هدایت شده از حرم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌤🌦🌤
دوباره صبح شد و☀️
حالم روبه راه شد
وقت سلام وعرض
ارادت به شاه کربلا شد🕌
عالم تمام خاک
کف پای شاه عشق💚
شاهی که برتمام
جهان سرپناه شد💚
صلی اللَّه علیْك یٰا اباعبدِاللّٰه الْحُسَیْنِ💚
@haram110
هدایت شده از حرم
Ziyarat e Ashura Farahmand_120516170200.mp3
4.27M
💠 زیارت #عاشورا
🎤🎤 #فرهمند
@haram110
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
سلام
بنام آفریدگار مهربانی
امروز : چهارشنبه 22 / 11 / 99
" نگرانی هرگز "
شکست ها ، غم و ناراحتی همیشگی نیستند ، شمامی توانیدهمه چیز را
از نو آغاز کنید
همه مشکلات ناشی از توهمات ذهن هستند ، اگر درون خود را اصلاح کنید
بیرون نیز درست می شود
خوشی ها و ناراحتیها را ما خودمان انتخاب می کنیم
تا زمانی که هویت خود را با افکار گذشته محک بزنید نمی توانید گامی به جلو بردارید
اگر روند فکری شما موجب احساس گناه ، خشم ، رنجش و حسرت می شود سالخوردگی زودرس در انتظارتان است
پس هیچ چیز ارزش نگرانی نداره
شاد باشیدو از زندگی خود لذت ببرید
عبارت تاکیدی :
دنیا در حال گذر است وکسی را نمی بیند
" خدایا سپاسگزارم "
4_5863739826401970372.mp3
3.78M
💠 #انگل:
✅ #صوت24
❣علت تشکیل شدن انگل معده چیست❓
🔆درمان در طب سنتی چگونه است❓
♻️برای کودکان چگونه داروهارو استفاده کنیم❓
🎤 #استاد_سید_حسین_افشار_نجفۍ
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفـرج_الساعه🤲🏻
4_5778212209901439018.mp3
10.02M
#آرامش ۷
این چه خدایی هست، که نمیتونه آرامت کنه؟
این چه امام حسینی هست که نمیتونه از اضطرابت کم کنه؟
این خدای پلاستیکی ،
و این امام حسین توهمی رو فراموش کن...
چون زاییدهی ذهن خودت هستند!
🌹
*خانمها بخونن*
*نکاتی مهم در مورد برخورد با مردان*!"
🍃 مردها همیشه دوست دارند در برابر همسر خود یک مرد پیروز باشند. پس اگر خطایی از مردها دیدید در جمع آن را بازگو نکنید، با او خلوت کنید و خطای او را بگویید.
👈 هیچ وقت در مواجه با اشتباهات آنها را تحقیر نکنید. مردها همانطور که خیلی قدرتمند دیده میشوند؛ خیلی هم ضعیف هستند. پس با او همدردی کنید نه اینکه با سرزنش او را ناراحت کنید.
👈 پول و ثروت همه چیز نیست. درست هست شاید گره گشا باشد اما برای بیپولی همسرتان را تا حد امکان سرزنش نکنید. نیمه پرلیوان را هم ببینید. گاهی یک محبت مرد از هزاران ثروت دنیوی برتر هست!
👈 نکته بعدی در مورد مردهای ایرانی باید بدانید وقتی کسی را دوست دارند کمتر دوست داشتن خود را ابراز میکنند مخصوصا در جمع خانواده خودشان این موضوع بیشتر دیده میشود!
👈 حرف آخر، با همسرتان رفیق شوید. گاهی خانمها وقتی با هم جنس خود دوست یا اشنا هستند؛ احساس راحتی بیشتری دارند اما با همسر خود کمتر رفاقت دارند و بیشتر دعواهای زندگی را پیش میکشند!
4_5879988009805284314.mp3
13.86M
🍃🍂🍁
🌾
#فایل_صوتی
🔊 صوت (13Mb):
#دکتر_بانکیپور
:
💟سوالات و فنون #جلسه_اول خواستگاری
#بسیار_کاربردی
#همه_گوش_کنن
شعر زیبای نماز
شعر زیبای نـماز :: دنیای نیاز به نـماز
اتــــــــــــــل متــــــل پـــــــــروانــه
نــشستـــــــــه روي شـــــــانــــه
صـــدا ميــــــاد چـــه نـــــــــــــــازه
ميــگــــــــــــه وقـــت نـــــــــــمـازه
بـه ايــن صــدا چــي ميـــــــــگــن
اذان ، اقــــــــــــــامه ميـــــــــگــن
شيـــطونــــــــــــــه نـــاراحتــــــــه
دنبـــــــــــــال يـــــه فــــرصتــــــــه
ميــگه آهـــــــــــــاي مـسلمـــون
نــــــــــــمـاز رو بــعـدا بـخــــــــون
هــــر كسـي كـــــــــه زرنـگـــــــه
بـــــــا شيـطونــه مي جـنــگـــــه
وقـــت نـــــــــــماز كــه مي شــه
هــر كــــاري تــعطيــل مي شــه
نــــــمـاز چــقـــدر شيــــريــنـــــه
اول وقـــــــــــــــت هميــــــــنــــــه
31.11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#قصه
#در_پناه_مادر
مادرهای دوست داشتنی و پدرهای مهربون🌹
این نمایش رو به فرزندتون نشون بدید و حتما نظر خودتون و بچه ها رو در مورد این کار برامون بفرستین و برای نمایش های بعدی هم اگه پیشنهادی دارین حتما بهمون بگین
4_6030528881272818054.mp3
11.79M
#بانوی_آسمانی 35
تاریخ رنجهای حضرت فاطمه
سلام الله علیها
قسمت 35
برای فاطمیّه چه کرده ایم؟!
حضرت #ابولؤلؤ
#دعای_صنمی_قریش
مخصوص نوجوانان 👉
مخصوص معلمین 👉
از مجموعه #دین_زیباست
✅ لطفا برسانید به دست نوجوانِ شیعه
در کانال خودتان منتشر کنید
بدون ذکر منبع
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❓ کدام فعل و انفعال مغزی شما باعث میشود خبر جعلی را باور کنید؟؟
⭕️ آیا تا به حال از خود پرسیده اید که چرا مردم این حجم از خبر جعلی را به سادگی باور و حتی نشر میدهند!!!
🔴 تمام این خبرها بر پایه باورهای شما ساخته میشود...
👈 باورها را تغییر داده اند
🔸🔹🔸🔹
حرم
"رمان #از_روزی_که_رفتی #قسمت_پنجم _خیره انشاءالله! آیه که چشم باز کرد، صدای بسته شدن در خانه را ش
"رمان #از_روزی_که_رفتی
#قسمت-ششم
_خدا مرگم بده! چه بلایی سر ما و خودش آورده؟
تمام خانه را که گشتند، مامور رو به رها و زهرا خانم کرد:
_شما مادرش هستید؟
_بله!
مامور: آخرین بار کی دیدینش؟
شهاب به جای همسرش جواب داد:
_منکه گفتم از صبح که رفته سرکار، دیگه ندیدیمش!
اینگونه جوابی که باید میگفتند را مشخص کرد.
مامور: شما لطفا ساکت باشید، من از همسرتون پرسیدم!
رو به زهرا خانم کرد و دوباره پرسید:
_شما آخرین بار کی رامین مرادی رو دیدید؟
زهرا خانم سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. شهاب تهدید وار گفت:
_بگو از صبح که رفته خونه نیومده!
رها با پوزخند به پدرش نگاه میکرد. شهاب هم خوب این پوزخند را در
کاسه اش گذاشت...
چهل روز گذشته... رامین همان هفته اول بازداشت شده و در زندان به سر
میبرد. شهاب به آب و آتش زده بود که رضایت اولیای دم را بگیرد.
رضایت به هر بهایی که باشد؛
حتی به بهای رها... رها گوشهی اتاق
کوچک خود و مادرش نشسته بود.
صدای پدرش که با خوشحالی سخن
میگفت را میشنید:
_بلاخره قبول کردن! رها رو بدیم رضایت میدن!
بلاخره این دختره به یه
دردی خورد؛ برای فردا قرار گذاشتم که بریم محضر عقد کنن! مثل اینکه
عموی پسره که پدر زنش هم میشه راضیشون کرده در عوض خونبس،
از خون رامین بگذرن! یه ماهه دارم میرم میام که خونبس رو قبول کنن؛
عقد همون عموئه میشه، بلاخره تموم شد!
هیجان و شادی در صدایش غوغا میکرد...
خدایا! این مرد معنای پدر را
میفهمید؟ این مرد بزرگ شده در قبیله با آیین و رسوم کهن چه از پدری
میداند؟ خدایا! مگر دختر دردانهی پدر نیست؟ مگر جان پدر نیست؟!
رها لباسهای مشکی.اش را تن کرد. شال مشکی رنگی را روی سرش
بست. اشک در چشمانش نشست. صدای پدر آمد:
_بجنب؛ باید زودتر بریم تمومش کنیم تا پشیمون نشدن!
رها به چهارچوب در تکیه داد و مظلومانه با چشمان اشکیاش به چشمان
غرق شادی پدر نگاه کرد:
_بابا... تو رو خدا این کارو نکن! پس احسان چی؟ شما بهش قول دادید!
شهاب ابرو در هم کشید:
_حرف نشنوم؛ اصال دلم نمیخواد باهات بحث کنم، فقط راه بیفت بریم!
رها التماس کرد:
_تو رو خدا بابا...
شهاب فریاد زد:
_خفه شو رها! گفتم آماده شو بریم! همه چیز رو تموم کردم. حرف اضافه
بزنی من میدونم و تو و مادرت!
رها: اما منم حق زندگی دارم!
شهاب پوزخندی زد:
_اون روز که مادرت شد خونبس و اومد تو خونهی ما، حق زندگی رو از
دست داد! تو هم دختر همونی! نحسی تو بود که دامن پسر منو گرفت؛
حالا هم باید تاوانشو بدی!
_شما با احسان و خانوادهش صحبت کردید و قول و قرار گذاشتید!
شهاب: مهم پسر منه... مهم رامینه! تو هیچی نیستی! هیچی!
شرایط بدی بود. نه دکتر "صدر" در ایران بود و نه "آیه"در شهر... دلش
خواهرانههای آیه را میخواست. پدرانههای دکتر صدر را میخواست. این
جنگ نابرابر را دوست نداشت؛ این پدرانههای سنگی را دوست نداشت!
صدای شهاب را شنید که از جایی نزدیک به در خروجی میگفت:
_تا ده دقیقه دیگه دم دری، وگرنه من میدونم و تو و اون مادرت!
وسایلتو جمع کن که بعد عقد میری خونهی عموی پسره! قراره بشی
زنعموش! همه که مثل مادرت خوششانس نیستن با پسر مقتول ازدواجکنن!
رها روی زمین نشست و به چهارچوب در تکیه داد.
مادر با چشمان اشکبارش نگاه میکرد.
غّصه نخور مادر!من به این سختیها
عادت دارم! من به این دردهای سینهام عادت دارم! من درد را
میشناسم... مثل تو! من با این دردها قد کشیدهام! گریه نکن مادرم! تو
که اشک میریزی حال دلم بد میشود! بدتر از تمام روزهایی که پیش رو
دارم!"
لباسهایش را جمع کرد. مادر مناسبترین لباسش را پوشیده بود. این
هم امر پدر بود! خانواده مقتول خبر از خونبس بودن مادر نداشتند!
اگر میدانستند که دختر یک خون بس را به عنوان خونبس دادهاند، هرگز
نمیپذیرفتند!
این دختر که جان پدر نبود... این دختر که نفس پدر نبود!
این دختر، این مادر، در این خانه هیچ بودند، هیچ...
رها مادرش را در آغوش کشید:
_گریه نکن نفس من، گریه نکن جان رها! من بلدم چطور زندگی کنم! من
خونبس بودن رو بلدم! مهم تویی مامانم! مهم تویی! مواظب خودت
باش! فکر کن با احسان ازدواج کردم و رفتم! باشه؟
زهرا خانم: چطور... آخه؟ چطور میتونم فکر بدبختی تو نباشم؟ نرو رها! از
این خونه برو! فرار کن! برو پیش آیه؛ اما از این مرد دور شو! این زندگی
نحس رو قبول نکن! منو ببین و قبول نکن! من فردا و فرداهای توئم!
خونبس نشو رها!
رها بوسهای روی صورت مادر نشاند:
ادامه دارد...
نویسنده: #سنیه_منصوری
═══✵☆✵═══