#رمان
#خانه_مریم_و_سعید
قسمت هفتم
سعید گوشه های سفره رو صاف میکند و میگوید: محمد جان بیا بابا دستات رو بشوره، محمد که هنوز از بازی سیر نشده بود گفت بابا بیا منو بگیر، سعید هم بلند شد و دوید دنبال محمد، محمد بدو بابا بدو... اصولا سعید در بازی با بچه ها خیلی انرژی مثبت و هیجان داره و این رفتار او برای فرزندان خیلی خوشاینده. الان دیگه میثم یکساله هم، وقتی هنگام نماز مریم و سعید مهر مامان و بابا رو برمیداره و چهار دست و پا فرار میکنه😃 منتظره بابا با هیجان و نشاط دنبالش کنه و مهر رو ازش بگیره و تا الان چندبار که مریم و سعید حواسشون نبوده که در حضور میثم مهرشون رو دست بگیرند، میثم وسط نماز مهر رو برداشته و رفته و باعث شده نماز مامان و بابا باطل بشه😢
سعید چند بار که دنبال محمد دور سفره چرخید و محمد هم با خنده فرار میکرد، بالاخره گرفتش و دو تا بوسش کرد و همینطور که داشت آستین های محمد را بالا میزد گفت: محمد خیلی تند میرفتی ها فکر کنم چون غذات رو کامل میخوری اینقدر قوی شدی... محمد هم بادی به غبغب انداخت و گفت الان هم میخوام غذام رو کامل بخورم و قوی تر بشم.... همین جور که بابا داشت دستهای محمد رو می شست محمد گفت: بابا میای بعد از شام کشتی بگیریم؟ بابا گفت بعد شام که وقت خوابه بابا .... محمد: نه بابا سه تا کشتی بگیریم دیگه... با با گفت قبوله ولی به شرطی که بعدش زود برای بخوابی ها... بعد محمد رو گذاشت روی زمین و محمد دوید سمت اتاق تا حوله رو برداره و دست و صورتش رو خشک کنه، سعید صورت میثم رو هم شست و اومدن سر سفره.
سعید و بچه ها بدون حضور مامان لب به غذا نمیزنند حتی اگر خیلی گرسنه هم باشند باید مامان غذا را بکشد، چند ماه پیش وقتی بابا داشت برای بچه ها قبل از خواب قصه می گفت، داستان آن شهید و بچه های او که بدون حضور مامان خانه لب به غذا نمیزدند را برای بچه ها گفته بود و با بچه ها قرار گذاشته بود که از این به بعد آنها هم بدون مامان غذا نخورند...
همه منتظرند تا مامان هم بیاید، مریم از داخل آشپزخانه با صدای بلند گفت: بچه ها تلویزیون رو خاموش کنید.... شبکه ۵ داشت یک سریال خانوادگی پخش میکرد، سریالی که مرحله به مرحله داد و دعوا و جیغ بازیگران را نشان میداد و صحبت از عاشق شدن دو نفر نسبت به یک خانم و رقابت در خواستگاری و ... به تصویر میکشید. مریم و سعید بخاطر آرامش فرزندانشان و عدم وارد نمودن استرس و گزاره های منفی تربیتی تا به حال بسیاری از سریال های تلویزیونی را ندیده اند... مثلا سریال مختار نامه بخاطر به تصویر کشیدن رفتارهای خشن و ... ، سریال جومونگ بخاطر نشان دادن صحنه های خشن و عاشقانه و ..
آنها اعتقاد دارند نباید دنیای با نشاط و لطیف دوران کودکی و نوجوانی فرزندان را با تماشای چنین سریالهایی آغشته به ترس، خشونت، هیجانات و تخیلات غیر معقول نمود.
علی تلویزیون را خاموش کرد و مامان هم نشست سر سفره و غذای همه را کشید، امشب نوبت فاطمه است که دعای سفره رو بخونه، فاطمه دستهاش رو بالا گرفت و خواند: بسم الله الرحمن الرحیم، أَللَّهُمَّ ارْزُقْنَا رِزْقاً حَلَالاً طَیِّباَ وَاسِعَاً ،أَللَّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنَ الشَّاکِریِنَ یَا کَریِمُ.
بعد، مریم و سعید و علی و میثم درحالیکه که دستاشون رو مثل فاطمه به حالت دعا بالا گرفته بودند گفتند: الهی آمین... و همه شروع کردن به میل نمودن شام.
#نویسنده : محسن پوراحمد
💓 ادامه دارد ...
✅ ارسال نظرات 👇
@Vaqtemoshavereh
#روانشناسی_اسلامی_خانواده
#کانال_تربیتی_همسران_خوب
#استاد_محسن_پوراحمد
🌹🍃 #زن همانند گل است 🍃🌹👇
💓 @hamsaranekhoob
#رمان
#خانه_مریم_و_سعید
قسمت هشتم
سفره پهن است و مریم و سعید و بچه ها دارند شام میخورند. مریم و سعید عادت دارند وقتی که در خانه خودشان سر سفره هستند، روبروی یکدیگر بنشینند و تلاش میکنند به ظاهر خودشان در داخل منزل هم اهمیت بدهند. مریم یک تیشرت صورتی و دامن بلند گلبهی پوشیده و موهایش طبق معمول شانه شده و مرتب بود؛ سعید هم یک تیشرت و شلوار سرمه ای به تن داشت... محمد و علی کنار بابا نشسته اند و فاطمه کنار مامان؛ میثم هم بغل مریم در حال شیر خوردن است. محمد رو به مامان میکند و میگوید: مامان آب بده بلافاصله فاطمه میگوید: داداشی اگه آب بخوری باید از اول شروع کنی ها...
مریم برای بچه ها یک قانون گذاشته بود و آن هم این بود که هر کس تا چهل روز وسط غذا آب نخورد مشمول جایزه ای مثل کتاب، بازی فکری و غیره می شود و اگر کسی بعد از چند روز که رعایت کرده، حالا بین غذا آب بخورد مجدداً چهل روز او، از اول محاسبه میشود. محمد که نمیخواست پنج روزی که بین غذا آب نخورده از بین برود وقتی فاطمه به او یادآوری کرد از خوردن آب صرفه نظر کرد و گفت: مامان الان من چند روزه که وسط غذا آب نخوردم؟ مامان با لبخند جواب داد الان پنج روزه که وسط غذا آب نخوردی؛ با امشب میشه شش روز؛ اگر سی و چهار روز دیگه هم نخوری میشه چهل روز. محمد با خوشحالی به بچه ها گفت آخ جون من سی و چهار روز دیگه جایزه میگیرم... مریم و سعید یک نیم نگاهی به هم انداختند و لبخندی زدند. آنها با استفاده از گزاره تربیتی "قانون، تشویق و تنبیه" خیلی در شکل گیری رفتار خوب فرزندان و یا رفع رفتار اشتباه آنها موفق بوده اند البته این موفقیت دلایل دیگری هم دارد یکی از مهمترین آنها وجود "آرامش" در فضای خانواده است... مریم و سعید علیرغم اینکه مثل همه زن و شوهرها در برخی مسائل و علایق و سلایق اختلافاتی با هم دارند ولی به هیچ وجه به خود اجازه نمیدهند جلوی چشم بچه ها مسائل اختلافی شان را مطرح یا حل و فصل کنند.
علی چند روز پیش از پسرخاله اش یک جوک شنیده بود و خیلی خوشش آمده بود و میخواست برای مامان و بابا هم تعریف کند؛ رو کرد به بابا و گفت: بابا یک جوک بگم؟ بابا گفت: بگو بابایی... 😊علی لبخندی که بر لب داشت، بیشتر شد و گفت؛ ☺️
یه روز یه آقاعه میخواست بره کشور عربستان و نمی دونست که اونجا چطوری صحبت کنه... یکی اومد و بهش گفت: این که کاری نداره فقط کافیه اول هر کلمه "ال" بذاری دیگه درست میشه، مثلا بگی الچطوری؟ الخوبی؟ و ... خلاصه این آقاعه رفت عربستان و موقع ناهار رفت یک رستوران و به گارسون گفت اللطفا الیک الچلو و الکباب و النوشابه و السالاد البیارید... گارسون هم هرچی سفارش داده بود، خیلی سریع آورد براش!!! آقاعه خیلی خوشش اومد که چقدر راحت عربی حرف میزنه؛ وقتی میخواست پول غذا رو حساب کنه گارسونه اومد نزدیک گوشش و گفت: برو خدا رو شکر کن که من فارسی بلدم وگرنه "الکوفت"😃 هم بهت نمیدادم 😁 مریم و سعید و بچه ها زدند زیر خنده... سعید که خیلی خوشش اومده بود گفت: اللطفا النمکدان را البدهید 😂 و مجددا همه با هم خندیدند...😄
فاطمه و علی هر کدام بیست روز است که وسط غذا آب نخورده اند و تلاش میکنند تا چهل روز رعایت کنند... وقتی که چهل روز تمام شد و جایزه گرفتند در مرحله بعد این قانون تبدیل میشود به شصت روز یعنی دو ماه و اگر کسی تا دوماه قانون را رعایت کند مرحله بعد می شود سه ماه و همینطور ادامه پیدا میکند تا این رفتار نهادینه شود... چند سالی هست که مریم و سعید این گزاره تربیتی "قانون، تنبیه و تشویق" را در خانه پایهگذاری کرده اند که البته موفقیتهای زیادی هم داشته اند؛ حدود سه سال پیش مریم در فضای مجازی با کانال "همسران خوب" آشنا شده بود و هر روز مطالب آن را دنبال میکرد و به دلش نشسته بود.... این کانال در پیام رسان های تلگرام، ایتا و سروش روزانه مطالبی در حوزه روانشناسی اسلامی خانواده منتشر میکند و کارشناس این کانال آقای محسن پوراحمد است. مریم سه سال پیش از آقای پوراحمد سوال کرده بود که من صاحب چند فرزند هستم و خیلی علاقمندم آگاهی خودم را در زمینه تربیت صحیح فرزندانم بالا ببرم و از آقای پوراحمد راهنمایی خواسته بود که چگونه بعضی رفتارهای خوب را برای بچه ها ایجاد کنیم و یا رفتار بدی از آنها را از بین ببریم؟ یکشنبه شبها آقای پوراحمد در کانال همسران خوب برنامه پرسش و پاسخ رایگان و آنلاین دارند مریم هم در یکی از این شبها سوالش را فرستاده و پاسخ صوتی کارشناس را دریافت کرده بود. سعید و مریم هر دو چند مرتبه پاسخ کارشناس را گوش کردند و تلاش کرده بودند که راه کارها را با دقت پیاده کنند...
#نویسنده : محسن پوراحمد
💓 ادامه دارد ...
✅ ارسال نظرات 👇
@Vaqtemoshavereh
#روانشناسی_اسلامی_خانواده
#کانال_تربیتی_همسران_خوب
#استاد_محسن_پوراحمد
🌹🍃 #زن همانند گل است 🍃🌹👇
💓 @hamsaranekhoob
#رمان
#خانه_مریم_و_سعید
قسمت نهم
ساعت ۲۰ و ۱۵ دقیقه شب و سفره شام جمع شده است. هر شب ساعت ۲۰ و ۳۰ دقیقه مریم بچهها را به اتاق خواب میبرد و برای آنها کتاب داستان می خواند و بعضی وقتها هم قصه می گوید. سعید هم در ماه چند مرتبه برای بچه ها قصه میگوید؛ آنها عاشق شنیدن قصه مامان و بابا هستند. برای اینکه حواس بچه ها به اتاق پذیرایی پرت نشود مریم از سعید میخواهد که چراغ های اتاق پذیرایی را کمتر کند سعید هم چراغ ها را خاموش می کند و فقط یکی از چراغهای کم نور بالای سر خودش را روشن میگذارد و صدای تلویزیون هم که روی شبکه۲ و اخبار ۲۰.۳۰ بود قطع میکند.
از همان هفته اول که سعید در دو شیفت کار می کند فکر مریم حسابی درگیر شده و به نوعی از تصمیم خودش پشیمان است؛ مریم با خودش فکر میکند که واقعاً تبدیل کردن خودروی پراید به سمند چقدر اولویت دارد؟ الان یک ماهه که بچهها درست و حسابی با باباشون بازی نکرده اند و هر شب سعید آنقدر خسته است که حتی در بیشتر موارد فرصت یک شب به خیر گفتن هم ندارد و وقتی سرش را روی بالش میگذارد، شارژش تمام میشه...
مریم نتیجه گرفته که در اولویت بندی هایش دچار اشتباه شده و میخواهد در یک فرصت مناسب از طریق نوشتن نامه موضوع را با سعید مطرح نماید. بچهها رفتهاند اتاقشان و مریم هم قبل از اینکه برای خواندن کتاب داستان برود به اتاق بچه ها رفت سراغ سبد لباس ها؛👕 لباس های سفید و همچنین پیراهن سفید سعید هم که سر شب میثم با دستهای چربش حسابی رنگی اش کرده بود را برداشت و داخل ماشین انداخت و رفت سراغ بچه ها... بچه ها هر کدام سرجای خودشان دراز کشیده اند و منتظر مامان هستند، سعید زیرنویس های خبر ۲۰.۳۰ را می خواند و در عین حال نیم نگاهی هم به گوشی اش دارد، علی و فاطمه که مدرسه ای هستند قبل از خواب برنامه فردای خود را آماده میکنند و کتاب هایشان را داخل کیف میگذارند. امشب هیچکدام از بچه ها مسواک نزده اند و مریم هم به روی خودش نمی آورد... محمد که آرام و قرار ندارد و مثل علی و فاطمه مدرسه نمیرود معمولا نسبت به بقیه با تاخیر شارژش تمام میشود و میثم هم که شیرخوار است بعد از محمد میخوابد. مریم قبل از اینکه کتاب شنگول و منگول و حبه انگور را بخواند با لحن محبت آمیز همیشگی میگوید: خوشگلای من چشماشون بستس؟ بچه ها چشمانشان را بسته اند و منتظرند مامان شروع کند و با دقت به قصه گوش کنند... محمد طبق معمول هر شب یواشکی چشمانش را باز کرده و با محبت و کمی چاشنی لبخند زل زده به چشمان مامان... مریم هم سخت نمیگیرد و انگار متوجه نشده که چشمان محمد باز است☺️ میثم هم که در اتاق پذیرایی از سر و کول سعید بالا می رود.👶 سعید یادش افتاد که الان سه روز است که به مادرش زنگ نزده... گوشی را بر میدارد، شماره منزل پدر را میگیرد و احوال آنها را جویا میشود. ۱۰ دقیقه بعد بچه ها خوابیده اند...
مریم از اتاق بچه ها بیرون می آید، رو به سعید می کند و می گوید: آقا سعید حواست به میثم هست من برم یه دوش بگیرم؟ سعید سرش رو از گوشی بیرون آورد و گفت: آره خیالت راحت حواسم هست. سعید خیلی علاقه مند به کانال های خبری است و زمان زیادی صرف آن میکند و در یک ماه اخیر که دو شیفت کار میکند، فقط فرصت میکند در خانه سراغ گوشی اش برود... میثم مداد شمعی های فاطمه را که گوشه اتاق افتاده بود برداشته و دارد روی دفتر نقاشی فاطمه خط خطی میکند و حالا دیگر از سر و کول سعید بالا نمیرود؛ سعید هم با تمرکز بیشتری دارد اخبار را چک میکند. بعد از چند دقیقه سعید دید چیزی در دهان میثم است! سریع جلو رفت و گفت: اخ کن بابا، اخ کن... لب و دهان میثم کاملا آبی رنگ شده بود و سعید فهمیده بود که در دهان میثم مداد شمعی است!
میثم هم سفت دهانش را بسته بود و داشت مدادها را میجوید، هرچه سعید میگفت میثم اخ کن، میثم روش رو اون ور می کرد و از دهانش بیرون نمی آورد؛ سعید بلند شد و یک دستمال کاغذی برداشت، میثم را در بغل گرفت و به سینه اش چسباند و با زور سعی میکرد مداد شمعی ها را از دهان میثم در بیاورد... داد میثم هوا رفت و سعید هم داشت همچنان تلاش میکرد...
مریم که لباس جذاب و مهیجی به تن کرده بود آمد و با دیدن این صحنه موضوع برایش روشن شد که دوباره سعید سرش توی گوشی بوده و ...
مریم بچه را گرفت و دهان او را زیر شیر ظرفشویی شست. سعید همچنان سرش در گوشی است... مریم رو به سعید کرد و با کنایه به او گفت: از قدیم گفتن بچه رو پیش پدرش تنها نذارید...😒😊 قدیمیا یه چیزی می دونستن که میگفتن... سعید هم یه لبخندی به مریم زد و گفت کتری رو گذاشتم آب جوش بیاد، زحمت چایی رو میکشی؟
#نویسنده : محسن پوراحمد
💓 ادامه دارد ...
✅ ارسال نظرات 👇
@Vaqtemoshavereh
#روانشناسی_اسلامی_خانواده
#کانال_تربیتی_همسران_خوب
#استاد_محسن_پوراحمد
🌹🍃 #زن همانند گل است 🍃🌹👇
💓 @hamsaranekhoob
#رمان
#خانه_مریم_و_سعید
قسمت پنجم
مریم و سعید و بچه ها دستشان را بالا بردند و خواندند: هرکی تک بیاره اون چشم میذااااره...
قرعه به نام مامان افتاد. مریم ساعد دستش را گذاشت روی دیوار و چشمانش را گذاشت روی ساعدش و شروع کرد به شمردن: ده بیست سی چهل پنجاه شصت ... معمولا توی این نوع بازی ها بابا و میثم یار همدیگرند چون ناچارا باید میثم بغل بابا باشد، بچه ها با شور و هیجان دنبال جایی بودند برای قایم شدن...
بابا و میثم رفتند پشت درب اتاق بچهها، محمد رفته بود زیر میز رایانه، فاطمه پشت پرده پذیرایی و علی داخل کمد رخت خواب ها قایم شده بود.
مامان که در بازیهای قبلی می دانست که بچه ها کجا قایم میشوند و فقط میخواست به شور و نشاط و هیجان بازی بیفزاید اول رفت سراغ آشپزخانه و گفت: پس این خوشگلای من کجا رفتن قایم شدن آشپزخونه که نیستند پس کجا رفتند؟ بعد آمد به سمت میز رایانه و پرده که کنار میز است. محمد از زیر میز و فاطمه از لای تار و پود پرده با استرس می دیدند که مامان دارد می آید به سمت آنها و هر لحظه میخواهند بپرند بیرون و سک سک کنند... مامان محمد و فاطمه را دیده ولی به روی خودش نمی آورد و برمیگردد به سمت کمد رختخوابها... بلافاصله فاطمه و محمد با داد و شادی میآیند بیرون و سک سک میکنند... خنده فضای خانه را عطرآگین کرده...
@hamsaranekhoob
مامان میخواست درب کمد را باز کند که یکهو صدای میثم آمد که می گفت: دادا... دادا... صدای خنده بچه ها دوباره بلند شد و گفتند: باز دوباره میثم بابا را لو داد.. مامان کمد را رها کرد و رفت دنبال صدای میثم.
میثم که چند دقیقه است در بغل بابا پشت درب ایستاده حوصله اش سر رفته و داره غر میزنه... مریم پیداشون میکند و سعید سریع دست مریم را میگیرد و میگوید: قبول نیست میثم منو لو داده...نمیذارم سک سک کنی.. هر دو دارند تلاش میکنند که زودتر برسند و سک سک کنند بالاخره مامان موفق میشه و نوبت بابا میشه تا چشم بذاره...
یکی از تفریحات جذاب خانه مریم و سعید، بازی کردن اعضای خانواده است مخصوصا اگر بازی با حضور بابا و مامان باشد...
بچه ها همه میدانند که روزانه مامان و بابا باهاشون بازی میکنند و براشون وقت میگذارند.
البته در روزهای اخیر سعید وضعیت خوبی ندارد و توان و حوصله و فرصت بازی روزانه با بچه ها را مثل قبل ندارد چون صبح میرود و بعد از ۱۲ شب می آید...
مریم از بچگی عاشق کتابخوانی بوده و الان هم این اخلاق خوبش را ترک نکرده. او علاقمند به مطالعه رمان و کتاب های تربیتی و روانشناسی اسلامی هست و اعتقاد دارد که در بازی کردن با بچه ها میتوان بسیاری از مسائل تربیتی را به آنها انتقال داد و معمولا خودش در طول روز حدود یک ساعت و گاهی بیشتر با بچه ها بازی میکند و سه هفته پیش که یکی از دوستان دانشگاهش راز نشاط فرزندانش را از او پرسیده بود، یکی از ۳ عاملی که مریم معرفی کرده بود، بازی روزانه پدر و مادر با بچه ها بود...
همین نگاه مریم به پروسه تربیتی فرزندان باعث شده خیلی از دوستان و اقوام هرازگاهی با او تماس میگیرند و سوالاتشان را میپرسند و مشکلات تربیتی بچه هایشان را مرتفع میکنند.
سعید هم تا قبل از این، روزانه حداقل یک ربع با بچه ها بازی میکرد و اگر یک روز به هر دلیلی نمی توانست با بچه ها بازی کند، فردای آن روز بجای یک ربع، نیم ساعت برای بچه ها وقت میگذاشت تا جبران دیروزش باشد.
ولی این روزها... و بخاطر افزایش ساعت کاری اش، سعید اصلا نه حال بازی کردن با بچه ها را دارد و نه انگیزه و توان این کار را دارد...
#نویسنده : محسن پوراحمد خمینی
💓 ادامه دارد ...
#روانشناسی_اسلامی_خانواده
#کانال_تربیتی_همسران_خوب
#محسن_پوراحمد_خمینی
💚 لطفا نظرات و پیشنهادات خودتان را درباره رمان خانه مریم و سعید به آی دی زیر ارسال نمایید 👇
💚 @Manamgedayefatemeh7
🍃🌹 #زن همانند گل است 🍃🌹 👇
💓 @hamsaranekhoob
💓 @hamsaranekhoob
#انتشار_رمان_با_شما ☺️
🌸 همسران خوب 🌸
#رمان #خانه_مریم_و_سعید قسمت پنجم مریم و سعید و بچه ها دستشان را بالا بردند و خواندند: هرکی تک بیا
#رمان
#خانه_مریم_و_سعید
قسمت ششم
یکربع بازی روزانه مریم و سعید با بچه ها تمام شد. البته مریم روزانه حداقل یکساعت با بچه ها بازی میکند ولی خیلی وقتها وقتی سعید به خانه می آید و با بچه ها بازی میکند، او هم می آید چون خیلی در روحیه و نشاط بچه ها تاثیر مثبت دارد.
مریم گفت: خب بچه ها دیگه وقت شامه، بعد رو کرد به سعید گفت: آقا سعید بی زحمت میثم رو نگهدار من برم وسایل شام رو آماده کنم. از صبح خیلی گریه کرده و همش دست من بوده، دستم خیلی درد گرفته... سعید دور از چشم بچه ها آمد نزدیک گوش مریم و با لبخند و صدای آرامی گفت: پس یادم باشه امشب دستات رو ماساژ بدم تا بهتر بشه ان شاءالله☺️ بعد دستش را انداخت روی شانه مریم و او را کمی به سمت خودش کشید و گونه مریم را بوسید، مریم یک لبخند معناداری☺️ به سعید زد و گفت خبه خبه... خودش خوب میشه... بعد بلندتر خندید و گفت حالا یک شب زود اومدی خونه روزهای دیگه که نیستی چطور میخوای درد دستم رو خوب کنی؟
سعید لبخند سردی زد و به فکر فرو رفت با خودش فکر میکرد: مریم راست میگه الان یک ماهه اصلا نیستم خونه... دارم با خودم و زندگیم چه کار می کنم؟ مریم چی؟ بچه ها چی؟
مریم عادت نداشت به صورت مستقیم و بدون مقدمه از سعید انتقاد کند اتفاقاً وقتی غیرمستقیم و آرام و با ظرافت از سعید نقد میکرد بیشتر نتیجه میگرفت؛ مریم می دانست که هر وقت خواست از شوهرش ایرادی بگیرد نباید جسور، نامحترمانه و حتی جلوی چشم بچه ها و دیگران این کار را کند چون میدانست که آقایان از انتقاد بدون مقدمه بیزارند...
خیلی وقت ها مریم با شوخی و آرامش و در حد چند کلمه، نکته ای را به سعید آن هم به صورت غیرمستقیم انتقال میدهد...
بچه ها در اتاق مشغول بازی با یکدیگر بودند و سعید و مریم در آشپزخانه؛ مریم که فهمیده بود با جملهای که به سعید گفته او را به فکر فرو برده است برای اینکه فضای ذهن او را تغییر بدهد گفت آقا سعید بیزحمت بگو علی سفره رو پهن کنه و بچه ها هم بیان وسایل سفره رو ببرن. سعید هم صدا زد و گفت خوشگل ترین دختر دنیا کجاست؟😘 خوشگل ترین پسرای دنیا کجان؟😍 وقت شام شده! کی سفره مینداخت؟ کی وسایل شام رو میآورد؟ علی گفت من سفره رو میندازم فاطمه و محمد هم دویدند به سمت آشپزخانه، انگار با هم رقابت دارند...
وقتی بچه ها وظیفه شان را انجام میدهند سعید و مریم به آنها امتیاز میدهند و اگر امتیاز آنها به مقدار لازم برسد مستحق گرفتن جایزه می شوند
البته قانونی را که سعید و مریم در خانه گذاشته بودند این بود که اگر مامان و بابا تذکر بدهند که فلان کار را انجام بده دیگر انجام دادن اون کار امتیاز مثبت ندارد و در صورتی امتیاز مثبت دارد که بدون یادآوری مامان و بابا انجام شود؛ اگر هم کسی وظیفه اش را انجام ندهد یک امتیاز منفی می گیرد و یا یکی از امتیازهای مثبت آنها کسر میگردد و این قانون را بچه ها کاملا می دانستند چون قبلا با هماهنگی و رضایت خودشان تصویب شده بود.
💓 ادامه دارد ...
✅ #نویسنده : محسن پوراحمد خمینی
#روانشناسی_اسلامی_خانواده
#کانال_تربیتی_همسران_خوب
#محسن_پوراحمد_خمینی
💚 لطفا نظرات و پیشنهادات خودتان را درباره رمان آموزشی خانه مریم و سعید به آی دی زیر ارسال نمایید 👇👇
💚 @Manamgedayefatemeh7
🍃🌹 #زن همانند گل است 🍃🌹 👇
💓 @hamsaranekhoob
💓 @hamsaranekhoob
#انتشار_رمان_با_شما ☺️
🌸 همسران خوب 🌸
#رمان #خانه_مریم_و_سعید قسمت ششم یکربع بازی روزانه مریم و سعید با بچه ها تمام شد. البته مریم روزا
#رمان
#خانه_مریم_و_سعید
قسمت هفتم
سعید گوشه های زیر سفره ای رو صاف میکند و سفره را کمی به بالا میکشد و میگوید: محمد جان بیا بابا دستات رو بشوره، محمد که هنوز از بازی سیر نشده بود گفت بابا بیا منو بگیر، سعید هم بلند شد و دوید دنبال محمد، محمد بدو بابا بدو... اصولا سعید در بازی با بچه ها خیلی انرژی مثبت و هیجان داره و این رفتار او برای فرزندان خیلی خوشاینده. الان دیگه میثم یکساله هم، وقتی هنگام نماز مریم و سعید مهر مامان و بابا رو برمیداره و چهار دست و پا فرار میکنه😃 منتظره بابا با هیجان و نشاط دنبالش کنه و مهر رو ازش بگیره و تا الان چندبار که مریم و سعید حواسشون نبوده که در حضور میثم مهرشون رو دست بگیرند، میثم وسط نماز مهر رو برداشته و رفته و باعث شده نماز مامان و بابا باطل بشه😢
سعید چند بار که دنبال محمد دور سفره چرخید و محمد هم با خنده فرار میکرد، بالاخره گرفتش و دو تا بوسش کرد و همینطور که داشت آستین های محمد رو بالا میزد گفت: محمد خیلی تند میرفتی ها فکر کنم چون غذات رو کامل میخوری اینقدر قوی شدی... محمد هم بادی به غبغب انداخت و گفت الان هم میخوام غذام رو کامل بخورم و قوی تر بشم.... همین جور که بابا داشت دستهای محمد رو می شست محمد گفت: بابا میای بعد از شام کشتی بگیریم؟ بابا گفت بعد شام که وقت خوابه بابا .... محمد: نه بابا سه تا کشتی بگیریم دیگه... بابا گفت قبوله ولی به شرطی که بعدش زود بری بخوابی ها... بعد محمد رو گذاشت روی زمین و محمد دوید سمت اتاق تا حوله رو برداره و دست و صورتش رو خشک کنه، سعید صورت میثم رو هم شست و اومدن سر سفره.
سعید و بچه ها بدون حضور مامان لب به غذا نمیزنند حتی اگر خیلی گرسنه هم باشند باید مامان غذا را بکشد، چند ماه پیش وقتی بابا داشت برای بچه ها قبل از خواب قصه می گفت، داستان آن شهید و بچه هاش که بدون حضور مامان خانه لب به غذا نمیزدند رو برای بچه ها گفته بود و با بچه ها قرار گذاشته بود که از این به بعد اونها هم بدون مامان غذا نخورند...
همه منتظرند تا مامان هم بیاد، مریم از داخل آشپزخانه با صدای بلند گفت: بچه ها تلویزیون رو خاموش کنید.... شبکه ۵ داشت یک سریال خانوادگی پخش میکرد، سریالی که مرحله به مرحله داد و دعوا و جیغ بازیگران را نشان میداد و صحبت از عاشق شدن دو نفر نسبت به یک خانم و رقابت در خواستگاری و ... به تصویر میکشید. مریم و سعید بخاطر آرامش فرزندانشون و عدم وارد نمودن استرس و گزاره های منفی تربیتی تا به حال بسیاری از سریال های تلویزیونی را ندیده اند... مثلا سریال مختار نامه بخاطر به تصویر کشیدن رفتارهای خشن و ... ، سریال جومونگ بخاطر نشان دادن صحنه های خشن و عاشقانه و ..
آنها اعتقاد دارند نباید دنیای با نشاط و لطیف دوران کودکی و نوجوانی فرزندان را با تماشای چنین سریالهایی آغشته به ترس، خشونت، هیجانات و تخیلات غیر معقول نمود.
علی تلویزیون را خاموش کرد و مامان هم نشست سر سفره و غذای همه را کشید، امشب نوبت فاطمه است که دعای سفره رو بخونه، فاطمه دستهاش رو بالا گرفت و خواند: بسم الله الرحمن الرحیم، أَللَّهُمَّ ارْزُقْنَا رِزْقاً حَلَالاً طَیِّباَ وَاسِعَاً ،أَللَّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنَ الشَّاکِریِنَ یَا کَریِمُ.
بعد، مریم و سعید و علی و میثم درحالیکه که دستاشون رو مثل فاطمه به حالت دعا بالا گرفته بودند گفتند: الهی آمین... و همه شروع کردن به میل نمودن سوپ.
میثم هم میخواد خودش به تنهایی غذا بخوره و حسابی داره غذا روی لباسش میریزه ولی نه بچه ها و نه مریم و سعید حساسیتی نشون نمیدن؛ محمد هم کارش همینه استاد غذا دادن به لباسهاشه... مریم و سعید از بازی کردن بچه های زیر ٧ سالشون با غذا ناراحت نمیشن و به بچه ها بخاطر کثیف شدن لباسشون با غذا تذکر نمیدن...
💓 ادامه دارد ...
✅ #نویسنده : محسن پوراحمد خمینی
#روانشناسی_اسلامی_خانواده
#کانال_تربیتی_همسران_خوب
#محسن_پوراحمد_خمینی
💚 لطفا نظرات و پیشنهادات خودتان را درباره رمان آموزشی خانه مریم و سعید به آی دی زیر ارسال نمایید 👇👇
💚 @Manamgedayefatemeh7
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب 👇
http://eitaa.com/joinchat/3451518976C471922bdf6
#انتشار_رمان_با_شما ☺️
🌸 همسران خوب 🌸
#رمان #خانه_مریم_و_سعید قسمت هفتم سعید گوشه های زیر سفره ای رو صاف میکند و سفره را کمی به بالا می
#رمان
#خانه_مریم_و_سعید
قسمت هشتم
سفره شام پهن است و مریم و سعید و بچه ها دارن شام میخورن. مریم و سعید عادت دارن وقتی که در خانه خودشون سر سفره هستند، روبروی یکدیگر بشینند و تلاش میکنند به ظاهر خودشان در داخل منزل هم اهمیت بدهند. وقتی هم که در منزل اقوام به میهمانی میروند و یا میهمان به منزل دعوت میکنند هم تلاش میکنند کنار یکدیگر بنشینند و بچههاشون هم که برای نزدیکتر نشستن به بابا و مامان با هم رقابت دارند.
مریم یک تیشرت صورتی ملایم و دامن بلند گلبهی پوشیده و موهایش طبق معمول شانه شده و مرتب بود و لباسهایش معطر با همان ادکلنی که خیلی وقت پیش به همراه سعید انتخاب کرده بود؛ سعید و مریم در انتخاب لباس و عطر یا ادکلن معمولا به تنهایی خرید نمی کنند و اغلب برای انتخاب، نظر یکدیگر را جویا میشوند.
سعید هم یک تیشرت و شلوار سرمه ای به تن داشت و موهایش را به زیبایی شانه کرده بود و عطری که مریم به مناسبت تولدش برایش خریده بود را زده بود... محمد و علی کنار بابا نشسته اند و فاطمه کنار مامان؛ میثم هم بغل مریم در حال شیر خوردن است. محمد رو به مامان میکنه و میگه: مامان آب بده بلافاصله فاطمه میگه: داداشی اگه آب بخوری باید از اول شروع کنی ها...
مریم برای بچه ها یک قانون گذاشته بود و آن هم این بود که هر کس تا چهل روز وسط غذا آب نخوره مشمول جایزه ای مثل کتاب، بازی فکری و غیره می شه و اگر کسی بعد از چند روز که رعایت کرده، حالا بین غذا آب بخوره مجدداً چهل روزش، از اول محاسبه میشه. محمد که نمیخواست پنج روزی که بین غذا آب نخورده از بین بره، وقتی فاطمه بهش یادآوری کرد، از خوردن آب صرفه نظر کرد و گفت: مامان الان من چند روزه که وسط غذا آب نخوردم؟ مامان با لبخند جواب داد الان پنج روزه که وسط غذا آب نخوردی؛ با امشب میشه شش روز؛ اگر سی و چهار روز دیگه هم نخوری میشه چهل روز. محمد با خوشحالی به بچه ها گفت آخ جون من سی و چهار روز دیگه جایزه میگیرم... مریم و سعید یک نیم نگاهی به هم انداختند و لبخند رضایت روی لباشون نشست. آنها با استفاده از گزاره تربیتی "قانون، تشویق و تنبیه" خیلی در شکل گیری رفتار خوب فرزندان و یا رفع رفتار اشتباه بچه ها موفق بوده اند البته این موفقیت دلایل دیگری هم داره که یکی از مهمترین اونا وجود "آرامش" در فضای خانواده است... مریم و سعید علیرغم اینکه مثل همه زن و شوهرها در برخی مسائل و علایق و سلایق اختلافاتی با هم دارند ولی به هیچ وجه به خودشون اجازه نمیدهند جلوی چشم بچه ها مسائل اختلافی شان را مطرح یا حل و فصل کنند و مدتهاست بچه ها تنش و ناراحتی احتمالی بین و بابا و مامان رو نمیبینند.
علی چند روز پیش از پسرخاله اش یک جوک شنیده بود و خیلی خوشش اومده بود و میخواست برای مامان و بابا هم تعریف کنه؛ رو کرد به بابا و گفت: بابا یک جوک بگم؟ بابا گفت: بگو 😊 علی لبخندی که بر لب داشت، بیشتر شد و گفت؛ ☺️
یه روز یه آقاعه میخواست بره کشور عربستان و نمی دونست که اونجا چطوری صحبت کنه... یکی اومد و بهش گفت: این که کاری نداره فقط کافیه اول هر کلمه "ال" بذاری دیگه درست میشه، مثلا بگی الچطوری؟ الخوبی؟ و ... خلاصه این آقاعه رفت عربستان و موقع ناهار رفت یک رستوران و به گارسون گفت اللطفا الیک الچلو و الکباب و النوشابه و السالاد البیارید... گارسون هم هرچی سفارش داده بود، خیلی سریع آورد براش!!! آقاعه خیلی خوشش اومد که چقدر راحت عربی یادگرفته و چه خوب حرف میزنه؛ وقتی میخواست پول غذا رو حساب کنه گارسونه اومد نزدیک گوشش و یواش گفت: برو خدا رو شکر کن که من فارسی بلدم وگرنه "الکوفت"😃 هم بهت نمیدادم 😁 مریم و سعید و بچه ها زدند زیر خنده...😃 سعید که خیلی خوشش اومده بود گفت: البیزحمت النمکدان را البدهید 😂 و مجددا همه با هم خندیدند...😄
فاطمه و علی هر کدام بیست روز است که وسط غذا آب نخورده اند و تلاش میکنن تا چهل روز رعایت کنن... وقتی که چهل روز تموم شد و جایزه گرفتند در مرحله بعد این قانون تبدیل میشود به شصت روز یعنی دو ماه و اگر کسی تا دوماه قانون را رعایت کند مرحله بعد می شود سه ماه و همینطور ادامه پیدا میکند تا این رفتار نهادینه شود... یکسالی هست که مریم و سعید این گزاره تربیتی "قانون، تنبیه و تشویق" را در خانه پایهگذاری کرده اند که البته موفقیتهای زیادی هم داشته اند؛
💓 ادامه دارد ...
✅ #نویسنده : محسن پوراحمد خمینی
#روانشناسی_اسلامی_خانواده
#کانال_تربیتی_همسران_خوب
#محسن_پوراحمد_خمینی
💚 لطفا نظرات و پیشنهادات خودتان را درباره رمان آموزشی خانه مریم و سعید به آی دی زیر ارسال نمایید 👇👇
💚 @Manamgedayefatemeh7
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب 👇
http://eitaa.com/joinchat/3451518976C471922bdf6
💜 #انتشار_رمان_با_شما ☺️
#رمان
#خانه_مریم_و_سعید
قسمت نهم
ساعت ۲٠:٣٠ دقیقه شب و سفره شام جمع شده است. هر شب ساعت ٢٠.٣٠ مریم بچهها را به اتاق خواب میبرد و برای آنها کتاب داستان می خواند و بعضی وقتها هم قصه می گوید. سعید هم در ماه، چند مرتبه برای بچه ها قصه میگوید؛ بچه ها عاشق شنیدن قصه مامان و بابا هستند. برای اینکه حواس بچه ها پرت نشود، مریم از سعید میخواهد که چراغ های اتاق پذیرایی را کمتر کند؛ سعید هم چراغ ها را خاموش می کند و فقط یکی از چراغهای کم نور بالای سر خودش را روشن میگذارد و صدای تلویزیون هم که روی شبکه ۲ و اخبار ۲۰.۳۰ بود قطع میکند.
از همان هفته اول که سعید در دو شیفت کار می کند، فکر مریم حسابی درگیر شده و آرام و قرار ندارد. او از تصمیم خودش پشیمان است؛ با خودش فکر میکند که واقعاً تبدیل کردن خودروی پراید به سمند چقدر اولویت دارد؟ الان یک ماه است که بچهها درست و حسابی با پدرشان بازی نکرده اند و هر شب سعید آنقدر خسته است که حتی در بیشتر موارد فرصت یک شب به خیر گفتن هم ندارد و وقتی سرش را روی بالش میگذارد، شارژش تمام میشود ...
مریم نتیجه گرفته که در اولویت بندی هایش دچار اشتباه شده و میخواهد در یک فرصت مناسب موضوع را با سعید مطرح نماید، اما نگران است که سعید ناراحت شود و بگوید که خودت خواستی چنین کنیم و چنان...
بچهها به اتاقشان رفتهاند و مریم هم قبل از اینکه برای خواندن کتاب داستان به اتاق بچه ها برود، سراغ سبد لباس ها رفته؛👕 لباس های سفید و همچنین پیراهن سفید سعید، که سر شب میثم با دستهای چربش حسابی کثیفش کرده بود، برداشت و داخل ماشین لباسشویی انداخت ولی آن را را روشن نکرد. فاطمه هم که دنبال مامان دویده بود تا ببیند مامان چه کاری دارد، از مامان میپرسد:" مامان چرا لباسها را که ریختی، ماشین لباسشویی را روشن نکردی؟!" مریم لبخندی میزند و دستی روی گونه های فاطمه میکشد و میگوید :"عزیزم من هر شب آخر وقت لباسشویی را روشن میکنم چون الان ساعت پر مصرف هست" 😊 فاطمه میپرسد:" مامان ساعت پر مصرف یعنی چه؟" مریم میگوید:" یعنی الان که تازه هوا تاریک شده و همه مردم، چراغهای خانه هايشان را روشن میکنند، مصرف برق بالا میرود. بخاطر همین ما نباید در این ساعتها جاروبرقی و چرخ گوشت و اتو و ماشین لباسشویی و... را روشن کنیم. چون باعث میشود برق بعضی خانه ها قطع بشود. " و ادامه داد:"حالا بدو برو سرجایت بخواب که ساعت خوابت دیر شده... " فاطمه گفت:" الان میروم، فقط قبل از آن کمی آب بخورم، زود برمیگردم "😊 مریم گفت:" بدو مامان جان، شما که ماشالله قبل از خواب یادت میفتد مرغ و خروسهایت را جا کنی... "
محمد توپ بادی کوچکش را سمت علی میندازد و علی هم گوشه اتاق را دروازه کرده و شیرجه میزند و توپ های محمد را میگیرد و با هیجان گزارشگری هم میکند...
مریم داخل اتاق بچه ها می آید ... علی و محمد مثل اینکه نارنجک توی اتاق افتاده، خیز میروند روی زمین و خودشان را می اندازند توی رخت خوابشان و پتوهایشات را رویشان میکشند و شروع میکنند به خندیدن زیر پتو😃
مامان گفت:" من ده دقیقه بیشتر نمیمانم... امشب نوبت کیست که قصه را تعیین کند؟"
محمد گفت:" نوبت فاطمه هست." مریم بلافاصله میگوید:" امشب نوبت آبجی است؟!"
بعد صدایش رو بلندتر میکند و میگوید:" آبجی زود بیا بگو قصه چی بگويم..."
فاطمه سریع توی اتاق می آید و میگوید:" مامان، قصه های خوب برای بچه های خوب رو بگو... "
سعید کتری آب را پر میکند، اجاق را روشن و شعله اش را زیاد میکند و برمیگردد مجددا جلوی تلویزیون و زیرنویس های خبر ۲۰.۳۰ را می خواند و در عین حال نیم نگاهی هم به گوشی اش دارد، علی و فاطمه که مدرسه ای هستند قبل از خواب برنامه فردای خود را آماده میکنند و کتاب هایشان را داخل کیف میگذارند. امشب هیچکدام از بچه ها مسواک نزده اند و مریم هم به روی خودش نمی آورد... محمد که آرام و قرار ندارد و مثل علی و فاطمه مدرسه نمیرود معمولا نسبت به بقیه با تاخیر شارژش تمام میشود و میثم هم که شیرخوار است بعد از محمد میخوابد.
💓 ادامه دارد ...
✅ #نویسنده : محسن پوراحمد خمینی
#روانشناسی_اسلامی_خانواده
#کانال_تربیتی_همسران_خوب
#محسن_پوراحمد_خمینی
💚 لطفا نظرات و پیشنهادات خودتان را درباره رمان آموزشی خانه مریم و سعید به آی دی زیر ارسال نمایید 👇👇
💚 @Manamgedayefatemeh7
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب 👇
http://eitaa.com/joinchat/3451518976C471922bdf6
💜 #انتشار_رمان_با_شما ☺️
#رمان
#خانه_مریم_و_سعید
قسمت دهم
مریم قبل از اینکه برای بچه ها کتاب داستان بخواند، با لحن محبت آمیز همیشگی میگوید: "خوشگلهای من، چشمهایشان را بسته اند؟" بچه ها چشمانشان را بسته اند و منتظرند مامان شروع کند و با دقت به قصه گوش کنند... محمد طبق معمول هر شب، یواشکی چشمانش را باز کرده و با محبت و کمی چاشنی لبخند به چشمان مامان زل زده... مریم هم سخت نمیگیرد و انگار متوجه نشده که چشمان محمد باز است☺️ میثم هم که در اتاق پذیرایی در حال بالا رفتن از سر و کول سعید است👶 سعید یادش می آید که به مادرش زنگ نزده... گوشی را بر میدارد، شماره منزل پدر را میگیرد و احوال آنها را جویا میشود. مادر سعید میگوید:" بعد از اینکه شما رفتید، دکتر گفت عزیز باید بستری شوند و تست کرونا گرفتند، برایشان یک ختم قرآن نذر کرديم که ان شاءالله حالشان خوب شود. مامان جان شما و خانمتان چند جزء میتوانید بخوانید؟"
سعید در پاسخ میگوید: "من بیشتر از یک جزء نمیتوانم بخوانم، مریم هم دارد برای بچه ها قصه می گوید، ان شاءالله ازشان میپرسم و اطلاع میدهم؛ ان شاءالله خدا همه مریض ها را شفای عاجل داده و هرچه زودتر از این بلای کرونا نجات دهد. راستی مامان اگر چیزی لازم داشتید یا کاری بود به من بگویید، مرخصی میگیرم و انجام میدهم."
مامان: " نه مامان جان، دایی ها هستند و عزیز هم که فعلا بستری شده و تحت مراقبت است، شما فقط برای همه بیمارها دعا کنید."
سعيد: "چشم حتما. فقط اگر از خانه بیرون رفتید، حتما ماسک بزنید، این ویروس منحوس با کسی شوخی ندارد. چند روز پیش یکی از همکاران من مبتلا شد و الان اصلا حالش خوب نیست و در این چند روز خیلی اذیت شده است؛ هرچه میگفتیم رعایت کن، ماسک بزن و با دیگران دست نده، گوش نداد که نداد و الان گرفتار شده..."
مادر: "حتما مامان جان، من و بابا ماسک میزنیم، خیالت راحت. به همه مخصوصا خانم گلت، سلام برسان."
سعید: "چشم، بزرگی شما را میرسانم، شما هم به بابا سلام برسانید. خدانگهدار."
۱۰ دقیقه بعد هنوز بچه ها نخوابیده اند... مریم طبق روال هر شب، یک مولودی از مولودی هایی را که خودش قبلا دانلود کرده، با صدای ملایم برای بچه ها پخش میکند و شب بخير میگوید و از اتاق بچه ها بیرون می آید؛ رو به سعید می کند و می گوید: "آقا سعید حواست به میثم هست من بروم حمام و دوش بگیرم؟" سعید که از خبر مبتلا شدن عزیز، حسابی توی فکر رفته بود میگوید: "ببخشید متوجه نشدم..."
مریم: "تلفنی با کی صحبت میکردید؟"
سعید: "با مامان؛ سلام رساندند. بین خودمان باشد متأسفانه عزیز احتمالا کرونا گرفته اند و تست کرونا هم گرفته اند، خیلی دعا کن.
راستی مامان گفتند برای شفای همه مریض ها، یک ختم قرآن برداشته اند و پرسیدند شما چند جزء میخوانید؟"
صدای مولودی خوانی دلنشین حضرت علی (ع) با صدای سید رضا نریمانی از اتاق بچه ها به گوش میرسد...
مریم با آرامش و متانت همیشگی اش گفت:"خدا بزرگ است، ان شاءالله خوب میشوند. من سه جزء میخوانم ان شاءالله ☺️
آقا سعید اگر حواست به میثم هست من بروم یک دوش بگیرم🙃"
سعید لبخندی میزند و میگوید:" برو خیالت راحت باشد😊"
میثم مداد شمعی های فاطمه را، که گوشه اتاق افتاده بود، برداشته و دارد روی دفتر نقاشی فاطمه خط خطی میکند و حالا دیگر از سر و کول سعید بالا نمیرود؛ سعید هم گوشی اش را به دست گرفته و با تمرکز بیشتری اخبار آمار مبتلایان امروز کرونا را چک میکند. بعد از چند دقیقه، سعید میبیند چیزی در دهان میثم است! سریع جلو رفته و میگوید : "اخ کن بابا، اخ کن..." لب و دهان میثم کاملا آبی رنگ شده و سعید میفهمد که در دهان میثم مداد شمعی است!
میثم هم سفت دهانش را بسته و مدادها را میجود، هرچه سعید میگوید اخ کن، میثم صورتش را برمیگرداند و مدادها را از دهانش بیرون نمی آورد؛ سعید بلند شده و یک دستمال کاغذی برمیدارد، میثم را در بغل گرفته و به سینه اش می چسباند و سعی میکند با زور مداد شمعی ها را از دهان میثم در بیاورد... میثم داد میزند ولی سعید بی توجه به او، همچنان تلاش میکند...
مریم که لباس جذاب و مهیجی به تن کرده، می آید و با دیدن این صحنه موضوع برایش روشن میشود که دوباره سر سعید توی گوشی بوده و ...
مریم بچه را میگیرد و دهان او را زیر شیر ظرفشویی میشوید. سعید همچنان سرش توی گوشی است... مریم رو به سعید کرده و با کنایه به او میگوید :" از قدیم گفته اند بچه را با پدرش تنها نگذارید...😒😊 قدیمیها یک چیزی می دانستند که میگفتند"...
💓 ادامه دارد ...
✅ #نویسنده : محسن پوراحمد خمینی
💚 لطفا نظرات و پیشنهادات خودتان را درباره رمان آموزشی خانه مریم و سعید به آی دی زیر ارسال نمایید 👇👇
💚 @Manamgedayefatemeh7
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب 👇
http://eitaa.com/joinchat/3451518976C471922bdf6
💜 #انتشار_رمان_با_شما ☺️
#رمان
#خانه_مریم_و_سعید
قسمت یازدهم
مریم در حالی که سینی چای را به دست داشت وارد اتاق شد و سینی را گذاشت روی میز کامپیوتر تا میثم دست نزند... 👶 آنها تا دو ماه پیش که سعید یک شیفت کار میکرد و اینقدر ساعت کاریش را زیاد نکرده بود، هر شب بعد از اینکه بچه ها خوابیدند خلوت گفتگو داشتند؛ کنار هم می نشستند و با هم صحبت می کردند. درباره هر چیزی که باعث بهتر شدن حالشان می شد...😍
مریم مثل هر شب با لباس زیبا و مرتب کنار سعید نشسته است👗 آنها عادت دارند زمانی که در میهمانی سر سفره هستند کنار یکدیگر بنشینند و هنگامیکه در خانه خودشان سر سفره هستند، روبروی یکدیگر، و در خلوت گفتگو، در کنار هم می نشینند و گاهی به هم تکیه کرده و در آغوش هم، یکدیگر را نوازش میکنند.💓 سعید و مریم عاشق خلوت گفتگو هستند... مریم سرش را روی پای سعید میگذارد و میثم را با دستانش بلند کرده و قربان صدقه اش میرود... سعید هم دست چپش را روی سر مریم گذاشته و شروع میکند به نوازش کردن او و بازی کردن با موهایش...😍 تلفن سعید زنگ میخورد ... سعید نیم نگاهی به گوشی اش میکند؛ یکی از دوستان قدیمی اوست، ولی صدای گوشی را قطع میکند و جواب نمیدهد... سعید و مریم با هم قرار گذاشته اند هنگامی که خلوت گفتگو دارند، همه توجهشان برای هم باشد و حتی در هنگام خلوت گفتگو گوشی دست نگیرند... مریم که حدود دو ماه هست که بخاطر مشغله کاری مضاعف سعید، در رابطه اش با او خلوت گفتگو ندارد، از این حرکت سعید خیلی خوشش می آید... چون خیلی طول کشیده بود تا سعید بپذیرد که در وقت خلوت گفتگو حواسش به چیز دیگری نباشد و حتی گوشی به دستش نگیرد. با یک نگاه محبت آمیز رو به سعید کرده و برای چندمین مرتبه در طول زندگی مشترکش میگوید: "سعید جان بهت افتخار میکنم. احساس میکنم #خوشبخت_ترین زن دنیا هستم" ...😊 سعید عاشق این جمله مریم است و با شنیدن این جمله، حسابی انرژی مثبت میگیرد و لبخند رضایت بر لبش مینشیند. خم شده و با محبت وسط ابروهای مریم را میبوسد😘 و میگوید :" منم همینطور عزیزم."☺️
یکی از شاخصه های مریم که باعث شده در فامیل زبانزد شود، این است که با نگاه مثبت به همه چیز می نگرد و در زندگی اش هیچوقت از کلمات منفی و مایوس کننده استفاده نمیکند و همین مثبت نگری او باعث شده که با روحیه بالا مشکلات زندگی اش را راحت تر مرتفع کند.
سعید امروز بخاطر اینکه عزیز را به بیمارستان برده بود، مرخصی گرفته بود، و فرصت بیشتری برای وقت گذاشتن برای مریم و بچه ها داشت. او یاد دو ماه پیش افتاده است و مثل آن شبها با انگشت سبابه اش با موهای مریم بازی میکند و آنها را به این طرف و آن طرف می راند...😘
مریم همینطور که با میثم بازی میکند میگوید : " میثم امروز برای اولین بار گفت داداش!" سعید با ذوق میخندد و میگوید :"ایجانم، قربان پسرم بروم که حرف میزند ولی بابا گفتنهایش خیلی عااالی است." مریم نیم نگاهی میکند و میگوید :"خب... مثل اینکه اول از همه گفته مامان ... همه حرفهای بچه ام عااالی است نه فقط بابا گفتنهایش..."😁
سعید کمی صاف تر نشسته و آرام میگوید :"خوشگلم، چاییت سرد شد. بلند شو چایت را بخور"... مریم بلند میشود و یک نقل مشهدی را که مدتی قبل، از سفر مشهد و زیارت امام رضا علیه السلام خریده بودند، داخل دهان سعید میگذارد...🙈 سعید هم طبق عادت نقل و انگشتان مریم را با هم به دندان گرفته و کمی هم فشار میدهد و میگوید :" دست شما درد نکند. "بعد لبخندی میزند و میگوید :"البته انگشتان خانم خوشگل من از این نقلها خوشمزه تر هستند " ...😉
مریم هم با ناز همیشگی و کمی چاشنی اعتراض میگوید :"آقا سعید! ببین جای دندانهایت روی دستم مانده" ...😐😍
سعید همینطور که چای می نوشد، کنترل تلویزیون را برداشته و کانال یک میزند و میگوید: "مریم! دعا کن عزیز زودتر بهتر شود، سنشان بالاست و خیلی نگرانم"
مریم: "خدا بزرگ است... سعی کن فردا حداقل با عزیز تلفنی صحبت کنی، چون شما را خیلی دوست دارند و خیلی روی روحیه شان تاثیر دارد.
برای بیمار، از همه چیز مهمتر، روحیه خوب و انرژی مثبت هست"
سعید: "این هم چشم... امر دیگه ای ندارید؟" سپس لبخندی زده و میگوید :" تعارف نکنید راحت باشید من در خدمتم😘
تازه استاد ماساژ هم هستم اگر تمایل دارید بیام سراغتون"😃
میثم هوس قایم باشک بازی کرده است. گوشه اتاق رفته و از پشت پرده دالی میکند...😍 مریم و سعید هم نوبتی با میثم دالی میکنند و میثم هم غش غش میخندد...😃
💓 ادامه دارد ...
✅ #نویسنده : محسن پوراحمد خمینی
💚 لطفا نظرات و پیشنهادات خودتان را درباره رمان آموزشی خانه مریم و سعید به آی دی زیر ارسال نمایید 👇👇
💚 @Manamgedayefatemeh7
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب 👇
http://eitaa.com/joinchat/3451518976C471922bdf6
💜 #انتشار_رمان_با_شما ☺️
#رمان
#خانه_مریم_و_سعید
قسمت دوازدهم
چهار ماه و نیم بعد... مردادماه؛
اما...
خانه مریم و سعید مثل همیشه آرام نیست😔 سعید علیرغم مخالفت مریم همچنان اصرار دارد که دو شیفت کار کند و درآمد بیشتری داشته باشد، او اراده کرده تا پایان سال پراید را تبدیل به سمندLX پایه گازسوز کند.
جسم و روح خسته این روزهای سعید و هوای گرم و سوزان این ایام، مدتی است که #آرامش خانه مریم و سعید را ذوب کرده است... 🔥
چندین ماه است که مریم و سعید نتوانسته اند مثل قدیم وقتی بچه ها خواب هستند، خلوت گفتگو داشته باشند و سعید هم بخاطر فشار کاری زیاد، خیلی نا آرام و عصبی شده است...
شبها سعید آنقدر خسته است که مدت زیادی است قبل از خواب، مریم را نمی بوسد و به آغوش نمیگیرد و به محض اینکه سرش را روی بالش میگذارد، به ديدار پادشاه هفتم میرود...
مریم در آشپزخانه درحال آماده کردن ناهار است... صدای گریه محمد و فاطمه از اتاق بلند میشود و هر دو با فریاد و گریه به آشپزخانه می آیند.
فاطمه: "مامان! به علی یک چیزی بگو، بادکنک من و محمد را برداشته و میخواهد با سوزن بترکاندش... 😡
محمد هم با عصبانیت گفت:" مامان! علی من را زد" و با صدای بلندتر گریه کرد...
مریم از ناآرامیها و دعوای بچه ها کلافه شده و دوست دارد یک جای خلوت پیدا کرده و یک دل سیر گریه کند؛ با خودش فکر میکند چرا بچه ها اینقدر عصبی و پرخاشگر شده اند؟ که با صدای جیغ محمد از فکر بیرون میآید. رو به بچه ها کرده و میگوید: "از صبح تا حالا، این پنجمین بار است که با هم دعوا میکنید، من کاری با شما ندارم؛ خودتان مشکلتان را حل کنید. فقط این را بگویم اگر این دفعه همدیگر را اذیت کنید به بابا میگویم پارک نرویم..." 😡
خود مریم هم این روزها خیلی عصبی شده است... #عدم_حضور_سعید در خانه و وقت نگذاشتن او برای مریم و بچه ها خیلی روح و روانشان را به هم ریخته است.
الان چندماه است که مریم از روش های مختلف استفاده کرده که سعید را متقاعد نماید تا برای بچه ها وقت بگذارد و مثل قبل با آنها #بازی کند😔 ولی سعید انگار اصلا نمیتواند شرایط او و بچه ها را درک کند...
فاطمه و محمد مشغول ادامه خاله بازی شان شده اند... تلفن خانه زنگ میخورد؛ هوای تهران ۴٢ درجه است و کولر آبی دیگر جواب نمیدهد. فاطمه همانطور که عروسکش را در زير چادر گل گلی و رنگ و وارنگش به آغوش گرفته، میدود تا گوشی را جواب بدهد. "الو... سلام..."
سعید: "سلام بابایی، خوبی خوشگلم؟" 😘
فاطمه: "بله خوبم"
سعید: "چه خبر فاطمه خانوم؟ از صبح چی بازی کردید؟" 😃
فاطمه کمی فکر میکند و میگوید: "از صبح؟!... اول صبحانه خوردیم، بعد کمی با مامان کاردستی درست کردیم، بعد با هم منچ بازی کردیم، الان هم داشتیم خاله بازی میکردیم 😊که شما زنگ زدید"
سعید: "آخ قربون دختر خوشگلم بشوم"
فاطمه با ناز و عشوه و کمی چاشنی خجالت میگوید : "بابااا...به این علی یک چیزی میگویید... امروز چند بار من و محمد را زده است"😭
سعید: "خب! شما چه کار کردید که او شما را زده؟"
فاطمه:" هیچی؛ فقط کتاب داستانش را پاره کردیم🙃"
سعید: "خب نباید پاره میکردید بابایی...😳 علی هم کار خوبی نکرده...حالا مامان رو صدا میکنی؟"
فاطمه: "مامان تو آشپزخانه هست، الان صدایش میکنم"... بعد میدود تا گوشی را به مریم بدهد و مثل همیشه داد میزند:" مامان! بابا کارتون دارد"...
مریم دارد برای ناهار کوکو سیب زمینی درست میکند... سریع دستهایش را شسته و خشک میکند و گوشی را از فاطمه میگیرد...
یک نفس عمیق میکشد و سعی میکند سعید از عصبانیت و خستگی او مطلع نشود و با مهربانی و نشاط میگوید : "سلام آاااقا😘 خدا قوت، چه خبر؟"
سعید:" سلام خوشگلم، شما خوبید؟" 😍
مریم: "صبح بعد از نماز انگار سرت درد میکرد... بهتر شدی؟ میخواستم زنگ بزنم" 😊
سعید: "آره الحمدلله خوب شد. احتمالا بخاطر کم خوابی هست..."
مریم: "خب خدا رو شکر. آقا سعید!!؟
قرار امشب رو که فراموش نکردی؟"☺️
سعید که چیزی یادش نمی آید با تعجب میگوید :" چه قراری؟"
مریم: "امشب شب جمعه هست..." 😳
سعید کمی میخندد و میگوید: "هرچه فکر میکنم یادم نمیآید چه قراری داشتیم"🙊
مریم: "به بچه ها قول داده بودی ببریمشان پارک؛ آقا سعید! بچه ها عصبی شده اند اینقدر که پدرشان با آنها بازی نکرده و اصلا پدرشان را ندیده اند؛ باور کن گناه دارند..." 😔
سعيد: "آخ! اصلا یادم نبود🙈 امشب تا ساعت ١٠ سرکارم، حالا چه کار کنیم؟!"
مریم: "شما هیچوقت به بچه ها بدقولی نکرده اید... اگر بدقولی کنید خیلی بد میشود، الان چندماه است بیرون نرفته اند و از هفته پیش که بهشان قول داده اید تا الان دارند برای پارک لحظه شماری میکنند..." 😔
سعید: "خودت میدانی که من روی قرارهای شب جمعه خیلی حساسم😘😍😂 سعی میکنم خودم را تا عصر برسانم😘 برویم پارک"🎉
💓 ادامه دارد ...
✅ #نویسنده: محسن پوراحمدخمینی
❤️❤️❤️ کانال تربیتی همسران خوب👇
@hamsaranekhoob
#رمان آموزشی
#خانه_مریم_و_سعید
قسمت سیزدهم
ساعت ٢٣ است و سعید و مریم و بچه ها تازه از پارک به منزل برگشته اند. مریم که امشب روحیه اش خیلی بهتر شده رو به بچه ها میکند و میگوید: بچه ها از بابا تشکر کردید که ما رو برد پارک؟ بچه ها که بعد از مدت ها به همراه بابا به پارک رفته بودند، از ذوق بسیار، همه شان تشکر کردن را فراموش کرده بودند و یکی پس از دیگری گفتند بابا دستت درد نکنه که ما رو بردی پارک😃 سعید هم در جواب بچه ها تک به تک میگفت خواهش میکنم پسر خوشگلم 😍 و دختر خوشگلم😘
مریم به بچه ها گفت بچه ها اول دستاتون رو بشورید و به سعید گفت: آقا سعید بیزحمت دستای محمد رو هم بشور...
سعید دوید دنبال محمد که دستاش رو بشوره و محمد هم زد زیر خنده😃 و طبق معمول فرار کرد... صدای مریم بلند شد و گفت ساعت ١١ شبه شما دارید دنبال بازی میکنید؟!! 😳بعد میثم را بغل کرد و رفت تا در سینک آشپزخانه دستهایش را بشوید.؛ بالاخره سعید دستهای محمد رو شست و لباسش رو عوض کرد و تکیه اش را به پشتی داد... بلافاصله فاطمه پرید تو بغل بابا ☺️و با ناز همیشگی اش گفت : بابا فردا که تعطیله میای با هم بازی کنیم؟ بابا؟! ... بابا یه سوال بپرسم؟! سعید گفت بگو باباجون😍 مریم که داشت دستهای میثم را میشست، با خودش گفت فاطمه میخواد چی بپرسه از سعید؟! علی هم حواسش جلب گفتگوی بابا و فاطمه شده بود. فاطمه که کمی بغض کرده بود، گفت: بابا... چرا دیگه با ما بازی نمیکنی؟😔 ظرف دو ثانیه چشمانش پر از اشک شد و ادامه داد : چرا اینقدر شبا دیر میایی و دیگه شبا برامون قصه نمیگی؟😔 سعید که از دیدن این صحنه خیلی متعجب و شوکه شده بود بلافاصله فاطمه را بغل کرد و سرش را بوسید و در حالی که موهای فاطمه را با دستش مرتب میکرد، گفت: خب میدونی چرا بابایی؟ چون میخوام بیشتر کار کنم و پولمون زیادتر بشه تا بتونیم یه ماشین بزرگتر بخریم و باهاش بریم مسافرت... ناگهان علی وارد بحث شد و گفت بابا اصلا ما نمیخوایم ماشینمون بزرگتر بشه😐 همین پرایدی هم که ما داریم خیلی ها ندارن ولی باباهاشون باهاشون بازی میکنن...😔 مریم دارد با دقت به صحبتهای بچه ها با سعید گوش میکند و هنوز مصلحت نمیداند از آشپزخانه بیرون بیاید.
فاطمه هم که حالا اشکهایش جاری شده بود مجددا رو کرد به بابا و گفت😭 آره بابا، ما نمیخوایم ماشینمون رو عوض کنی ولی بجاش مثل همیشه با هم بازی کنیم، باشه بابا؟! باشه؟... 😭
حالا مریم وارد اتاق شد و ساکت نشست کنار و شروع کرد به عوض کردن لباس میثم... (بچه ها داشتند حرف دل مریم را میزدند...)
سعید که دلش آشوب شده بود و از کوتاهی هایش در حق مریم و بچه ها بیش از پیش آگاه شده بود لبخند سردی زد و گفت: بذارید با مامان هم مشورت کنم ببینم نظر مامان چیه؟ علی دوباره پرید وسط و گفت من مطمئنم مامان هم ناراحته و خودم چندبار دیدم که با هم صحبت میکردید به شما گفته که نمیخوایم ماشینمون رو عوض کنیم و ادامه داد بابا مگه خودتون قبلا نگفتید که روزی همه دست خداست... خدا هر طور خودش صلاح بدونه به بنده هاش روزی میده؟...
مریم همچنان در سکوت و سردرگمی است و دارد با خودش فکر میکند... این اولین باریه که بچه ها دارن از سعید انتقاد میکنند... اون هم اینطور مستدل و منطقی... از طرفی خوشحال هست که بچه ها چقدر فهمیده شده اند و از طرفی نگران اذیت هایی است که در این مدت بچه ها از دوری پدرشان کشیده اند...
از همه مهمتر اینکه چندین بار همین حرفها رو به سعید گفته بودم و تاثیری نداشت ولی امروز بچه ها غوغا کردند😊
مریم رو به بچه ها کرد و با لبخند و مهربانی همیشگی و کمی چاشنی کیاست، گفت: بچه ها بابا چون شماها رو خیلی دوست داره میخواست ماشینمون رو عوض کنه حالا که شما ها مخالفید، من هم هر تصمیمی که بابا بگیره باهاش موافقم😊
سعید یک لبخندی زد و گفت: من هم با نظر شما و مامان موافقم ولی چون با شرکت قرارداد بستم، تا ۶ ماه دیگه نمیتونم ساعت کاریم رو تغییر بدم اما قول میدم بعد از ۶ ماه، دیگه تمدید نکنم😊 حالا هم پاشید برید بخوابید که فردا ان شاءالله میخوایم کلی با هم بازی کنیم☺️
💓 ادامه دارد ...
✅ #نویسنده : محسن پوراحمد خمینی
💚 لطفا نظرات و پیشنهادات خودتان را درباره رمان آموزشی خانه مریم و سعید به آی دی زیر ارسال نمایید 👇👇
💚 @Manamgedayefatemeh7
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب 👇
http://eitaa.com/joinchat/3451518976C471922bdf6
💜 #انتشار_رمان_با_شما ☺️
#محرم #صفر #امام_حسین(ع) #اربعین #ما_ملت_امام_حسینیم #کرونا #ثامن