد....پارچه از دستم توی ظرف افتاد ... کنار دیگ روی زمین نشستم....سرم رو لبه دیگ گذاشتم و چند لحظه چشمام رو بستم.... ملیحه به طرفم اومد و گفت:چی شده جوانه؟حالت خوبه؟ دوباره دستمال را برداشتم و با لبخند محوی گفتم:خوبم..خوبم.. * مه غلیظی تموم ده رو پوشونده...به حدی که حتی حیاط هم پیدا نیست...شبنمی روی موهایم نشسته بود و صورتم از سرما سرخ شده..و با حسن روی ایوان ایستاده بودیم...دو زانو نشستم.. حسن با خوشحالی و صدای بلندی گفت: گنجشکا دارن میان.. با نگرانی به در بسته اتاق ارباب نگاهی انداختمو گفتم:آرومتر حرف بزن حسن...همه خوابن .. حسن با بیخیالی گفت:چرا الان خوابیدن؟الان که ظهره.. شونمو بالا انداختمو...به گنجشک ها که به دانه های برنج مونده از غذا ظهر نوک میزند،نگاه کردم و گفتم:حسن دیگه با تیرکمون گنجشکارو نزن... حسن با شیطنت درحالی که ابرو بالا می انداخت نوچی کرد، بازوش رو کشیدم و اونم موهام رو که از زیر روسریم بیرون اومده بود رو چنگ زد... آ آ آخ...موهامو ول کن... من هم لج کردم و بازویش را محکم فشار دادم..موهایم را محکمتر کشید...بچه ی فسقلی چه زوری هم داشت.. آ ی ..آی موهاموکندی.. ارباب :اینجا چه خبره؟ با چشمهایی اشکی به او که پشت حسن بود نگاه کردم. ارباب با موهایی به هم ریخته جلوی در اتاقش ایستاده بود...از قیافه اش پیدا بود که خواب بوده...من و حسن خشکمون زده بود..حتی سلام هم نکردیم... با اخم و لحن خشنی رو به حسن گفت:چه خبرته دستهای حسن شل شد...قدش به کمر ارباب هم نمیرسید و سرش را تا آخر عقب برده بود که ارباب رو ببینه... من کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم:سلام ارباب.... به پهلوی حسن زدم تا سلامی کند...اما همچنان بهت زده با دهنی نیمه باز به چهره ی کلافه ی ارباب نگاه می کرد.. ارباب یک دستش را به کمرش زد و با دست دیگرش کمی چشمهایش رو مالید و با صدای خش داری گفت:چه خبرتونه؟جنگ راه انداختید؟ حسن با پررویی گفت:آقا.همش تقصیر جوانه اس بازومو میکشه... ارباب با اخم رو به من گفت:چرا؟ با گیجی گفتم:آخه گنجشکارو با تیرکمون میخواد بزنه... با بیتفاوتی گفت:خب بزنه همه پسر بچه ها این کار رو میکنن... حسن با لبخند پیروزمندانه ای به من نگاه کرد... اخم کردم و با حرص گفتم:گناه دارن.... ارباب با لحن جدی به حسن گفت:قول مردونه میدی دیگه نزنی؟ حسن سینه اش را جلو داد و محکم گفت:قول میدم آقا. _خب پس برو. حسن با شادی گفت:ممنون آقا.. قول مردانه! هنوز دهنش بوی شیر می داد...دلم میخواست از حرص جیغ بکشم...به من که جلویش نشسته بودم نگاه کرد و گفت:با یه بچه کتک کاری میکنی؟ خودش میگوید بچه...آن وقت ازش قول مردانه میگیرد! با دستهایی مشت کرده گفتم:اون زورش از من بیشتره‌‌‌‌‌... چیزی نگفت و وارد اتاقش شد و قبل از اینکه در را ببندد،به من که هنوز روی زمین نشسته بودم گفت:بزرگ شو جوانه، دودلم نکن... معنی حرفش رو نفهمیدم و فقط با بهت نگاش کردم که در و آروم بست... با ملیحه روی تخته سنگ گوشه حیاط نشستیم و به علیرضا که هیزم می شکنه نگاه می کردیم....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃☔️🍃💫🍃☔️🍃💫🍃 📝 ☔️هر چيزى به اندازه جاى خاليش توى زندگيمون ذهن و زندگيمون رو درگير خودش ميكنه ؛ بعضى جاى خالى ها كوچكند و با چيزهاى كوچك پر مى شوند 🍃مثل يك حبه قند كنار چاى ✨مثل يك چتر در روز بارانى 🍃مثل يك مسافرت بدون موسيقى ✨مثل يك حساب بانكى خالى ☔️امـــان از جاى خالى هاى بزرگ كه نميشه به راحتى اونها رو پُـر كرد 🍃مثل جاى خالى يك نفر كه حالا تبديل به يك قاب عكس و كلى خاطره شده ✨مثل جاى خالى يك لبخند روى صورتى كه ديگر نميخندد 🍃مثل جاى خالى يك نفر كه ديگر نگرانت نيست ✨مثل جاى خالى يك پيام شب بخير 🍃مثل جاى خالى يك دست نوازشگر و آغوش مهربان ✨مثل جاى خالى يك پدر 🍃مثل جاى خالى يك اميد ✨مثل جاى خالى يك اعتماد 🍃مثل جاى خالى يك خيال شيرين ✨مثل جاى خالى يك زندگى نزيسته 🍃مثل جاى خالى خــــدا ☔️اميدوارم كه جاى خالى هاى زندگيتون پُـــر باشه و اگه جاى خالى ، وجود داشت فقط جاى خالى هاى كوچيك باشه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انواع آدم هایی که ترجمه شده اند 💥 بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند 💥 بعضی از آدمها فقط خط خوردگی دارند 💥 بعضی از آدمها را باید نخوانده کنار گذاشت 💥 بعضی از آدمها فقط جدول و سرگرمی دارند 💥 بعضی از آدمها راباید از رویشان مشق نوشت 💥 بعضی از آدمها را باید از رویشان جریمه نوشت 💥 بعضی از آدمها باچنددرصدتخفیف‌به‌فروش میرسند 💥 بعضی از آدمها چندباربایدبخوانیم‌تامعنی‌آنهارابفهمیم 👈🤔 حالا ببینید خودتان شامل کدامین نوع آدمها هستید 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💐🍃🌿🌺🍃🌺🍃 🍃🌺🍃 🌿🍃 🌺 🍃 ─═ঊঈ داستانک ঊঈ═─ یه لیوان چایی دارچین کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا. فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت: بازم نیست دخترم... بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست. این چندمین بار بود؟ ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود. چراشو هم خوب میدونستم. چون مامان درستش نکرده بود. از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت. تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش. مامان با همون صدای ریزش جواب داد: بله؟ و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد. بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید: به گلا آب دادی آقاجان؟ باز حس کردم که دل بابا تاب خورد. این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش. بابا اخم کرد و گفت: نه! دروغ میگفت. داده بود. با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود. میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه! مامان گفت: عه... طفلک ها تشنشونه. خشک میشن. و بابا لجباز تر گفته بود: خب خشک بشن. جز دردسر چی دارن مگه؟ شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی! مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا. به صداش پیچ و ناز داد گفت: تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم. بابا باز دلش پیچ خورده و اخماش باز شده بود. صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر. از همون غرغر ها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون. بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه. و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی... کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه... اما چه "عشقم" هایی؟ "عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه... اما سال به سال عوضشون میکنیم... سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم، جدا میشیم، بهم میزنیم... تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن. واقعیت اینه دل هامون هرزه شده. حتی بیشتر از تن هامون. واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از ساله ها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره! چه کردیم با دنیامون؟ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوهشت ظرف ماست رو که جلوی خانوم گذاشتم که یک دفعه پرسید
ملیحه با صدای بلند گفت:علی جان بیا چاییتو بخور،سرد میشه.. علیرضا با پشت دستش،صورتش را پاک کرد و گفت:الان میام... خانم بزرگ هم توی یوان روی تخت نشسته بود...با دستش اشاره ای به ارباب کرد و و با لبخندگفت:چرا نمیشینی پسرم؟ ارباب چند لحظه خیره به مادرش نگاه کرد و گفت:چی میخواین بگین مادر؟ خورشید خانوم با دستش لباس مخملی سبزش را مرتب کرد و گفت:مگه باید اتفاقی بیافته تا من با تو دو کلام حرف بزنم؟ مهران جوابی نداد و منتظر موند تا مادرش حرف دلش را به زبون بیاره.. خورشید خانوم با ملایمت گفت:یه دختری برات پیدا کردم که ببینیش خاطرخواهش میشی... مهران با بی تفاوتی گفت:دوباره شروع نکن مادر؟ خورشید خانوم آشفته شد و گفت:بس کن دیگه مهران،تو کی میخوای اون قضیه را فراموش کنی؟من و پدرت که حرفی نزدیم ... مهران کلافه گفت:خواهش میکنم تمومش کن،من کار دارم.. بلند شد و به سمت در رفت، قبل از اینکه از اتاق خارج بشود مادرش با کنایه گفت:داری میری پیش اون دختره؟ مهران با بهت برگشت و به مادرش که حالا پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد.... خورشید خانوم با دیدن صورت او لبخند پیروزمندانه ای زد و با صدای آرومی گفت:من مادرتم مهران...بهتر از هر کسی پسرم را میشناسم..تو هیچ وقت بعد تابستون اینجا نمیموندی... مهران به خودش اومد و اخمهاش رو در هم کشید و محکم گفت:خدافظ. با گفتن این کلمه، بیرون رفت و در را پشت سرش بست... خورشید خانوم با حرص برگشت و به پشتی تکیه داد و با هزار فکر به در بسته شده اتاق خیره شد * ارباب جوان روی ایوان نشسته بود و به جوانه که نون می پخت نگاه میکرد.... صورت جوانه از گرمای تنور قرمز شده بود...خمیرها را با وسواس خاصی به دیواره ی تنور می زد... هر نونی که از تنور در می آورد را با دقت نگاه میکرد و لبخندی بر لبش می نشست.. گاهی دستش را میسوزاند و جیغ کوتاهی میزد،اما دوباره بدون معطلی مشغول کارش می شد... مهران با لبخند محوی، تک تک کارهایش را زیر نظر گرفته بود....تا بحال کارگرهای زیادی را موقع نان پختن دیده بود ....اما جوانه... جوانه دستش را که دوباره سوزانده بود رو تند تند فوت میکرد که چشمش به ارباب جوان که پشت سرش ایستاده بود افتاد... دستش را پایین آورد و گفتسلام ارباب .. _سلام .. مهران از نانهای داغ درون سینی برداشت و همانطور که به آن گاز می زد به جوانه که حالا دستپاچه شده بود نگاه کرد.... جوانه کمی مکث کرد اما وقتی دید ارباب قصد رفتن نداره دوباره سر تنور برگشت تا نون ها را بیرون بیاره.. با حضور معذب بود و نمیتونست درست کار کنه...هر چند لحظه ،زیر چشمی بهش نگاهی می انداخت تا ببینه رفته است یا نه.... اما مهران بیخیال ای ایستاده بود و نون می خورد... نونی از دست جوانه به کف تنور افتاد... هر کاری کرد نتونست اون رو به موقع با انبرش بالا بکشه و وقتی نون رو درآورد سوخته بود و دودمیکرد... جوانه با ناراحتی به اون نگاه کرد... مهران با دیدن جوانه که انگار میخواست گریه کنه،خنده اش گرفته بود....با خودش فکر کرد این همه غصه بخاطر یک قرص نون؟ جوانه پوسته سوخته روی نون رو جدا کرد و خمیرش رو برای مرغ ها ریخت و دوباره کنار تنور برگشت...دیگه از حضور ارباب کلافه شده بود..... اما مهران تا آماده شدن آخرین نون کنار تنور موند... آخر سر فکری که مدتها، ذهنش رو مشغول کرده بود رو به زبان آورد:جوانه؟ -بله ارباب... پدر و مادرت چجوری مردن؟ جوانه با تعجب به ارباب جوان نگاه کرد و با لبخند زیبایی جواب داد:پدر و مادر من زنده هستند. ارباب از شنیدن این حرف مکثی کرد و زیر لب زمزه کرد :که این طور‌.... و با اخم هایی در هم کشیده به سمت انبار رفت.... با پا در انبار را باز کرد و داخل شد.... خاله بتول که مشغول برداشتن ظرف های ترشی بود،از باز شدن ناگهانی در،وحشت کرد و به سمت در چرخید.. قبل از اینکه فرصتی برای حرف زدن پیدا کنه ارباب داد کشید:به چه حقی به من دروغ گفتی پیرزن؟ خاله بتول که تو این مدت دوباره همون پیرزن آروم و خونسرد همیشگی شده بود با لحن مهربانی گفت:من چه دروغی گفتم پسرجان؟ ارباب چشمهایش را تنگ کرد و با خشم گفت:چرا دروغ گفتی این دختره مادر و پدر نداره؟ خاله بتول ظرف ترشی را سر جایش برگردوند و جواب داد:دروغ نبود. ارباب قدمی به سمتش برداشت و با پوزخند گفت:ولی خودش که میگه زندن.. خاله بتول سکوت کرد و اخمهاش رو درهم کشید...ارباب با دیدن قیافه ی درهم خاله لبخند کجی زد و با حالت پیروزمندانه ای به او نگاه کرد... بعد از مدتی سکوت خاله بتول گفت:پس به شما هم همینو گفت؟ و قبل از اینکه ارباب سوال دیگری بپرسه ادامه داد: جوانه هیچ وقت مرگ پدر و مادرشو قبول نکرد..
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
داستان کوتاه " آب " نوشته‌ی : شاهین بهرامی 💎ظهر داغ تابستان، پسر جوانی به اسم سهیل به سمت آب معدنی فروشِ کنار جاده رفت که در مقابل یک تشت بزرگ قرمز رنگ نشسته بود. بالا سر تشت که رسید با تعجب دید، فقط یک آب معدنی کوچک باقی مانده. سریع کیف پولش را درآورد تا پول آخرین آب معدنی را بدهد و آنرا بردارد که ناگهان پسری شتابان از سمت دیگری رسید و بی هیچ معطلی و گفتگویی با یک حرکت سریع آب معدنی را برداشت. سهیل که غافلگیر شده بود و اصلا انتظار یک چنین حرکتی را نداشت به خودش آمد و به چشم‌های پسر زُل زد و گفت: - هی شازده، من چغندر نیستم اینجا واستادما. دارم پول همین آب معدنی‌ که ورداشتی رو میدم. پسر جوان انگار از این طرز صحبت سهیل هیچ خوشش نیامد و در حالی که در آب معدنی را می‌چرخاند در جواب گفت: - خب میخواستی زودتر از من ورش‌داری، حالا که ورنداشتی پس معلوم میشه همون چغندری! و سپس با یک حرکت سریع دیگر، آب معدنی را سر کشید. سهیل از حرفها و حرکت پسر جوان خونش به جوش آمد و با دو دستش محکم به تخت سینه‌ی او کوبید طوری که چند قدم عقب رفت و از پشت به زمین افتاد. باقی مانده‌ی آبِ بطری نیز نیمش در هوا پاشید و نیم دیگرش بر روی زمین ریخت. نزاع بین آنها شدت گرفت و هر دو با تمام قوا با یکدیگر می‌جنگیدند و در خاک و خُل غلت میخوردن که در یک لحظه سهیل بر پسر جوان مسلط شد و چاقوی ضامنی داری که همیشه همراهش بود را از جیبش درآورد تا به پهلوی پسر بزند، اما ناگهان در یک لحظه مردد شد و انگار زمان برایش از حرکت ایستاد و صحنه‌ای در ذهنش مجسم شد. و آن این بود که یک صبح خیلی زود با دستبند او را برای اجرای حکم اعدام به جرم کشتن پسر جوان می‌بردند. به شدت باران می‌بارید و او ایستاده در محل اجرای حکم در حال تماشای طنابِ گره خورده و ضخیم اعدام، یادش آمد هر دو برای کمی آب دعوا کردند و اگر آن روز باران می‌بارید شاید این اتفاق نمی‌افتاد. در همین حین، زمان دوباره برای سهیل به حرکت درآمد و او از تصور آنچه در ذهنش گذشت، سراسیمه و وحشت‌زده شد. از جای خود برخاست و چاقو را بر زمین انداخت و در سمت مخالف به آرامی راه افتاد. هنوز چند قدمی نرفته بود که تیزیِ شیء سخت، پشتش را به شدت درید و قلبش را از کار انداخت. پایان 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💜✾ٖٖٖٖٓुؔ💜✾ٖٖٖٖٓ💜✾ٖٖٖٖٓुؔ💜✾ٖٖٖٖٓ دلم گرفتہ پدر برایم بهار بفرست… زشهر ڪودڪی ام یادگار بفرست دلم گرفتہ مادر روزگار با من نیست… دعای خیر وصدای دوتار بفرست اگر چہ زحمتتان مے شود ولے این بار برای ڪودڪ خود "قرار " بفرست غم از ستاره تهی ڪرد آسمانم را… ڪمی ستاره دنبالہ دار بفرست بہ اعتبار گذشتہ دو خوشہ لبخند در این زمانہ بی اعتبار بفرست تمام روز وشب من پر از زمستان است دلم گرفتہ برایم بهار بفرست... تقدیم به تمام پدران و مادران آسمانی🦋 ‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
یك شركت بزرگ قصد استخدام تنها یك نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار كرد كه تنها یك پرسش داشت. پرسش این بود : شما در یك شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یك پیرزن كه در حال مرگ است. یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. یك (خانم یا آقا) كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می توانید تنها یكی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. كدامیك را انتخاب خواهید كرد ؟ دلیل خود را بطور كامل شرح دهید. پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنید...! قاعدتاً این آزمون نمیتواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد. پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد. شما باید پزشك را سوار كنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده و این فرصتی است كه میتوانید جبران كنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران كنید. شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار كنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممكن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا كنید... از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند، تنها شخصی كه استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود : سویچ ماشین را به پزشك میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس می مانیم. پاسخی زیبا و سرشار از متانتی كه ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه میدانند كه پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچكس در ابتدا به این پاسخ فكر نمیکنند. چرا...؟ زیرا ما هرگز نمیخواهیم داشته ها و مزیت های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی ها، محدودیت ها و مزیت های خود را از خود دور كرده یا ببخشیم گاهی اوقات می توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
╲\ ╭ ✹ ╭ ♥️ ╯ ✹ ╯\╲ 👱‍♂ 🏫یک مغازه شوهر فروشی در نیویورک باز شده که خانم ها می توانند به آنجا رفته و برای خود شوهری تهیه کنند. در تابلوی راهنمای مقابل درب ورودی از جمله مطالب ذیل نوشته شده: شما در طول عمرتان فقط یک بار می توانید از این محل دیدن کنید. 🏬اینجا شش طبقه است و ارزش محصولات هر طبقه بالایی‌ بیشتر از طبقه پایینی است. شما می توانید فقط یک محصول از یکی‌ از طبقات انتخاب کنید و یا به طبقه بالایی‌ بروید. شما نمی توانید به طبقات پایینی برگردید، ولی‌ می توانید از هر طبقه که خواستید از فروشگاه خارج شوید. 💃خانمی وارد فرشگاه شد .او به طبقه اول می رود. که در تابلو ورودی آنجا نوشته:این مردان دارای شغل ثابت هستند. مردان به نظرش جالب می آیند، ولی‌ تصمیم می‌گیرد طبقه بالا را هم ببیند. 👨‍⚕اینجا نوشته این مردان دارای شغل ثابت هستند و بچه‌ها را دوست دارند. با خودش میگه خیلی‌ خوبه،ولی من بیشتر میخوام و به طبقه سوم میره! 👨‍🍼اینجا نوشته شده این مردان شغل ثابت دارند و بچه‌ها را دوست دارند و بسیار خوش قیافه هستند. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نگاهی به مردان میندازه، میگه وای خدای من! ولی احساس می کنه که باید بره طبقه چهارم که آنجا نوشته: 👨‍⚖این مردان شغل ثابت دارند، بسیار خوش تیپ و قیافه هستند، عاشق بچه‌ها هستند و به کار های خانه علاقمندند! 👩خانم اینجا رو هم می بینه و میگه: واااای خدای من کمک کن! دیگه نمی تونم خودمو نگهدارم ! ولی‌ ناخود آگاه میره طبقه پنجم که اینجا نوشته: 👱‍♂این مردان شغل ثابت دارند، عاشق بچه‌ها هستند، فوق آلعاده خوش بر و رو هستند، شدیداً به کارهای خانه علاقمندند و مردانی رُمانتیک می باشند! دیگه آن چنان وسوسه شده که نمی تونه صرف نظر کنه، ولی‌ باز ناخود آگاه میره طبقه ششم که اینجا روی یک تابلوی دیجیتال نوشته: شما بازدید کننده شماره ۳۱۴۵۶۰۱۲از این طبقه هستید. اینجا هیچ مردی وجود ندارد !🤷‍♂ این طبقه فقط برای این است که ثابت کنیم که زن ها را به هیچ وجه نمی توان راضی‌ نمود!! از بازدیدتان از فروشگاه شوهر سپاسگذاریم!😉 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
✨به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟ «در زندگی همیشه راه حل درست در مقابل شما قرار ندارد.» 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli