❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج بعد از بیرون اومدن از عمارت برگ جدیدی از زندگی به روم باز شد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
انگار که متوجه من شدن دیگه چیزی نگفتن ولی همون یه جمله منو برد تو فکر چجوری اومدن مازیار میتونست به نفعشون باشه آخه ؟
شاید اگه زودتر میفهمیدن پسرعموم منو میخواست پشیمون میشدن از عقد
ولی به حال من هیچ فرقی نمیکرد چه مازیار چه جواد هیچ کدوم اونی که من میخواستم نبودن...
چشمه رو رد کردیم و به سمت کوچه پس کوچه های پایین ده میرفتیم بوی زمین های آب خورده کشاورزی و نسیم خنکی که میوزید روحمو نوازش میکرد از بچگیم که گاهی به ده میومدیم میرفتیمخونه آقابزرگم فقط خاطرات خوش به خاطرم میومد با دیدن دوباره ده و اون خونه های کاهگلی و مردم صمیمی محو شده بودم تو خاطرات کودکیم و سعی داشتم به خاطر بیارم خونه اقابزرگم از کدوم طرف بود ولی تا جایی که یادم میومد این مسیرو هیچ وقت ندیده بودم
یکم لباسایی که تنم بود توجه بقیه رو جلب کرده بود ولی چون از بچگی تو عمارت بودیم و بیرون نمیومدیم واسه همین تو ده کسی منو نمیشناخت
رسیدیم به یه دوراهی داییشون وایساد و رو به ننه سیما گفت :
_ آبجی من به جوادم گفتم دیگه حواستو جمع کن یادت نره این دختر هرچی باشه نوه ی خانه
سرشکستمون نکنی جلوی مردم
ننه سیما سرشو تکون دادو گفت:
حواسم هست
بعد هم خداحافظی کرد ورفت
ماهم به سمت مخالف دوباره راه افتادیم رسیدیم به جایی که فقط زمین های کشاورزی بود رو به روی زمین ها دو سه تا پله میخورد به پایین
پایین پله ها دو تا خونه رو به رو هم بود کنار یکی از خونه ها یه زمین کوچیک حالت باغ مانند بود جلوش حصار چوبی کشیده بودن و توش کلی خیار و گوجه و بادمجون و چیزای دیگه کاشته بودن جای دنجی بود ولی خب یجورایی میشد ته ده و دورتر بود از خونه های دیگه
فکر میکردم اون خونه روبه رویی که بزرگتر بود واسه ننه سیما و دخترش باشه و خونه کوچیکه واسه من و جواد اما همه به سمت همون خونه کوچیک تره رفتیم
جواد در چوبی رو هول داد و رفت داخل ننه سیما و ثریا هم پشتش رفتن تو موندم من
فکر میکردم حداقل یه تعارف بهم بکنن مثلا تازه عروس بودم ولی مثل اینکه خبری از این چیزا نبود
باید خیلی توقع هامو کم میکردم منی که جایی واسه رفتن نداشتم پس باید از الان خودمو واسه همه چی اماده میکردم تا کم نیارم
#ارتباط_با_خانواده_شوهر
#رفتاربا_خواهرشوهر
🔅چگونه با خواهر شوهر مجرد رابطه برقرار کنیم⁉️
رقابت عروس و خواهر شوهر، یکی از دیرینه ترین رقابت های ارتباطی خانوادگی در فرهنگ ما است، به خصوص اگر خواهر شوهر مجرد هم باشد!
🌟برای خیلی ها خواهر شوهر مدخل ورودی رابطه با کل خانواده شوهر است. به همین دلیل اغلب فکر می کنند که اگر خواهر شوهر خوبی داشته باشند یا دست کم خواهر شوهرشان متأهل باشد و یک گوشه از دنیا سرش به زندگی و گرفتاری های خودش گرم باشد، آنها می توانند زندگی بهتری داشته باشند. در نتیجه بدترین حالت ممکن را زمانی تصور می کنند که خواهر شوهر مجردی داشته باشند.
💫شوخی نیست! به هر حال یک حافظه جمعی چند صد ساله این را به ما القاء کرده که وجود خواهر شوهر مجرد مساوی است با تنش، کشمکش و اختلاف بین زن با شوهر و بین عروس با مادر شوهر و دیگر اعضای مهم خانواده شوهر.
💢متأسفانه وجود خواهر شوهرهایی که همچنان با اشتباهاتشان به این باور دامن می زنند باعث مقاومت این دیدگاه نسبت به تغییر شده است. اما این به معنای آن نیست که داشتن خواهر شوهر مجرد یک فاجعه برای زندگی مشترک شما باشد.
#خانم_بلا💄💋
✅اگر شوهر شما مهارت مدیریت کردن روابط بین خانواده و همسرش را ندارد، حالا هر قدر هم که خواهر شوهرتان شخص کنترل گر و اقتدار طلبی باشد، اما مقصر اصلی شوهرتان است نه خواهر شوهرتان
❇️برای رابطه برقرار کردن با خواهر شوهر مجرد راه هایی وجود دارد که می تواند به شما کمک کند تا هم به خوبی به زندگی تان برسید و هم در ارتباط با خواهر شوهر و خانواده او به مشکل برنخورید
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🌹🥀🍂🍁🌺☘🌿🍃🍂🍁🌺
قهرنکنید✋🏻
مردها با قهر کردن زن، عوض نمی شوند، ممکنه بیان و معذرت خواهی کنند و تعهد بِدن، اما کینه شما رو بیشتر در دل میگیرند و پس از بازگشتون جبران میکنند😬😑
برای همین اگر قصد زندگی کردن دارید و نمی خواین طلاق بگیرین،قبل از اونکه همسرتون دنبال تون بیاد و خواهش و تمنا کنه و قول بده، خودتون برگردید، و روش های دیگه رو جهت اصلاح رابطه تون امتحان کنید.
اینو بدونید که:
هیچ مشکلی با قهر کردن درست نمیشه، فقط پیچیده تر می شود.
قهر کردن تمرین جدایی است ,چند قهر کوچیک، یک قهر بزرگ و یک قهر آخری و متاسفانه دیگه تمام💔
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📌 هرگز بدون همسرتان به مسافرت نروید:
وقتی میخواهید از مرخصیهای خود استفاده کنید، مسلما به اولین چیزی که فکر میکنید، رفتن به مسافرت ولو یک گردش کوچک خارج از شهر است
خیلی طبیعی است بخواهید از اوقات فراغت خود لذت ببرید؛ اما فراموش نکنید که شما با همسرتان پیمان بستهاید همیشه و در همه حال، در خوشی و ناخوشی با هم باشید. همسرتان همه چیز شماست و شما همه چیز او و درست نیست بدون حضور او بخواهید با دیگران خوش بگذارنید
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
🦋 وقتی خداوند دستور دهد که فرمانی (نعمتی) به سمت شما بیاید هیچ نیرویی جلودار او نیست حتی در موضوعی کارشناسان و بقیه افراد به شما گفته اند این غیر ممکن است و این کار شدنی نیست و همه شرایط بر علیه شماست اما وقتی خداوند بخواهد فرمان به سمت شما می آید و خداوند کاری ندارد که شما درکجا زندگی می کنی یا چقدر درآمد دارید فقط و فقط نعمتی که به سمت شما می آید مهم است.
🌺🌿 موهبتی که خداوند دستور داده است که به سمت شما بیاید با خیر و خوشی این اتفاق می افتد مثل قراردادها و موقعیت ها و موفقیت ها و غیره . شما هیچ گاه نباید ناامید بشوید و بگویید من نمیتوانم اون کار را به دست بیاورم چون هیچکس آنجا من را قبول ندارد چون این مهم نیست فقط مهم این هست که خداوند شما را همیشه به سمت بهترین ها راهنمایی میکند.
💫حکایت های زیبا و آموزنده 💫
ـ🤍🌼🤍🌼🤍🌼
ـ🌼🤍🌼🤍🌼
“کلید در قفل اشتباه!”
مردی به شهری جدید رفت. شب که شد، به هتل رفت و سعی کرد در اتاقش را باز کند.
هرچه کلید را چرخاند، در باز نشد!
مدیر هتل آمد و خندید:
“دوست عزیز! درِ اتاق خودت را باز کن، نه اتاق کناری!”
پند: بعضی قفلها، با هیچ کلیدی باز نمیشوند… چون از اول، درِ اشتباهی را زدهای!
🔸 در شغل اشتباه، هرچقدر تلاش کنی، خوشحال نمیشوی.
🔸 در رابطهی اشتباه، هرچقدر محبت کنی، کافی نخواهی بود.
🔸 در مسیر اشتباه، هرچقدر بدوی، به جایی نمیرسی.
📌 گاهی، مشکل از کلید نیست… از دری است که انتخاب کردهای!
📌#داستانهای_عبرت_آموز📖
♥️🍃
#همسرداری
ویژه آقایان 👨🦰
1.نازش را بکشید
2.نوازشش کنید
3.با او همدردی و همدلی کنید
4.حامی او باشید
5.خوش خلق باشید
6.به او آرامش بدهید
7.خطاهایش را ببخشید
8.غافلگیرش کنید
9.به او تلفن بزنید
10.برایش خرید انجام دهید
📌 حالا نه همشو 4 تا شو که میتونید انجام بدید
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👈در این مورد به حرف خانمها گوش دهید!
🎥#دکتر_عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج انگار که متوجه من شدن دیگه چیزی نگفتن ولی همون یه جمله منو ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
روبه روم حیاط کوچیکی بود و ته حیاط چندتا پله میخورد به بالا و بالای پله ها دو تا اتاق تو در تو بود زیر پله ها مطبخ بود وسمت راست گوشه دیوار یه تخت چوبی گذاشته بودن و سمت چپ دستشویی و لونه مرغ و خروسا بود و بینشون یه حوض کوچیک
خونه نقلی و قشنگی بود ولی انقدر که کف حیاط پر از خاک و پر مرغ و خروسا بود انگار که کسی مدت هاست اینجا زندگی نکرده
جواد بقچه های منو انداخت رو تخت و خودشم ولو شد رو تخت ننه هم نشست کنارش همونجور که گره چارقدشو باز میکرد گفت:
_نا سلامتی مهمون خان بودیم و عقد نوه اش بود یه شام دلشون نیومد تهیه ببینن
ثریا در جواب ننه گفت:
_ دلت خوشه ها کم مونده بود دستمونو بگیرن بندازنمون بیرون
گوشه حیاط وایساده بودم واز خجالت داشتم آب میشد
جواد نگاهی بهم کرد و به ننه گفت :
_تموم شد و رفت دیگه
بعد به ثریا گفت بره یچیزی واسه شام درست کنه ثریا اخماش رفت تو هم و غر غر کنان که الان من چی درست کنمرفت سمت مطبخ
ننه پرسید : اسمت چی بود؟
گفتم : بهار نارنج
زیر لب گفت: نارنجش چیه دیگه
دوباره پرسید: خان رسم نداره به عروس جاهاز بده ؟
توقع این سوالو نداشتم واقعا نمیدونستم چی بگم
آخه من که عروس معمولی نبودم
بجای من جواد با تشر گفت:
_ننه مگه حرف نزده بودیم ؟
ننه گفت :
_چرا ولی فکر نمیکردم دیگه همینجوری خشک و خالی بدنش بیاریم
با هر جمله ای که ننه میگفت تو خودم میشکستم و چیزی نمیتونستم بگم
وقتی خانوادم انقدر منو بی ارزش کردن که اینجوری فرستادنم بیام باید توقع بیشتر از این ها هم داشته باشم
داشتم فکر میکردم چجوری قراره با اینزبون تند و تیز ننه یه عمر زندگی کنم که جواد گفت:
ما که قراره باهم زندگی کنیم جاهازم میاورد جا نداشتیم که
رو کرد سمت من و گفت:
_بیا بریم لباساتو بزار تو اتاق
با اینکه از جواد خوشم نمیومد ولی همین که پشتم در اومد و جواب ننه رو داد واسم دلگرمی بود
دلم نمیخواست باهاش برم ولی از موندن پیش ننه هم میترسیدم