eitaa logo
حرم
2.7هزار دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
6.9هزار ویدیو
670 فایل
❤﷽❤️ 💚کانال حرم 🎀دلیلی برای حال خوب معنوی شما🎀 @haram110 ✅️لینک کانال جذاب حرم https://eitaa.com/joinchat/2765357057Cd81688d018 👨‍💻ارتباط با ادمین @haram1
مشاهده در ایتا
دانلود
❥༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀༅⊹━┅┄ 🔹🔸روایت فوق العاده زیبا از حضرت کریم آل الله امام حسن المجتبی سلام الله علیه در بشارت به آمدن حضرت حجت بن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف و چندی از ویژگی های ایشان🔸🔹 👥حَدَّثَنَا الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِيُّ السَّمَرْقَنْدِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ حَدَّثَنَا جَبْرَئِيلُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُوسَى ‏بْنِ جَعْفَرٍ الْبَغْدَادِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّيْرَفِيُّ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ عَنْ أَبِيهِ سَدِيرِ بْنِ حُكَيْمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ عَقِيصَا 👤 قَالَ: لَمَّا صَالَحَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ علیهما السلام مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ دَخَلَ عَلَيْهِ النَّاسُ فَلَامَهُ بَعْضُهُمْ عَلَى بَيْعَتِهِ فَقَالَ علیه السلام وَيْحَكُمْ مَا تَدْرُونَ مَا عَمِلْتُ وَ اللَّهِ الَّذِي عَمِلْتُ خَيْرٌ لِشِيعَتِي مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ أَوْ غَرَبَتْ أَ لَا تَعْلَمُونَ أَنَّنِي إِمَامُكُمْ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَيْكُمْ وَ أَحَدُ سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ بِنَصٍّ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص عَلَيَّ قَالُوا بَلَى قَالَ أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّ الْخَضِرَ ع لَمَّا خَرَقَ السَّفِينَةَ وَ أَقَامَ الْجِدَارَ وَ قَتَلَ الْغُلَامَ كَانَ ذَلِكَ سَخَطاً لِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ إِذْ خَفِيَ عَلَيْهِ وَجْهُ الْحِكْمَةِ فِي ذَلِكَ وَ كَانَ ذَلِكَ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ حِكْمَةً وَ صَوَاباً أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّهُ مَا مِنَّا أَحَدٌ إِلَّا وَ يَقَعُ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ لِطَاغِيَةِ زَمَانِهِ إِلَّا الْقَائِمُ الَّذِي يُصَلِّي رُوحُ اللَّهِ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ علیه السلام خَلْفَهُ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُخْفِي وِلَادَتَهُ وَ يُغَيِّبُ شَخْصَهُ لِئَلَّا يَكُونَ لِأَحَدٍ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ إِذَا خَرَجَ ذَلِكَ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِ أَخِي الْحُسَيْنِ ابْنِ سَيِّدَةِ الْإِمَاءِ يُطِيلُ اللَّهُ عُمُرَهُ فِي غَيْبَتِهِ ثُمَّ يُظْهِرُهُ بِقُدْرَتِهِ فِي صُورَةِ شَابٍّ دُونَ أَرْبَعِينَ سَنَةً ذَلِكَ لِيُعْلَمَ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ. ابو سعيد عقيصا گويد: وقتى حضرت امام حسن المجتبی عليه السّلام با معاويه زنازاده مصالحه كرد، مردم به نزد او آمدند و بعضى از آنها امام را به واسطه بيعتش مورد سرزنش قرار دادند، امام عليه السّلام فرمود: واى بر شما، چه مى‏ دانيد كه چه كردم؟ به خدا سوگند اين‏ عمل براى شيعيانم از آنچه كه آفتاب بر آن بتابد و غروب كند بهتر است، آيا نمى‏دانيد كه من امام مفترض الطّاعه بر شما هستم و به نصّ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يكى از دو سروران جوانان بهشتم؟ گفتند: آرى، فرمود: آيا مى ‏دانيد كه وقتى خضر عليه السّلام كشتى را سوراخ كرد و ديوار را بپا داشت و آن جوان را كشت، اين اعمال موجب خشم موسى بن عمران گرديد چون حكمت آنها بر وى پوشيده بود؟ امّا آن اعمال نزد خداى تعالى عين حكمت و صواب بود؟ آيا مى ‏دانيد كه هيچ يك از ما ائمّه نيست جز آنكه بيعت سركش زمانش بر گردن اوست مگر قائمى كه روح اللَّه عيسى بن مريم پشت سر او نماز مى‏خواند؟ خداوند ولادت او را مخفى مى ‏سازد و شخص او نهان مى‏شود تا آنگاه كه خروج كند بيعت احدى بر گردن او نباشد. او نهمين از فرزندان برادرم حسين است و فرزند سرور كنيزان، خداوند عمر او را در دوران غيبش طولانى مى ‏گرداند، سپس با قدرت خود او را در صورت جوانى كه كمتر از چهل سال دارد ظاهر مى‏ سازد تا بدانند كه خداوند بر هر كارى توانا است. 📚کمال الدین ج ۱باب ۲۹ ح ۲ 🟢ظهور - ان شاء الله - خیلی نزدیک است🟢 الهی ‌بِحَقِ ‌السّیدة‌ زِینَب ْ‌سَلٰام ُ‌اَللّهْ‌ عَلَیْها َّ‌عَجّل‌ لِوَلیکَ‌ الغَریبِ‌ المَظلومِ الوَحید الطرید الشرید الفَرَج🤲🏻 ‼️تبــــــــــری واجــــــب است‼️ ید الله فـــــوق ایدیهم یــــــد الله است.. بمیرد دشمن حیــــــدر ولــــــی الله است..
◻️◽️ علیه السلام شماره پانزدهم ✨في‏ أَيِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَكَّبَك‏ ✨و تو را در هر نقش و صورتى كه خواست تركيب كرد ‌‏ 📖سوره الانفطار، آیه:8 ✅در مناقب ابن شهر اشوب از حضرت کریم آل الله امام حسن المجتبی علیه السلام در تفسیر آيه فِی أَیِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ روایت کرده که حضرت فرمودند:خداوند امیر المؤمنین علیه السلام را در صلب ابو طالب علیه السلام به صورت محمد صلی الله علیه وأله آفرید پس امیر المؤمنین علیه السلام شبیه ترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه وآله بود و حسین بن علی علیه السلام شبیه ترین مردم به فاطمه علیها السلام است و من شبیه ترین مردم به خدیجه کبری علیها السلام می باشيم. 🟢 اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج 🟢 |
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
لیست چیزهایی که برعهده خانواده داماده😐😂 کانال شاد حرم
امام صادق (علیه السلام) فرمودند : وَ الله لِأَنَّا أَرْحَمُ بِكُم مِنْكُم بِأَنْفُسِكُم . به خدا قسم که ما اهل بیت از خودتان به خودتان مهربان تریم . مصادر : دلائل الامامه ، صفحه ۲۸۲ _ بصائر الدرجات ، صفحه ۲۷۵ _ مدينة المعاجز ، جلد ۵ ، صفحه ۶۲ _ بحارالأنوار‌ ، جلد ۴۷ ، صفحه ۷۸ _ عوالم العلوم ، جلد ۲۰ ، صفحه ۲۴۷ اللهم عجل لولیک الفرج
حرم
* 💞﷽💞 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان‌ کابوس رویایی💗 قسمت78 پیمان لب کج می کند و اندکی سر خم می کند. دنده اش را
* 💞﷽💞 💗رمان‌ کابوس رویایی💗 قسمت79 دستم را برای تاکسی تکان می دهم و پیکان زرد رنگی می ایستد. سرم را به شیشه می چسبانم و با خودم می گویم اگر بعد از این ماموریت سخت عاید ای به من نرسید چه؟ چند کوچه پایین تر پیاده می شوم. زن، مرد، جوان و بچه از کنارم می گذرند و گاهی سرم را برای نگاه کردن شان برمی گردانم‌. استرس فردا را دارم. می گویم نکند آن طور که باید پیش برود، نرود! باز به خودم تلقین می کنم که نه، حتما اتفاق های خوب می افتد? کلید را در قفل جا می دهم و با صدای ریزی در باز می شود. چند باری پری را صدا می زنم اما انگار خبری از او نیست. به طرف بالا می روم و بعد از در زدن وارد می شوم. به ترتیب پیمان، سمیه و پری را صدا می زنم اما صدایی به گوشم نمی رسد‌. به طرف در اتاق اصلی می روم. تقه ای به در که می کوبم وارد می شوم. ظاهراً هیچ کس در خانه نیست‌. خم می شوم تا از توی دوربین بیرون را ببینم. از این جا می توان خانه‌ی تمام همسایه ها را رصد کرد. نقشه ها را دست می زنم و پس از نگاه کردن روی هم می گذارم. پشت دستگاه شنود می نشینم و گاه صدای اشخاص نامعلومی را می شنوم. با پیچیدن صدای خش خش گوشی را سر جایش می گذارم و از شنیدن صرف نظر می کنم. به سمت فایل کنار اتاق می روم و با شنیدن صدایی هین می کشم و از ترس قالب توهی می کنم. پیمان با دیدن من چشم ریز می کند. _تفحست تموم شد؟ زبانم مثل چوب خشکیده ای ته دهانم مانده. تا بخواهم چیزی بگویم چند متلک را به جان خریده ام و با پته تپه لب می زنم: _مَ... من صدا کردم. هیچ کس نبود. گفتم بیام تو این اتاق که کنجکاو شدم و... نگاه خنثی اش را به طرفم هل می دهد. گیرای عجیب در چشمانش باعث می شود اندکی مبهوتش شوم. _کار اشتباهی کردی. اینجا شاید یه سری مطالب سری باشه که نباید یه عضو ساده بخونه. این بار میزارم به پای همون کنجکاوی ولی دفعه بعد برخورد می کنم! دستانم را پشت سرم می برم و در هم قلاب می کنم‌. با باشه ای به طرف در می روم. قدم آخر با صدایش متوقف می شوم. _بیا بشین. آهسته کمی برمی گردم. تنم از خشمی متراکم می لرزد. پشت میز می نشینم و دستانم را به موازات هم قرار می دهم. دسته‌ی صندلی را میان انگشتانش می گیرد و کاغذ و خودکاری را پیش رویم می گذارد. _گزارش امروزتو بنویس. _... باشه. دستش را از روی صندلی ام برمی دارد و مقابلم می نشیند‌. همانطور که دارم تک تک کارهایم را روی برگه وارد می کنم، از من می پرسد: _چیزی هست که بخوای بهم بگی؟ دستم از نوشتن باز می ایستد. مثل بازجوها از من می پرسد و فکر میکند انگار کار خلافی کرده ام. _مثلا چی؟ _مثلا چیزی از این که کی قرار گالری باز بشه. اون چیز مشکوکی در مورد کاراش نگفته؟ یه چیزی که به اون کیف ربط داشته باشه. _خب... قراره فردا گالری رو راه بندازیم. اونم گفت کلی مهمون دعوت کرده. اما... در اون مورد من چیزی نفهمیدم. زرنگ تر از این حرفاس که دم به تله بده. سر تکان می دهد و هیچ نمی گوید. بعد از نوشتن خودکار را زمین می گذارم و به طرفش هل می دهم. _چیز خاصی نبود ولی همه‌شو نوشتم. با باشه ای به طرف در می روم. پله ها را پایین می آیم و وارد خانه می شوم. باز هم خبری نیست. صوت هایی که روب طاقچه چیده شده را برمی دارم. کنجکاوی ام گل می کند و آن ها را توی ضبط می گذارم. صدای مردی بلند می شود که با اشعار حماسی شروع می کند به خواندن رجز. همین طور که دارم به حرف هایش گوش می دهم احساس می کنم حس خوبی دارم. او با شجاعت از آرمان های مشترک سازمان می گوید و از روزی که ما روی کار بیاییم. در عالم خیال به دنبال آن روز می گردم. عجب روزی خواهد شد... در تمام روحم جملات آن مرد می پیچد‌. بعد از تمام شدن صوت احساس خواب آلودگی می کنم. بدون هیچ بالشت و پتویی روی زمین خم می شوم تا خیلی زود خواب مهمان چشمانم می شود. با صدای پچ پچ کسی بیدار می شوم. سمیه و پری توی آشپزخانه مشغول کاری هستند. نیم خیز می شوم و بهشان سلام می دهم. با شنیدن صدایم برمی گردند و توجه می کنند. _کی اومدین؟ پری با گفتن ساعت خواب جواب می دهد. _یه کمی میشه. به پتو اشاره می کنم. _تو روم انداختی؟ لب کج می کند و همانطور که جوای سمیه را می دهد، پشت سرش می گوید:" نه، حالا پتو رو ول کن بیا بهم بگو فردا رو میخوای چیکار کنی." بیخیال می پرسم: _میخوام چیکار کنم؟ سمیه به لباس های روی جالباسی اشاره می کند. _برو ببین این لباسا برات چطوره. من و پری برات خریدیم که فردا کم نیاری. از این که همه به فکرم هستن تعجب می کنم. ⭕️کپی بدون نام نویسنده حرام است ⭕️ نویسنده‌مبینارفعتی(آیه)