eitaa logo
حرم
2.7هزار دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
6.9هزار ویدیو
665 فایل
❤﷽❤️ 💚کانال حرم 🎀دلیلی برای حال خوب معنوی شما🎀 @haram110 ✅️لینک کانال جذاب حرم https://eitaa.com/joinchat/2765357057Cd81688d018 👨‍💻ارتباط با ادمین @haram1
مشاهده در ایتا
دانلود
حرم
‌* 💞﷽💞 #نم‌نم‌عشق #فصل_دوم #قسمت_بیست_چهارم مهسو توی این مدت عادت کرده بودم که هرلحظه این چادرسر
* 💞﷽💞 مهسو شوکه شده بودم...هیچوقت تصور نمیکردم یاسر بخواد اینجور ابرازعلاقه کنه... این مدت زندگیم روی دورتندافتاده بود... کل اتفاقات خوب و بد باهم رخ میدادن... بغض کرده بودم... چی؟ _ناراحتت کردم؟ببخشید..مهسو نشنیده بگیر..من فکر کردم...فکرکردم توام ... دستمو آروم روی دهنش گذاشتم... _فکرنمیکردم توام دوسم داشته باشی... یعنی توام؟ سرم رو تکون دادم... مهسو...دیگه نمیزارم ازم بگیرنت...هرچی کشیدم بسم بوده...دیگه نمیزارم.... یاسر خودم رو توی آینه برانداز کردم... هیچ شباهتی به یاسر یک ماه پیش نداشتم... هیچ شباهتی... یک ماه بدون مهسو گذشت... ولی من پیرشدم... شکستم... خونه نشین شدم... همه ی اینا درعرض یک ماه... اتفاقات آخرین شبی که داشتمش یادم اومد... شبی که بهش ابرازعلاقه کردم ..وبرای اولین بار تا صبح کنارخودم داشتمش... یادم افتاد به فرداش...فرداش که واردخونه شدم و دیدم مهسونیست... شماره اش روگرفتم ولی خاموش بود... چقدر ازدستش عصبانی بودم... ولی وقتی تاشب خبری ازش نشد مطمئن شدم آنا ومادرم کارشونوکردن...چون خبرش رسید که ازکشور خارج شدن.. و ضربه ی بعدی دوروز بعدواردشد...وقتی جسد سوخته ی مهسو روتحویلم دادن... وتنها چیزی که یادگاری موندبرام...حلقه ی توی دستش بود... ... لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 #نم‌نم‌عشق #فصل_دوم #قسمت_بیست_پنجم مهسو شوکه شده بودم...هیچوقت تصور نمیکردم یاسر بخواد ای
* 💞﷽💞 مهسو شوکه شده بودم...هیچوقت تصور نمیکردم یاسر بخواد اینجور ابرازعلاقه کنه... این مدت زندگیم روی دورتندافتاده بود... کل اتفاقات خوب و بد باهم رخ میدادن... بغض کرده بودم... چی؟ _ناراحتت کردم؟ببخشید..مهسو نشنیده بگیر..من فکر کردم...فکرکردم توام ... دستمو آروم روی دهنش گذاشتم... _فکرنمیکردم توام دوسم داشته باشی... یعنی توام؟ سرم رو تکون دادم... مهسو...دیگه نمیزارم ازم بگیرنت...هرچی کشیدم بسم بوده...دیگه نمیزارم.... یاسر خودم رو توی آینه برانداز کردم... هیچ شباهتی به یاسر یک ماه پیش نداشتم... هیچ شباهتی... یک ماه بدون مهسو گذشت... ولی من پیرشدم... شکستم... خونه نشین شدم... همه ی اینا درعرض یک ماه... اتفاقات آخرین شبی که داشتمش یادم اومد... شبی که بهش ابرازعلاقه کردم ..وبرای اولین بار تا صبح کنارخودم داشتمش... یادم افتاد به فرداش...فرداش که واردخونه شدم و دیدم مهسونیست... شماره اش روگرفتم ولی خاموش بود... چقدر ازدستش عصبانی بودم... ولی وقتی تاشب خبری ازش نشد مطمئن شدم آنا ومادرم کارشونوکردن...چون خبرش رسید که ازکشور خارج شدن.. و ضربه ی بعدی دوروز بعدواردشد...وقتی جسد سوخته ی مهسو روتحویلم دادن... وتنها چیزی که یادگاری موندبرام...حلقه ی توی دستش بود... ... لایک❤فراموش نشه😉 _ *