eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.1هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج انگار که متوجه من شدن دیگه چیزی نگفتن ولی همون یه جمله منو ب
روبه روم حیاط کوچیکی بود و ته حیاط چندتا پله میخورد به بالا و بالای پله ها دو تا اتاق تو در تو بود زیر پله ها مطبخ بود وسمت راست گوشه دیوار یه تخت چوبی گذاشته بودن و سمت چپ دستشویی و لونه مرغ و خروسا بود و بینشون یه حوض کوچیک خونه نقلی و قشنگی بود ولی انقدر که کف حیاط پر از خاک و پر مرغ و خروسا بود انگار که کسی مدت هاست اینجا زندگی نکرده جواد بقچه های منو انداخت رو تخت و خودشم ولو شد رو تخت ننه هم نشست کنارش همونجور که گره چارقدشو باز میکرد گفت: _نا سلامتی مهمون خان بودیم و عقد نوه اش بود یه شام دلشون نیومد تهیه ببینن ثریا در جواب ننه گفت: _ دلت خوشه ها کم مونده بود دستمونو بگیرن بندازنمون بیرون گوشه حیاط وایساده بودم واز خجالت داشتم آب میشد جواد نگاهی بهم کرد و به ننه گفت : _تموم شد و رفت دیگه بعد به ثریا گفت بره یچیزی واسه شام درست کنه ثریا اخماش رفت تو هم و غر غر کنان که الان من چی درست کنم‌رفت سمت مطبخ ننه پرسید : اسمت چی بود؟ گفتم : بهار نارنج زیر لب گفت: نارنجش چیه دیگه دوباره پرسید: خان رسم نداره به عروس جاهاز بده ؟ توقع این سوالو نداشتم واقعا نمیدونستم چی بگم آخه من که عروس معمولی نبودم بجای من جواد با تشر گفت: _ننه مگه حرف نزده بودیم ؟ ننه گفت : _چرا ولی فکر نمیکردم دیگه همینجوری خشک و خالی بدنش بیاریم با هر جمله ای که ننه میگفت تو خودم میشکستم و چیزی نمیتونستم بگم وقتی خانوادم انقدر منو بی ارزش کردن که اینجوری فرستادنم‌ بیام باید توقع بیشتر از این ها هم داشته باشم داشتم فکر میکردم چجوری قراره با این‌زبون تند و تیز ننه یه عمر زندگی کنم که جواد گفت: ما که قراره باهم زندگی کنیم جاهازم میاورد جا نداشتیم که رو کرد سمت من و گفت: _بیا بریم‌ لباساتو بزار تو اتاق با اینکه از جواد خوشم‌ نمیومد ولی همین که پشتم در اومد و جواب ننه رو داد واسم دلگرمی بود دلم نمیخواست باهاش برم ولی از موندن پیش ننه هم میترسیدم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♦️دعوا و بحث بين افراد اجتناب ناپذيره ولى دعوا توى جمع ممنوع! 🔹حتى اگر قهريد و مجبوريد با هم به يک مهمانى برويد اصلا نيازى نيست آدماى اون جمع متوجه قهر و مشكل شما بشوند. 🔹موقتا آشتى مصلحتى كنيد. گاهى حتى همين آشتى ساختگى باعث رفع مشكل شده اما تاكيد ميكنم كه اين راه حل مسئله نيست بلكه نياز هست كه حتما در موقعيت مناسب راجع به ناراحتى پيش آمده صحبت كنيد. 🔹فقط هنگام حل مسئله حتما به اين نكات دقت كنيد 🔹 فقط روی مشکل تمرکز کنید. 🔹 به گذشته بازنگردید. 🔹 کنایه نزنید. 🔹 توهین نکنید. 🔹 خوب بشنوید. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃 عشق نامرئی 🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 عشق نامرئی 🍃
عشق نامرئی در اوج گرمای تابستان و زیر آن آفتاب داغ، کارگری کیسهٔ سیمانی را به دوش می‌کشد... اینجا، در این سرزمین دور از وطن، با این غربت و تنهایی و شرایط سخت... در پایان ماه، تقریبا هر آنچه در آورده را به زن و بچه‌اش در آن سوی مرزها می‌فرستد و شکم خود را با کمترین غذای ممکن سیر می‌کند... با دوستانش در اتاقکی کوچک و تنگ یکجا می‌خوابد و سال‌ها یک لباس کهنهٔ پاره را می‌پوشد... همان را می‌شوید و می‌پوشد و رفو می‌کند... با تلفن همراه با خانواده‌اش تماس می‌گیرد اما چیز زیادی از کلمات عاشقانه نمی‌داند و بلد نیست غزل و قصیده بگوید... با لحنی جدی با همسرش حرف می‌زند و تماس را به پایان می‌رساند... در دنیای پر از فریب و نمایش، این نه عشق است نه دوست داشتن... در دوران گل‌های سرخ و استیکرهای واتس‌اپ و قلب‌های تپنده و شعر و غزل‌های عاریه‌ای و کلیپ‌های ترانه، کاری که کارگر زحمتکش ما با پوست سوخته انجام می‌دهد رمانتیک نیست... در خانه‌های بسیاری، عشقی عمیق هست. عشقی فراتر از همهٔ غزل‌ها و پاکتر از هرچه ترانه و صادقانه‌تر از همهٔ داستان‌ها... عشقی که چشم‌های پوشیده از زرق و برقِ فریب، آن را نمی‌بینند... بله، کلمات خیلی قشنگ و رسا هستند، هدیه خوب است، اما آدم‌هایی هم هستند که همهٔ زندگی‌شان غزل است، غزلی که هزینه‌اش عمر است و سلامتی و کم‌خوابی و زحمت... عشقی با لکنت زبان که بلد نیست خودش را به خوبی عرضه کند... عشقی که ما نمی‌بینیم، عمیق‌تر و صادقانه‌تر از آن است که بشود بیانش کرد... هر غذایی که خانواده‌ات برایت می‌پزند ابراز عشق است... هر لباسی که می‌پوشی... همین که جای زندگی‌ات همیشه تمیز است... تو ای خانم خانه... هر روزی که همسرت از سر کار می‌آید، یک قصیدهٔ عاشقانه است... گذر از این شهر شلوغ برای رساندن مایحتاج زندگی به شما، جنونی است عاشقانه، خوش‌تر از جنون مجنون برای لیلی... نگاهتان را عوض کنید... در جستجوی عشقی باشید که خانه‌هایتان را پر کرده اما آن را نمی‌بینید... چه رسد به آنکه روایتش کنید... 👤سیما عطایی
‌‼️آقایون از گوش خانم غفلت نکنید! ⚠️خانمها از چشم آقا غفلت نکنید! 📌خانمها گوش نوازی را خیلی دوست دارند و از شنیدن حرفهای گوش‌نواز لذت می برند و تحت تاثیر قرار می گیرند. 🔥آقایون نگاه کردن به همسر را خیلی دوست دارند و از دیدن زیباییهای او لذت می برند و تحت تاثیر قرار می گیرند. ⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♦️عشق بردگی نیست از همسرمان توقع نداشته باشیم که اگر من را دوست دارد، در برابر هر خواسته من بگوید: چشم! این بردگی است. می‌خواهی برده‌داری کنی یا همسرداری؟ می‌خواهی در خانه‌ات کُلفَت داشته باشی یا خانم؟ کُلفَت، همسر نیست! نوکر، هم همسر نیست! همسر خوب این نیست که هرچه تو بگویی، بگوید:چشم! 👈 همسر خوب آن است که دیدگاهش را محترمانه به شما بگوید، شما هم گوش کنید و باهم به توافق برسید. ⛔️ برده‌داری نکنیم... ➖برده‌داری ما را به هیچ‌جا نمی‌رساند. نه کنیز باشید و نه غلام. مثل خانم و آقا با هم زندگی کنید تا بچه‌های خانم و آقا بار بیاورید. ➖تا اجتماع سالم‌تری داشته باشید. اجتماعی با آدم‌های سالم که می‌توانند تصمیم‌های درستی به‌نفع خود و جامعه بگیرند. ➖به اشتباهاتتان بیندیشید و دلیل دوری از یکدیگر را بیابید. همسرتان مهمان اصلی لحظات زندگی شماست، سعی کنید همواره میزبان و مهمان نواز شایسته ای باشید. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
📚 💎خفته و مار شخصی سوار بر اسب، در راهی می‌ رفت که دید یک نفر در بیابان خوابیده و ماری در دهان او می‌ رود. سوار بر سرعت خود افزود تا مار را براند و مانع رفتن مار در دهان آن شخص شود، ولی تا به آن مرد رسید کار از کار گذشته بود. سوار که آدم باهوش و دنیا دیده‌ ای بود، برای این که مار در بدن شخص خفته بمیرد، چند مشت بر سینه او زد که ناگهان خفته بیدار شد و از ترس به زیر درخت سیبی که آنجا بود رفت و آنجا نشست. سوار باهوش برای این که آن مرد مار را بالا بیاورد و مار از بدن او خارج شود تا توانست به زور به او از سیب‌ های پوسیده‌ ای که زیر درخت ریخته شده بود خوراند. خفته که هنوز جای آن مشت‌ ها بر سینه‌ اش درد می‌ کرد و آن‌ قدر سیب به زور خورده بود که داشت بالا می‌ آورد، فریاد زد: «ای آدم حسابی مگر من به تو چه بدی کرده‌ ام؟ کافران هم بدون دلیل خون کسی را نمی‌ ریزند که تو می‌ خواهی، خونم را بریزی. اگر با من دشمنی داری خنجرت را درآور و خونم را بریز و جانم را بگیر، دیگر چرا مرا این قدر عذاب می‌ دهی.» مرد که دید سوار چیزی نمی‌ گوید شرو ع به نفرین کرد و گفت: «خدایا این مرد را که قصد جانم را دارد به مکافات عملش گرفتار گردان.» و بعد از آن گفت: «چقدر من بد اقبالم که روی تو را دیدم و خوشا به حال کسانی که مُردند و روی توی کافر را ندیدند.» سوار که دید آن مرد این حرف‌ ها را از روی نادانی و ترس از مرگ می‌ زند، به حرف او توجّه نکرد و برای این که سمّ مار در بدن او تأثیر نکند و آن شخص را وادار به حرکت نماید، سوار بر اسبش شد و به تاخت آنجا را ترک نمود. آن شخص که دید سوار حرکت کرد و رفت فکر کرد سوار دارد فرار می‌ کند برای گرفتن انتقام در پی سوار شروع به دویدن کرد. او تا شب به دنبال سوار دوید. آن قدر در صحرا دویده و زمین خورده بود که تمام سر و صورتش زخم شده بود، ولی با این حال خود را بر روی زمین می‌ کشید و می‌ رفت تا این که حالش به هم خورد و مار و هرچیز دیگر را که خورده بود، بالا آورد. وقتی مار از بدن مرد خارج شد، تازه فهمید که سوار قصد کمک به او را داشته و نمی‌ خواسته جانش را بگیرد. با خارج شدن مار از بدنش تمام ضعف و بی‌ حالی که در وجودش بود از بین رفت. مرد با خود گفت: «‌خدایا شکرت که آن سوار را فرستادی که جان مرا نجات دهد. او به من محبّت کرد، ولی من از روی نادانی می‌ خواستم خونش را بریزم. خدایا او را در پناه خودت حفظ فرما.» مرد با خود عهد کرد دیگر در مورد کسی زود تصمیم نگیرد💕 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli