eitaa logo
حرم
2.7هزار دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
6.9هزار ویدیو
670 فایل
❤﷽❤️ 💚کانال حرم 🎀دلیلی برای حال خوب معنوی شما🎀 @haram110 ✅️لینک کانال جذاب حرم https://eitaa.com/joinchat/2765357057Cd81688d018 👨‍💻ارتباط با ادمین @haram1
مشاهده در ایتا
دانلود
▪️ (ص): شبی که به معراج رفتم بر مردمی گذشتم که شکم‌هایشان چون خانه‌ای بود و در آن‌ها مارهایی وجود داشت که از بیرون شکم‌هایشان دیده می‌شد. پرسیدم: ای جبرئیل اینها کیستند؟ گفت: اینان خوارانند. 📚کنزالعمال، ج۴، ص۱٠۷
❌ رحلت خیر ✔️ شهادت آری سخنرانی حاج سید حسن احمدی اصفهانی در مورد شهادت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🏴 چه بسیار جفای بزرگی ست در حق رسول خدا صلی الله علیه و آله که در کشور ما به کشته شدگان سنی شهید می گویند ولی به رسول خدا و خاتم الانبیا ، رحلت❗️😳😔 متأسفانه در اکثر مجامع رسمی و حتی صدا و سیمای کشورمان ، شهادت رسول خدا صلی الله علیه و آله را رحلت می خوانند❗️درحالی که ایشان توسط دو تن از همسرانشان مسموم شده و به شهادت رسیدند . 🏴 تمامی معصومین صلوات الله علیهم به شهادت رسیده اند : ◾️ محمد ابن حسن صفار (یکی از شاگردان امام حسن عسگری صلوات الله علیه) در کتاب بصائر الدرجات و علامه مجلسی نیز از ایشان نقل می کند که امام صادق( صلوات الله علیه) فرمودند : مَا مِنْ نَبِيٍّ وَ لَا وَصِيٍّ إِلَّا شَهِيدٌ. (هیچ نبی و یا وصی نیست مگر این که شهید می شود.) ◾️ مرحوم طبرسی در کتاب تاج الموالید از امام رضا و امام صادق (صلوات الله علیهما) روایت می کند : و اللّه ما منّا إلّا شهيد مقتول.‏ (به خدا سوگند هیچ یک از ما نیست مگر این که مقتول و شهید است.) ◾️علامه مجلسی در کتاب بحارالأنوار از امام حسن(صلوات الله علیه) نقل می کند که فرمود: مَا مِنَّا إِلَّا مَسْمُومٌ أَوْ مَقْتُولٌ. (هیچ یک از ما نیست مگر این که یا مسموم یا کشته می شود.) ◾️شیخ صدوق در کتاب من لایحضره الفقیه و امالی از امام رضا(صلوات الله علیه) نقل می کند که فرمود : وَ اللَّهِ مَا مِنَّا إِلَّا مَقْتُولٌ شَهِيد. (به خدا سوگند هیچ یک از ما نیست مگر این که مقتول و شهید است.)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌎🌺🍃 🌺 ❇️ تقویم نجومی 🗓 یکشنبه 🔺 ۱۱ شهریور / سنبله ۱۴۰۳ 🔺 ۲۷ صفر المظفر ۱۴۴۶ 🔺 ۱ سپتامبر ۲۰۲۴ 🌎🔭👀 🌓 امروز قمر در «برج اسد» است. ✔️ برای امور زیر نیک است: خرید و فروش بنایی دیدار با قاضی افتتاح شغل مطالبهٔ حق عهد و‌ پیمان گرفتن از رقیب درخواست از مسئولین آغاز درمان امور مربوط به حرز 🌎🔭👀 👼 زایمان نوزاد حشر و نشر و ارتباط خوبی با مردم خواهد داشت. 🚘 مسافرت خوب و پسندیده است. 💞 انعقاد نطفه 🔹 امشب (شب یکشنبه) دلیلی بر نهی یا استحباب نیست. 💇 اصلاح سر و صورت باعث پشیمانی می‌شود. 🩸حجامت،خون‌دادن،فصد،زالو انداختن باعث ایمنی از ترس می‌شود. 💅 ناخن گرفتن روز مناسبی نیست. موجب بی‌برکتی در زندگی می‌گردد. 👕 بریدن پارچه روز مناسبی نیست. موجب غم و اندوه شده و برای شخص، مبارک نخواهد بود‌. این حکم شامل خرید لباس نیست. 🌎🔭👀 😴 تعبیر خواب رویایی که امشب (شب یکشنبه) دیده شود، تعبیرش از آیه ۲۷ سوره مبارکه نمل است. ﴿﷽ قال سننظر اصدقت ام کنت من الکاذبین﴾ جاسوسی خبری بیاورد و خواب بیننده درصدد تفحص برآید که خبر راست است؟ معلوم شود خبر درست بوده است. مطلب خود را بر این مضامین قیاس کنید. 🌎🔭👀 📿 وقت استخاره از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ از ساعت ۱۶ تا مغرب 📿 ذکر روز یکشنبه «یا ذالجلال و الاکرام» ۱۰۰ مرتبه 📿 ذکر بعد از نماز صبح ۴۸۹ مرتبه «یا فتاح»، موجب فتح و نصرت یافتن می‌گردد. 🌎🔭👀 ☀️ ️روز یکشنبه متعلق است به: 💞 علیه‌السلام 💞 سلام‌الله‌علیها اعمال نیک خود را به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد. 🌎🔭👀 ⏳ مدت زمان اعتبار این تقویم از اذان مغرب آغاز و اذان مغرب روز یکشنبه پایان می‌یابد. 🌺 🌎🌺🍃
حرم
✧✿﷽✿✧┅✧⊹┅┄┄ ◼️▪️پژوهشی در باب 🔍 #حرکت_حضرت_سیدالشهداحسین‌بن‌علی_عليه السّلام #عاشورا_در_عامه #مقتل
✧✿﷽✿✧┅✧⊹┅┄┄ ◼️▪️پژوهشی در باب 🔍 السّلام قسمت • بیست - ششم✔️ 🔻 عاشورا از دیدگاه جماعت عمریه -21- سعد بن ابى وقّاص، مانعی ديگر برای خلافت یزید سعد بن ابى وقّاص يكى ديگر از موانع بود. او گرچه با حضرت اميرمؤمنان علی بن ابی طالب عليه السّلام رابطۀ خوبى نداشت، با اين حال براى شخص معاويه لعین نيز احترامى قائل نبود، تا چه رسد به يزيد لعین. به عبارت ديگر، بى‌اعتنايى سعد به معاويه به دليل علاقه‌مندى سعد به حضرت اميرمؤمنان علی بن ابی طالب عليه السّلام نبوده است و رفتار سعد درباره معاويه «حبّاً لعلي عليه السّلام» نبوده؛ بلكه «بغضاً لمعاوية» بوده است. اهل سنّت، سعد بن ابى وقّاص را از عشرۀ مبشّره می‌دانند. (ده نفری که رسول اکرم صلی الله علیه و آله بشارت بهشت را به آنان داده داده است، که البتّه روایتش جعلی است). هم‌چنين او در زمرۀ شش نفرى است كه عمر بن خطّاب بعد از خود براى شوراى تعيين كنندۀ خليفه معرفى نموده بود و سعد در آن جلسه از امير مؤمنان عليه السّلام هوادارى نكرد. 🔸 با اين حال وقتى معاويه وارد مدينه شد و شخصيت‌هاى آن زمان به ديدن او رفتند، سعد نيز به ملاقات معاويه رفت. معاويه به احترام سعد برخاست و او را در كنار خود نشاند و مشغول گفت و گو شدند تا جايى كه معاويه به او گفت: تو چرا ابوتراب را لعن نمى‌كنى‌⁉️ سعد در پاسخ معاويه گفت: من از پيامبر خدا دربارۀ او فضايلى شنيده‌ام كه تا آن‌ها در ذهن من است، هرگز چنين نمى‌كنم! معاويه از پاسخ سعد بن ابى وقّاص عصبانى شد و مجلس را با ناراحتى ترك كرد. سنن ترمذی، ج۵ ص٣٠١ _ أسد الغابة، ج۴ ص٢۵ و منابع دیگر لذا معاويه با وجود چنين شخصى نمى‌توانست به آسانى برنامۀ خود را عملى كند. پس به ناچار سعد بن ابى وقّاص را از ميان راه خود برداشت و همان طور كه امام حسن عليه السّلام را مسموم كرد، او را نيز به وسيلۀ سم به قتل رسانيد. مقاتل الطالبيین، ص٨٠ _ شرح نهج‌البلاغه، إبن أبی الحدید، ج١۶ ص۴٩ ➖عايشه و مخالفت او با طرح جانشينى يزيد همان گونه كه اشاره شد، هنگامى كه معاويه وارد مدينه شد، با شخصيت‌هاى مختلفى ملاقات كرد و ولايت‌عهدى يزيد را با آنان مطرح نمود. از جملۀ آن افراد عايشه بود كه معاويه به ملاقات او رفت و در اين باره گفت: "إنّ‌ أمر يزيد قضاء من القضاء، وليس للعباد الخيرة من أمرهم، وقد أكّد الناس بيعتهم في أعناقهم وأعطوا عهودهم على ذلك ومواثيقهم، أفترين أن ينقضوا عهودهم ومواثيقهم‌؟" ✍🏻 اين‌كه من تصميم گرفته‌ام كه يزيد بعد از خودم خليفه باشد، از قضاى الهى ناشى مى‌شود و ارادۀ خداوند متعال است. اين كارى تمام شده است و مردم در اين مسئله حق اظهار نظر ندارند. اى عايشه! آيا نظر تو اين است كه مردم از اين عهدى كه بسته‌اند، دست بردارند؟ عايشه در پاسخ به او گفت: "أمّا ما ذكرت من عهود ومواثيق، فاتّق اللّه في هؤلاء الرهط‍‌ ولا تعجل فيهم" ✍🏻 از خدا بترس، كدام عهد و پيمان و كدام موافقت‌؟ چرا به شخصيت‌هاى بزرگ نسبت دروغ مى‌دهى‌؟ بر خلاف ديدگاه آنان تصميم نگير و درباره آنان تعيين تكليف نكن. يكى از مصادر شيعى كه به مخالفت عايشه اشاره مى‌كند، كتاب "صراط‍‌ مستقيم" است. اين اثر از كتاب‌هاى مفيد بوده و مؤلّف آن علّامه على بن يونس عاملى نباطى بياضى از علماى قديم ماست. او مى‌نويسد: معاويه بر فراز منبر بود و براى ولايت‌عهدى يزيد از مردم بيعت مى‌گرفت. عايشه او را مورد خطاب قرار داد و گفت: "هل استدعى الشيوخ لبنيهم البيعة‌؟" آيا بزرگان صحابه كه خليفۀ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) بودند، براى فرزندانشان از مردم بيعت گرفتند؟ آيا آنان اولادشان را جانشين خود كردند؟ معاويه در جواب گفت: نه! عايشه گفت: "فبمَن تقتدي‌؟" پس تو در اين كار به چه كسى اقتدا و از كه پيروى مى‌كنى‌؟ در اين هنگام معاويه خجالت زده شد. سپس عايشه تصميم گرفت به خانۀ معاويه برود و با او ديدار كند؛ از اين روی به طرف خانۀ او به راه افتاد. معاويه دستور داده بود كه در مسيرش چاله‌اى حفر كنند و روى آن را بپوشانند. عايشه كه سوار بر مركب بود به داخل گودال افتاد و مُرد. عبداللّه بن زبير شعرى به همين مناسبت گفته و در آن شعر به كنايه و اشاره معاويه را قاتل عايشه معرفى كرده است. (الصراط المستقيم، ج٣ ص۴۵) بنابراين، مرگ عايشه با دسيسۀ معاويه صورت گرفته است؛ چرا كه عايشه با جانشينى يزيد مخالف بود و بايد از سر راه برداشته مى‌شد. و شخصيت‌هاى ديگرى كه در مدينه بوده‌اند، به نوعى با ولايت‌عهدى يزيد مخالفت كرده‌اند. نام برخى از آنان به شرح زير است: عبدالرحمان فرزند ابوبكر، عبداللّه فرزند عمر، عبداللّه فرزند زبير، منذر فرزند ديگر زبير، سعيد فرزند عثمان، عبدالرحمان فرزند خالد بن وليد و زياد بن ابيه. 📚ناگفته‌هایی از حقایق عاشورا، سیّد علی میلانی، ص ٧٢ _ ٧۶
حرم
✧✿﷽✿✧┅✧⊹┅┄┄ ◼️▪️پژوهشی در باب 🔍 #تفکر_عثمانی در واقعه کربلا قسمت • بیست – سوم✔️ 👈🏻 مقدمه‌ای برای
✧✿﷽✿✧┅✧⊹┅┄┄ ◼️▪️پژوهشی در باب 🔍 در واقعه کربلا قسمت • بیست – چهارم✔️ 🔻بخش دوم: قسمت یکم ☑️ طبق روایتی از حضرت امام صادق علیه السلام و شواهد تاریخی، روز تاسوعا امام حسین علیه السلام محاصره شد و عصر تاسوعا امام علیه السلام از دشمن یک شب مهلت گرفتند. 📚الکافی، ط_الاسلامیه، ٤/١٤٧ روز عاشورا دوسپاهِ حق و باطل مقابل یکدیگر صف‌آرایی کردند. بنظر می‌رسد که برداشتِ اصحاب امام علیه السلام از تجمع لشکر ابن زیاد لعنه الله در کربلا این بوده که آنان از نظر عقیدتی مخالف با اهل بیت علیهم السلام و شیعیان هستند و تحت خلافت و بیعت یزید قرار دارند. چنانچه وقتی "قرة بن قیس حنظلی" از طرف ابن سعد لعنه الله بسوی امام علیه السلام آمد تا از هدف حرکت ایشان بسوی کوفه سؤال کند، امام علیه السلان از یارانش پرسیدند: آیا این مرد را می‌شناسید؟ جناب حبیب بن مظاهر رحمه الله عرض کرد: او از قبيله حنظله تمیم و خواهرزاده ماست، من او را مردی خوش عقیده می‌دانستم و باورم نمی‌کردم در این معرکه حاضر شود! 📚 الارشاد، ٢/٨٧ ▪️چنین نیروهایی در سپاه ابن سعد لعنه الله ممکن است استثنایی باشند و یا در اقلیت بسیار محدود و از نظر نظامی فاقد تأثیرگزاری باشند، مانند آن پیرمردی که بر تپه‌ای نشسته بود و برای نصرت امام علیه السلام دعا می‌کرد! 📚تاریخ طبری، ٥/٣٩٢ 👈🏻 اما آنچه مهم و نکته اصلی کلام جناب حبیب است، تصور و برداشت اوست که نیروهای معتقد به امام علیه السلام، در این صحنه و میدان مقابل اما حاضر نشده و نخواهند شد و سپاه عمر بن سعد تشکیل یافته از نیروهای ضد شیعی و به تعبیر دیگر، عثمانی است. در غیر این صورت، چرا جناب حبیب که خود شاهد کناره‌گیری مردم کوفه از جناب مسلم رحمه الله بوده، باید تعجب کند که چنین شخصی در سپاه ابن زیاد لعنه الله است❓این نشان می‌دهد که کناره‌گیری و خانه نشین کردن مردم با تهدید و ارعاب و برقراری حکومت نظامی یک امر است، و شمشیر کشیدن بر روی امام علیه السلام و کُشتن آن حضرت علیه السلام امر دیگری است که نیاز به یک پشتوانه سیاسی - مذهبی قوی دارد؛ چیزی که در کربلا به زبان‌های مختلف آن را اظهار کردند. مؤيدِ حاکمیتِ مذهب عثمانی بر سپاه ابن سعد شعار عثمانی مذهبی آنان پنج سال پس از واقعه کربلا است، شعاری که اشراف کوفه و نیروهای گرد آمده که از حاضران در کربلا بودند در برابر سپاه مختار و ابراهیم بن مالک اشتر در کوفه سر می‌دادند: «البقيه البقيه من ابي تراب... الجنه الجنه» بود. 📚مروج الذهب، ٣/٩٤ این شعار از اندیشه‌ای برخاسته که مأموریت خود را در کربلا سرکوبی شیعیان دانسته که با از بین بردن باقیمانده شیعیان و به تعبیر ادبیات عثمانی، باقیمانده ابوترابِ کوفه، تکمیل و پاداش آن بهشت خواهد بود، همانگونه که ابن سعد در روز عاشورا فریادِ «يا خيل الله ارکبی بالجنة ابشری» سر داد. از این شعار روشن‌تر که دیگر جای هیچ شک و شبهه ای را باقی نمی‌گذارد و اندیشه عثمانیِ اشراف و حاضران در کربلا را بصراحت بیان کرده، شعارِ "یا لثارات عثمان" است که در برابر سپاه مختار سر دادند. "رفاعة بن شَداد" چون این شعار را از آنان شنید، از آنان جدا شد و گفت: مارا با خون عثمان چکار؟! طالبانِ خون عثمان را یاری نخواهم کرد. او به سپاه مختار پیوست و هنگام نبرد این رجز را می‌خواند: "أنا بن الشداد عَلی دین علي، لَستُ لعثمان بن أرویٰ بوَلی." 📚أنساب الأشراف، ٥/٢٣٢ ⚫️ظهور - ان شاء الله - خیلی نزدیک است⚫️ الهی ‌بِحَقِ ‌السّیدة‌ زِینَب ْ‌سَلٰام ُ‌اَللّهْ‌ عَلَیْها َّ‌عَجّل‌ لِوَلیکَ‌ الغَریبِ‌ المَظلومِ الوَحید الطرید الشرید الفَرَج🤲🏻 ‼️تبــــــــــری واجــــــب است‼️ ید الله فـــــوق ایدیهم یــــــد الله است.. بمیرد دشمن حیــــــدر ولــــــی الله است..
⚫️امام صادق عليه‌السّلام: مَنْ فَرَّجَ عَنْ مُؤْمِنٍ كُرْبَةً فَرَّجَ اللَّهُ عَنْه كُرْبَتَهُ وَ مَنْ سَتَرَ عَلَی مُؤْمِنٍ سَتَرَ اللَّهُ عَلَیٰ عَوْرَتِهِ وَ لَا یَزَالُ اللّهُ فِى عَوْنِهِ مَا دَامَ فِى عَوْنِ أَخِیهِ كسی كه اندوهی از مؤمنی بزداید، خدا اندوهش را بزداید و هر كه عیب مؤمنی را بپوشاند، خدا عیبش را بپوشاند و مادامی كه در حال كمک كردن به دیگران است، خدا به او كمک می‌كند. 📚عوالی اللّئالی ج۱ ص۳۷۴ «اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»
⚫️مولا علی علیه‌السّلام: با دست و زبان خویش بر کار زشت‌ اعتراض کن، و تا می‌توانی از زشت‌کاری دوری نما. 📚نهج‌البلاغه نامهٔ ۳۱ «اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
{اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج} یکی از بزرگترین خیانت‌های شیعه در حقّ پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله، به کار بردن لفظ رحلت است! 🎤استاد احمدی اصفهانی؛
حرم
🌺🍃رمـــان #ازمن_تافاطمه.. 🌺🍃 قسمت ۱۰ #هوالعشق #مجنون_بی_لیلی #سوها_نوشت فردا شب شهادت حضرت زهـ
🌺🍃رمـــان .. 🌺🍃 قسمت ۱۱ صدای مداحی می آمد٬ تازه یادم امد امشب شب شهادت س است. جلوی ضریح زانو زدم٬درفکر بودم اما نمیدانم چه فکری!صدای مداحی می آمد٬نمیدانم چه میگفت فقط یک کلمه شنیدم و آن این بود: و احساس کردم جمعیت کم کم پراکنده میشوند و مراسم تمام میشود٬ کم کم چشم هایم سنگین شد و روی هم رفت٬دوباره خواب دیدم٬هیچ چیز نمیدیدم فقط صداهارا میشنیدم ٬صدای ارامی امد٬دخترم پاشو ٬مادرت همیشه کنارت هست بلند شو پسرم منتظرته٬این هدیه من به توعه ازش مواظبت کن... و احساس کردم پارچه ای روی چشمانم امد و به کنار رفت ٬عطر گل نرگس نوازش روحم شد٬دستی به شانه ام خورد که بیدار شدم. -دخترم پاشو ٬نماز صبح نزدیکه ها خواب نمونی مادر پیرزن مهربانی بود که مرا از خواب بیدار کرد٬ خوابم را به یاد اوردم ٫٬؟مادر من؟او که بود؟ هنوز نوای دلنشینش در ذهنم چرخ میزد٬هدیه؟چه هدیه ای؟ به نماز ایستادم تعجب کردم که چه روان خواندم !اخر من نماز خواندن بلد نبودم٬دست هایم را به حالت قنوت گرفتم و از خدایی که تنها نامش را میدانستم کمک خواستم٬از او خواستم مرا در آغوش بگیرد٬نوازشم کند تا ارام بگیرم٬نمیدانم این راز و نیازها چگونه برزبانم می آمد.. بعد از اتمام نمازم به سرجایم برگشتم که از دور چشمم به پارچه مشکی که کنار کیفم بود افتاد٬سریع به سمتش دویدم ٬نه ممکن نیست٬از کجا امده بود؟ من چادر مشکی نداشتم ٬٬اری هدیه!روبه روی صورتم گرفتم عطر نرگس میداد تا اعماق وجودم را با ان عطر پر کردم٬هربار اطرافم را نگاه کردم چیزی ندیدم ٬فقط٬فقط یک خانم چادری دیدم که از سمت من درحال بازگشت بود٬سریع صدایش زدم و به سمتش دویدم. -خانم٬خانم صبر کنید -جانم؟ چقدر چهره اش زیبا و دلنشین بود لحظه ای محوش شدم انگار فرشته بود٬ -شما این چادرو برام گذاشتید؟فکر کنم به خاطر این بوده که حجابم مناسب نبوده درسته؟خیلی ببخشید الان درستش میکنم اما نیازی به چادر نیست ممنو.. -دختر گل٬یه خانومی این چادر رو به من دادن و گفتن به شما بدم و است ٬گفت حتما بهش برسون خودش میدونه ٬هدیه رو که پس نمیدن. از کلماتش دلم ریخت زانوهایم خم شد و روی زمین افتادم٬به پهنای صورتم اشک میریختم نمیدانم برای چه؟ -خانوم بهت نظر کرده گلم٬خوش به سعادتت دیگر چیزی نفهمیدم و از اعماق وجودم گریه کردم وچادر را ناخودآگاه در اغوش گرفته بودم و میگریستم٬بوی گل نرگس میداد چه هدیه ای بود چه ساده اما دلربا ٬این چه بود؟آن خانم چه کسی بود؟ چادر را روی سرم انداختم لطیف بود٬مانند برگ گل٬تا روی سرم امد سرتاسر وجودم غرق لذت شد منشأ این حس را نمیدانستم ٬دوباره سوال ها به سمت مغزم هجوم اورد٬ منتظرت هست!!!پسرش کیست؟ قدم هایم به حیاط کشیده شد در هوای بی هوایی به سر میبردم به سمت انسوی خیابان قدم برمیداشتم و درفکر اتفاقات بودم که کامیونی به سمتم میامد چراغش را چندبار روشن و خاموش کرد از ترس درجایم میخکوب شده بودم و چشم هایم را که بستم تمامم اتفاقات جلوی چشمانم رژه رفت٬ صدای من بود که با جیغ علی را صدازدم... -علییییییییی ماشین ترمز شدیدی زد اما به من برخورد نکرد که دست هایم داغ شد٬ -جانم فاطمه وسط خیابان راه را سد کرده بودیم٬ دست هایم در دست های علی بود و چشم هایمان تنها هم را میدید٬همه چیز را به یاد اوردم ٬علی٬علی٬علی و از حجوم افکار و خاطرات قبل مغزم فشرده شد و بیهوش شدم.... 🌺🍃ادامه دارد... نویسنده: نهال سلطانی
🌺🍃رمـــان .. 🌺🍃 قسمت ۱۲ فاطمه را با کمک خانمی روی صندلی ماشین گذاشتیم ٬قلبم روی هزار بود٬فقط تا بیمارستان گاز دادم و مطمئنم جریمه هم شدم ٬سریع او را به بخش رساندم و پزشک معالجش گفت که باید برایش فضای ارامی فراهم کنیم تا پیام های عصبی را بهتر دریافت کند و گذشته را به یاد بیاورد٬گفت معجزه شده که فاطمه ام مرا به یاد اورده چون چنین فراموشی هایی تا دوماه طول میکشید. به فاطمه سرم وصل کردند و من رفتم برایش تنقلات خریدم٬ احساس کردم خیلی لاغر و ضعیف شده ٬به اتاق که امدم او چشم هایش بسته بود و رد اشک روی صورت سفیدش نمایان بود٬ به یاد لمس دستانش لبخندی زدم٬اولین بار بود که دستان لطیفش را لمس میکردم ماهنوز به هم محرم بودیم٬دوهفته تا زمان اخر مانده بود٬ کاش در موقعیت بهتری دستانش را میگرفتم کاش دستانش انقدر سرد نبود که سرمایش تا اعماق وجودم رسوخ کند٬ ارام ارام چشم هایش باز میشد و چشم های.. اری چشم هایش دقیقا همرنگ چشم های من است نمیتوانستم لحظه ای نگاهش نکنم اما قرمزی اطراف مردمکش را گرفته بود معلوم بود فاطمه ام فشار زیادی را متحمل شده -فاطمه جان -عل..علی -جان علی٬خوبی؟ -کجا بودی؟چرا منو تنها گذاشتی و چشم های هردویمان اشک بار بود از این دوری وحشتناک.. -مهم الانه خانوم الان که اینجام پس حالشو ببر و لبخند زیبایی روی لب هایش نقش بست که دلم ارام شد -چه شیطون شدی سید -خانوم ما برای شما شیطون نباشیم برا کی باشیم؟راستشو بگو فاطمه خانوم برام کسیو زیر سر دار.. حرفم تمام نشده بود که نیم خیز شد و متکایش را روبه من پرتاب کرد هردویمان خندیدیم از ته ته دل٬خدایا شکرت که فاطمه ام را به من برگرداندی شکر٬البته اگر خانواده اش.. به اصرار من فاطمه کمپوتی را کامل خورد و بعد یک مسکن به خواب رفت ٬هوا داشت روشن میشد و من به اقای پایدار تلفن زدم که به بیمارستان بیاید میدانستم دوباره غوغا میکند. در راهرو اقای پایدار را دیدم٬تنها بود٬با عصبانیت به سمت من می آمد.به چند قدمی من که رسید یقه ام را چسبید و مرا به دیوار فشرد. -پسره بیشعور مگه نگفتم دور و بر دختر من افتابی نشو حرف حالیت نیست؟؟قصد جون دخترمو کردی که هربار باید تو بیمارستان پیداش کنم اره؟اخه باید که تو رو ... -بابا بسه تمومش کنید!! و این صدای فاطمه بود که دست اقای پایدار را درهوا گذاشت اما هنوز به یقه ام چنگ زده بود٬ با چشم هایم خواهش کردم به اتاق برود و خودش را ناراحت نکند٬اما.. -الان حاضر میشم بریم بیرون صحبت کنیم ٬برگه ترخیصمو بگیرید بابا -اخه مگه خو.. -اره خوبم علی پدر فاطمه که متعجب بود او مرا به یاد اورده دست هایش شل شد و متعجب به ما نگاه کرد.فاطمه به اتاق رفت و با ان چادر مشکی که صورت زیبایش را زیباتر از همیشه کرده بود به بیرون امد. لحظه ای محو زیباییش شدم٬فرصت نکردم بگویم داستان این چادر چیست! اما هرچه بود داستان زیبایی بود... 🌺🍃ادامه دارد.... نویسنده؛ نهال سلطانی