eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
✨به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟ «در زندگی همیشه راه حل درست در مقابل شما قرار ندارد.» 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستونه ملیحه با صدای بلند گفت:علی جان بیا چاییتو بخور،سر
خاله با خستگی روی زمین خاکی انبار نشست و به دیوار پشتش تکیه داد و دوباره به فکر فرو رفت.... پوزخند ارباب هم جای خودش را به اخم عمیقی داده بود و منتظر به لبهای خاله نگاه میکرد و تا کلمه ای را از دست نده... خاله بتول با صدای آرومی گفت:اون سیل خیلی ها را سیاه پوش کرد... ارباب جوان پرسید:چرا بالا کوه نیومدند؟ _کسی فکر نمیکرد همچین سیلی بشه آقا جان...ولی یه دفعه آب رود زد بالا... ارباب با صدای خش داری گفت:پس جوانه چطو زنده موند؟... خاله بتول لبخند کمرنگی زد و گفت: عمرش به دنیا بوده...اون روز که سیل شد،رفته بوده جنگل...وقتی برگشته ده،دیده کسی نمونده .... _پس چرا دروغ گفت که پدر و مادرش زندن؟ _باور نداره آقا جان...هیچ وقت جسد پدرو مادرش را پیدا نکردند.. ارباب بدون هیچ حرفی از انبار بیرون رفت و خاله بتول تنها و در سکوت به فکر جوانه که حالا مثل دخترش بود، فرو رفت... ** ظهر یک روز پاییزی در کوهستان....آفتاب کم رمقی به ده،که حالا سراسر سرخپوش شده می تابد... جوانه مشغول جمع کردن لباسهای خشک شده از بند حیاط بود... ارباب جوان به طرفش رفت و با لحن محکمی گفت:اون رختها را ول کن...دنبالم بیا ... و خودش جلوتر از جوانه به سمت در حیاط رفت... جوانه که لباسی در دستش بود، همچنان ایستاده بود و با تعجب به ارباب نگاه می کرد.. ارباب به عقب نگاهی انداخت و با دیدن جوانه که هنوز سرجایش ایستاده بود با صدای بلندی گفت:بیا دیگه... جوانه سریع لباس ها رو روی بند انداخت و به اجبار دنبال ارباب به راه افتاد...همش به عقب نگاه میکرد و نگران بود که باد لباسها رو روی زمین بریزه و زحمتاش به هدر بره...اما چاره نداشت جز اینکه دنبال ارباب بره...با خودش می گفت:یعنی چی شده؟ از باغ فندق گذشتند ... ارباب بدون توجه به جوانه با قدمهایی بلند و محکم پیش می رفت... جوانه ایستاد و با حرص به ارباب که چکمه به پا داشت نگاه میکرد:خودش با چکمس...من بیچاره باید با دمپایی دنبالش بدوم... روسریش را که عقب رفته بود جلو کشید و پشت سرش محکم گره زد..... ارباب حالا به دره رسیده بود و از روی سنگها به سمت رود میرفت.. جوانه به رود نگاهی کرد و صحنه های اون روز که با ارباب اینجا بود تو ذهنش جون گرفت.....دلشوره ی غریبی داشت .. بالاخره طاقت نیاورد و پرسید:کجا میریم ارباب ؟ ارباب جوابش رو نداد.... جوانه عصبانی شد و اخم کرد..همین موقع پایش روی سنگ کوچکی رفت و مچ پاش پیچ خورد....روی زمین نشست و مچ پاش را مالش داد ... ارباب متوجهش شد ...نگاهش به دمپایی های او افتاد...بعد از مکث کوتاهی،باز هم بدون حرف به راهش ادامه داد...اما اینبار آرومتر! بالاخره،ارباب کنار رود که حالا پر آب تر شده بود ایستاد.... جوانه هم روی سنگی نشست و دوباره پاش رو با دست مالید.. ارباب بالای سرش اومد...جوانه سرش را بالا آورد و با نگرانی به ارباب نگاهی انداخت... _حالا تعریف کن مادر و پدرت چجوری مردن؟ جوانه در سکوت به چشمای ارباب نگاه میکرد.. ارباب با لحن گزنده ای تکرار کرد:تعریف کن..گوش میدم جوانه خشم عمیقی رو درونش حس میکرد که خودش هم دلیلش را نمیدونست....از روی سنگ بلند شد و بدون هیچ حرفی به طرف خونه راه افتاد... ارباب با قدمهایی بلند خودش را به اون رسوند و مقابلش ایستاد.. با خونسردی گفت:خودت هم میدونی تا جواب منو ندی جایی نمیری.. جوانه کنار رود رفت و همانطور که پشتش به ارباب بودگفت:پدر و مادرم نمردن... ارباب جوابش رو نداد... بی اختیار به سمتش رفت... جوانه با شنیدن صدای قدمهاش نگاهی به او کرد و دوباره به سمت رودخونه برگشت... به تلخی گفت:ولی همه میگن پدر و مادرت مردن... جوانه دوباره به سمتش چرخید....این بار چشمهایش خیس شدند... جوانه با صدای لرزونی گفت:پدر و مادرم زندن ... ارباب روی تخته سنگ بزرگی که پشت سر جوانه بود نشست....چون نمیتونست چشمهای خیس جوانه رو ببینه و باز هم محکم حرف بزنه... _اگه زندن پس الان کجان؟ چرا تو تنهایی؟ ارباب میتونست لرزش شونه های جوانه رو ببیند با این حال با همون خشونت ادامه داد:الان چهارسال بیشتره که مردن...خودت هم میدونی... با صدای بلندتری گفت:تو چرا همیشه از واقعیت ها فرار میکنی دختر؟تو یه موجود ضعیفی...الان لابد میخوای گریه کنی...بکن....مگه تو کاری هم غیر از گریه کردن بلدی؟ ارباب درست پشت سر جوانه ایستاد و ادامه داد:چرا میخوای همیشه واقعیتو بپوشونی؟ چرا دروغ میگی.. ناگهان جوانه به سمتش چرخید و داد کشید:من فقط نمیخواستم بدونم که تنها شدم.. کنار رود با زانو روی زمین افتاد....با دستهای کوچکش به آب رودخونه چنگ میزد...انگار میخواست جلو رفتن آب رو بگیره ....انگار میخواست جلوی رفتن مادر و پدرش را بگیره...
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫چہ زیبا خالقی دارم 🌙دلم گـرم ست 💫ومیدانم ڪہ فردا باز خورشیدی 🌙میان آسمان چون نور می آید 💫شبی می خواندم با مهر 🌙سحرمیراندم با ناز 💫چه بخشنده خدای عاشقی دادم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👇 تقویم نجومی دوشنبه ✴️ دوشنبه ۳ آذر / قوس ۱۴۰۴ ۳ جمادی‌الثانی ۱۴۴۷ / ۲۴ نوامبر ۲۰۲۵ 🕌 مناسبت‌های دینی و مذهبی 🏴 امروز سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله علیها، بانوی بزرگ اسلام و دختر گرامی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله و حلقه‌ی اتصال رسالت و ولایت است. (شهادت در سال ۱۱ هجری قمری) 🌙⭐ امور دینی و اسلامی امروز 🟣 برای سلامتی و تسلای دل حضرت ولی‌عصر (عج)، صدقه دادن در ابتدای صبح بسیار توصیه می‌شود. 📛 امروز تقارن نحسین است. 📛 ازدواج و وصلت مناسب نیست. 📛 دیدارهای اداری و کاری نیکو نیست. 📛 از شراکت و بستن قراردادهای شراکتی پرهیز شود. 📛 سفر مکروه است. ✔️ شرکت در مراسم عزاداری حضرت زهرا (س) بسیار پسندیده و موجب تقرب به خداوند است. 🚘 وضعیت سفر سفر در این دوشنبه شدیداً مکروه است. در صورت ضرورت، صدقه و احتیاط کامل فراموش نشود. 🤕 وضعیت بیماران بیماری‌ای که امروز آغاز شود، نیازمند مراقبت بیشتری است. 👶 زایمان تولد نوزاد در امروز، از نظر روایات، سبب روزی فراوان و عمر طولانی خواهد بود. 🔭 احکام و اختیارات نجومی 🌓 با قرار گرفتن قمر در برج جدی، انجام امور زیر مناسب نیست: 📛 امور مرتبط با ازدواج و خواستگاری 📛 جاری کردن خطبه عقد 📛 دیدار با مسئولین 🟣 نوشتن ادعیه، تهیه حرز، حکاکی و بستن آن‌ها مناسب نیست. 👩‍❤️‍👨 مباشرت و مجامعت مباشرت امشب سبب تولد فرزندی خوش‌سخن، خوش‌بو، مهربان و پاک‌زبان می‌شود. 💇‍♂ اصلاح مو و صورت طبق روایات، اصلاح مو در این روز قمری موجب طول عمر است. اما به دلیل حرمت روز شهادت، رعایت احترام توصیه می‌شود. 🔴 حجامت حجامت و خون دادن در این روز قمری مناسب نیست و ممکن است باعث ضعف مغز شود. 🔵 ناخن گرفتن دوشنبه روزی بسیار مناسب برای گرفتن ناخن است و یکی از برکات آن، گرایش به قرائت و حفظ قرآن عنوان شده است. 👕 دوخت و دوز دوشنبه برای بریدن و دوختن لباس نو روزی پربرکت است و آن لباس موجب افزایش خیر و برکت می‌شود. ✴️ زمان مناسب استخاره از طلوع فجر تا طلوع آفتاب ۱۰ صبح تا ۱۲ ظهر ۱۶ عصر تا وقت خواب (عشای آخر) ✳️ اذکار توصیه‌شده ذکر روز دوشنبه: 👉 «یا قاضی الحاجات» ۱۰۰ مرتبه ذکر بعد از نماز صبح: 👉 «یا لطیف» ۱۲۹ مرتبه که باعث گشایش رزق و یافتن مال فراوان می‌شود. 💠 نسبت این روز با اهل‌بیت (ع) روز دوشنبه متعلق به امام حسن علیه‌السلام و امام حسین علیه‌السلام است. توصیه شده اعمال نیک امروز به نام مبارک ایشان هدیه شود تا ثواب آن چند برابر گردد. 😴 تعبیر خواب امشب خوابی که در شب سه‌شنبه دیده شود، طبق آیه ۴ سوره نساء: «وَآتُوا النِّسَاءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً…» دلالت بر یکی از این موارد دارد: ازدواج به‌دست‌آوردن مال فراوان رسیدن هدیه‌ای ارزشمند خواب خود را با این معانی مقایسه کنید. 🌸 روزگارتان به برکت امام زمان (عج) مهدوی و روشن باشد
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♥️تـو ایـن پاییز سـرد و دوست‌ داشتنی ♥️امیدوارم خونه‌ دلت همیشه گرم بمونه ♥️پر از عشق، مهربونی و حال خوب ♥️روزت قشنگ و پُر برکـت
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بد همسر گفتن ممنوع.... 🌸🍃🍃🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بد همسر گفتن ممنوع.... 🌸🍃🍃🍃
📌 افرادی که نزد خانواده خود و اقوام و آشنایان، به بدگویی از همسر خود می‌پردازند و معایب او را همه جا جار می‌زنند؛ باید بدانند که با مشهور کردن همسرشان به یک ویژگی منفی خود و همسرشان را در محافل خانوادگی به سوژه غیبت تبدیل می‌کنند و پس از مدتی، دیگر نمی‌توانند از این صحنه کناره بگیرند...! 👈 همه‌ی آشنایان در هر بار ملاقات این زوج، در رفتار این دو نسبت به هم دقیق می‌شوند و حتی اگر اوضاع زوجین کاملا عادی هم باشد، نمی‌شود دیدگاه اطرافیان را از نو تصحیح کرد؛ چرا که خود کرده را تدبیر نیست. و بدتر از همه، زدودن تکدر خاطر همسرتان ممکن است، کار خیلی آسانی نباشد. 👈 پس عیوب کوچک همسرمان را تا حد امکان بپوشانیم و فقط نزد کسانی بیان کنیم که توانایی کمک به رفع این عیوب را دارند و اول با خود همسر... ✅ اگر آشپزی خانم خوب نیست؛ اگر آقا بلد نیست حتی یک پیچ گوشتی دست بگیرد، لطفا قبل از مطرح کردن موضوع با دیگران، دوباره فکر کنید، شاید بهتر باشد به یکی از محسنات همسرتان فکر کنید! جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
‌ 🔹اگر مایلید همسر شما آرامش داشته باشد و شما را تکیه گاه خود بداند، ✔️از برنامه ها و کارهای خود با او صحبت کنید. ✔️در مورد آروزها و افکارتان با او گفتگو کنید. ✔️از خوبیهای او تعریف و تمجید کنید. _با همین میزان گفتگو، او احساس می کند مورد توجه شما قرار گرفته است. ❤️
سیاست رفتاری 🌼بهش "امنیت" بده راحت حرف بزنه بهش "امنیت" بده بلند بخنده بهش "امنیت" بده بلند گریه کنه بهش "امنیت" بده گاهی تنها باشــــــه بهش "امنیت" بده که خودش باشــــــه باور کنید "امنیت" و "احترام" خودِ عشقه
این 15 عمل را رها کن تا شاد باشی: 1 – همیشه حق با تو بودن را رها کن 2 – نیاز به کنترل کردن را رها کن 3 - سرزنش کردن را رها کن 4 - افکار مبارزه گرانه خود را رها کن 5 – باورهای محدود کننده خود را رها کن 6 – شکوه و شکایت را رها کن 7 – قضاوت کردن را رها کن 8 – نیاز به تحت تاثیر قرار دادن دیگران را رها کن 9 - مقاومت در مقابل تغییر را رها کن 10 – برچسب زدن ها را رها کن 11 – ترسهایت را رها کن 12 – بهانه هایت را رها کن 13 – گذشته را رها کن 14 – وابستگی هایت را رها کن 15 – زندگی کردن بر طبق خواسته های دیگران را رها کن. ✍دیپاک_چوپرا 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سی خاله با خستگی روی زمین خاکی انبار نشست و به دیوار پشتش
جوانه حرفهایی را زیر لب زمزمه میکرد که در صدای رودخونه خروشان گم میشد.... ارباب فقط میتونست گاهی کلماتی مثل "بابا" یا "مامان فاطمه" رو بشنوه... دستهایش را طوری کف رودخونه فرو کرده بود که زیر ناخونهایش پر از شن و سنگریزه شده بود...بدنش به وضوح می لرزید ... بدنش به وضوح می لرزید و طوری گریه میکرد که.... ارباب گفت:جوانه ..آروم باش... بهت قول میدم همیشه پشتت باشم ... بهت قول میدم تنهات نزارم ... تو تنها نیسی من هستم برات ...آروم باش ‌... **** خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم....انگار اون هم فهمیده...چون حرفی نمیزد... به او که جلوتر از من راه میرفت نگاه کردم..... به تپه خاکی رسیدیم...با غصه به بالای تپه نگاه کردم....چه جوری خودمو برسونم اون بالا؟ ضعفی تموم وجودمو گرفته بود ...حس عجیبی داشتم. ^چرا ایستادی؟ به ارباب که حالا به وسط های تپه رسیده بود نگاهی کردم:ارباب شما برید...من بعدا میام ... با اخم گفت:یعنی چی؟ بیا الان هوا تاریک میشه... _ارباب خستم...یکم بشینم بعد خودم میام... _گفت:زود باش... دیگه به خونه رسیده بودیم ،حالا دیگه اون ارباب و من یه کارگر...... با وارد شدنمون به حیاط، همه ی نگاهها به سمت ما چرخید...اکبرآقا که خودش را مشغول جمع کردن هیزم ها نشون میداد...خاله هم نگاه نگرانش بین من و ارباب می چرخد و در آخر نگاه پر از کینه و حرص مادر ارباب که روی ایوان ایستاده بود و آخر سر...ارباب بزرگ که روی تخت نشسته بود و‌بی تفاوت بود.... مهران بی توجه به همه، با اقتدار همیشگیش ،آروم، از پله ها بالا رفت... با بسته شدن در اتاق مهران و تنها شدنم،حس بدی وجودم رو پر کرد... انگار نگاه ها سنگین تر شده بودن ...قدم هام رو سریعتر کردمو خودمو داخل مطبخ انداختم.. از گرمای مطبخ کمی حالم جا اومد....گرسنه شده بودم.....تکه ای نون از میون پارچه برداشتم و مشغول خوردن شدم.... خاله بتول داخل شد و در را پشت سرش بست.....نزدیکم اومد و بهم خیره شد....بعد از چند لحظه با صدای آرومی گفتم:چرا اینجوری نگاه میکنی خاله؟ خاله چشم غره ای رفت و با حرص گفت: کجا بودین؟ راستش را گفتم،کنار رودخونه ... خاله با صدایی که به زحمت پایین نگه داشته بود گفت:خیلی بیخود کردی.... با ناراحتی گفتم:خاله ارباب منو برد‌... خاله فقط با خشم نگاهم کرد ..... نون رو کناری گذاشتم و گفتم:خاله من میرم بخوابم..... خاله دوتا بازوم رو گرفت و همون طور که تو چشمام نگاه میکرد گفت:اون پسره هرچی بهت میگه باور نکن...شما مال هم نیستید...پس بیخودی خیال نباف دختر... از حرفاش دلم هری ریخت پایین،با بغض بهش نگاه کردم... خاله که متوجه حالم شد گفت:بخاطر خودت میگم دختر جان...آبروت توی این ده بره دیگه کسی سراغت نمیاد.... همین الانم اسم روته ...اون که چیزیش نمیشه...زندگی تو تباه میشه... _خاله مگه چی شده که اینجوری میگین ؟ خاله سکوت کرد و حرفی نزد....سرم را پایین انداختم و گفتم:میرم بخوابم ... **** با تمام خستگیم خوابم نمی برد...پتو رو روی سرم کشیدم....اتفاقات امروز مدام تو سرم میاند....حرفای های ارباب..... چقدر دلم میخواهد که حرفهاشو باور کنم ... قطره اشکی از گوشه چشمم چکید....حالا که نباید حرفهایش را باور کنم، انگار باز هم باید تنها باشم تو فکر خودم بودم که صدای پدر ارباب از ایوان به گوشم رسید.....پدری که بچه ی خودشو مهران خان صدا میزنه... جوانه....او مهران خانِ، نه مهران..... سرم را بیشتر تو بالشت فرو کردم... اون اربابه جوانه ،باید همان ارباب بمونه، خیال برت نداره،با همین سرزنش ها خوابم برد... **** مهران وارد اتاق شد و سریع در را پشت سرش بست...با لبی خندان رو به پدر و مادرش گفت:چقدر هوا سرد شده... پدرش هم لبخندی زد و گفت:حالا که سرد نشده هنوز بچه شهری....زمستون،اینجا بمون تا بهت بگم... خورشید خانوم با لحن پر تمسخری رو به شوهرش گفت:زمستون هم میمونه آقا.. مهران با کلافگی به مادرش نگاه کرد.... ارباب بزرگ سعی کرد خودشو بالا بکشه و به پشتی تکیه بده....مهران سریع به سمت پدرش رفت :بگذارین کمکمتون کنم... محمود خان از درد ناله ای کرد و به کمک مهران تونست به پشتی تکیه بده... خورشید خانوم هم با نگرانی به چهره شوهرش که از درد در هم رفته بود نگاه میکرد....به طرفش رفتو با وسواس خاصی پتو رو روی پاهای ارباب مرتب کرد... مهران با ناراحتی گفت:خیلی درد دارین آقا؟ محمود خان با مهربونی لبخندی به روی پسرش زد و گفت:چیزی نیست...باید باهاش بسازم دیگه.... خورشید خانوم با بغض و حرص گفت: چیزی نیست؟ این همه داری درد میکشی....بیا دوباره برگردیم شهر، محمود....شاید یه طبیب بهتری پیدا شد برات...