حرم
* 💞﷽💞 #نمنمعشق #فصلدوم #قسمت_دوم یاسر _امیرچرانمیفهمی ؟بیست روزه اینجاییم ولی هیچ قدمی برند
* 💞﷽💞
#نمنمعشق
#فصلدوم
#قسمت_سوم
مهسو
لعنتی...اینم نقطه ضعف منو فهمیده ها...
چرابااحساس آدم بازی میکنی آخه...
شالم رو روی سرم محکم کردم و باقدمهای بلندخودموبه یاسر رسوندم...
_یاسر
بله..
نمیدونم چرا توقع جانم شنیدن داشتم...
_من ازینجاخوشم نمیاد...نمیشه بریم؟
سرجاش ایستادوگفت
ازاینجاخوشت نمیاد؟اینجاکه خیلی قشنگه..چیزی کم و کسرداری؟
_نه نه...این خونه خوبه...منظورم استانبوله...کلا این کشورومیگم...حس بدی بهم میده...ازهمون لحظه اول که واردش شدیم انگار هواش میخوادمنوخفه کنه...هروقت اومدم استانبول و ترکیه حالم همینجور خراب شده و زودبرگشتم ایران...دلم براایران تنگ شده..
توچشماش خیره شدم،نمیدونم درست میدیدم یا نه...ولی رنگ غم چشماش رو پوشونده بود...
باصدایی که به زور شنیده میشد گفت...
یکی اونورمرزایستاده بود...که خالی کنی و بزاری بری....
_چی؟؟؟؟؟؟؟چی میگی؟کدوم مرز؟کی؟
بااخم نگاهی بهم انداخت و سرسری گفت...
تحمل کن...تموم میشه..این شهر ،شهرغمه...تحملش کن مهسو...
و سریع ازکنارم ردشد و واردخونه شد...
یاسر
واردسالن شدم و ازپله ها تندتندبالارفتم
سرراهم نزدیک بود به چندتا ازخدمتکارابرخوردکنم...
ازشدت غم و عصبانیت درحال انفجار بودم...
وارد اتاقم شدم...
تندوتندلباسامو با لباسای ورزشیم عوض کردم و دوباره ازاتاق خارج شدم و به سمت سالن ورزش عمارت رفتم...
**
نمیدونم چندساعت گذشته بود ...ولی بااحساس گرسنگی شدیدی معدم تیرکشید...
همیشه موقع عصبانیت و ناراحتی به ورزش روی می اوردم...تهش هم میشد این..
زخم معده ی لعنتی...اه
به سمت رختکن رفتم و داخلی اشپزخونه روگرفتم..
_یه کم کیکی چیزی بیار اینجا...معدم...
بعدم سریع قطع کردم...
بعداز حدودا یک ربع امیرحسین رودیدم که سراسیمه به سمتم می اومد...
با سینی که دستش بود...
_چیشدی تو؟باز چندساعت خودتو این تو حبس کردی ؟روانی تو یاسر...
ساندویچ رو ازدستش گرفتم و دستمو به نشونه سکوت بالااوردم..
روانی...
سرم رو به دیوار تکیه دادم و مشغول خوردن شدم...
#عمارتکنمراآخر
#کهویرانمبهجانتو
#محیاموسوی
لایک❤فراموش نشه😉 _ *