eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها من جواب سوالاتون رو داخل همین لینک میفرستم. از اونجا میتونید بخونید🌱
عزیزان🌱 پارت اول محرمانه اینجا👇🏻 https://eitaa.com/hamvataan/11 و پارت اول هم‌وطن اینجاست👇🏻 https://eitaa.com/hamvataan/1259 🌱❤
پارت دوازدهم: [رسول] خیلی وقت بود که تلفنو قطع کرده بودم اما هنوز تو حیاط بودم.. لبه ي پله نشسته بودم و به حرفاي فرشید فکر میکردم.. آقا محمد به هوش اومده.. چشماشو باز کرده..! گوشی رو توي دست هاي یخ زدهم گرفته بودم.. نفس هاي عمیق میکشیدم.. اي کاش میتونستم اونجا باشم.. میتونستم ببینمش.. حتما بچه ها بهش گفتن که ماموریتم..میخواستم به فرشید بگم که اي کاش حداقل گوشی رو میدادید تلفنی باهاش حرف میزدم اما نه.. این دوري با تلفنی صحبت کردن رفع نمیشد.. فرشید گفت آقا محمد شاید نتونه تا چند وقت راه بره..؟ فرشید گفت نگران آقا محمده.. نگران؟ برا چی نگران؟! محمد بیداره... خوبه... مگه ما نیستیم؟! میشیم عصاي دستش.. تا روزي که کاملا خوب بشه.. مثل قبل.. مثل همیشه! فرشید گفت باید بهش امید بدیم.. میدیم! مثل کاري که تو این سه ماه براي هم دیگه انجام دادیم.. مثل کاري که داوود براي هممون میکرد.. از لبه ي پله بلند شدم و مستأصل به حیاط رفتم.. دو قدم سمت خونه.. دو قدم سمتِ درِ خروجی.. مثلِ یه آدمِ گیر افتاده تو یه هزار تويِ بزرگ بودم.... خوش به حال بچه ها.. اما.. اما من باید چیکار کنم....؟ اي کاش این ماموریت زودتر تموم میشد.. میدونستم حضورم اینجا چقدر مهمه اما.. دلم تهران بود.. کاش میشد کوتاه برم و برگردم.. تو همین فکرا بودم که صادق وارد حیاط شد.. داشت با تلفن حرف میزد: آره آره علی جان، همینجا تو حیاطه.. من فکر کردم رفته بیرون، یه لحظه گوشی.. گوشیو میدم بهش... گوشی رو به سمتم گرفت و گفت: علی سایبریه.. گوشیت اشغال بود به من زنگ زد.. سري تکون دادم و گوشیو ازش گرفتم، کنار گوشم گذاشتم و گفتم: سلام علی جان! به شوخی ادامه دادم: میبینم که این دفعه گذر پوستِ شما به دباغ خونه ي ما افتاده! خطم اشغاله به صادق زنگ زدي؟! بگو، جانم، در خدمتم.. علی گفت: اگه یکم مُهلت بدي رسول جان میبینی که این دفعه هم کارِ شما گیرِ منه! منظورش چی بود؟! فکرمو بلند گفتم: منظورت چیه علی؟!علی خندید و مثل همیشه با طمانینه گفت: جونم برات بگه که آقا رسولِ گُل اولا چشممون روشن فرمانده برگشته، دوما اینکه آقاي عبدي الان بهم زنگ زد.. دلم.. دلم میخواست فکري که داره تو ذهنم میچرخه درست باشه.. بهش گفتم: خب؟ آقاي عبدي چیکارت داشت؟! گفت: دِ نه دِ! نمیشه اینجوري که! از قدیم گفتن عروس زیر لفظی میخواد! انقدر از استرس گوشه ي ناخنمو کنده بودم که میسوخت و توي تاریکی شب نمیتونستم ببینم خون اومده یا نه.. اما علی اینو نمیفهمید! گفتم: بگو علی الان اصلا وقت مناسبی نیست.. هر چی خواستی برا تو، فقط بگو چی شده؟ علی: عرضم به خدمتتون که میتونی بري وسیله هاتو جمع کنی چون من با پروازِ هفتِ صبحِ فردا میخوام بیام دستبوسی برا تعویض شیفت.. بلیط تو هم به وقتِ ایالات زاهدان میشه برا نُه صبح.. من میام یه دیدار با من تازه میکنی رفعِ دلتنگی میکنی، بعد میري که بري به مقصدِ تهران.. چشمامو بستم.. باورم نمیشد.. باورم نمیشد آقاي عبدي همچین کاریو کرده باشه! آقا محمد همیشه میگفت مثلِ پدر میمونه برامون.. اما من نمیفهمیدم چی میگه... اما الان، دقیقا مثل یه پدر، که باید جوري پازلو بچینه که بچه هاش حالشون خوب باشه عمل کرده بود.. تو فکرِ خودم بودم که صدايِ علی از پشتِ گوشی اومد: الو؟؟ استاد رسول؟؟ شنیدي چی گفتم؟! رسول: آره علی... شنیدم.. شنیدم.. فقط.. نمیدونم چی بگم! علی: هیچی نگو.. بپر وسیله هاتو جمع کن، از پرواز جا بمونی باید تو بارِ قاچاقچیاي مواد مخدر بفرستیمت تهرانا.. یهو دیدي وسطِ راه به جايِ حقِ ایاب و ذهاب، کلیه و کبدتم برداشتن.. به حرفش خندیدم.. واقعی... از همون خنده ها که گوشه ي چشمتم باهاش جمع میشه و میدونی از تهِ دله... باورم نمیشد... خدایا شکرت.....!
اگه هستید امروز دوتا پارت بخونیم🌱
ببخشید من بیرون بودم گوشیم خاموش شد نتونستم پارت رو بزارم. الان بریم بخونیم🌱🤝🏻😌
پارت سیزدهم: [رسول] دیشب تا دیروقت بیدار بودم و کاراي سیستمو انجام میدادم.. نمیخواستم وقتی علی میاد برنامه ها بهم ریخته باشه.. تا جایی که میتونستم کارا رو براش ردیف کردم.. علی هفت راه میفتاد و تقریبا دو ساعت دیگه اینجا بود.. یعنی همون حدودایی که پروازِ من بلند میشد.. با بچه ها خداحافظی کردم و به سمتِ فرودگاه حرکت کردم.. بی خوابیِ دیشبم باعث شده بود چشمام قرمز باشه! تو سالنِ انتظار نشسته بود و منتظر اعلام مسافرگیري بودم.. همینطور که اطرافو نگاه میکردم، یهو چشمم به تابلويِ "نو اسموکینگ" خورد! جیبِ کوله پشتیمو باز کردم.. جعبه ي سیگار با فندك جیبی کوچولویی توش خودنمایی میکرد.. جعبه رو درآوردم و نگاهش کردم.. هنوز دوتا سیگار توش باقی مونده بود! زیر لب گفتم: دیگه بهت احتیاجی ندارم.. پاکتو مچاله کردم و تو نزدیکترین سطل زباله انداختمش..! احساس خوبی از کشیدنشون نداشتم.. سرمو تکون دادم تا افکار اضافی ازم دور بشن.. شماره هاي پروازمونو اعلام کردن و بعد از بررسی هاي گیت، بالاخره سوارِ هواپیما شدم.. و پرواز! به مقصدِ تهران.. این پرواز، با تمامِ پروازهاي زندگیم فرق داشت! هیچ ترسی نداشتم..! من خیلی از هواپیما میترسم! یعنی درواقع از سقوط کردن میترسم! حاضرم ساعت ها شیفت شب و ت.میم وایسم، اما سوارِ هواپیما نشم! اما اونبار، خیلی راحت و بی ترس.. بی استرس با هواپیما راهیِ تهران شدم! طولانی ترین دو ساعتِ عمرم گذشت و بالاخره به تهران رسیدم! یه راست از فرودگاه تاکسی گرفتم و رفتم بیمارستان! به هیچکدوم از بچه ها نگفته بودم دارم برمیگردم.. فکر کنم آقاي عبدي هم نگفته بود.. چون هیچ تماسی از کسی نداشتم! از پله هاي بیمارستان بالا رفتم و به اتاق محمد رسیدم.. آروم جلو رفتم.. سعی داشتم از شیشه داخلو نگاه کنم.. اما..! چرا محمد اینجا نیست؟! تختش خالی بود..متعجب سمت ایستگاهِ پرستاري رفتم و بهم گفتن محمد رو از مراقبت هاي ویژه به بخش منتقل کردن.. چقدر از شنیدن این حرف خوشحال شدم! اومدم عقبگرد کنم و برم طبقه ي پایین که محکم خوردم به یه نفر.. صدايِ آشنایی تو گوشم پیچید: آقا دنده عقب میاي راهنما بزن.. سعید بود! برگشتم و نگاهش کردم.. با تعجب گفت: رسول..؟! و بعد از یه مکثِ چند ثانیه اي بغلم کرد.. گفت باقی بچه ها رفتن کاراي سایتو انجام بدن و بعد از ظهر برمیگردن.. باهم رفتیم طبقه پایین و اتاقِ محمد رو نشونم داد.. کولمو دستش دادم و با قدم هایی که از شدتِ هیجان میلرزید، به سمت درِ اتاق رفتم.. به در اتاق که رسیدم، برگشتم و سعیدو نگاه کردم.. پلکاشو رو هم گذاشت و تایید کرد که برم تو! نمیدونم.. اما.. حس عجیبی داشتم.. آروم درو باز کردم و رفتم داخل.. محمد خواب بود.. به در تکیه دادم.. نفس عمیقی کشیدم اما عمقش رو حس نمیکردم.. دلیلش رو نمیدونستم اما، بعد از اون روز که خبر انفجار ماشین محمد رو تو سایت بهم دادن، همیشه بین هیجان ها، یه نفس تنگی مختصري سراغم میومد.. نگاهش کردم.. یه چیزي مثل یه گره ي بزرگ از یه جایی درست وسط قلبم اومد بالا و پشتِ چشمام جا خوش کرد.. پلک زدم و اولین قطره ي اشکم از چشمم پایین ریخت.. بالاخره طلسم شکسته شد... چند دقیقه همونطور از دور نگاهش کردم... آروم و بی صدا جلو رفتم.. نمیخواستم بیدارش کنم..صندلی کنار تختش نشستم و نگاهش کردم.. جاي کبودي سرم ها روي دستش مشخص بود.. موهاش بلندتر از همیشه شده بودن. خودش نمیدونه اما چقدر.. چقدر دلم براش تنگ شده بود! دلم نمیخواست از این اتاق بیرون برم.. هرچقدر طول میکشید، منتظر میموندم تا بیدار بشه.. همونطور که روي صندلی نشسته بودم، سرمو گذاشتم رو تختش و چشمامو بستم.. نمیدونم از بی خوابیِ دیشب بود یا از آرامشِ حالم.. اما بعد از چند دقیقه چشمام سنگین شد و دیگه چیزی نفهمیدم. دقیق یادم نیست چقدر گذشته بود اما، با حسِ سنگینیِ یه چیزي رو سرم چشمامو باز کردم.. یه نفر، خیلی آروم داشت روي سرم دست میکشید.. محمد بود.. محمدي که سه ماهِ تموم، آرزوي همهمون باز کردن چشماش شده بود.. فهمیده بود بیدار شدم.. با صدایی که هنوز کمی گرفتگی داشت گفت: تو شاید دلت برام تنگ نشده باشه، نخواي منو ببینی.. اما من دلم برات تنگ شده.. سرتو نمیاري بالا ببینمت پسر؟! دلم نمیخواست بلند شم.. دلم نمیخواست دستشو از رو سرم برداره..! آروم جواب دادم: من هنوز بیدار نشدم آقا... همونطور که دستش روي سرم بود گفت: مگه تو ماموریت نبودي؟! اینجا چیکار میکنی؟
تو این حالشم به فکرِ کار بود! جواب دادم: آقا فکر کنم انقدر بدقلقی کردم آقاي عبدي برام جایگزین فرستاد.. بعد از یه مکثِ چند ثانیه اي پرسید: خوبی رسول؟ و من میدونستم این "خوبی رسول" با بقیه ي احوال پرسی ها فرق داره..! این یعنی من اینجام.. دیگه اینجام.. میتونی از حالت باهام حرف بزنی.. از این مدتی که نبودم.. که تنها بودین... سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.. چشماشو باز کرده بود.. گود افتادگیِ زیر پلکش مشخص تر بود.. پرده اي از اشک باعث شده بود دیدم تار بشه.. پشتِ هم پلک میزدم تا این اشکاي مزاحم کنار برن.. سري تکون دادم و گفتم: نه.. خوب نیستم.. خوب نیستم داداش محمد.. و با یه بازدمِ عمیق، نفسمو دادم بیرون..!لبخندِ قشنگی زد.. سعی کرد بشینه.. خم شدم و اهرمِ تختو براش کشیدم و تختشو به حالت نیمه نشسته درآوردم.. جلو رفتم و کمکش کردم بشینه و بعد آروم پیشونیشو بوسیدم.. دستمو گرفت و به سمتِ خودش کشید و بغلم کرد.. روي شونه‌شو بوسیدم و ازش جدا شدم و روي صندلی نشستم.. لبخند کمرنگی داشت اما نگاهش.. دلخور بود.. منتظر نگاهش کردم.. چیزي نگفت.. با نگرانی پرسیدم: آقا... چیزي شد.. چیزي شده...؟ خوبین..؟ سرش رو به طرفین تکون داد اما چیزي نگفت.. نگران شدم.. از روي صندلی بلند شدم و دوباره پرسیدم: آقا محمد.. خوبین؟ سیبک گلوش بالا و پایین رفت.. لبش رو تر کرد و با لحن دلخوري گفت: بهت گفته بودم به عنوان برادر بزرگترت نمیبخشمت.. یادته..؟ منظورشو نفهمیدم.. گنگ نگاهش کردم.. نگاهشو ازم گرفت.. یهو.. یهو ذهنم فلش بک زد .. متوجه منظورش شدم.. تا تهِ مغزم تیر کشید! دیدي رسول؟ دیدي!؟ دیدي فهمید؟! همیشه خرابکاري میکنی.. سرمو انداختم پایین.. با شرمندگی گفتم: آقا من فقط.. حرفمو قطع کرد و گفت: تو فقط چی رسول؟! از وقتی دیدمتون تو دلم همه‌ش دارم میگم این بچه ها چقدر اذیت شدن تو این سه ماه.. چقدر چشماشون قرمزه.. چقدر صورتشون خسته‌ست.. همه‌ش دارم حرص میخورم که چرا تو این سه ماه تو و داوود این بلا رو سر خودتون آوردین؟ بعد تو علاوه بر همه ي اینا سیگارم کشیدي..؟؟ چیکار داشتی میکردي با خودت؟ همونطور که سرم پایین بود با صدایی که رگه هاي بغض توش مشخص بود گفتم: آقا محمد.. شما جاي من نبودي.. جاي داوود نبودین بدونین نبودتون چقدر بده، چقدر حسِ بی پناهی داره.. جاي من نبودین از چند صد کیلومتر اون طرف تر بهم خبر بدن حال شما خوبه یا بده.. آقا نمیبخشی؟ عیب نداره.. نبخش.. ولی آقاخودت همیشه یادم دادي قضاوت نکنم کسیو.. خودت همیشه میگی تو جاي کسی نبودي نمیدونی اون چی کشیده.. آقا نبخش ولی بدون رسولی که سه ساله لب به سیگار نزده، چی کشیده که برگشته سراغش.. سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم.. تو چشماش پر از حس هاي مختلف بود.. سرشو چند بار به چپ و راست تکون داد.. اخماش هنوز تو هم بود.. دستاشو از هم باز کرد و گفت: دور از من وایسادي بلبل زبونی هم میکنی؟ جرأت داري بیا اینجا بعد بگو ببخشمت یا نبخشمت..! خندیدم.. با بغض.. به سمتش رفتم.. نمیدونستم چطور باید خداروشکر کنم.. نمیدونستم..
بچه‌ها🌱 توی پیامای ناشناس خیلی راجع به اینکه روزانه پارت‌های بیشتری بارگزاری بشه بهم گفتید، اما طبق برنامه پارت گذاری رمان هموطن، بصورت روزانه یک پارت هست(ممکنه گااااهی دو تا هم باشه).
بچه‌هایی که داستان رو کامل خوندید، جوری که اسپویل نشه، و پایان داستان لو نره، یه جمله تو ناشناس بگید در جواب این دوستمون. بهترینشو میذارم تو کانال😁🤝🏻🌱
پارت چهاردهم: [محمد] حدوداي ساعت دهِ شب بود.. قرآن رو بستم و گذاشتمش رو میزِ بغل تختم. یه ساعتی میشد که از رفتنِ رسول میگذشت.. یعنی در واقع از به زور فرستادنش! از صبح که اومده بود، تا همین یه ساعت پیش اینجا بود.. چند بار پرستار اومد بیرونش کرد اما به نیم ساعت نمیکشید که دوباره برمیگشت تو اتاق! آخر به زورِ سعید و فرشید قبول کرد بره خونه و استراحت کنه.. عزیز و عطیه هم میخواستن شب بمونم اما با هزار خواهش و تمنا فرستادمشون برن خونه. تو همین سه ماه، کم اذیت نشدن بخاطرِ من.. حداقل الان که خودم هستم نباید بذارم بیشتر از این اذیت بشن. دو تقه به در خورد و یکی در رو باز کرد.. داوود بود! سرشو آورد داخل و گفت: آقا اجازه هست؟! بهش گفتم: بیا تو داوود جان، راحت باش.. داوود: نه آقا، من عادت کردم آخه.. شما بزرگترِ مایی! چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: آقا داوود من حافظمو از دست ندادما.. یادم نرفته تو سایت یهو میدیدم بدون اینکه در بزنی وسط اتاقم وایسادي! داوود همونطور که ظرف هاي غذا رو تو یخچالِ کوچیکِ اتاق جا میداد گفت: آقا اون حسابش جدا بود.. قیافه ي حق به جانبی گرفت و ادامه داد: بحثِ پرونده هاي مهم امنیتی وسط بودن.. اگه دیر میرسیدم کی پاسخگو بود؟! بعد هم با یه ظرفِ پلاستیکی در دارِ سفید اومد سمتم و دادش سمتم و با شیطنت نگاهم کرد. گفتم: این چیه؟! چرا زحمت کشیدي؟! همونطور که چنگالی رو از داخل پلاستیک وسیله هاش درمیآورد گفت: من که زحمت نکشیدم آقاي کشاورز زحمت کشیده.. با شک درِ ظرفو باز کردم.. یه نگاه به داوود کردم.. یه نگاه به ظرف.. و دوتایی زدیم زیرِ خنده! با مهربونی نگاهش کردم و گفتم: از دستِ تو! دستی به صورتش کشید و گفت: آقا شما که برا ما هندونه نیاوردین.. گفتم من براي شما بیارم. چنگالو به دستم داد و گفت: نوشِ جان. بهش گفتم: پس خودت چی؟ داوود: آقا من نتونستم تحمل کنم، خونه یه عالمه خوردم.. شما بخورید، نوشِ جونتون.. و بعد صندلی کنار تختمو برد کنار پنجره و نشست و مشغولِ کار با گوشیش شد. چند دقیقه اي نگذشته بود که دوباره گفت: آقا محمد؟ محمد: جانم داوود؟ داوود: آقا، رسولو دیدین.. عاقل اندر سفیه نگاهش کردم که خودش ادامه داد: نه منظورم اینه که.. دیدینش.. خیلی بهم ریخته بود این چند وقت.. خنده‌م گرفت! این نگرانِ اون بود، اون نگرانِ این.. اون از استرساي داوود و خستگیاش تو نبودِ من میگفت، این از بهم ریختگیِ رسول. چقدر این رفاقت بینشون قشنگ بود. اینکه دیگه خودي معنا نداره. سري تکون دادم و گفتم: بله دیدم. با ناراحتی گفت: آقا، میرفت زاهدان اینجوري نبود.. نگرانشم. اصلا حواسش به خودش نیست.. از صبح که اینجا بود تا شب هیچی هم نخورد جز یه چایی.. همهش گفت میل ندارم.. آقا با ما ناهارم نخورد.. از حرفاي داوود ناراحت شدم.. یعنی درواقع، از دستِ رسول ناراحت شدم.. اما سعی کردم درکش کنم. روزاي سختی رو پشت سر گذاشته بودن همشون.. باید کمکشون کنم دوباره بلند شن. خواستم جوابشو بدم که گوشیش زنگ خورد.. نگاهی به من کرد و گفت: آقا با اجازه من اینو جواب بدم..؟ خانواده‌ن. با لبخند سري تکون دادم و داوود از اتاق بیرون رفت.. روزايِ سختی پیش روم بود.. وضعیتِ جسمانیم کارو برام سخت کرده بود.. من باید دوباره بچه ها رو قوي میکردم. قوي تر از اینی که هستن! باید دوباره دستشونو میگرفتم تا بلند شن. اما، مشکل این بود که خودم هنوز سرپا نشده بودم! باید تا یک هفته اینجا تحت نظر و بستري میموندم و بعد هم، من بودم و یه ویلچر و دوره هاي فیزیوتراپی.. نفس عمیقی کشیدم و سرمو روي بالشت گذاشتم و چشمامو بستم.. کاش خدا کمکم کنه. کاش کمکم کنه کم نیارم تو این راه. منی که از بار رو دوشِ دیگران بودن متنفر بودم، حالا باید براي خیلی از کارام به یه نفر زحمت میدادم..! توي ذهنم داشتم با خدا حرف میزدم و ازش میخواستم تنهام نذاره..محمد.. بنده ي کوچیکشو تنها نذاره. توي همین فکرها بودم که چشمام کم کم گرم شد و از اون شب، دیگه چیزي نفهمیدم.
پارت جدید خدمت شمآ🌱